Skip to: Site menu | Main content

 

 

 

 

صفحه جمعی از مائوئیستهای ایران 

تضادهای کنونی جهان و نظرات ترتسکیستی * (2)
رابطه کشورهای تحت سلطه با امپریالیستها


 
5- تقلیل تضاد میان امپریالیسم و کشورهای تحت سلطه به تضاد فرهنگ ها و تمدن ها
در بخش اول این نوشته از نظرات  تقوایی و حکمت در باره تضاد درون بورژوازی جهانی صحبت کردیم. در آن جا نوشتیم که در نظرات این حضرات ترتسکیست چیزی در باره تضادهای کنونی جهان پیدا نخواهد شد زیرا از نظر این جریانها  وهمچنین جریانهای «علیه کارمزدی» در تمامی کشورها  تنها یک ساخت اقتصادی یعنی سرمایه داری و یک تضاد یعنی  تضاد میان طبقه کارگر و بورژوازی وجود دارد. از آمریکا، آلمان، فرانسه و اسپانیا  گرفته تا ایران، افغانستان، پاکستان، نپال، سودان و مصر و...   همه مانند یکدیگر هستند. و اگر جریانی مثلا در کشور ایران یا  افغانستان جز از تضاد میان  طبقه کارگر و بورژوازی  و برای رفع استثمار سخنی بگوید  و مثلا از مسئله ملی یا تضاد ملت افغانستان با امپریالیسم  نیز حرف بزند، این ها نشانگر بورژوازی بودن آن جریان است. اگر تضاد دیگری یافت شود یا میان قطب هایی است که ارتجاعیند و یا میان «تروریستها» است.
بنابراین  کار تحلیل ظاهرا ساده میشود. در همه ی کشورهای جهان ساخت اقتصادی، سرمایه داری است، دو طبقه کارگر و بورژوازی وجود دارد، تضاد کار و سرمایه و میان طبقه کارگر و بورژوازی است و بنابراین انقلابات سوسیالیستی و برای نابودی استثمار است؛ و چنانچه غیراز این تضادی یافت شود، تضاد درون بورژوازی است. سیاست ما هم روشن است. ما مطلقا کاری به کار تضاد درون بورژوازی نداریم.(بگذریم از اینکه اگر یک طرف تضاد درون بورژوازی آمریکا و غرب باشد ما طرف آمریکا و غرب را میگیریم!) و تنها کار به کار تضاد طبقه کارگر و بورژوازی داریم. چنین است تحلیل ترتسکیستها از تضادهای جهان.
بدیهی است که چنانچه تضادی در میان بورژوازی بخواهد تبیین شود این دیگر هیچ مبنای اقتصادی- اجتماعی ندارد، بلکه تنها میتواند سیاسی و فرهنگی باشد. در بخش پیشین نیز ما به این نکته اشاره کرده و گفتیم که « دوما این تحلیل ... معرف یک تحلیل اجتماعی- طبقاتی نبوده و همه چیز را زیر عنوان کلی«بورژوازی جهانی» جای داده، که کمکی به تشخص بخشیدن و تعمیق بحث نمیکند. سوما ریشه جنگ میان «تروریستها» را عمدتا در مقوله فرهنگی( که به آن اشاره خواهیم کرد) یعنی درست در همان مقوله ای خلاصه کرده است که عموما از جانب ایدئولوگ های بورژوازی امپریالیستی تحت عنوان« جنگ تمدنها» ارائه میگردد.» اینک به این نکته توجه کنیم:
«بحث و گفتمان این دوره سیاه یا گفتگوی تمدنها بود و یا جنگ تمدنها. تمدن هم چه بود؟ دو سیاست و فرهنگ ارتجاعی و دو توحش افسارگسیخته. نئوکنسرواتیسم و نئولیبرالیسم در برابر اسلامیسم» و« و منظور از تمدن هم دو سیاست و فرهنگ ارتجاعی و دو توحش افسار گسیخته بود. یک طرف کنسرواتیسم و نئولیبرالیسم و طرف دیگر اسلامیسم. (تقوایی،« غول خفته بیدار میشود !  بحثی پیرامون انقلابات خاورمیانه و شمال آفریقا به تاریخ  July 13, 2011 » تمامی نقل قولها در این مقاله از همین متن است. تاکیدها نیز همه جا از ماست).
و این ماهیت «جنگ میان تروریستهاست». بعبارت دیگر بورژوازی جهانی در حال جنگ با «خود» است. حال این «خود» میتواند در کشورهای متفاوت مثلا « نئو کانها، راست افراطی، کنسرواتیسم میلیتاریستی» در آمریکا باشد  یا « اسلامیسم، نیروهای اسلامی و جنبش اسلام سیاسی» در منطقه خاورمیانه. میان این بورژوازی «گفتمان» «گفتگوی تمدن ها» یا «جنگ تمدنها» وجود داشت. آنچه که غریب است این است که چرا  در تمامی کشورهایی که سرمایه داری هستند و تضادشان کار و سرمایه است بورژوازیشان باید 180 درجه از نظر فرهنگ و سیاست متفاوت باشد.
حال این تحلیلی که بوسیله کسی به عمل میآید که علی الظاهر خود را هوادار مارکس میداند، تفاوتی با بحث ساموئل هانتیگتون ایدئولوگ امپریالیستی دارد که پس از فروپاشی شوروی، تضاد میان امپریالیستها و کشورهای تحت سلطه ای که مسلمانان در آن حائز اکثریت هستند را «جنگ تمدنها» خواند و برخی جریانها  در مقابل آن «گفتگوی تمدنها» را گذاشتند؟  خیر! در واقع همان میاحث تکرار شده است. یعنی بجای یک تحلیل اجتماعی- طبقاتی  مشخص که نشان دهد مثلا  نبردی که در پوشش ایدئولوژی و فرهنگ یا «تمدن » جریان یافته، متاثر از کدام شرایط اقتصادی - اجتماعی متفاوت است و بوسیله کدام طبقات به پیش میرود و چرا در یک کشور میتوان آن را با « نئوکان و راست افراطی و کنسرواتیسم میلیتاریستی» توضیح داد، در حالیکه در کشور دیگر نمیتوان و اجبارا باید از «اسلامیسم و نیروهای اسلامی و جنبش اسلام سیاسی» نام برد، آری به جای تفسیر شرایط اقتصادی- اجتماعی، سیاسی و فرهنگی دو کشور متفاوت و اینکه چرا چنین جنگ یا جنگ هایی بین این دو کشور پدید میآید، یا در حقیقت چرا از سوی یک کشور به کشور دیگر تهاجم و تجاوز صورت میگیرد با بحثی زیر نام «جنگ یا گفتگوی تمدنها» سر و ته مسئله به هم میآید.(1)
«"تمدنی" که بر سر جنگ یا مذاکره اش بحث است هیچ ربطی به آخرین دستاوردهای بشری حتی دستاوردهای انقلاب کبیر فرانسه و ولترها و روسوها ندارد بلکه فرهنگ و سیاستی است که نظایر میلتون فریدمن و تاچر و بوش و ریگان نمایندگی میکنند. "تمدن" قطب مقابل هم که معرف حضورتان هست. اسلامیسم و ارتجاع منحط اسلامیستی. حالا بخشی از این دو کمپ میگفتند بجنگیم و بخشی میگفتند مذاکره کنیم و بیکدیگر آوانس بدهیم. نئوکنسرواتیسم خواهان جنگ تمدنها بود و نئولیبرالیسم خواهان گفتگوی تمدنها. و لابراتوار دموکراسی نظم نوینی هر دو شان هم لویا جرگه افعانستان و یا مجلس عراق بود. شیخ پشم الدینها و سران اقوام و قبایل و مذاهب را دورهم نشاندند و گفتند اینهم دموکراسی منطبق با تمدن شما ! »
این البته یک ژست زیادی روشنفکرانه است. زیرا این بورژوازی  و این سرمایه داری درست در تکامل همان بورژوازی و سرمایه داری ای پدیدآمد که دست به انقلاب کبیر فرانسه زد و نیز پیش ازآن سخنگویان آن ولترها و روسو ها و دیگر متفکرین بورژوازی بودند. تفاوت اینحاست که آن زمان بورژوازی نقشی انقلابی را در تاریخ بازی میکرد و نیروهای مولده و روابط تولید  و نیز فرهنگ، علم  و تمدن را به پیش میراند و اکنون یعنی در مرحله امپریالیسم، سرمایه داری نقشی ارتجاعی دارد و چنانچه سبک و سنگین کنیم ، مانعیت او در مقابل رشد نیروهای مولد، روابط تولید وعلم بسیار بیش از تحرکی است که هر از گاهی به آنها  میدهد ونیز در عرصه فرهنگ  و تمدن باز هم بیشتر مانع بالندگی فرهنگ بشر شده و بندرت قادر است چیز تازه ای به آن اضافه نماید.
اما نکته ای که جای سئوال دارد این است که حال که از نظر تقوایی و حکمت نیز،  از یک سو این بورژوازی  ربطی به آن بزرگان فرهنگ بورژوازی و تمدن غرب  ندارد، و معرف آن «جانورانی» نظیر میلتون فریدمن و تاچر و بوش و ریگان هستند و دوما این همه دعوا درون اردوگاه خود بورژوازی جهانی رخ میدهد، چرا باید او و حکمت هر نوع مبارزه با این استعمارگران را زیر نام «مبارزه  چپ سنتی یا خرده بورژوایی ضد امپریالیست» تخطئه کنند و یا  باید مخالف شعار « دست ها از افغانستان (یا عراق، لیبی، سوریه و ایران) کوتاه» باشند و این شعار را منفعلانه و پاسیفیستی بدانند و درعوض مقاومت در مقابل نیروهای آمریکایی- اروپایی، از نیروهای سیاسی بخواهند  که در مقابل این تجاوزات دست به هیچ  فعالیت و مبارزه ای زده نشود(لابد به این نمیگویند انفعال و پاسیفیسم و میگویند فعالیت انقلابی!؟) و از حمله این بورژوازی به افغانستان و تمامی این کشورها دفاع کنند. آیا به این علت نیست که هر چه باشد این ها بورژوازی ملتهای متمدن ترند و آنها بورژوازی ملتهای عقب مانده! (2)
6- دموکراسی یا دیکتاتوری؟
« و امروز به این نقطه رسیده ایم. موج جاری انقلابات و اعتراضات نقطه پایان این دوره سیاه است.»
بسیار خوب! ما رسیدیم به انقلابات و اعتراضات در کشورهای خاورمیانه و شمال افریقا! در اینجا اولین نکته ای که مورد توجه ماست این است که تحقیق کنیم که این حضرات ترتسکیست ماهیت دولتهای حاکم بر کشورهای خاور میانه و شمال افریقا (مثل حسنی مبارک و بن علی) را که عموما نوکر و سگ زنجیری امپریالیستها بوده اند، چگونه تببین میکنند و اگر احیانا میان اینها با امپریالیستها یا بقول تقوایی با «نئوکان ها»، «کنسرواتیستها»، «بوشیستها»( تحلیل چپ به این درجه بی معنا و مبتذل واقعا نوبر است) رابطه ای هست، این رابطه را چگونه تحلیل میکنند. همانطور که میدانیم  و در بخش پیش بروشنی نشان دادیم، این حضرات ترتسکیست بکلی مخالف مبارزه علیه امپریالیسم در این کشورها هستند و این مبارزات را تحت عناوینی همچون« ضد- اميرياليسم خرده بورژوايى در جهان سوم» و «چپ سنتى» و «ضد امپرياليست» و یا «دفاع باصطلاح ضد اميرياليستى» تخطئه کرده و درمقابل مایلند که از طرف «چپ مدرن» در مقابل امپریالیستها نه تنها مبارزه ای صورت نگیرد، بلکه ممالک دودستی تقدیم اینها شود.
«همه چیز مثل جامعه دیوها برعکس شد! به دیکتاتوری گفتند دموکراسی، آنهم نه تنها در کشورهای جهان سومی و "دموکراسی" هائی که مردم مصر و تونس آنها را برانداختندند...»
و«آیا کسی در تصورش میگنجید که توده های میلیونی در این کشورها بخیابانها میریزند و دیکتاتورها را بزیر میکشند.» و «فکر میکردند مبارک اگر دوبرابر این هم عمر داشته باشد هنوز رئیس جمهور است. و یا بن علی. یا حتی دیکتاتورهای یمن و بحرین سوریه»
اگر چه نظرات تقوایی در مورد نظام حاکم بر این کشورها عامدانه مغشوش گردیده است (که به آن خواهیم پرداخت) و مثلا در قطعات بالا یک بار میگوید «به دیکتاتوری گفتند دموکراسی» یکبار دموکراسی را در گیومه میگذارد و جای دیگر میگوید که « با ثبات ترین مدلهای دموکراسی کمپ غرب در خاورمیانه دود شد و به هوا رفت.» که برای خواننده روشن نیست که بالاخره نظام حاکم بر این کشورها دیکتاتوری بوده است یا نوعی دموکراسی غرب ساخته!(3) ولی عجالتا بگذار بپذیریم  که از نظر تقوایی تا حدودی نظام حاکم براین کشورها دیکتاتوری بود که از سوی دولت هایی همچون آمریکا به آنها نام «دموکراسی» داده بودند. ببینیم دیگر تقوایی در مورد این منطقه چه میگوید:
7-  حیاط خلوت اسلام سیاسی  یا حیاط خلوت امپریالیستها
« در منشا و مبدا و حیاط خلوت اسلام سیاسی انقلاب رخ میدهد و اسلام سیاسی درآن هیچکاره است.»
بنابراین سوای نظام دیکتاتوری حاکم براین  کشورها، تقوایی این منطقه را « کنام و حیاط خلوت و زادگاه و جولانگاه و همه چیز اسلام سیاسی» میداند. این ترکیب «حیاط خلوت» ما را بیاد آمریکای لاتین میاندازد که عموما حیاط خلوت آمریکا خوانده شده است. و منظور از آن این است که ملک طلق امپریالیسم آمریکا بوده و آمریکا تا کنون هر کاری خواسته در آن انجام داده است. اما وقتی تقوایی از آن به عنوان «حیات خلوت اسلام» نام میبرد، ما نمیتوانیم قبول کنیم که اسلام هر کاری خواسته تا کنون توانسته در این منطقه انجام دهد! زیرا مثلا در مصر بعد از حکومت ناصر که بوسیله کودتای آمریکایی سادات سرنگون شد، این کشور بوسیله جانشین او حسنی مبارک ایضا آمریکایی اداره شده است. یعنی این کشور طی حدود 40 سال اخیر تحت سلطه آمریکا بوده است. این کمابیش در مورد بیشتر کشورهای در حال جنبش و شورش از جمله تونس، اردن، بحرین و سوریه نیز صادق است.(4 ) همه میدانند که این ها نوکران حلقه بگوش و سگهای زنجیری امپریالیسم آمریکا و یا شوروی (مورد سوریه) بوده اند. حال تقوایی با کاربرد این مفهوم آیا چه برنامه ای دارد؟ میخواهد بگوید که این کشورهای حیاط خلوت امپریالیسم آمریکا نبوده اند و حیاط خلوت اسلام سیاسی بوده اند. یعنی مثلا در بیش از چهار دهه این مثلا اخوان المسلمین، بوده اند که بر این مصر حکمروایی کرده اند؟
8- تبیین رابطه کشورهای تحت سلطه با امپریالیستها
« کیسینجر سقوط مبارک را به فروپاشی دیوار برلین تشبیه کرد. گفت این دیوار برلین ما ( کمپ سرمایه داری بازار آزاد) بود که فرو ریخت. قهرمان فروپاشی دیوار برلین ریگان بود و قهرمان فروپاشی رژیم مبارک توده مردم مصر.» و « گویا امروز کشف کرده اند که رژیمهای متحد و مورد پشتیبانی و حتی دست ساز و حیات خلوت غرب در خاورمیانه ده ها سال خون مردم را در شیشه کرده بوده اند . انقلابات منطقه نقد اجتماعی دموکراسی است و نماینده سیاسی این حرکت ما کمونیستها هستیم»
مبینیم که تقوایی رژیم های حاکم بر این کشورها را  «دیوار برلین غرب» و  «رژیمهای باثبات کمپ غرب» میخواند. رژیم هایی که «متحد، مورد پشتیبانی» و «حتی دست ساز و حیات خلوت غرب در خاورمیانه بوده اند» و این البته چندان با گفتن اینکه اینجا «حیات خلوت اسلام سیاسی» بوده است جور در نمی آید. بنابراین آنچه میتوان استنتاج کرد این است که این نظام های دیکتاتوری  مظهر رژیمهای باثبات «کمپ دموکراسی غرب» و این  جانیان دیکتاتور دست نشانده هم آنان بودند. درباره  قطعه پایانی نیز در یادداشت شماره 3 صحبت کرده ایم و در باره امکان برداشتهای دیگر از آن همچون نقد«دمکراسی پارلمانی» که بعد از رفتن حسنی مبارک قرار است اجرا شود، جداگانه صحبت خواهیم کرد.  
« و از آنطرف آزمایشگاه بوشیسم و دموکراسی نئوکنسرواتیستی؛»،
این «آزمایشگاه» در این بخش  جای همان حیاط خلوت کذایی و البته پیش از آن که تقوایی ترکیب «حیات خلوت» را بکار برد، آمده است و از لحاظ سیر بحث در مکان دوم یعنی در درجه دوم اهمیت قرار گرفته است(همانطور که میدانیم این یک دیدگاه در تقوایی و حکمت و کلا دارودسته های مذکور است که عموما در همه کشورهای منطقه، دشمن خود را جریانهای اسلامی بدانند). میتوان این طور دریافت کرد که آزمایشی که بوشیسم تقوایی روی این کشورها انجام میدهد، همان دموکراسی کنسرواتیستی است.( بالاخره روشن نشد که آیا این دموکراسی از جانب نئولیبرالها میآمد و یا از جانب نئو کنسرواتیستها) حال میتوان این طور برداشت کرد که اولا این منطقه پیش از اینکه بوش بر سرکار بیاید و بوشیسم یک سیاست خارجی (و احتمالا داخلی ) جدیدی را پیشه کند، آزمایشگاه حکومتگران پیش از وی نبوده است و از زمانیکه بوش به سر کار آمد و بوشیسم را اتخاذ کرد، مورد آزمایش قرار گرفت. اما میدانیم که این منطقه (مثلا مصر) از همان زمان که انور سادات به کمک آمریکایی ها بر سر کار آمد، یک حکومت وابسته به امپریالیسم آمریکا بوده و این وابستگی به مدت نزدیک به چهل سال تمام ادامه داشته و بر خلاف نظر تقوایی نه تنها در این کشورها چیزی شبیه «دموکراسی» به آن شکل که مد نظراو است آزمایش نمیشده، بلکه امپریالیستها عموما ترجیح داده اند که این منطقه بویژه از لحاظ سیاسی، بی تغییر، آرام و بدون آزمایش باشد و مردم بندرت تغییری را مشاهده کنند تا همچون گذشته به همان زندگی یک نواخت خود عادت داشته و خلاصه کاری به کار سیاست نداشته باشند.
دوما، در این دوران جدید نیز، این منطقه به خواست بوش و بوشیسم وی، مورد آزمایش آن هم «دموکراسی کنسرواتیستی» واقع نشده، بلکه پس از اینکه طبقه کارگر و طبقات میانی در شهر و روستا، این حکومت را مورد تهاجم قرار دادند و بواسطه جنبش و شورشهای فراوان، این حضرات امپریالیستها، یا بقول تقوایی «بوشیستها» عقب نشینی آن هم جزیی کرده و حسنی مبارک و دیگر نوکرانشان را بردند. بنابراین و متاسفانه بر خلاف میل تقوایی باید بگوییم این منطقه نه آزمایشگاه بوشیسم بوده و نه دموکراسی کنسرواتیستی. سیاست نئو لیبرالی نیز سیاستی عمدتا اقتصادی بوده و از لحاظ سیاسی خیلی فرق چندانی با کنسرواتیوها نداشته و ندارند.
«اگر یکسال قبل در اتاق بحران کاخ سفید در دوره کلینتون و یا بوش  و یا اوباما میخواستند مسائل دنیا را روی میز بگذارند نام مصر و تونس اصلا مطرح نمیشد.»
ما حقیقتا نمیفهمیم که چرا باید در اتاق بحران کاخ سفید آمریکا، مسائل دنیا را روی میز بگذارند؟  تصور ما این است که در دنیایی که حکمت و پس از او تقوایی ترسیم کرده اند، همه کشورهای دنیا دارای شیوه سرمایه داری تولید مشابه هستند و میان طبقه کارگر این کشورها و یا میان بورژوازی این کشورها فرقی نیست. کشورهای امپریالیستی و تحت سلطه، استعمار و مستعمره هم نداریم. حال این چگونه قضیه ای است که بورژوازی امریکا بخود اجازه میدهد که مسائل کشورهای دیگر را روی میز بگذارد و آن هم در «اتاق بحران»! آیا اگر در امریکا اتفاقی بیفتد، دیکتاتور یک کشور سرمایه داری در افریقا، مسائل کشور آمریکا را در «اتاق بحران» روی میز میگذارد؟ براستی این سرمایه داری آمریکا چه فرقی با مثلا «سرمایه داری» افغانستان یا یمن دارد، که یکی به خود حق میدهد «اتاق بحران» داشته باشد و مسائل کشورهای دیگر را روی میز خود بگذارد؟ البته بگذریم که اگر تحولات در امریکا برای یک کشور که حکومت آن دست نشانده آمریکا است، روی میز گذاشته شود، این بسیار متفاوت است از اینکه مسائل کشور مزبور در کشور آمریکا روی میز گذاشته شود. یکی نگران وضع ارباب است و اینکه اگر برای اربابش مشکلی پیش آید چه کند و دیگری در مورد منافع  خود در کشور مزبور تصمیم گیرد و حتی اگر لازم شود نوکر خویش را هم تغییر میدهد.  
به نکات دیگری که تقوایی  در مورد رابطه بین کشورهای مزبور و امپریالیستهای غربی  میگوید دقت کنیم:
« با ثبات ترین مدلهای دموکراسی کمپ غرب در خاورمیانه دود شد و به هوا رفت.» و « آیا مردم مصر انقلاب کردند که تنطاوی بیاید؟ به نظر شما تعیین سرنوشت مردم مصر یعنی تنطاوی؟ اینها چنان از مردم و حق مردم صحبت میکنند که گویا همین امروز از جنایات دیکتاتورهای دست نشانده خودشان با خبر شده اند! این دیکتاتورهای سرنگون شده مظهر رژیمهای با ثبات کمپ دموکراسی غربی در منطقه بودند و این را همه میدانستند. هم همه دولتهای دنیا این را میدانستند و هم مردم دنیا. آنچه تغییر کرده اینست که این حقیت امروز به یمن قدرت مردم انقلابی زیر آفتاب قرار گرفته و بر همه روشن شده است که شاخه خاورمیانه ای کمپ دموکراسی غرب چه جانیانی بوده اند.»(5)
و اما حال که فهمیدیم این رژیم های دیکتاتوری، که تقوایی در پی همان اغتشاش عامدانه اش آنها را گاه «مدلهای دموکراسی غرب » نیز میخواند، وابسته به غرب بوده اند، دقت کنیم  که تقوایی این مالکین عالم یا در حقیقت امپریالیستها را چگونه و با چه کلماتی توصیف میکند: او از عباراتی همچون« کمپ سرمایه داری بازار آزاد»، «کمپ غرب»،« دموکراسی کمپ غرب»،«کمپ دموکراسی غرب» و « ابر قدرت»استفاده میکند. آنچه مسلم است این است که این مثلا کشور آمریکا نبوده که دیوار برلین مصر بوده است و یا این مصر و تونس نبودند که ابر قدرت بودند، بلکه این کشور آمریکا است که «ابر قدرت» است. بنابراین تقوایی بر این نکته صحه میگذارد که همه دولتهای دنیا و هم مردم دنیا میدانند که این اینها دیکتاتورهای دست نشانده این کمپ غرب  و ابر قدرتی نظیر آمریکا بوده اند.
به عنوان «شاخه خاورمیانه ای کمپ غرب » که بوسیله تقوایی بکار رفته دقت کنیم: این عنوان عامدانه انتخاب شده است و  نشانگر گونه ای تساوی میان  کشورهای کمپ غرب است. تو گویی که میان تمامی کشورهای کمپ غرب  که همه سرمایه داری هستند، گونه ای تساوی بر قرار است. یعنی کمپ غرب یک سلسله کشورها با شرایط همانند در اقتصاد، سیاست، فرهنگ و حقوق را دربر گرفته بر این منوال همانطور که مصر و سودان شاخه خاورمیانه ای کمپ غرب هستند، مثلا ژاپن شاخه شرقی کمپ غرب، انگستان، آلمان و فرانسه شاخه اروپای غربی کمپ غرب، و کشور آمریکا نیز شاخه آمریکای شمالی کمپ غرب است. بدینسان رابطه نابرابر کشورهای امپریالیستی و تحت سلطه  و تضاد میان آنها عامدانه و سفسطه گرانه زیر عبارت «شاخه خاورمیانه ای کمپ غرب» نادیده گرفته شده و باصطلاح ماست مالی میشود.
ولی تقوایی بالاتر گفته بود که این کمپ غرب است که نظام این کشورها و یا دیکتاتورهای این کشورها را عوض میکند و نه بالعکس، یعنی در حقیقت این مصر و سودان و ایران نیستند که تصمیم میگیرند نظام و دولت حاکم بر انگستان و یا آمریکا چگونه و چه کسانی باشند، بلکه بالعکس این دولت آمریکا و دولت انگستان و بقیه دولتهای قوی یا «ابر قدرت»  هستند که تصمیم میگیرند که چه نظامی و چه کسانی بر این کشورها حکومت کنند. و هم از این روست که ما این کشورها را کشورهایی با اقتصادهای تحت سلطه و حکومت هایی خود کامه و نوکر امپریالیستها میخوانیم.  
بدین ترتیب کشورهای معینی همچون آمریکا که «ابر قدرت» هستند و به همراه کشورهای دیگری که روی هم کمپ غرب را تشکیل میدهند در مورد امور اقتصادی- سیاسی ملتهای دیگر تصمیم گیری میکنند، نظام هایی را بنا به میل خود در این کشورها روی کار میآورند و دیکتاتورهایی که جانی هستند و زندگی مردم را به فلاکت و بدبختی میاندازند. درست به همین دلیل است که تضاد میان ملتهای تحت سلطه، نیمه مستعمره و مستعمره با امپریالیستها پدید میآید و موجب و محرک مبارزات معینی  بوسیله مردم این کشورها با امپریالیستها میشود.
بنابراین روشن  نیست که چرا تقوایی و پیش از او حکمت مبارزات این ملتها را با این ابر قدرتها و امپریالیستها و برای داشتن استقلال و تصمیم در مورد اینکه چه نظام اقتصادی داشته باشند و چه حکومتی، تخطئه میکنند:  
«چپی که از فرط "امپریالیسم ستیزی" و ضد آمریکائی گری رسما و علنا در کنار حسن نصرالله و نیروهای سیاه اسلامی قرار میگرفت. همان چپی که علیه حمله به عراق و در جنبش آنتی گلبالیزاسیون بخیابان میآمد برای حسن نصرالله کلاه از سر برمیداشت. همان که علیه گردهمائی سران جی بیست بخیابان میریخت از اسلام سیاسی هم فعالانه دفاع میکرد. شاخه چپ نسبیت فرهنگی بود. حرکتی که از تونس شروع شد عملا این نوع چپ را هم نقد و افشا کرد . »
میبینیم که تقوایی هر چپی را که با امپریالیسم و در راس آن امپریالیسم آمریکا میستیزد، با در کنار حسن نصراله و نیروهای اسلامی قرار دادن، تخطئه میکند. ولی ما میدانیم که تقوایی تنها مخالف امپریالیزم ستیزی در خاورمیانه نیست، بلکه همانطور که در بخش های بعدی هم خواهیم دید، مخالف نفس امپریالیزم ستیزی است. زیر ما بسادگی میتوانیم بپرسیم که اگر در دیگر مناطق و کشورهای آسیایی، کشور های آمریکای لاتین و یا کشورهای افریقایی که  نیروهای اسلامی مطرح نیستند، مردم و مبارزین این کشورها با امپریالیزم بستیزند(که عموما در حال ستیزه و مبارزه هستند) آیا همه در کنار حسن فضل اله قرار میگیرند؟ و یا  برعکس، در خاورمیانه یا در کشورهای دیگر، آیا برای اینکه مثلا با حسن فضل اله در یک خط قرار نگیرند، نباید علیه حمله آمریکا به عراق  مبارزه کنند و یا علیه گرد همایی سران جی بیست به خیابان بیایند و بطور کلی نباید با امپریالیزم بستیزند؟
پرسش این است که اگر طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان مبارز و پیشروان انقلابیشان خواستند این دیکتاتورها را  بر کنار کنند و کشوری مستقل و آزاد با اقتصاد و سیاست و فرهنگی مستقل  که نماینده منافع ایشان باشد، بنا نهند و آمریکای ابر قدرت به همراه کشورهای مقتدر اروپای غربی  مانع گردیدند و خواستند که از دیکتاتورهایی که حامی سرمایه داران کمپرادور و مالکین فئودال( در کشورهایی که این مالکین فئودال موجودند)  و نظامی که آنها حامی آنند، حمایت کنند، آیا این طبقات که به همراه طبقات میانی بروی هم ملت کشور مزبور را تشکیل میدهند، حق دارند که با این حامیان خارجی  که کشور آمریکا در راس آنها است، مبارزه کنند؟  در صورتی که حق داشته باشند، تمسخر «امپریالیسم ستیزی» و «ضد آمریکایی»( که منظور از آن  ملت آمریکا نبوده، بلکه دولت امپریالیستی آمریکا است) چه معنا میدهد؟
9- معنای «عقب مانده ترین و اختناق زده ترین منطقه» چیست؟     
«یک حرکت عظیم در عقب مانده ترین و اختناقزده ترین منطقه ای که کنام و حیاط خلوت و زادگاه و جولانگاه و همه چیز اسلام سیاسی است»
اینک تقوایی در باره بخشی از کشورهای تحت سلطه صحبت میکند. او این منطقه را «عقب مانده ترین» و «اختناق زده ترین» منطقه احتمالا در جهان می داند.  اما اگر چنانچه ما این منطقه را با برخی دیگر کشورهای افریقایی و یا آمریکای لاتین مقایسه کنیم، میبینیم خیلی از آنها از مصر، تونس و حتی یمن نیز عقب مانده ترند و نیز از لحاظ فرهنگی و سیاسی  و وجود اختناق خیلی فرق چندانی میانشان نیست. در حالیکه از «اختناق زده ترین» منطقه میتوان برداشت های عمدتا سیاسی و یا فرهنگی کرد، اما از «عقب مانده ترین» نه تنها میتوان برداشتهای سیاسی- فرهنگی کرد، بلکه میتوان برداشتهای اقتصادی نیز کرد. اگر ما در این منطقه از دنیا عقب مانده ترین منطقه از لحاظ اقتصادی را داریم، علی القاعده باید در مناطق دیگری نیز مناطقی داشته باشیم که عقب مانده ترین مناطق نبوده، بلکه مناطقی نسبتا عقب مانده باشند. همچنین چنانچه ما عقب مانده ترین مناطق و مناطق  نسبتا عقب مانده داشته باشیم، بایدعلی القاعده مناطق پیشرفته و پیشرفته ترین مناطق را نیز داشته باشیم.. اما تقوایی با توجه به اینکه روابط تولیدی حاکم بر کلیه کشورهای جهان را روابط تولیدی سرمایه داری، «تناقض ها» را کار و سرمایه و بین کارگران و سرمایه داران و در نتیجه  انقلاب ها را سوسیالیستی میداند، این منطقه را نسبت به کدامین مناطق میسنجد که آن را عقب مانده ترین میداند و عقب مانده ترین از چه لحاظی؟ آیا اگر باور داشته باشیم که  بر کلیه کشورهای جهان روابط تولید سرمایه داری حاکم است، آنوقت باید این روبط تولید سرمایه داری را در کل جهان را دارای رده ای از پیشرفته ترین سرمایه داری تا عقب مانده ترین نوع آن بدانیم؟ اگر چنین استنتاج کنیم، آنگاه پرسش ما این است که این «عقب مانده ترین» روابط  سرمایه داری  نسبت به رده های متوسط و یا پیشرفته، دارای چه تفاوتهایی است و آیا این تفاوتها چگونه بر طبقات  و تضادها تاثیر میگذارد و آیا تغییراتی در چگونگی پس و پیش بودن حل «تناقض های» طبقاتی میدهد و یا خیر؟
« در جائی که همه چیز با تروریسم اسلامی و تروریسم میلیتاریستی، با صهیونیسم و اسلامیسم، با آمریکا و ضد آمریکائیگری، با جنگ تمدنها و گفتگوی تمدنها توضیح داده میشد. "کبوتر ها" طرفدار گفتگو بودند و بازها میگفتند باید دموکراسی را با بمب بر سرشان کوبید!- در چنین جائی امواج انقلابات سر برآورد.»
در اینجا تقوایی حسابی شلوغش میکند! او طبق معمول تروریسم اسلامی را نخست ذکر میکند  و  سپس تروریسم میلیتاریستی را میاورد. و یا مثلا صهیونیسم را در مقابل «اسلامیسم» میگذارد، که به هیچوجه درست نیست. زیرا مسئله صهیونیسم به مدتی بیش از شصت تا هفتاد سال است که مطرح است و در مقابل آن مبارزان و طبقات ملت فلسطین بوده اند نه «اسلامیستها» که جریانهای آنها، از بعد از انقلاب ایران تا حدودی رو آمده اند. ازسوی دیگر با کاربرد «آمریکا و ضد آمریکایی گری» مبارزات ضد امپریالیستی که  را که نه علیه ملت آمریکا بلکه علیه دولت آمریکا و نه تنها علیه دولت آمریکا بلکه علیه امپریالیستها به سرکردگی آمریکا است تخطئه میکند.
در مورد آنچه وی از آن با نام «تروریسم میلیتاریستی» نام میبرد که معلوم نیست چیست و کیست، اگر بزبان ساده و عقل سلیم سخن میگفت، روشن میشد که منظور از آن، سیاست نظامی گرانه امپریالیسم آمریکا، کودتاها،  جنگ ها و کشتارهایی است که یا خود موجب و انجام دهنده آن بوده و یا بوسیله حکومتگران وابسته به خود انجامش داده است. درست این سیاست ها است که تقوایی با عنوان «تروریسم میلیتاریستی» آن را فوق العاده محدود به سیاست و کوچک کرده و ماهیتش را مخدوش میکند.
«اگر یکسال پیش کسی از من میپرسید انقلابات در جهان از کجا سر بر خواهد آورد شاید میگفتم آمریکای لاتین که بالاخره نوعی چپ دردهه اخیر مقبولیت اجتماعی پیدا کرده بود. ولی از تونس؟ مصر؟ سوریه؟ لیبی؟ آیا کسی در تصورش میگنجید که توده های میلیونی در این کشورها بخیابانها میریزند و دیکتاتورها را بزیر میکشند؟! گویا تاریخ دارد به ریش دست ادرکاران و تئوری پردازان نظم نوین جهانی میخندد! گویا تاریخ میخواهد اعلام کند از همانجائی شروع میکنم که فکر میکنید نقطه ضعف بشریت است.» و
«جائی که همه نیروهای بورژوازی جهانی فکر میکردند امن و امانست. فکر میکردند مبارک اگر دوبرابر این هم عمر داشته باشد هنوز رئیس جمهور است. و یا بن علی. یا حتی دیکتاتورهای یمن و بحرین و سوریه. بشار اسد میتوانست پنجاه سال دیگر هم مثل پدرش در قدرت باشد اما الان بر خودش هم معلوم نیست که از این هفته به آن هفته دوام بیاورد.»
. اینکه چرا  تقوایی این منطقه را«نقطه ضعف بشریت» میداند چندان روشن نیست. در بالا او از این منطقه به عنوان «عقب مانده ترین و استبداد زده ترین» منطقه جهان نام برده بود و اینجا این منطقه را «نقطه ضعف بشریت» مینامد. چرا؟ چون مردم این منطقه مسلمانند؟ آیا این کافی است که یک کسی که ادعای کمونیست بودن دارد، منطقه ای را عقب مانده ترین منطقه جهان و نقطه ضعف بشریت بداند، برای آنکه بیشتر مردم آن مسلمانند؟
از سوی دیگر چرا باید کشورهای خاورمیانه ای نقطه ضعف بشریت قلمداد شوند که در بعد از جنگ جهانی دوم یکی از کانون های اصلی مبارزه انقلابی و مترقی در جهان بوده اند.(6)  از نقطه نظر تقوایی که خود را کمونیست میداند، «نقطه ضعف» احتمالا با  داشتن ایدئولوژی دینی مشخص میشود و نه مثلا با ساختار اقتصادی و یا بی جنبشی سیاسی. چنانچه مثلا ساخت اقتصادی یا وضعیت سیاسی در نظر گرفته شود، کشورهای خاورمیانه گرچه  نسبت به کشورهای غربی عقب مانده اند، اما اولا از همین لحاظ ها نیز آن قدر کشورهای عقب مانده تر از آنها هست و مبارزه های قومیت ها  و یا جریانهای مذهبی در آنها اینقدرحاد است که ما کشورهای خاورمیانه را نسبت به آنها، نقطه ضعف بشریت ندانیم؛ و دوما بطور کلی و از لحاظ جنبش سیاسی نیز این کشورها بسیار بیشتر نقاط قوت تحرک جهانی بوده اند تا اروپا و یا آمریکای پیشرو و متمدن. همچنین اگر مسلمان بودن منطقه را نقطه ضعف بدانیم، در آمریکای متمدن و حتی بیشتر کشورهای اروپای غربی با آن اقتصاد و دمکراسی سیاسی، ما بدرجه ای نفوذ مذهب و خرافات و وحشی گری میبینیم که خیلی به نظرمان مسلمان بودن و یا ایدئولوژی مذهبی داشتن جریانهای سیاسی در این منطقه یا برخی شیوه های مبارزاتی اینان عجیب نیاید، بلکه عموما واکنشی در مقابل خفقان سیاسی و فقدان دموکراسی و همچنین وحشی گری  امپریالیسم غرب تلقی گردد. ضمنا چنانچه فراموش نکنیم که همه فرهنگ و مبارزه سیاسی در این منطقه بوسیله جریانهایی که ایدئولوژی مذهبی متعصبانه دارند، مشخص نمیشود و در این کشورها خواه جریانهای دموکرات و خواه کمونیستهای انقلابی نیز یافت میشود، آنگاه بیشتر متوجه میشویم که کاربرد این مفهوم بدون هیچگونه توضیحی در مورد آن چقدر نادرست است.(7)
همچنین این حقیقت ندارد که این منطقه از نظر بورژوازی «امن امن»( بجز تا حدودی عربستان سعودی و شیخ نشینها) بوده است. چنانچه  تاریخ آن را مرور کنیم متوجه میشویم که این منطقه، در پنجاه سال اخیر یکی از مهمترین مراکز مبارزه و شورش بوده و شاید اگر بخواهیم با مبارزات در آمریکای لاتین و یا افریقا مقایسه کنیم، اگر نگوییم بیشتر یا برتر از این دو قاره  بوده دست کم این مبارزات موقعیتی ویژه تر و مهمتر داشته است. در واقع در کشورهایی مثل عراق، سوریه، مصر، یمن جنوبی، عمان، اردن  که مهمترین کشورهای این منطقه هستند، مبارزات سیاسی فراوان صورت گرفته است. احزاب کمونیست شکل گرفته و این احزاب بویژه احزاب کمونیست عراق و سوریه نفوذ توده ای فراوان یافته بودند و چنانچه توطئه های غرب و نیز شوروی امپریالیستی  و نیز خیانت های بورژوازی ملی نبود و نیز این احزاب خود را از اپورتونیسمی که دنباله روی از شوروی به آن الوده شان کرده بود دوری میگزیدند، آنگاه شاید وضع تا حدودی فرق میکرد. در مرکز این منطقه به مدت پنجاه سال مبارزه خلق فلسطین که تاثیرات فراوان روی جنبسشهای منطقه و جهان گذاشته بود درگیر شده بود. در ظفار ارتش آزادیبخش این کشور شکل گرفت و در یمن نیز جریانهای مبارز رشد فراوان کردند.  همینطور مبارزات ملت مصر که منجر به روی کار آمدن جمال عبدالناصر شد و … چنین مبارزاتی در آفریقا و آمریکای لاتین نیز وجود داشته ولی اگر از مناطقی مانند جنوب شرقی آسیا(ویتنام، لائوس و کامبوج) صرف نظر کنیم، این منطقه در واقع بعد از جنگ دوم جهانی قلب تپنده مبارزه جهان بوده است. و اگر هم اکنون نیز که بسیاری از گروه های اسلامی با تفکرات ارتجاعی دست به مبارزه مسلحانه میزنند بر همین زمینه سیاسی و فرهنگی تاریخی استوارند.
ادامه دارد
هرمز دامان
تیرماه 91

توضیح و پوزش                                                                                                         
*- در قسمت اول این سلسله مقالات اشتباهی رخ داده بود، بدین شکل که متن یکی ازعبارات بند نخست بدین صورت بوده است.« نه در مورد تضاد میان امپریالیستها، نه تضاد میان کشورهای سوسیالیستی(که در حال حاضر موجود نیستند) و بلوک های امپریالیستی و نه تضاد میان خلقهای کشورهای تحت سلطه و امپریالیستها» که عبارت « سوسیالیستی (که در حال حاضر موجود نیستند)» ازقلم افتاده بود که بدینوسیله از خواننده عذر خواهی میکنم. ضمنا در مورد تضاد میان طبقه کارگر و بورژوازی در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی در ادامه همان بند و بطور مستقل صحبت شده بود و به همین دلیل در قسمت اول  سه تضاد مطرح گردیده بود.  برای جلوگیری از ابهام به نظرم  اگر متن مزبور هر چهار تضاد را در بر گیرد و به این شکل در آید، بهتر است :
«نه در مورد تضاد میان امپریالیستها، نه تضاد میان کشورهای سوسیالیستی(که در حال حاضر موجود نیستند) و بلوک های امپریالیستی و نه تضاد میان خلقهای کشورهای تحت سلطه و امپریالیستها و نه در مورد تضادمیان طبقه کارگر و سرمایه داران امپریالیست در کشورهای امپریالیستی.»  در مورد این تضادها و خصویات و ویژگیهای هر کدام از آنها، در قسمتی مستقل، در ادامه همین سلسله نوشته ها صحبت خواهیم کرد.
یادداشتها
1- در واقع شیوه کلام  تقوایی به گونه ای است که این شبهه پدید میآید که گویا دارد باصطلاح «گفتمان» مزبور را از دیدگاه طرف های درگیر بویژه آمریکایی شرح میدهد. اما در واقع این اعتقاد خود تقوایی و حکمتی ها نیز هست. کافی است که مبارزه این حضرات را با اسلام سیاسی که عمدتا در مقوله فرهنگی  و بویژه نوع  سطحی از مخالفت با مذهب، خلاصه میشود، مورد دقت قرار دهیم.  
2- ما دیدیم که حکمت هر نوع مبارزه علیه امپریالیسم را با مبارزه جریانی اسلامی علیه امپریالیسم قاطی کرد و همه را زیر نام «مبارزه  خرده بورژوایی علیه امپریالیسم» مورد استهزا قرار داد. او سپس  هر گونه مبارزه با دخالت خارجی در افغانستان را زیر نام «انفعال و پاسیفیسم» مورد نقد قرار داد  و بجای آن انفعال و پاسیفیسم واقعی را در مقابل نیروهای آمریکایی در افغانستان پیش نهاد کرد. البته تقوایی نیز همین سیاست را در مورد تجاوز احتمالی آمریکا به ایران پیشه کرده است!
3-  « گویا امروز کشف کرده اند که رژیمهای متحد و مورد پشتیبانی و حتی دست ساز و حیات خلوت غرب در خاورمیانه ده ها سال خون مردم را در شیشه کرده بوده اند. انقلابات منطقه نقد اجتماعی دموکراسی است و نماینده سیاسی این حرکت ما کمونیستها هستیم . » همانطور که گفتیم میاحث تقوایی در مورد نظام حاکم براین کشورها مغشوش است. اینجا هم تقوایی  انقلاباتی را که علیه دیکتاتوری وابسته به امپریالیستها صورت گرفته شده و یکی از خواسته هاشان دموکراسی است را « نقد اجتماعی دموکراسی» میخواند. در حالیکه در هیچکدام از کشورهایی که شورشها و انقلابات به وقوع پیوست دمکراسی حاکم نبوده، بلکه دیکتاتوری حاکم بوده است. تقوایی به این قبیل کج دارو مریز بحث کردن احتیاج دارد تا در کنار در سایه قرار دادن امپریالیسم، احکام اکونومیستی خود را بجای مبارزه برای کسب آزادی و استقلال  و برقراری دموکراسی های توده ای در این کشورها بنشاند.
 4- در مورد سوریه هم این اسلام گرایان نبودند که حاکم بودند، بلکه حکومت های تحت سلطه شوروی امپریالیستی  و کسانی همچون حافظ اسد بر این کشور تسلط داشته اند.  در کشوری مثل الجزایر نیز که عموما حیاط خلوت امپریالیسم فرانسه بوده است، همین فرانسه انتخابات پارلمانی که در آن اسلامی ها پیروز شدند، لغو کرد و آنچه خود میخواست بر سر کار آورد.
5-  و نیز «این بار هیچ دولت و سیاستمدار و حتی حزب و شخصیتی دستور سقوط دیوار برلین کمپ غرب را صادر نکرد.» و «با سقوط وال استریت افق اقتصادی بورژوازی کور شد و با قاهره افق سیاسی اش» و«در یک شوی تلویزیونی آمریکا که یک برنامه فکاهی و غیر سیاسی هم هست کمدینی در رابطه با وقایع مصر میگفت همانطور که میگویند پشت هر مرد موفقی یک زن با جربزه است حالا فهمیدیم که پشت هر دیکتاتور موفقی هم یک ابر قدرت هست! همه فهمیده اند که دولتهای غربی حامی دیکتاتورهای ساقط شده بوده اند. و حالا همینها از حق مردم در تعیین سرنوشتشان حرف میزنند »
6- « در خاورمیانه ای که مرکز تلاطمهای و ناآرامی های دنیا نه در بیست سال اخیر بلکه از جنگ دوم جهانی، از زمانی که اسرائیل را در این منطقه کاشتند تا امروز بوده است.»( تقوایی، همانجا)
7- «نقطه ضعف بشریت» را با حلقه ضعیف نباید مخلوط کرد. و منظور تقوایی چیزی شبیه حلقه ضعیف هم نیست. در مناطقی که حلقه ضعیف میشوند  گاه هم مناطق پیشرفته یافت میشود و هم مناطق عقب مانده. مثلا روشن است که زمانی که در روسیه انقلاب شد این کشور در اروپا از نظر برخی جنبه های اقتصادی و سیاسی یکی از عقب مانده ترین مناطق بشمار میرفت. ولی اولا این منطقه از لحاظ فرهنگی( علم، فلسفه، ادبیات و هنر) و نیز از لحاظ وجود جنبش و شورش یکی از پیشرفته ترین مناطق اروپا به شمار میرفت. دوما این کشور اگر نسبت به کشورهای آسیایی و دیگر مناطق سنجیده شود، به مثابه عقب مانده ترین به شمار نمیرفت. همین مسئله در مورد کشور چین (و یا ایران در زمان انقلاب مشروطیت) نیز صادق است. در واقع در حالی که این کشور از جنبه های معینی منطقه ای عقب مانده بود ، اما از جنبه های دیگر پیشرفته بود و ضمنا عقب مانده ترین منطقه در جهان و یا«نقطه ضعف بشریت» به شمار نمیرفت.