برنامه و اساسنامه حزب کمونیست ( ما ئویست ) افغانستان

 

 

-بخش اول           

برنامه حزب كمونیست ( مائویست ) افغانستان      
-           ماركسیزم ـ لنینیزم ـ مائوئیزم
-           مارکسيزم
-           سه جز مارکسیزم

-           لنينيزم
-           تکاملات لنینیستی 
-           مائوئيزم
-           پیدایش مائوئیزم
-           خد مات مائوتسه دون در امر تكامل ماركسیزم – لنینیزم
-     بخش فلسفه
-           بخش اقتصادی
-           بخش سوسیالیزم علمی
-           سه جزء ماركسیزم ـ لنینیزم ـ مائوئیزم
 -          فلسفه   
-            اقتصادسیاسی
-           سوسياليزم علمي 
-           رویزیونیزم
-           انترناسیونالیزم پرولتری 
-           انترناسیونالیزم پرولتری از لحاظ ایدیولوژیك   
-           انترناسیونالیزم پرولتری از لحاظ سیاسی
-           انترناسیونالیزم پرولتری از لحاظ تشكیلاتی
-           اوضاع جهاني و جنبش جهاني کمونيستي .
بخش دوم
  -           سيماي کنوني افغانستان
-           مناسبات توليدي حاکم بر افغانستان
-           طبقات اجتماعي جامعه افغانستان
-             طبقه فیودال
-           بورژوازی كمپرادور
-           بورژوازی ملی
-           خرده بورژوازی     
-           دهقانان 
-           دهقانان مرفه
-           هقانان میانه حال  
-           دهقانان فقیر
-           طبقه كارگر 
-           نیمه پرولتاریا
-           اوباشان و اراذل 
-           تضاد های اجتماعی مهم
-           مسئله زنان
-           مسئله ملیت ها
-           انقلاب افغانستان  جامعه مستعمره -  نیمه فئودال وتضاد های طبقاتی و اجتماعی آن
-           تضاد ملي خلق ها و مليت ها با قدرت هايامپرياليستي
-           تضاد میان توده های مردمان كشور و طبقات حاكم فئودال و بورژوا كمپرادور
-           تضاد میان دسته بندی های ارتجاعی- عمدتاً به شكل دو دسته بندی مربوط به امپرياليست هاي امريكايي و روسي
-           تضادمیان زنان وشوونیزم مرد سالار
-           تضادمیان ملیت های تحت ستم وشوونیزم طبقات حاكمه ملیت پشتو ن
بخش سوم
-           مضمون و وظايف انقلاب  
-           جهتگيري انقلاب
-           نيروهاي محرکه انقلاب
-           سه سلاح انقلاب    
-           مقاومت ملي مردمي و انقلابي
-           اهداف انقلاب دموکراتيک نوين  
-           اهداف سیاسی
-           اهداف اقتصادی
-           اهداف فرهنگی
-           اهداف اجتماعی
بخش چهارم
-           جنگ مقاومت ملي مردمي و انقلابي
-           قیام شهری و کودتا، دو بیراهه
-           جنگ توده يي عمدتا دهقاني تحت رهبري پرولتاريا
-           محاصره شهر ها از طريق دهات
-           جنگ طولانی
-           مناطق پايگاهي انقلابي
  -           ارتش انقلابي خلق
-           تدارک براي برپايي جنگ مقاومت ملي مردمي و انقلابي ( شکل مشخص کنوني جنگ خلق .
بخش پنجم
-           سه چهره رويزيونيزم کهن     
-           رویزیونیزم برنشتین
-           رویزیونیزم کائوتسکی
-           رویزیونیزم تروتسكی
-           سه چهره رويزيونيزم مدرن
-           رویزیونیزم روسی و سوسیال امپریالیزم شوروی
-           رویزیونیزم چینی  
-           دگما رویزیونیزم خواجه
-      پیشینه تاریخی افغانستان
 
قسمت دوم اساسنامه حزب کمونیست (مائویست ) افغانستان
فصل اول
-           خصلت طبقاتی حزب
-           ایدیولوژی رهنمای حزب
-            مارکسیزم
-            لنینیزم
-            مائوئیزم
-           انترناسيوناليزم پرولتري
-           مهم ترين اهداف انقلاب دموکراتيک نوين
فصل دوم آئين نامه تشکيلاتي
  -        اصول تشکيلاتي 
-            ساختمان تشکيلات
-           ارگان مرکزي حزب، نشريه دروني مرکزي و سائر نشريه ها
-            درفش
-             عضويت
-           اقدامات انضباطی
………………………………………………………………………………………………………


  برنامه و اساسنامه حزب كمونيست ( مائوئيست ) افغانستان محصولي از مبارزات طولاني جنبش كمونيستي بين المللي و ثمره بزرگ مبارزات جنبش كمونيستي كشور و دستاورد جانفشاني هاي شهداي اين جنبش است. در شرايطي كه امپرياليست ها گرد باد شوم تهاجم و تجاوز عليه خلق ها و پرولتارياي جهان به راه انداخته و افغانستان را به يكي از مراكز اين گرد باد تبديل كرده اند، آغاز و پيشرفت پروسه وحدت جنبش كمونيستي ماركسيستي ـ لنينيستي ـ مائوئيستي افغانستان، تدوير كنگره وحدت و تاُمين وحدت اين جنبش در يك حزب كمونيست واحد، كه برنامه و اساسنامه حزب كمونيست ( مائوئيست ) افغانستان تبلور برجسته آن است، يك ضد حمله كمونيستي اصولي شجاعانه و مناسب به شمار مي رود.
    اينك به روشني پيدا است كه شعله ي بر افروخته شده توسط پيشروان ما و در پيشاپيش آنها رفيق شهيد اكرم ياري، نه تنها در زير " خاكستر جاويد " مدفون نگرديده است، بلكه با گذار از پيچ و خم هاي فراوان، عليرغم تحمل بزدلي ها، انحرافات، خيانت ها و ارتداد بسياري از رفقاي نيمه راه و دشمن شاد و وارد آمدن صدمات و ضربات بيشماري بر پيكر آن، فروزان تر از پيش بر افروخته و مشتعل است و مي رود تا بر خرمن هستي دشمنان آتش افگند، آتش بزرگ، آتش عظيم.
     برنامه و اساسنامه حزب كمونيست ( مائوئيست ) افغانستان، درفش مستقل پرولتارياي جهاني در سنگر مبارزات ملي و طبقاتي كشور در خون خفته ما و يگانه درفش تا به آخر انقلابي در افغانستان است. كمونيست هاي انقلابي در كشور فقط و فقط با رزميدن زير اين درفش سترگ است كه مي توانند وظايف و مسئوليت هاي شان را در قبال انقلاب جهاني و انقلاب افغانستان به نحو اصولي و شايسته ادا نمايند.

 
 

 برنامه حزب كمونيست (مائوئيست ) افغانستان

     حزب كمونيست ( مائوئيست) افغانستان، حزب سياسي پرولتاريا و پيشاهنگ پرولتاريا در كشور است. برنامه حزب كمونيست (مائوئيست) افغانستان كه بيان مرام هاي پرولتارياي بين المللي و مرام هاي پرولتارياي افغانستان بمثابه بخشي از پرولتارياي جهاني است و اساس موجوديت و پايه وحدت حزب را مي سازد، ايديولوژي راهنماي انديشه و عمل، برنامه سياسي و مشي استراتژيك مبارزاتي آنرا در بر مي گيرد.
ايديولوژي راهنماي انديشه و عمل حزب كمونيست (مائوئيست ) افغانستان، ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم است كه ايديولوژي و علم انقلاب پرولتارياي جهاني و يگانه ايديولوژي انقلابي، علمي و رهائيبخش در جهان مي باشد. ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم اساس ايديولوژيك برنامه سياسي و مشي استراتژيك مبارزاتي حزب كمونيست ( مائوئيست ) افغانستان را مي سازد.
     برنامه حد اقل و حد اكثر حزب كمونيست ( مائوئيست ) افغانستان عبارت است از انجام انقلاب دموكراتيك نوين و استقرار ديكتاتوري دموكراتيك خلق، گذار به انقلاب سوسياليستي در كشور و ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا از طريق برپايي و پيشبرد انقلابات فرهنگي متعدد و پيشروي بسوي ايجاد جامعه كمونيستي جهاني.
در شرايط فعلي دفع تجاوز امپرياليستي به سركردگي امپرياليست هاي امريكايي و سر نگوني رژيم دست نشانده وظيفه عمده انقلاب دموكراتيك نوين را تشكيل مي دهد.
     مشي استراتژيك مبارزاتي حزب كمونيست ( مائوئيست ) افغانستان براي دفع تجاوز و قطع سلطه امپرياليست ها از كشور و سر نگوني دولت ارتجاعي، بر پايي و پيشبرد جنگ خلق است. جنگ خلق، جنگ توده هاي مردم، عمدتاً دهقانان تحت رهبري طبقه كارگر از طريق حزب پيشاهنگ پرولتري است. جنگ خلق، جنگ طولاني و متكي بر ايجاد، تحكيم و گسترش مناطق پايگاهي انقلابي است. اين جنگ از راه محاصره شهر ها از طريق دهات و تصرف شهر ها، بطرف پيروزي سرتاسري پيش مي رود.
در شرايط كنوني، بر پايي و پيشبرد جنگ مقاومت ملي انقلابي و مردمي، شكل مشخص بر پايي و پيشبرد جنگ خلق را مي سا زد.

ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم

 

     علم انقلاب پرولتارياي بين المللي بر پايه تجارب مبارزات طبقاتي، مبارزات توليدي و آزمون هاي علمي پرولتاريا و نوع بشر، بيشتر از يك و نيم قرن قبل با انتشار مانيفيست حزب كمونيست بوجود آمد و از آن زمان تا حال با تكيه بر همين پايه ها به حركت مبارزاتي خود ادامه داده و مستحكمتر و متكاملتر گرديده است. ماركس اين علم را كشف نمود و پايه هاي اساسي آنرا بنا كرد، لنين آنرا به سطح عالي تري تكامل داد و پس از آن مائوتسه دون كيفيت متكاملتري به آن بخشيد. به اين ترتيب علم انقلاب پرولتارياي بين المللي تا حال سه مرحله تكامل كيفي را از سر گذشتانده و متكاملتر گرديده است :

     ١ ـ ماركسيزم

     ٢ ـ لنينيزم

     ٣ ـ مائوئيزم

     اين مراحل تكامل بهم پيوسته بوده و هر سه جزء فلسفه، اقتصاد سياسي و سوسياليزم علمي را در بر گرفته است.

 

ماركسيزم

     
پيدايش نظام سرمايه داري و در بطن آن پيدايش طبقه كارگر، پايه عيني ايجاد ماركسيزم را فراهم نمود. ماركسيزم در متن مبارزات كارگران اروپا و با جمعبندي از اين مبارزات و همچنان جمعبندي از آخرين نتايج آزمون هاي علمي و مبارزات توليدي، در اواسط قرن نزده بوجود آمده و در ارتباط نزديك با مبارزات پرولتارياي بين المللي و در خدمت به آن پرورانده شد.

 

سه جزء ماركسيزم

     ١ ـ فلسفه ماركسيزم : سيستم فلسفي فرا گير ماترياليزم دياليكتيك و ماترياليزم تاريخي يا بكار بست ماترياليزم دياليكتيك در مورد تاريخ جامعه بشري و تكامل آن، فلسفه ماركسيزم است.
٢ ـ اقتصاد سياسي ماركسيزم : اقتصاد سياسي ماركسيزم، نقد همه جانبه و بنيادي از اقتصاد سرمايه داري است كه با تشخيص ارزش اضافي بمثابه سر چشمه پيدايش و عامل حيات و رشد سرمايه، از راز استثمار پرولتاريا پرده بر ميدارد و چگونگي انباشت سرمايه، انارشي توليد و نابرابري توزيع در نظام سرمايه داري را روشن ميسازد.
٣ ـ سوسياليزم علمي يا تيوري سياسي ماركسيزم :  سوسياليزم علمي يا تيوري سياسي ماركسيزم مبتني است بر تيوري طبقات و مبارزه طبقاتي كه نكات اساسي آن عبارت اند از :
     ١ ـ طبقات اجتماعي يك پديده تاريخي است كه در مقاطع مشخص از رشد توليد اجتماعي بوجود آمده و بعد از آن تاريخ جوامع بشري بيان مبارزات طبقاتي است.
٢ ـ مبارزات طبقاتي در فرجام از طريق انقلاب قهري منجر به ديكتاتوري پرولتاريا ميگردد.
٣ ـ ديكتاتوري پرولتاريا مرحله گذاري است كه در نهايت به جامعه بي طبقه كمونيستي مي انجامد.
جمعبندي از درس هاي كمون پاريس به عنوان شكلي از ديكتاوري پرولتاريا و مبارزه عليه فرصت طلبان درون جنبش كارگري چون پرودون، لاسال، باكونين، ديورينگ و . كه راه ريفورميزم را در پيش گرفته بودند، در تدوين اين تيوري داراي اهميت برجسته بوده است.
تيوري سياسي ماركسيزم دربرگيرنذهُ اين اصل است كه نظام سرمايه داري يك نظام جهاني بوده و طبقهُ كارگرنيز يك طبقهُ واحد جهاني است. بر اين مبنا بود كه انترناسيونال اول تشكيل گرديد و طي دورهُ معيني رهبري مبارزات كارگران جهان را بر عهده گرفت.     
پايه گزاري و پرورش مرحله اول ايديولوژي پرولتري توسط ماركس و رفيق همرزمش انگلس انجام يافت و ماركسيزم ناميده شد. مبارزه براي اينكه جنبش بين المللي كمونيستي ماركسيزم را به رسميت بشناسد، بعداز پدرود حيات ماركس، توسط انگلس رهبري گرديد.

 

لنينيزم

     تكامل سرمايه داري رقابت آزاد به سرمايه داري انحصاري و پيدايش عصر امپرياليزم، پايه عيني پيدايش لنينيزم و تكامل به ماركسيزم ـ لنينيزم را بوجود آورد. لنينيزم در جريان رهبري جنبش انقلابي پرولتري در روسيه و مبارزه عليه رويزيونيزم انترناسيونال دوم به سردمداري برنشتين، ميلران و بعداً كارل كائوتسكي و بطور مشخص در جريان رهبري انقلاب اكتوبر، بوجود آمد. 

 

تكاملات لنينيستي

     ١ ـ در فلسفه : مبارزه فلسفي عليه امپريوكريتيسيست ها كه تلاش داشتند ماترياليزم و ايده آليزم را باهم آشتي دهند، يكي از عرصه هاي  مبارزاتي لنين در تكامل فلسفه ماركسيزم توسط وي را تشكيل داد. لنين در اين مبارزه از ماترياليزم دفاع بنيادي و قاطعي به عمل آورده و مفهوم ماده را تكامل داد. او رابطه و پيوند ميان ماده و شعور را روشن تر ساخت و مفهوم حقيقت و همچنان حقيقت مطلق و حقيقت نسبي را وضاحت بيشتري بخشيد. تكامل دياليكتيك ماركسيستي عرصه ديگري از مبارزات لنين در تكامل فلسفه ماركسيسزم توسط وي محسوب مي گردد. لنين دياليكتيك ماركسيستي را بيشتر از پيش وضاحت بخشيد و قانون تضاد را به مثابه جوهر دياليكتيك مشخص نمود. 
٢ ـ در اقتصاد سياسي : لنين تكامل سرمايه داري رقابت آزاد به سرمايه داري انحصاري را كه در آن سرمايه مالي سيادت دارد، جمعبندي كرده و تيوري امپرياليزم را تدوين نمود. او روشن ساخت كه صفت مشخصه اين سرمايه داري، صدور سرمايه است. لنين مشخصات سرمايه داري امپرياليستي را توضيح داد و آنرا به مثابه سرمايه داري طفيلي، گنديده و در حال احتضار كه آخرين مرحله سرمايه داري را تشكيل ميدهد، معين نمود.
٣ ـ در سوسياليزم علمي يا تيوري هاي سياسي : لنين عصر را به عنوان عصر امپرياليزم و انقلابات پرولتري مشخص ساخت و نشان داد كه عصر امپرياليزم آستانه ورود به انقلابات پرولتري و سوسياليزم است. لنين نشان داد كه سرمايه داري امپرياليستي با استفاده از سود ها و مافوق سود هاي حاصله از استثمار جهاني، يك بخش از كارگران كشور هاي امپرياليستي را با اعطاي امتيازات معيني به دنبالچه خود مبدل نموده و اشرافيت كارگري را به وجود آورده است و اين امر انشعاب در طبقه كارگر كشور هاي امپرياليستي بوجود آورده است. تودهُ وسيع كارگران، كماكان پايهُ اجتماعي انقلاب پرولتري محسوب ميگردند، در حاليكه قشر اشرافيت كارگري عامل بروز رويزيونيزم يعني عامل بروز ايديولوژي بورژوازي در درون طبقهُ كارگر محسوب ميگردد.  او روشن ساخت كه در عصر امپرياليزم و انقلابات پرولتري جهان به مشتي ملل ستمگر امپرياليستي و اكثريت عظيم ملل تحت ستم تقسيم گرديده و جنبش هاي آزاديبخش ملي در پهلوي مبارزات پرولتري، به موُلفه اي از انقلاب جهاني پرولتري مبدل ميگردد. لنين تيوري حزب سياسي تراز نوين ( حزب پيشاهنگ پرولتري ) يا حزب كمونيست را با توجه به اهميت آگاهي انقلابي تدوين نموده و بنيانگزاري و ساختمان چنين حزبي را براي رهبري پرولتاريا و توده هاي انقلابي براي كسب قدرت سياسي، رهبري و هدايت نمود. لنين تيوري و پراتيك انقلاب پرولتري و راه كسب قدرت سياسي را در جريان رهبري انقلاب و برقراري ديكتاتوري پرولتاريا در شوروي تكامل داد. برين مبنا ها بود كه جنبش كمونيستي هر چه بيشتر در سراسر جهان اشاعه يافت و اتحاد ميان مبارزات خلق هاي ستمديده و مبارزات انقلابي جهاني پرولتاريا بوجود آمد و انترناسيونال كمونيستي ( انترناسيونال سوم ) ايجاد شد.
مرحله دوم تكامل ايديولوژي پرولتاريا با نام لنين گره خورد و لنينيزم ناميده شد. بعد از پدرود حيات لنين، مبارزه براي اينكه جنبش بين المللي كمونيستي، ماركسيزم ـ لنينيزم را به عنوان دومين مرحله تكامل ايديولوژي پرولتري به رسميت بشناسد، توسط استالين رهبري گرديد.همچنان استالين مبارزه خطي عظيمي را عليه خط رويزيونيستي تروتسكي كه در ضديت با لنينيزم قرار داشت، به پيش برد.

مائوئيزم

 

     آنچه در شرايط امروزي از اهميت اساسي برخوردار است، تاُكيد روي خدمات مائوتسه دون به علم انقلاب پرولتارياي بين المللي و ارتقا و تكامل كيفي اين علم توسط وي مي باشد. اين تاُكيد صف انقلابيون پرولتري را از صف رويزيونيست هاي رنگارنگ كه به انقلاب پرولتري خيانت كرده و در پايه هاي اساسي علم انقلاب پرولتارياي بين المللي تجديد نظر نموده اند، جدا ميسازد. بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي درينمورد ميگويد :
" دفاع از تكامل كيفي علم ماركسيزم ـ لنينيزم توسط مائوتسه دون مسئله ي خصوصا مهم و مبرم را در جنبش بين المللي و در ميان كارگران آگاه و ساير افراد انقلابي انديش جهان كنوني، نمايندگي ميكند. اصل مطرح شده درينجا اين است كه آيا بايد از خدمات تعيين كننده مائوتسه دون به انقلاب پرولتري و علم ماركسيزم ـ لنينيزم دفاع كرده و آنرا توسعه داد يا نه ؟ در حقيقت بحث بر سر دفاع از ماركسيزم ـ لنينيزم است . ما تاُكيد ميكنيم كه انديشه مائوتسه دون مرحله نوين از تكامل ماركسيزم ـ لنينيزم است. بدون دفاع از ماركسيزم ـ لنينيزم ـ انديشه مادوتسه دون { مائوئيزم } و پايه كار قرار دادن آن، غلبه بر رويزيونيزم و ارتجاع بطور عموم نا ممكن است. "

پيدايش مائوئيزم

          مائوئيزم از درون مبارزه بسيار حاد و شديد طبقاتي متولد گرديده است. جلسه " زون يه " پس از سپري شدن هشت سال جنگ انقلابي عليه گوميندان، مائوتسه دون را به عنوان رهبر حزب كمونيست چين انتخاب نمود. اين انتخاب حاكي از اين بود كه مشي مائوتسه دون پس از سالها مبارزه بر مشي هاي راست روانه و چپ روانه درون حزب كمونيست چين كه در طول سال هاي گذشته ضربات مهلكي بر پيكر انقلاب چين وارد نموده بودند، غلبه حاصل نمود. ده سال بعد ازين جلسه، كنگره هفتم حزب كمونيست چين در سال  ١٩۴٥ در حاليكه حماسه راه پيمايي طولاني و دوران جنگ مقاومت عليه تجاوز امپرياليزم جاپان پشت سر گذاشته شده بود تاُكيد نمود كه :
" حزب كمونيست چين تحت هدايت ماركسيزم ـ لنينيزم و ايده هاي مائوتسه دون قرار دارد. "
گرچه در هشتمين كنگره حزب كمونيست چين، فرمولبندي " ايده هاي مائوتسه دون " حذف گرديد، اما مبارزه همچنان ادامه يافت. در دهه پنجاه، پس از پيروزي انقلاب چين، ايده هاي مائوتسه دون در ساير كشور ها كم و بيش نفوذ نمود و در داخل چين تطبيق اين ايده ها در مبارزات طوفاني توده يي عظيم در دوران " جهش بزرگ " و ساختمان كمون هاي خلق متبارز گرديد. به راه افتادن مبارزه عليه رويزيونيزم خروشچفي، ايده هاي مائوتسه دون را كيفيت نويني بخشيده و باعث كسترش آن در سطح جهاني گرديد. اما دقيقا با انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي بود كه " انديشه مائوتسه دون " بمثابه مرحله نويني در تكامل ماركسيزم ـ لنينيزم خود را نماياند و صدر مائو به عنوان رهبر انقلاب جهاني تثبيت گرديد. بر اين اساس نهمين كنگره حزب كمونيست چين در سال  ١٩۶٩ با جمعبندي از انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي اعلام نمود كه :
" حزب كمونيست چين تحت هدايت ماركسيزم ـ لنينيزم ـ انديشه مائوتسه دون قرار دارد. "
همچنان بسياري از احزاب و سازمانهاي كمونيستي در جهان كه به مخالفت با رويزيونيزم خروشچفي و سوسيال امپرياليزم شوروي برخاسته بودند، ماركسيزم ـ لنينيزم ـ انديشه مائوتسه دون را قبول نمودند. كنگره دهم حزب كمونيست چين زائيده لين پيائوئيستي " عصر زوال امپرياليزم " را بدور افگند و به اين ترتيب صفاي علم انقلاب پرولتري به نحوروشنتري نمايان گرديد ( سال ١٩۷٣ ).
شكست انقلاب در چين و تصرف كامل قدرت توسط رويزيونيست هاي چيني، سر آغاز حملات تازه عليه دستاورد هاي مائوتسه دون گرديد و سر درگمي وخيمي در جنبش بين المللي كمونيستي بوجود آورد. اما مبارزه در خط ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم در جهان ادامه يافت. اين مبارزه در كنفرانس اول احزاب و سازمان هاي ماركسيست ـ لنينيست در خزان سال ١٩٨٠ و بيانيه اين كنفرانس خود را به روشني نماياند و با برگزاري دومين كنفرانس بين المللي احزاب و سازمان هاي ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوتسه دون انديشه ( مائوئيست ) كه منجر به تشكيل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي گرديد، به نحو بارزي در سطح بين المللي مشخص گرديد.
بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي " انديشه مائوتسه دون " را تكامل ماركسيزم ـ لنينيزم دانسته و اعلام نمو د :
" ما تاُكيد ميكنيم كه انديشه مائوتسه دون مرحله نوين از تكامل ماركسيزم ـ لنينيزم است . "
بيانيه، مهم ترين اصل " انديشه مادوتسه دون " يعني " تيوري ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا " را محك تشخيص ماركسيزم از رويزيونيزم دانسته و بيان نمود :
" فقط كسي ماركسيست است كه نه فقط قبول مبارزه طبقاتي را به قبول ديكتاتوري پرولتاريا ارتقاء دهد، بلكه موجوديت عيني طبقات، تضاد هاي انتاگونيستي طبقاتي و ادامه مبارزه طبقاتي تحت ديكتاتوري پرولتاريا در سراسر دوره سوسياليزم تا كمونيزم را قبول ميكند. "
اصطلاح " مائوئيزم " براي اولين بار توسط حزب كمونيست پيرو بكار گرفته شد. اين حزب در اسناد متعدد خود كه پس از تشكيل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، انتشار يافته، اصطلاح " مائوئيزم " را بكار برده است. همچنان در هشتمين پولينوم دومين كميته مركزي حزب كمونيست انقلابي امريكا ( R C P   ) در سال ١٩٨٨ اصطلاح " مائوئيزم " مورد قبول قرار گرفت.
پس از آن،سازمان كمونيست هاي انقلابي افغانستان و اتحاديه كمونيست هاي ايران ( سر بداران ) نيز " مائوئيزم " را مورد پذيرش قرار دادند و سپس " حزب كمونيست افغانستان " نيز در بكاربرد اين اصطلاح تاُكيد اساسي به عمل آورد. از آن ببعد ساير احزاب و سازمان هاي عضو جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، يكي پس از ديگري، " مائوئيزم " را تائيد كردند. جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در سال ١٩٩٣ رسما اعلام كرد كه " مائوئيزم " را به عنوان سومين مرحله در تكامل ايديولوژي و علم انقلاب پرولتري، مورد پذيرش قرار داده است. به اين ترتيب، رسميت بين المللي " مائوئيزم " خدمتي است كه به جنبش انقلابي انترناسيوناليستي تعلق دارد. جنبش انقلابي انترناسيوناليستي اعلام كرده است كه ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم بايد فرمانده و راهنماي انقلاب جهاني شود.
اصطلاح " مائوئيزم " بدرستي هم سطح و هم ارزش بودن خدمات مائو با خدمات كارل ماركس و لنين را نشان داده و زمينه هرگونه برداشت نا درست در كم بها دادن به خدمات مائو را ازميان مي برد و به همين جهت سومين مرحله در تكامل علم انقلاب پرولتاريا را دقيقتر و روشنتر از اصطلاح " انديشه مائوتسه دون " بيان مي نمايد.

 

خد مات مائوتسه دون در امر تكامل ماركسيزم ـ لنينيزم

  

  بخش فلسفي :

     ١ ـ مائوتسه دون قانون تضاد يا قانون وحدت اضداد را به عنوان قانون اساسي دياليكتيك در طبيعت، جامعه و تفكر انساني مطرح كرد و آنرا به مثابه جوهر دياليكتيك ماترياليستي تكامل داد. مائو قانون تضاد يا قانون وحدت اضداد را عميقاً مورد بررسي قرار داده و در پرتو اين بررسي عميق مفهوم تضاد عمده به عنوان تضاد رهبري كننده مرحله مشخص از تكامل هر پروسه را روشن كرد و آنرا از تضاد اساسي كه پايه موجوديت يك پروسه از ابتدا تا انتها ي آن ميباشد، تفكيك نمود. مائوتسه دون در پرتو اين بررسي عميق جوانب گوناگون قانون تضاد يا قانون وحدت اضداد را مورد بررسي قرار داد. او همگوني و مبارزه، تضاد عام و تضاد خاص، جهت عمده و جهت غير عمده تضاد و مقام انتاگونيزم در تضاد را روشن نمود.
٢ ـ مائوتسه دون دياليكتيك ماترياليستي را به نحو استادانه اي در سياست بكار گرفته و قانون تضاد يا قانون وحدت اضداد را به نحو عميقي در بررسي قضايا و مبارزات سياسي مورد استفاده قرار داد.
٣ ـ مائوتسه دون تيوري شناخت دياليكتيك ماترياليستي را در پرتو بررسي عميق دو جهش تشكيل دهنده آن يعني جهش از پراتيك به تيوري و سپس جهش از تيوري به پراتيك، با تكيه بر عمده بودن پراتيك در كل، تكامل داده و آنرا عميق تر ساخت. مائوتسه دون روشن ساخت كه تيوري به نوبه خود تاُثير تعيين كننده اي بر پراتيك دارد و ماداميكه جهش از تيوري به پراتيك مطرح باشد، تيوري نقش عمده بازي مي نمايد.    
۴ ـ مائوتسه دون موفق شد فلسفه را به ميان توده ها ببرد. وي با اين كار، فلسفه را از لابلاي كتابها و از درون كتابخانه ها و از انحصار فيلسوفان بيرون كشيده و به نيروي مادي توده يي فعالي مبدل نمود.
٥ ـ تحليل رابطه ميان زير بنا و روبنا بصورت دياليكتيكي و نفي برداشت متافزيكي رابطه يكجانبه ميان روبنا و زيربنا كه در مبارزه عليه برداشت اكونوميستي از ماركسيزم و در مبارزه عليه تيوري رويزيونيستي رشد نيروهاي مولده بكار گرفته شد. مائوتسه دون تصريح نمود : همانطوريكه زير بنا بر روبنا تاُثير مي نهد و خصلت آنرا تعين مي نمايد، و اين در كل عمده است، روبنا نيز به نوبه خود و در موقعش نقش عمده بازي كرده و بر زير بنا تاُثير مي گزارد و خصلت آنرا معين مي نمايد. بر اساس اين ديد، وي بيان لنين مبني بر : " سياست بيان فشرده اقتصاد است " را تكامل داده و تاُكيد نمود كه بايد سياست انقلابي بر همه عرصه ها حاكم باشد. به اين ترتيب مائوتسه دون جايگاه شايسته آگاهي انقلابي را در تغيير جهان معين نمود و شعار لنيني " بدون تيوري انقلابي، جنبش انقلابي وجود ندارد " را تكامل بخشيد.

     بخش اقتصادي :

     ١ ـ مائوتسه دون اقتصاد سياسي سوسياليستي را تكامل داده و با انتقاد از جنبه هاي معيني از سياست اقتصادي شوروي در ساختمان سوسياليزم، سياست اقتصادي ساختمان سوسياليزم در چين را تدوين نموده و عملي كرد. نكته مركزي درين مورد عبارت است از بر انگيختن ابتكار عمل توده ها بر اساس خط درست و اصولي و افزايش توليد از طريق توده يي ساختن سياست هاي اقتصادي و نه افزايش توليد از طريق اجراي صرف دستورالعمل هاي بروكراتيك. در همين مضمون مائوتسه دون رابطه ميان انقلاب و توسعه اقتصادي را معين نموده و اين شعار معروف را فرموله نمود :
" انقلاب را دريابيد ! توليد را افزايش دهيد  ! "
٢ ـ مائوتسه دون سياست اقتصادي دموكراسي نوين را تدوين و عملي نمود. سه نكته اساسي در اين سياست اقتصادي عبارت است از :
الف : ريشه كن كردن فيوداليزم از طريق انقلاب ارضي بر مبناي شعار زمين از آن كشتكار و شكلدهي به فعاليت هاي جمعي دهقانان از قبيل تشكيل دسته هاي كار مشترك و تعاوني ها.
ب : مصادره تمام موُسسات اقتصادي خارجي و داخلي كه " يا خصلت انحصاري دارند و يا دامنه فعاليت آنها از حدود ظرفيت اداره خصوصي بيرون است. "
ج : رهبري، كنترل و تحديد سرمايه هاي خصوصي تا نتوانند وسايل زندگي خلق را زير نظارت خود بگيرند. "
اعمال سياست اقتصادي فوق الذكر در جريان پروسه طولاني انقلاب دموكراتيك نوين چين از زمان ايجاد اولين پايگاه هاي انقلابي روستايي ( سال ١٩٢۷ ) تا زمان آغاز انقلاب سوسياليستي، توانست زمينه مساعد براي ساختمان اقتصادي سوسياليزم در چين فراهم نمايد.
٣ ـ مائوتسه دون مفهوم سرمايه داري بروكراتيك را به مثابه شكلي از سرمايه داري خصلتاً كمپرادور كه امپرياليزم در كشور هاي تحت سلطه و به عنوان اهرم نفوذ خود بر قرار ميسازد، مطرح نمود. توجه به اين مطلب از اهميت اساسي بر خوردار است زيرا كه اولاً بدون شناخت  بورژوازي بروكراتيك و مصادرهُ سرمايهُ بروكرات، سر نگوني امپرياليزم در كشور هاي تحت سلطه بطور عموم نا ممكن ميباشد و ثانياً جهت پيريزي اقتصادي ساختمان سوسياليزم، مصادره آن ضرورت حياتي دارد.

     بخش سوسياليزم علمي :

     ١ ـ انقلاب دموكراتيك نوين : در عصر ما انقلاب در كشور هاي تحت سلطه در پهلوي انقلاب در كشور هاي امپرياليستي يكي از دو جريان انقلاب جهاني پرولتري محسوب ميگردد. بر خلاف انقلاب در كشور هاي امپرياليستي، انقلاب در كشور هاي تحت سلطه، مستقيماً داراي خصلت سوسياليستي نبوده و داراي خصلت دموكراتيك ميباشد كه در اثر تاُمين رهبري انقلابي پرولتري بر آن به انقلاب دموكراتيك نوين تبديل گرديده و جهتگيري سوسياليستي مي يابد. مائوتسه دون تيوري انقلاب دموكراتيك نوين را در جريان مبارزه انقلابي در چين شكل داده و با به پيروزي رساندن انقلاب در چين راه انقلاب در كشور هاي تحت سلطه را روشن نمود. انقلاب دموكراتيك نوين مبتني است بر تاُمين رهبري حزب كمونيست بر مبارزات ضد امپرياليستي و ضد فيودالي تمامي طبقات خلقي و بطور مشخص تاُمين رهبري حزب كمونيست بر ارتش خلق و جبهه متحد. انقلاب دموكراتيك نوين داراي جهتگيري سوسياليستي بوده و زمينه مساعد را براي گذار به انقلاب سوسياليستي فراهم مي نمايد.
٢ ـ مائوتسه دون مبارزه مسلحانه طولاني حزب كمونيست و توده هاي خلق چين را تا به پيروزي رساندن انقلاب در آن كشور رهبري نموده و مهمتر از آن براي اولين بار پرولتارياي بين المللي را از يك مشي نظامي مدون بهره مند ساخت. تيوري جنگ خلق مائوتسه دون تنها يك استراتژي نظامي صرف نيست، بلكه بيان مدون قهر انقلابي پرولتاريا و توده ها در مبارزه انقلابي طبقاتي بخاطر به پيروزي رساندن انقلاب محسوب ميگردد كه شعار " قدرت سياسي از لوله تفنگ بيرون مي آيد " بيان فشرده آن است.
٣ ـ مائوتسه دون تيوري طبقات و مبارزه طبقاتي را تكامل داده و تداوم مبارزه طبقاتي را در سراسر دوران ساختمان سوسياليزم تا رسيدن به كمونيزم روشن نمود. وي با توجه به تجربه تلخ احياي مجدد سرمايه داري در شوروي به اين نتيجه رسيد كه مبارزه ميان پرولتاريا و بورژوازي در طول دوران سوسياليزم تا رسيدن به كمونيزم مبارزه اي است بسيار پيچيده و طولاني. وي راه مبارزه براي جلوگيري از احياي مجدد سرمايه داري در جامعه سوسياليستي را فرموله كرده و انقلاب فرهنگي عظيم پرولتاريايي را در چين رهبري نمود. به اين صورت مائو تسه دون با تدوين تيوري " ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا " بزرگترين خدمت به علم انقلاب پرولتارياي بين المللي را ارائه نموده و تيوري طبقات و مبارزه طبقاتي در ماركسيزم را كه جوهر سوسياليزم علمي ميباشد، به مرحله كاملاً نويني ارتقا و تكامل بخشيد.
اينك يكبار ديگر تاُكيد بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي را درين مورد ياد آور مي شويم :
" لنين گفت : " فقط كسي ماركسيست است كه قبول مبارزه طبقاتي را به قبول ديكتاتوري پرولتاريا ارتقا دهد."  در پرتو دروس و پيشرفت هاي گرانبهاي حاصله از طريق انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي تحت رهبري مائوتسه دون معياريكه لنين ارائه كرده بود عميقتر شده است. اينك ميتوان گفت : فقط كسي ماركسيست است كه نه فقط قبول مبارزه طبقاتي را به قبول ديكتاتوري پرولتاريا ارتقا دهد، بلكه موجوديت عيني طبقات، تضاد هاي انتاگونيستي طبقاتي و ادامه مبارزه انقلابي تحت ديكتاتوري پرولتاريا در سراسر دوره سوسياليزم تا كمونيزم را قبول مي كند. همانگونه كه مائوتسه دون با قدرت بيان داشت : " نا روشني در مورد اين مسئله به رويزيونيزم مي انجامد."

 

سه جزء ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم

     با توجه به خدمات عظيم مائوتسه دون به علم انقلاب پرولتارياي بين المللي و تكامل كيفي اين علم توسط وي پس از ماركس و لنين، اصول اساسي علم ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم را در سه جزء فلسفه، اقتصاد سياسي و سوسياليزم علمي توضيح مي دهيم.

فلسفه :

     فلسفه ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم، ماترياليزم دياليكتيك است. اين فلسفه بيان اين مطلب اساسي است كه كل واقعيت و وجود عبارت است از واقعيت و وجود مادي. اين واقعيت و وجود مادي در بر گيرنده اشكال مختلف ماده متحرك است كه شعور از آن سر چشمه ميگيرد، به آن وابسته است و به آن تبديل ميشود. اشكال مختلف ماده متحرك فقط و فقط در حالت وحدت اضداد موجود اند. قانون تضاد يعني قانون وحدت اضداد، قانون اساسي تكامل طبيعت، جامعه و تفكر ميباشد. وحدت و همگوني در تمامي پديده ها موقتي و نسبي است، در حاليكه مبارزه اضداد دايمي و مطلق است و همين امر مايه جهش ها و كيفيت هاي نوين و پديده هاي نوين محسوب ميگردد. اعتقاد به تعادل دايم، نظم دايم و ابدي بودن امور و نيز اعتقاد به مقدر بودن آنها غلط و ارتجاعي ميباشد.
ماترياليزم دياليكتيك پراتيك را سر چشمه حقيقت و نيز معيار نهايي آن دانسته و بيش از هر چيزي بر پراتيك انقلابي تكيه مي نمايد. برين مبنا ماترياليزم دياليكتيك فلسفه اي است در خدمت تغيير انقلابي جهان.
ماترياليزم تاريخي عبارت است از بكار بستن ماترياليزم دياليكتيك در مورد جامعه بشري و تكامل آن. ماترياليزم تاريخي بالاي نقش اساسي دو چيز تكيه مي نمايد :
١ ـ توليد و تضاد اساسي آن يعني تضاد ميان نيروهاي مولده و مناسبت توليدي.
٢ ـ رابطه متقابل ميان توليد و روبناي ايديولوژيك و سياسي جامعه.
     واقعيت اين است كه پيدايش زندگي اجتماعي با پروسه توليد اجتماعي تواُم بوده و بقايش به آن وابسته است. اما نيروهاي مولده فقط ميتوانند از طريق ورود انسانها به مناسبات توليدي معين وجود داشته و تكامل نمايند. تضاد ميان نيروهاي مولده و مناسبات توليدي در مرحله معيني از تكامل نيروهاي مولده آشكارا انتاگونيستي ميشود. ضرورت رشد بيشتر نيروهاي مولده اين الزام را به وجود مي آورد كه بايد يك تغيير ريشه يي و انقلابي در جامعه رخداده و مناسبات توليدي نويني جايگزين مناسبات توليدي كهن گردد. اين تغيير ريشه يي و انقلابي در جامعه در روبناي ايديولوژيك و سياسي براه مي افتد و حول مبارزه طبقاتي براي قدرت سياسي متمركز ميشود. در صورتيكه شرايط مادي لازم فراهم نباشد، ايديولوژي و سياست نمي توانند انقلاب به وجود آورند، اما همينكه شرايط مادي لازم بوجود آمد، روبنا ( ايديولوژي و سياست ) بصورت عرصه تعيين كننده نبرد طبقات و نيرو هاي مختلف سياسي در مي آيد و ايجاد تحول كيفي در روبنا به ضرورت عمده تكامل جامعه مبدل ميشود.

اقتصاد سياسي

     تيوري ارزش اضافي هسته اصلي اقتصاد سياسي ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم را در تحليل از اقتصاد سرمايه داري تشكيل ميدهد. سرچشمه پيدايش و عامل حيات و رشد سرمايه عبارت است از توليد ارزش اضافي كه از طريق عملكرد مكانيزم بازار بصورت سود تحقق پيدا مي نمايد. در توليد سرمايه داري سود هم آغاز توليد به شمار ميرود و هم مقصد نهايي آن كه از همان آغاز از طريق تصاحب ارزش اضافي حاصل كار جمعي كارگران و تحقق آن در بازار بدست مي آيد. بدين صورت سرمايه داري آن شيوه توليدي است كه صفت مشخصه آن كالايي شدن نيروي كار انساني مي باشد.
تضاد ميان توليد جمعي و تملك خصوصي، تضاد اساسي سرمايه داري محسوب مي گردد كه انارشي در توليد را در خود نهفته دارد و باعث بروز بحران هاي متعدد سرمايه داري ميشود. در جريان توليد و گسترش مداوم سرمايه كه با فقر روز افزون كارگران همراه است، بين سرمايه هاي مختلف اصطكاك بوجود مي آيد و رقابت ميان سرمايه داران زاده ميشود كه در نهايت به انحصار منجر ميگردد. رشد و گسترش انحصار ها در ابعاد مختلف به حدي ميرسد كه فضاي داخل سرحدات كشور براي رشد مداوم آنها كفايت نميكند و به ناچار به خارج از مرز ها سرازير شده و صدور سرمايه آغاز ميگردد. امپرياليزم با صفات مشخصه خود پا بعرصه وجود ميگزارد و در پهلوي استثمار كارگران كشور هاي خودي به چپاول و غارت خلق ها و ملل تحت سلطه مي پردازد. در دوران امپرياليزم، تضاد ميان توليد جمعي و تملك خصوصي ابعاد جهاني بخود ميگيرد. تضاد ميان امپرياليزم و خلق ها و ملل تحت سلطه بوجود مي آيد و رقابت ميان سرمايه داران تا سرحد تضاد ميان قدرت هاي مختلف سرمايه داري در سطح جهان رشد مي نمايد، كما اينكه تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي بصورت روز افزون تشديد ميگردد.
انقلاب سوسياليستي با خلع يد از سرمايه داري، گام كيفي مهمي در حل تضاد اساسي سرمايه داري بر مي دارد. اما هنوزاين گام كيفي كامل نيست. دولت به عنوان نماينده جامعه، وسايل توليد را در اختيار ميگيرد و اين عمل، اجتماعي ساختن ناقص و اعتباري وسايل توليد محسوب ميگردد، نه اجتماعي ساختن كامل و حقيقي آن. انقلاب سوسياليستي در حركت به سوي كمونيزم بايد اين اجتماعي بودن ناقص و اعتباري وسايل توليد را به اجتماعي بودن كامل و حقيقي وسايل توليد مبدل نمايد. اين مسئله سمتگيري اساسي و در عين حال ماهيت حقيقي جامعه را معين مي نمايد.
علاوتاً در ساختمان اقتصادي سوسياليزم چند نكته ديگر در رابطه با حل كامل تضاد اساسي سرمايه داري از اهميت اساسي برخوردار است : كنترول و تحديد عملكرد قانون ارزش و تحديد حق بورژوايي بصورت روز افزون، بر انداختن سود از مقام فرماندهي در توليد و مبارزه مداوم در جهت حل تضاد ميان كار فكري و كار جسمي و شهر و روستا و كارگر و دهقان. در توليد سوسياليستي نيروي كار انساني و وسايل توليد كالا تلقي نميگردد، اما اقتصاد سوسياليستي اقتصاد گذار از سرمايه داري به كمونيزم است و با اقتصاد كمونيستي تفاوت كيفي دارد. شعار اساسي دوران سوسياليزم " از هر كس به اندازهُ توانش و به هر كس به اندازهُ كارش " است، در حاليكه شعار اساسي در دوران كمونيزم " از هر كس به اندازهُ توانش و به هر كس به اندازهُ نيازش " مي باشد.

سوسياليزم علمي

 سوسياليزم علمي اساساً عبارت است از تيوري طبقات و مبارزه طبقاتي، ارتقاي مبارزه طبقاتي تا سطح قبول ديكتاتوري پرولتاريا و ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا از طريق انقلابات متعدد فرهنگي و حركت بسوي جامعه كمونيستي جهاني. دولت ها و احزاب كه زائيده طبقات اند، با نابودي آنها نابود ميشوند.
ـ از زمان پيدايش طبقات و جوامع طبقاتي تا زمان ورود به عصر امپرياليزم و انقلابات پرولتري ( كمون پاريس درينمورد يك استثنا به شمار ميرود )، تمامي انقلاباتي كه به وقوع پيوسته، يك طبقه استثمارگر را جانشين طبقه استثمارگر ديگر و يك سيستم استثماري را جايگزين سيستم استثماري ديگر ساخته است. سيستم سرمايه داري كه آخرين سيستم استثمارگرانه به شمار ميرود، اساس مادي ساختمان يك جامعه فاقد استثمار و بهره كشي را بوجود آورده و طبقه اي را كه منافعش در جهت ساختمان همچو جامعه اي ميباشد، يعني پرولتاريا را در خود پرورانده است. تضاد اساسي جامعه سرمايه داري از طريق انقلاب پرولتري، استقرار ديكتاتوري پرولتاريا، ساختمان سوسياليزم و رهبري انقلاب به سوي كمونيزم تحت ديكتاتوري پرولتاريا از طريق انقلابات فرهنگي متعدد تا رسيدن به كمونيزم حل مي گردد.
ـ سيستم سرمايه داري امپرياليستي يك سيستم جهاني است و پرولتاريا نيز يك طبقه جهاني ميباشد. بدين لحاظ جنبش انقلابي پرولتري ماهيتاً جنبش بين المللي بوده و انترناسيوناليزم پرولتري پايه اساسي آن است. پرولتاريا مبارزه اش را بايد در سطح جهاني به پيش ببرد و حين پيشبرد مبارزه در كشورهاي خاص نيز روي اين مطلب تاًكيد نمايد كه عرصه جهاني تعيين كننده ترين عرصه در معين نمودن فرجام مبارزه بوده و منافع عمومي پرولتارياي جهاني برترين منافعي است كه بايد در پيشبرد مبارزه در نظر گرفته شود.
ـ جهان امروزي به كشور هاي امپرياليستي و كشور هاي تحت سلطه امپرياليزم تقسيم گرديده است. انقلاب جهاني پرولتري توسط پرولتاريا، زحمتكشان و خلق ها در هر دو نوع اين كشور ها به پيش برده ميشود. مگر وقوع انقلاب دراين دو نوع كشور ها از هم متفاوت ميباشد. انقلاب در كشور هاي امپرياليستي مستقيماً داراي خصلت سوسياليستي ميباشد و انقلاب اكتوبر نمونه پيروزمند اين نوع انقلاب است. جنگ خلق در اين نوع كشور ها از طريق افشاگري و مبارزه سياسي تدارك ديده ميشود و با قيام در شهر ها و ادامه جنگ داخلي عمومي به پيش برده ميشود. انقلاب در كشور هاي تحت سلطه مستقيماً داراي كركتر سوسياليستي نميباشد، بلكه عبارت است از انقلاب دموكراتيك نوين كه تحت رهبري پرولتاريا با بر انداختن سلطه امپرياليزم و سرنگوني فيوداليزم و سرمايه داري بروكرات و كمپرادور، راه را براي انقلاب سوسياليستي هموار ميسازد. انقلاب چين نمونه پيروزمند اين نوع انقلاب به شمار ميرود كه بر اساس استراتژي جنگ توده يي طولاني با تكيه بر پايگاه هاي روستايي و محاصره شهر ها و نهايتاً تسخير شهر ها، به ايجاد قدرت سياسي سرتاسري انقلابي منجر ميگردد. گرچه انقلاب در كشور هاي مختلف نظر به گوناگوني شرايط و اوضاع مشخص، اشكال مشخص متعددي بخود ميگيرد، اما بطور كلي تمامي انقلابات در كشورهاي مختلف جهان به يكي از دو جريان فوق الذكر مربوط ميباشد. اصول عام در هر دو نوع اين انقلابات عبارت اند از : رهبري انقلاب توسط پرولتاريا از طريق حزب كمونيست، استفاده از قهر انقلابي و مبارزه مسلحانه به عنوان عالي ترين شكل مبارزه سياسي و تصرف قدرت و خصلت توده يي انقلاب و جنگ انقلابي.

    ـ انقلاب پرولتري با استقرار ديكتاتوري پرولتاريا پايان نمي يابد. تحت ديكتاتوري پرولتاريا بايد در طول دوران سوسياليزم تا رسيدن به كمونيزم، انقلاب تداوم يابد، زيرا كه طبقات و مبارزه طبقاتي در طول اين دوران ادامه مي يابد. انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي در چين تحت رهبري مائوتسه دون، متكامل ترين دستاوردي است كه تا حال پرولتارياي بين المللي در حركت انقلابي اش به سوي كمونيزم، به آن دست يافته است. اين انقلاب نشان داد كه چگونه و با كدام وسايل ميتوان با بسيج توده ها و تكيه بر آنها از احياي سرمايه داري در جامعه سوسياليستي جلوگيري نموده و پيشروي بسوي كمونيزم را تاُمين نمود. نكته مركزي در اين دستاورد، توجه به خصلت حزب انقلابي پرولتري بر سر قدرت، بعد از تصرف قدرت سياسي است. حزب انقلابي پرولتري پيشاهنگ پرولتاريا و رهبرانقلاب است و مبارزه براي نيل به كمونيزم را رهبري ميكند. اما وقتيكه حزب رهبري دولت سوسياليستي را بدست گرفت، تضاد ميان حزب و توده ها به تبلور تضاد هاي جامعه در حال گذار سوسياليستي مبدل ميگردد. حزب بايد حركت بسوي انقلاب جهاني و حركت بسوي حل نهايي تضاد اساسي سرمايه داري را رهبري نمايد. آنهاييكه به خصوص در مقامات رهبري حزب نميخواهند در اين جهت حركت نمايند و در نهايت ميكوشند سرمايه داري را دوباره احيا كنند، ستاد بورژوازي را در درون حزب و دولت تشكيل ميدهند و به آماج انقلاب مبدل ميشوند. چنين ستاد هايي بار بار سر بلند خواهند كرد و حزب در مبارزه عليه آنها، با تكيه بر توده ها، بر اساس سمتگيري اصولي بسوي كمونيزم و با سرنگون ساختن اين ستاد ها، ضرورت داردكه بطور مداوم پروسه انقلابي شدن بيشتر از پيش خود را در تمامي سطوح به پيش برده و حركت مداوم به سوي كمونيزم را رهبري نمايد. ولي اين مطلب هرگز بدان معنا نيست كه كشور معيني ميتواند اين مبارزه را به فرجام رسانده و به تنهايي وارد دوران كمونيزم شود. پيروزي كمونيزم بدون پيروزي مبارزه جهاني پرولتاريا عليه بورژوازي نميتواند قابل حصول باشد. بناءً بايد تاًكيد نمود كه تداوم انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا به تداوم انقلاب در كشور معيني خلاصه نشده و تداوم انقلاب در سطح جهاني را طلب مي نمايد.

رويزيونيزم

    علم انقلاب پرولتارياي جهاني در مسير تكامل خود با تمامي ايديولوژي هاي غير پرولتري مصاف داده و پاكيزگي و صفاي خود را بيشتر از پيش صيقل داده است. تكامل اين علم نه تنها در مبارزه عليه ايديولوژي هايي كه با خصومت آشكار و عيان در مقابلش ايستاده اند حاصل شده است، بلكه در عين حال مرهون مبارزه عليه آنچنان اشكالي از ايديولوژي بورژوايي ميباشد كه ادعاهاي كمونيستي دارند. آن جريان ايديولوژيك بورژوايي كه ظاهرا شكل كمونيستي دارد، اما در ماهيت دشمن كمونيزم است، به رويزيونيزم معروف ميباشد.
رويزيونيزم ( تجديد نظر طلبي ) عبارت از نفي اصول و حقايق عام علم انقلاب پرولتاريايي و تجديد نظر در مورد آنها و در عين حال حفظ شكل ظاهري اين علم است.
وقتي سرمايه داري وارد مرحله امپرياليزم گرديد، با استفاده از سود ها و مافوق سود هاي حاصله از استثمار و غارت جهاني، يك بخش از كارگران كشور هاي امپرياليستي را با اعطاي امتيازاتي به دنبالچه خود مبدل نمود و اشرافيت كارگري را به وجود آورد. اين امر انشعاب در طبقه كارگر كشور هاي امپرياليستي به وجود آورد. توده وسيع كارگران كماكان به مثابه پايه اجتماعي انقلاب پرولتري باقي ماندند. ولي قشر اشرافيت كارگري، عامل بروز رويزيونيزم يعني عامل بروز ايديولوژي بورژوازي در درون طبقه كارگر گرديد. در نتيجه بخش بزرگي از احزاب پرولتري فاسد گرديد ند و با پيشروي در مسير قهقرايي ايديولوريك سياسي و تشكيلاتي به بخشي از هيئت هاي حاكمه كشور هاي  امپرياليستي مبدل گرديدند. اين جريان رويزيونيستي در اشكال مختلف خود به رويزيونيزم كهن معروف است.
بروز رويزيونيزم در درون احزاب كمونيست پيروزمند و دولت هاي سوسياليستي  بر سر قدرت، از همان بدو امر، بر پايه بورژوازي بروكرات صورت مي گيرد و رهبران حزبي و دولتي گام نهاده در راه سرمايه داري پايه اجتماعي بروز رويزيونيزم و در عين حال هسته هاي اصلي شكل دهنده سرمايه داري احيا شده بعد از سرنگوني سوسياليزم را تشكيل مي دهند. اين جريان رويزيونيستي در اشكال مختلف خود به رويزيونيزم مدرن معروف است 
در كشور هاي تحت سلطه امپرياليزم بطور عموم بورژوازي كمپرادور وابسته به قدرت هاي امپرياليستي و سوسيال امپرياليستي تحت رهبري رويزيونيست هاي كهن و مدرن پايه بروز رويزيونيزم است و رويزيونيست ها در اين كشور ها بطور مشخص نمايندگان سياسي اين بخش از  بورژوازي كمپرادور هستند.

    چهره هاي اصلي رويزيونيزم كهن و رويزيونيزم مدرن در " ضميمه شماره اول برنامه حزب كمونيست ( مائوئيست ) افغانستان " بي نقاب گرديده اند.

انترناسيوناليزم پرولتري

     انترناسيوناليزم پرولتري يك اصل اساسي براي كمونيست ها محسوب مي گردد. اين اصل مبين آن است كه كمونيست ها قبل از همه بخاطر انترناسيوناليست بودن شان از ساير انقلابيون تفكيك ميشوند.  حزب كمونيست ( مائوئيست ) افغانستان، انترناسيوناليزم پرولتري را از لحاظ ايديولوژيك ـ سياسي و تشكيلاتي به مثابه يك اصل اساسي مبارزاتي خود پذيرفته اس  

انترناسيوناليزم پرولتري از لحاظ ايديولوژيك

ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم اساساً ايديولوژي پرولتارياي بين المللي است و نه منحصراً ايديولوژي طبقه كارگر اين يا آن كشور مشخص، قبل از همه به اين خاطر كه پرولتاريا اساساً طبقه اي است بين المللي.
اين مكتب از همان آوان تاًسيس خود محصول فكري و مبارزاتي يك ملت خاص نبود. ماركس و انگلس كه ماركسيزم را بنيان گزاشتند، گرچه آلماني الاصل بودند، اما منابع تغذيه فكري شان در ايجاد ماركسيزم صرفا آلماني نبود. از سه منبع تيوريك ماركسيزم فقط يكي از آنها متعلق به آلمان بود و آن فلسفه كلاسيك آلمان است. در حاليكه منبع تيوريك اقتصادي، اقتصاد كلاسيك انگلستان و منبع تيوريك سوسياليزم علمي، سوسياليزم فرانسه محسوب ميگردد.
مبارزاتي كه ماركس و انگلس با شركت مستقيم و يا با تكيه بر آنها ماركسيزم را بنيان گزاري كرده و آنرا به پيش سوق دادند، مبارزات انقلابي پرولتاريا در يك كشور خاص نبود بلكه شامل مبارزات انقلابي در كشور هاي مختلف مي گرديد.
مانيفيست حزب كمونيست، بيانيه حزب كمونيست به مثابه يك حزب جهاني است. اتحاديه كمونيست ها صرفاً آلماني نبود، بلكه تشكيلات بين المللي محسوب مي گرديد. دومين چوكات تشكيلاتي كه ماركس و انگلس در داخل آن مبارزات شان را پيش بردند، انترناسيونال اول بود كه آنهم يك تشكيلات بين المللي بود. وقتيكه شرايط و اوضاع جديد، تشكيل احزاب جداگانه در كشور هاي مختلف را الزام آور ساخت، ماركس و انگلس بازهم بر روي مواضع انترناسيوناليزم پرولتري استوار ايستادند و تشكيل انترناسيونال دوم تحقق اين استواري محسوب مي گرديد كه در اواخر عمر انگلس به وقوع پيوست.
پس از بروز انحرافات در انترناسيونال دوم و مبدل شدن آن به انترناسيونال زرد، جريان ماركسيزم انقلابي به عنوان دوام راه ماركس و انگلس كه منجر به تبارز بلشويزم و راه لنين گرديد، در مبارزه بين المللي عليه ارتداد انترناسيونال دوم شكل گرفت. لنينيزم گرچه انقلاب روسيه را به پيروزي رساند، اما محصول خالص جامعه روسيه نبود. لنين بلا فاصله پس از پيروزي انقلاب در روسيه فكر تشكيل انترناسيونال جديد را عملي نمود و انترناسيونال سوم بوجود آمد كه عليرغم كمبودات و اشتباهات، خدمات عظيمي براي جنبش بين المللي كمونيستي انجام داد. انحلال كمينترن در سال ١٩۴٣ ضربه بزرگي بر جنبش بين المللي كمونيستي محسوب ميگردد.
سومين مرحله در تكامل علم انقلاب پرولتري يعني مائوئيزم نيز محصول خالص جامعه چين محسوب نمي گردد. قبل از همه به اين دليل كه احكام اساسي آن، همان تكامل احكام اساسي ماركسيزم ـ لنينيزم است كه محصول جامعه چين نبود. اصل عمده در مائوئيزم يعني " تيوري ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا " گرچه بصورت بر پايي انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي در چين عملا پياده گرديد، اما شكل گيري آن اساساً مبتني بود بر توجه به تجربه منفي احياي سرمايه داري در " شوروي ".
امروز جمعبندي هاي مهمي توسط جنبش انقلابي انترنماسيوناليستي از ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم و گذشته جنبش بين المللي كمونيستي به عمل آمده است. اين جمعبندي ها محصول جنبش بين المللي كمونيستي اند ولو با نام افراد و يا احزاب معين و مشخص درين يا آن كشور گره خورده باشند.
 ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم ايديولوژي پرولتارياي بين المللي است و درست به همين جهت احكام اساسي آن براي مبارزات انقلابي پرولتاريا در هر كشور كاربرد دارد كه از طريق تطبيق حقيقت عام آن در شرايط خاص هر انقلاب خاص، تحقق پيدا مي نمايد.
ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم  علم است، علم انقلاب پرولتارياي جهاني. به همين جهت ميتواند ـ و بايد ـ تكامل يافته و غناي بيشتري حاصل نمايد. اين، وظيفه و مسئوليتي است كه بر دوش جنبش بين المللي كمونيستي يعني بر دوش تمامي كمونيست هاي جهان قرار دارد. پيشبرد اين مبارزه در مورد مسايل عام ايديولوژيك و دخالت در مباحثات ايديولوژيك جنبش بين المللي كمونيستي مسايلي اند كه بي توجهي و غفلت نسبت به آنها نه تنها به سنتريزم و ناسيوناليزم منجر خواهد شد، بلكه بخصوص در رابطه با كمونيست هاي كشور هاي تحت سلطه، نشانه اي از " سلطه پذيري فكري " نيز محسوب ميگردد.

انترناسيوناليزم پرولتري از لحاظ سياسي

    
درين مورد پنج نكته قابل دقت است :
١ ـ هدف نهايي سياسي كمونيست ها رسيدن به جامعه بي طبقه كمونيستي است. تاُمين اين هدف فقط و فقط در سطح جهاني ممكن است و اولين شرط تاُمين آن، نابودي سيستم استثمارگرانه امپرياليستي ميباشد. دم زدن از ساختمان كمونيزم در كشور خاص، در حاليكه نظام جهاني امپرياليستي موجود باشد، پوچ و بي معني است. بنا بر اين هدف غايي سياسي كمونيست ها يك هدف جهاني است و نه يك هدف ملي و كشوري. سمتگيري اساسي مبارزات كمونيست ها بايد متوجه اين دور نماي غايي باشد، دور نمايي كه براي يك لحظه نبايد به فراموشي سپرده شود. در صورت عدول از سمتگيري به طرف اين دورنماي غايي، مبارزات ما در بهترين صورت مبارزات ناسيونال سوسياليستي است، نه مبارزات كمونيستي. اين است مفهوم انترناسيوناليزم پرولتري از لحاظ دورنماي غايي سياسي و سمتگيري اساسي سياسي.
٢ ـ اوضاع جهاني تعيين كننده ترين عرصه مبارزات كمونيست ها در جهان است. مفهوم اين گفته آن نيست كه در پيشبرد وظايف انقلابي و به پيروزي رسانيدن انقلابات در كشور هاي معين، اوضاع خاص آن كشور ها نبايد مدنظر قرار بگيرند. توجه به اوضاع داخلي هر كشور خاص در به پيروزي رساندن انقلاب در آن كشور از اهميت اساسي برخوردار است. اما امپرياليزم يك سيستم جهاني است و امروزه در شرايط سلطه جهاني امپرياليزم، اوضاع داخلي هر كشور خاص نيز عمدتاً توسط الزامات و شرايط بين المللي شكل مي گيرد و نبايد كشور ها را به مثابه پديده هاي كاملا مستقل و بيرون از سيستم جهاني امپرياليستي به حساب آورد. كمونيست ها مكلف اند مبارزات شان را در كشور هاي خاص عمدتاً بر اساس توجه به اوضاع و شرايط بين المللي به پيش برند، بدون اينكه شرايط خاص كشور ها را از نظر دور بدارند.  
اين است مفهوم انترناسيوناليزم پرولتري از لحاظ برخورد به اوضاع جهاني و اوضاع داخلي كشور هاي خاص.
٣ ـ با توجه به هدف غايي جهاني و با توجه به تعيين كنندگي اوضاع جهاني، بايد روي اين مطلب تاُكيد كرد كه براي كمونيست ها منافع انقلاب جهاني نسبت به منافع انقلاب خاص در يك كشور خاص مرجحتر و اولي تر است. اگر منافع انقلاب جهاني ايجاب نمايد كه كمونيست هاي يك كشور منافع انقلاب خاص را كه در كشور شان مطرح است، قرباني نمايند، آنها نبايد در تقبل اين قرباني ترديدي بخود راه دهند.
انقلاب در يك كشور حلقه اي از حلقات انقلاب جهاني است و بايد در خدمت آن قرار گيرد. سوسياليزم در يك كشور پايگاهي براي انقلاب جهاني است و بايد به مثابه پايگاهي براي انقلاب جهاني در نظر گرفته شود.  سوسياليزم براي يك كشور و براي تاُمين منافع و تاُمين رفاه يك ملت مبتني بر ناسيوناليزم است و نه كمونيزم. مسئله اين نيست كه نبايد منافع انقلاب در يك كشور خاص مدنظر قرار بگيرد. در واقع از ديد منافع انقلاب جهاني نيز توجه به اين امر اساسي است. مسئله آن است كه در لحظاتي كه به ظاهر منافع يك انقلاب خاص با منافع انقلاب جهاني در تقابل قرار بگيرد، بايد منافع انقلاب جهاني را بر منافع انقلاب خاص ترجيح داد. دليل تكيه روي تقابل ظاهري يك انقلاب خاص با انقلاب جهاني بدين خاطر است كه بين منافع يك انقلاب خاص و منافع انقلاب جهاني از ديد استراتژيك توجه به هدف غايي تقابلي وجود ندارد و بروز تقابلات ازين لحاظ مي توانند صرفا تاكتيكي باشند. قرباني نمودن يك منفعت خاص يك انقلاب معين، خود از لحاظ استراتژيك به نفع همان انقلاب خاص نيز هست.    
اين است مفهوم انترناسيوناليزم پرولتري از لحاظ ارتباط ميان منافع انقلاب جهاني و منافع انقلاب در كشور هاي خاص. در نظر داشت دايمي و استوار اين مفهوم براي كمونيست ها نه در گذشته كار آساني بوده و نه در حال و آينده سهل و ساده خواهد بود. كوشش مداوم و پيگير در جهت تحقق اين امر اجتناب نا پذير و الزام آور ميباشد.
۴ ـ سهم كمونيست هاي هر كشور  براي اداي وظايف انترناسيوناليستي شان قبل از همه عبارت از تجزيه و تحليل درست اوضاع سياسي ـ اجتماعي كشور هاي شان بر پايه تحليل درست طبقاتي و پيشبرد مبارزه انقلابي پرولتري با اتكا به اصول عام ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم ميباشد. كمونيست هاي تمامي كشور ها وظيفه دارند با پيشبرد وظايف انقلابي و به پيروزي رساندن انقلابات دموكراتيك نوين و انقلابات سوسياليستي، كشور هاي خود را به پايگاه هاي نيرومندي براي پيشبرد انقلاب جهاني تبديل نمايند. آنها فقط به اين صورت ميتوانند از در غلطيدن به ناسيوناليزم و يا فروگزاري وظيفه پيشبرد مبارزه براي انقلاب در كشور خود شان احتراز جويند.
٥ ـ چوكات سياسي انترناسيوناليزم پرولتري و به بيان مشخص تر چوكات سياسي انترناسيونال كمونيستي عبارت است از مشي سياسي عمومي جنبش بين المللي كمونيستي و پيشبرد آن توسط تمامي احزاب و سازمان هاي كمونيست جهان.
در حال حاضر كه جنبش بين المللي كمونيستي فاقد يك مشي سياسي عمومي مدون شده ميباشد، مبارزه در راه تدوين آن، وظيفه اي است كه بر عهده تمامي كمونيست هاي جهان قرار دارد. پايه هاي اساسي مشي عمومي جنبش بين المللي كمونيستي دراسناد اساسي جنبش انقلابي انترنماسيوناليستي مطرح گرديده است. اما اين پايه ها بايد تا سطح يك مشي عمومي مدون تكامل نمايد. بدون اجراي اين مسئوليت سترگ تشكيل انترناسيونال نوين كمونيستي ممكن نخواهد بود.

انترناسيوناليزم پرولتري از لحاظ تشكيلاتي

 
تشكيل و تقويت احزاب كمونيست در تمامي كشور ها وظيفه اي است كه كمونيست ها مكلف اند آنرا به عنوان يك وظيفه اساسي در نظر بگيرند. اين احزاب ولو بر اساس انترناسيوناليزم پرولتري، وظيفه پيشبرد مبارزه انقلابي پرولتري و به پيروزي رساندن انقلاب در كشور هاي خاص را بر دوش دارند. پيشبرد و رهبري انقلاب در سطح جهاني مسئوليتي است به مراتب بغرنج تر و پيچيده تر از انقلاب در يك كشور خاص. از آنجاييكه انقلاب جهاني صرفاً مجموعه عددي انقلابات در كشور هاي خاص نيست، به طريق اولي پيشبرد آن، بدون تشكيلات بين المللي از ديد كمونيستي امري است نا ممكن. تا حال در تاريخ جنبش بين المللي كمونيستي، سه تشكيلات بين المللي براي پيشبرد انقلاب جهاني به وجود آمده است : انترناسيونال اول، انترناسيونال دوم و انترناسينال سوم. از زمان انحلال انترناسيونال سوم در سال ١٩۴٣ تا حال جنبش بين المللي كمونيستي فاقد ستاد رهبري بين المللي ميباشد و در حال حاضر مبارزه در راه تشكيل انترناسيونال كمونيستي وظيفه اي است اساسي. تشكيل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي از آنرو از اهميت اساسي بين المللي بر خوردار است كه گام كيفي مهمي درين راستا محسوب مي گردد. در حال حاضر رزميدن در صفوف جنبش انقلابي انترناسيوناليستي بخاطر پيشبرد امر انقلاب جهاني و مشخصاً ايجاد انترناسيونال نوين كمونيستي، تحقق انترناسيوناليزم پرولتري از لحاظ تشكيلاتي محسوب ميگردد.
بطور خلاصه، انترناسيوناليزم پرولتري از لحاظ تشكيلاتي عبارت است از مبارزه در راه تشكيل انترناسيونال نوين كمونيستي كه در حال حاضر تبارز عملي اين مبارزه عبارت از رزميدن در صفوف جنبش انقلابي انترناسيوناليستي مي باشد.

اوضاع جهاني

و

جنبش جهاني كمونيستي

عصر ما عصر امپرياليزم و انقلابات پرولتري است. سيستم اقتصادي و سياسي امپرياليستي غالب بر جهان كنوني چهار چوب اساسي جوامع مختلف در سطح جهاني را معين مي نمايد. انقلاب پرولتري يگانه راه نابود ساختن امپرياليزم و تمامي سيستم هاي استثمارگرانه از جهان ما ميباشد .
انقلاب پرولتري براي اولين بار در كمون پاريس خود را نشان داد، ولي پس از آنكه سرمايه داري به مرحله امپرياليزم وارد گرديد، با پيروزي انقلاب اكتوبر، به مثابه يك پروسه و روند جاري آغاز گرديد و با دستاورد هاي عظيم، پيچ و خم هاي فراوان و عقبگرد هاي وخيم، ادامه يافت.
كمون پاريس اولين حركت انقلابي پرولتاريا براي سرنگوني بورژوازي و تصرف قدرت سياسي، در يك سطح محدود و بصورت موقتي بود. كارگران مسلح پاريسي در مارچ سال ١٨۷١ قيام كرده و قواي بورژوازي را در پاريس شكست دادند و قدرت را در اين شهر بدست گرفتند. كمون پاريس پارلمان بورژوازي را منحل نموده و ارگان قدرت توده يي را كه هم قوه مقننه را در دست داشت و هم قوه مجريه را، بوجود آورد، دستمزد مقامات دولتي وكارگران را برابر ساخت، راه تسليح عمومي توده ها بجاي ارتش دايمي را در پيش گرفت و قدرت اقتصادي و ديني كليسا را مورد حمله قرار داد. اينها دستاورد هاي مبارزاتي اي بودند كه براي اولين بار كارگران و توده هاي پاييني به آن دست مي يافتند.
اما كمون از پيروزي هايش حد اكثر استفاده را به عمل نياورد و قواي بورژوازي را بصورت پيهم و مداوم تحت تعقيب و يورش قرار نداد، درسركوب ضد انقلابيون كوتاهي ورزيد، بانك فرانسه و ساير موسسات بزرگ مالي را مصادره نكرد و راه اتحاد با توده هاي دهقاني را در پيش نگرفت. بنا به اين عوامل صرفاً در محدوده شهر پاريس باقي ماند و فقط ۷٢  روز دوام نمود و پس از آن توسط قواي بورژوازي سرنگون گرديد. كمون پاريس با دستاورد هاي مبارزاتي عظيم در استقرار ديكتاتوري پرولتاريا و دفاع جانبازانه از اين دستاورد ها، صفحه درخشاني از مبارزات پرولتاريا را در بر مي گيرد.
با پيروزي انقلاب اكتوبر در روسيه در سال ١٩١۷، يعني تقريباً نيم قرن بعد از كمون پاريس، مرحله نويني در تاريخ مبارزاتي پرولتارياي جهاني آغاز گرديد. در واقع با پيروزي انقلاب اكتوبر بود كه انقلاب پرولتري به مثابه يك جريان تاريخي جاري در سطح جهاني آغاز گرديده و ادامه يافت.
انقلاب اكتوبر تحت رهبري حزب پيشاهنگ پرولتري بر پا گرديده و پيش برده شد. حزب پيشاهنگ پرولتري، توده هاي كارگران و سربازان را تسليح و سازماندهي كرده و با رهبري قيام مسلحانه، دولت امپرياليستي روسيه را سرنگون نمود و ديكتاتوري پرولتاريا را بر قرار كرد. دولت انقلابي، سه سال مداوم جنگ داخلي عليه بقيه الجيش ارتجاع روسيه و جنگ عليه قوت هاي مهاجم چهارده كشور امپرياليستي را پيش برد و با تارو مار كردن آنها، بر سراسر قلمرو روسيه تزاري سابق كه يك ششم تمامي خشكي هاي روي زمين را در بر مي گرفت، قدرت انقلابي نوين را بر پا نمود.
انقلاب اكتوبر، مالكيت هاي طبقات استثمارگر فيودال و بورژوا را مصادره نموده و به مالكيت عمومي دولتي سوسياليستي مبدل نمود. اين انقلاب، توده هاي ميليوني كارگران و دهقانان را به ميدان سياست و قدرت دولتي، كنترول اقتصاد و ايجاد و رشد و شگوفايي فرهنگ نوين سوسياليستي كشاند.
امپراطوري روسيه زندان ملل بود. با انقلاب اكتوبر، اين زندان بزرگ فرو ريخت و ملل تحت ستم به حق تعيين سرنوشت شان دست يافتند. اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي كه بر ويرانه هاي روسيه تزاري بنا گرديد، اتحاد داوطلبانه جمهوريت هاي شوروي سوسياليستي بود و بر مبناي برابري حقوق ميان شان تشكيل گرديد.
با پيروزي و پيشروي انقلاب اكتوبر، زنان به حقوق و آزادي هاي سيباسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي وسيع و بي سابقه اي نايل آمدند و بصورت عميق و گسترده اي به عرصه هاي گوناگون حيات اجتماعي وارد گرديدند.
ساختمان سوسياليزم در نيمه دوم دهه بيست و دهه سي قرن بيستم، در شرايطي اقتصاد اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي را به شگوفا ترين اقتصاد جهان مبدل ساخت كه اقتصاد كشور هاي امپرياليستي به شدت بحران زده بود. اقتصاد برنامه ريزي شده سوسياليستي با صنعت و زراعت سوسياليستي، براي اولين بار در تاريخ بشر، آن اقتصاد شگوفاي متعلق به زحمتكشان بود كه به معني واقعي كلمه در خدمت نابودي استثمار و تاُمين عدالت اجتماعي قرار داشت.
جنگ كبير دفاع از شوروي سوسياليستي در مقابل تهاجم و تجاوز نازيزم، عليرغم كمبود ها و اشتباهات معين، يكي از حماسه هاي رزمي بي همتاي تاريخ بشريت محسوب ميگردد كه فقط ميتوانست از عهده يك دولت سوسياليستي و توده هاي رزمنده يك كشور سوسياليستي بر آيد.
انقلاب كبير اكتوبر تقريباً چهار دهه به حيات پر بار خود ادامه داد و سر انجام پس از در گذشت استالين، توسط خروشچف و دار و دسته رويزيونيست اش سرنگون گرديد. اشتباهات اجتناب نا پذير و اشتباهات اجتناب پذير ناشي از فقدان تجربه قبلي در ساختمان سوسياليزم و محاصره امپرياليستي، كه دامنگير كمونيست هاي شوروي گرديد، نقش مهمي در شكست انقلاب بازي نمود. كمونيست هاي جهان تحت رهبري مائوتسه دون و حزب كمونيست چين، اين اشتباهات را جمعبندي كرده و با درس آموزي از آنها جنبش جهاني كمونيستي را به پيش سوق دادند و مبارزه عليه رويزيونيزم و مبارزه براي برپايي انقلابات و ساختمان سوسياليزم را ادامه دادند.
انقلاب چين كه اندكي بيشتر از سه دهه بعد از انقلاب اكتوبر، در سال ١٩۴٩ به پيروزي سرتاسري دست يافت، ضربات كاري، عميق و گسترده اي بر نظام امپرياليستي جهاني وارد آورده و انقلاب جهاني پرولتري را به نحو فوق العاده اي به پيش سوق داد. در اين انقلاب، توده هاي چند صد ميليوني چين تحت رهبري حزب كمونيست، پس از پيشبرد يك جنگ انقلابي طولاني بيست و چند ساله، موفق به سرنگوني نظام نيمه فيودالي ـ نيمه مستعمراتي و بر قراري نظام انقلابي در كشوري گرديدند كه يك پنجم تمامي نفوس نسل بشر را در بر مي گرفت. اين انقلاب، چند صد ميليون دهقان چيني را از شر استثمار فيودالي نجات بخشيده و يكجا با ميليون ها كارگر چيني، حاكم بر سرنوشت شان ساخت و بيكاري و گرسنگي را در سرزمين وسيع چين نابود كرد. انقلاب، شوونيزم مرد سالار را قوياً مورد ضربت قرار داده و تساوي حقوق ميان زنان مردان را در عرصه قوانين و همچنان عرصه هاي مختلف حيات اجتماعي متحقق ساخت.
انقلاب چين فرهنگ نوين انقلابي را شگوفا ساخت و قادر گرديدكه مفاسد اجتماعي جامعه كهن مثل فحشا و اعتياد را در ظرف چند سال ريشه كن سازد.
انقلاب چين جنبش هاي تعاوني و كلكتيوي چند صد ميليوني را در دهات چين براه انداخت. توده هاي ميليوني مردم در جريان اين جنبش ها با پيشبرد كار هاي دسته جمعي پر شور و شوق توده يي، كوه هاي سر به فلك كشيده را براي زراعت صاف و هموار نمود ند، درياهاي بزرگ و طغياني را رام كردند، با احداث هزاران كيلو متر نهر مناطق بسيار وسييعي را قابل كشت ساختند و صد ها جهيل مصنوعي و بند آبي به وجود آوردند.  در متن و بطن چنين جنبش هاي عظيمي، ساختمان سوسياليزم در روستاها و سراسر قلمرو پهناور چين بنياد گزاشته شده و به پيش هدايت گرديد.
تصرف قدرت توسط رويزيونيست ها در شوروي و سرنگوني سوسياليزم و احياي سرمايه داري در آن كشور، مائوتسه دون و ساير كمونيست هاي چيني را بر آن داشت كه تجربه انقلاب سوسياليستي و ساختمان سوسياليزم در شوروي را به نحو عميق تري مورد بررسي و جمعبندي قرار دهند. اين مسئله از آن جهت نيز اهميت و مبرميت يافت كه رويزيونيست هايي همانند خروشچف در داخل حزب كمونيست و دولت چين نيز سر بلند كرده بودند و خطر آن وجود داشت كه در چين نيز انقلاب توسط آنها سرنگون گردد.
مائوتسه دون و ساير كمونيست هاي چيني، با بر رسي و جمعبندي از تجربه احياي سرمايه داري در شوروي و همچنان پيدايش رويزيونيست ها در درون حزب كمونيست و دولت چين، به نتايج تيوريك و عملي برجسته و مهمي دست يافتند كه بطور فشرده در تيوري و پراتيك " ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا " متبلور گرديد و در برپايي و پيشبرد انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي خود را عملاً  نشان داد.
انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي صرفاً يك خيزش توده يي ده ها ميليون نفري عليه رويزيونيست هاي لانه كرده در حزب كمونيست و دولت چين و براي سرنگون ساختن آنها نبود. اين انقلاب توانست سياست، اقتصاد و فرهنگ سوسياليستي را عميقاً و وسيعاً شگوفا سازد و نمونه ها و تجربه هاي درخشاني از حركت هاي وسيع توده يي به سوي كمونيزم را به نمايش بگزارد. در اين انقلاب اشكال جديدي از فعاليت هاي سياسي توده يي به ميدان آمد، اشكال جديدي از سازماندهي توده يي اقتصادي موفقانه تجربه گرديد و فعاليت هاي فرهنگي، علمي، فلسفي و هنري وسيع توده يي، فرهنگ انقلابي سوسياليستي را بيشتر از پيش غنا بخشيد. اين انقلاب، استثمار و ستم را بيشتر از پيش و بصورت فوق العاده، عميق و گسترده اي مورد ضربت قرار داد. در جريان اين انقلاب كارگران و دهقانان در سطح وسيعي زمام سياست، اداره اقتصاد و ايجاد و پرورش فرهنگ انقلابي در جامعه را به دست گرفتند. كميته هاي انقلابي اي كه در تمامي عرصه هاي جامعه قد بر افراشتند، نمونه هاي بي نظير و درخشاني از سهمگيري زحمتكشان در اداره امور جامعه را به نمايش گزاشتند. در اين انقلاب، زنان به آن حدي از تساوي حقوق با مردان و آزادي در عرصه هاي مختلف دست يافتند كه واقعاً تا حال در تاريخ بشر بيمانند است.
انقلاب فرهنگي براي مدت بيشتر از يك دهه توانست از احياي نظام كهن در چين جلو گيري نمايد، ولي سر انجام پس از درگذشت مائوتسه دون، رويزيونيست ها، كه عليرغم ضربات وارده بر آنها در دوران انقلاب فرهنگي، همچنان در حزب كمونيست و دولت چين قوي باقيمانده بودند، دست به كودتا زده و جناح انقلابي در حزب و دولت چين را سرنگون كردند و انقلاب را از پا در آوردند.
در واقع همان عوامل اساسي اي كه باعث شكست انقلاب در شوروي گرديد، شكست انقلاب در چين را نيز ببار آورد. اما تفاوت هاي بسيار برجسته اي نيز ميان اين دو شكست وجود دارد. در شوروي، رويزيونيست ها به آساني به قدرت دست يافتند و بعد از تصرق قدرت توسط آنها، مقاومت چنداني و يا در واقع تقريباً هيچ مقاومتي در مقابل آنهاصورت نگرفت، زيرا كه حزب كمونيست و دولت شوروي در مقابل اين خطر خلع سلاح بود و آمادگي قبلي نداشت. اما مائوتسه دون و ساير كمونيست هاي چيني خطر را درك كردند، براي مدت بيشتر از ده سال عليه آن جنگيدند و ضربات كاري اي بر آن وارد كردند و توانستند انقلاب را حفظ كرده و به پيش سوق دهند. مائوتسه دون در آخرين روز هاي حياتش، همچنان خطر ضد انقلاب را احساس ميكرد و به كمونيست ها و خلق هاي چين و جهان هوشدار داد كه در صورتيكه رويزيونيست ها دست به كودتا زده و قدرت را قبضه نمايند، عليه آنها بپا خيزند و سرنگون شان سازند. پس از آنكه رويزيونيست ها دست به كودتا زده و انقلاب را در چين سرنگون كردند، نتوانستند به آساني و بدون مقاومت، كنترول تمامي امور را در دست بگيرند. مقاومتي كه عليه آنها صورت گرفت، از دفتر سياسي حزب تا كارخانه ها و مزارع و مراكز گارد هاي سرخ و از گوشه هاي زندان تا ميدان هاي نبرد، وسيع و گسترده بود و براي چند سال ادامه يافت.
به اين ترتيب با وجودي كه انقلاب فرهنگي نيز نتوانست تا آخر از سرنگوني انقلاب جلو گيري نمايد، اما مشي سياسي براي جلو گيري از سرنگوني انقلاب سوسياليستي و حفظ و تداوم آن را ارائه داد. نكات اصلي اين مشي سياسي « ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا » عبارتند از :                                   
١ ــ  انقلاب سوسياليستي يك انقلاب مداوم است كه از زمان تصرف قدرت سياسي توسط پرولتاريا و ساختمان اوليه سوسياليزم تا رسيدن به جامعه كمونيستي بايد پيوسته ادامه يابد. جامعه سوسياليستي يك جامعه در حال گذار از سرمايه داري به كمونيزم است و طبقات و مبارزه طبقاتي در اين جامعه وجود دارد و موتور محركه تكامل آن است. مصادره مالكيت هاي طبقات استثمار گر و شكلدهي نوين آنها در مالكيت هاي عمومي دولتي و يا مالكيت هاي جمعي زحمتكشان، صرفاً شكل بسيار ابتدايي مالكيت اجتماعي محسوب ميگردد. اين مالكيت هاي سوسياليستي، مالكيت هاي اجتماعي اعتباري است و به اعتبار سوسياليستي بودن دولت و رهبري پرولتري بر آن، مالكيت هاي اجتماعي محسوب مي گردند. اگر ماهيت سوسياليستي دولت و پرولتري بودن حزب رهبري كننده دولت يعني حزب كمونيست، عوض شود، مالكيت هاي مذكور تغيير ماهيت مي دهند و به مالكيت هاي سرمايه دارانه مبدل مي گردند. مالكيت اجتماعي حقيقي فقط در جامعه كمونيستي مي تواند به وجود آيد، يعني در جامعه اي كه ديگر دولت در آن نمي تواند موجوديت داشته باشد.
در جامعه سوسياليستي، حزب كمونيست بمثابه حزب سياسي بر سر قدرت، به تبلور تمامي تضاد هاي اين جامعه در حال گذار تبديل ميگردد. از اين جهت است كه تضاد طبقاتي ميان پرولتاريا و بورژوازي يعني تضاد عمده اين جامعه، در درون حزب كمونيست متمركزمي گردد و باعث سر بلند كردن ستاد بورژوازي از داخل حزب ميگردد. در طول دوره انقلاب سوسياليستي، چنين ستاد هايي بار بار سر بلند مي نمايند و براي احياي سرمايه داري تلاش مي كنند. حزب از طريق مبارزه عليه اين ستاد ها و سرنگون كردن بار بار شان است كه مي تواند خصلت سوسياليستي پيشرونده جامعه و انقلاب را حفظ نمايد و همچنان  خصايل انقلابي خود، دولت سوسياليستي و كل جامعه را پيوسته ارتقا و گسترش دهد. ازينجا است كه بر پايي انقلابات فرهنگي متعدد در جامعه سوسياليستي ضرورت مي يابد. بدون پيشبرد مداوم و پيوسته اين مبارزه، فساد و گنديدگي در درون حزب بيشتر و بيشتر ميگردد و خطر قلب ماهيت حزب و خطر سرنگوني انقلاب بروز مي نمايد.   
٢ ــ بر قراري مالكيت هاي دولتي ومالكيت هاي جمعي زحمتكشان حتي در سطح كل جامعه، به مفهوم نابودي كامل مناسبات سرمايه دارانه نيست. سيستم مبادله كالايي و رواج پول، عملكرد قانون ارزش و حق بورژوايي، تضاد ميان سطح در آمد افراد، تضاد ميان كار فكري و جسمي، شهر و ده، دهقان و كارگر. زن و مرد، آن جوانبي از مناسبات سرمايه دارانه اند كه براي مدت طولاني در جامعه سوسياليستي باقي مي مانند و  به فوريت و با يكي دو ضربهُ كاري از ميان نميروند. انقلاب بايد پيوسته بر مسايل مربوط به اين تضاد ها فايق آيد و آنها را در جهت تكامل پيوسته سوسياليزم و حركت به سوي كمونيبزم حل و فصل نمايد و اين تضاد هارا پيوسته به سوي حل نهايي سوق دهد. چنانچه انقلاب بنا به هر دليل تيوريك و عملي و يا داخلي و خارجي، از اين حركت مداوم پيشرونده باز ماند و در جا زند، خطر رشد عوامل سرمايه دارانه در جامعه بيشتر ميگردد و زمينه هاي عيني احياي سرمايه داري بيشتر و بيشتر ميگردد.                  
     ٣ ــ جوانب مختلف روبناي فكري و فرهنگي بازمانده از دوران قبل از انقلاب، به درجات و سطوح مختلف و براي مدت طولاني در جامعه سوسياليستي به حيات خود ادامه مي دهند و بصورت خود بخودي از ميان نمي روند، بلكه فقط مي توانند طي يك مبارزه طولاني و پيوسته به سوي نابودي كامل سوق داده شوند. از جانب ديگر به همان ميزاني كه جوانب گوناگون مناسبات سرمايه دارانه در جامعه سوسياليستي موجود باشند، روبناي فكري و فرهنگي ارتجاعي و ضد انقلابي در خود جامعه سوسياليستي نيز از پايه مادي برخوردار است. بناءً حفظ خصلت سوسياليستي انقلاب و تضمين پيشروي مداوم آن، مستلزم مبارزه دوامدار در عرصه روبنا، نه تنها در عرصه سياست، بلكه در عرصه هاي فكري، فلسفي، فرهنگي و غيره نيز هست. اگر اين عرصه هاي مبارزاتي نا ديده گرفته شوند و يا حتي اهميت لازم به آنها داده نشود، افكار و عقايد و فرهنگ و سنن ارتجاعي مي توانند رشد كنند و نه تنها تاًثيرات منفي فرهنگي، بلكه تاُثيرات منفي سياسي و اقتصادي نيز بر سطح كل جامعه وارد نمايند و براي زمينه سازي احياي سرمايه داري خدمت كنند.
     ۴ ــ موجوديت نظام امپرياليستي در جهان، فشار هاي سياسي، نظامي، اقتصادي و فرهنگي عديده اي را بر جامعه سوسياليستي وارد مي نمايد. اين فشار ها صرفاُ به خطر تهاجم و تجاوز نظامي از بيرون محدود نمي گردد و در اشكال متعدد خود، عوامل داخلي منفي اقتصادي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي جامعه سوسياليستي را تقويت مي نمايد. اگر پيشروي انقلاب در سطح جهاني باعث جلو گيري و يا حد اقل تضعيف اين تاُثيرات منفي نگردد، عاقبت مي تواند به نحو موُثري در سرنگوني انقلاب و احياي سرمايه داري نقش بازي نمايد. يك انقلاب پيروزمند حيثيت يك پايگاه انقلابي براي انقلاب جهاني پرولتري را دارا مي باشد. اگر اين پايگاه انقلابي نتواند در متن پروسه پيشرونده انقلاب جهاني تحكيم و گسترش يابد و براي مدت طولاني منفرد باقي بماند، عوامل منفي ارتجاعي سرنگون كننده در درون آن رشد مي نمايد و مي تواند خطر واژگوني براي انقلاب را به وجود آورد. كمك به رشد و گسترش انقلاب جهاني توسط يك انقلاب پيروزمند، صرفاً كمك انترناسيوناليستي به ديگران محسوب نمي گردد، بلكه وجه مهمي از مبارزه براي بقا و پيشروي خود آن انقلاب را نيز در بر مي گيرد.
      اينها عالي ترين تجاربي اند كه پرولتاريا در جريان انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريايي به آنها دست يافته است. اين تجارب نشان مي دهند كه چگونه و از كدام طرق مي توان خصلت پرولتري حزب كمونيست و  خصايل انقلابي دولت و جامعه سوسياليستي را حفظ نموده و پيوسته ارتقا بخشيد و با پيشروي مداوم به سوي جامعه كمونيستي جهاني، از احياي سرمايه داري و سرنگوني انقلاب جلو گيري به عمل آورد. يقيناً اين مسيري است كه با فراز و نشيب و پيچ و خم هاي فراوان به پيش مي رود و نمي تواند صاف و هموار و يكنواخت باشد. با كسب اين تجارب، اكنون پرولتارياي جهاني و جنبش بين المللي كمونيستي به موقعيت قبل از انقلاب اكتوبر بر نگشنه اند، بلكه در موقعيت بسيار بهتري قرار دارند. اين تجارب كه قابل تكامل اند و بايد در جريان مبارزات كنوني و آينده كمونيست ها بيشتر و بيشتر تكامل يابند، در بر گيرنده آموزش هايي اند كه نه تنها پس از پيروزي انقلاب، بلكه قبل از آن نيز بخش مهمي از اصول راهنماي مبارزاتي كمونيست ها را تشكيل مي دهند.
اين يك واقعيت است كه در اثر خيانت رويزيونيست هاي رنگارنگ روسي، چيني، البانيايي و ، انقلاب جهاني پرولتري به يك عقبگرد واقعي و خطرناك مبتلا گرديد، از آنجاييكه تمامي كشور هاي قبلاً سوسياليستي تغيير ماهيت داده اند و پرولتاريا در هيچ كشوري قدرت سياسي سرتاسري را در دست ندارد، تضاد ميان سيستم سوسياليستي و سيستم امپرياليستي موُقتاً از عرصه جهاني رخت بر بسته است،
     اما اين نيز يك واقعيت است كه پروسه انقلاب جهاني توسط مبارزات خلق ها و ملل تحت ستم و مبارزات پرولتاريا و متحدينش در كشور هاي امپرياليستي و مبارزات كمونيست ها در سراسر جهان نمايندگي ميشود. تضاد هاي سيستم امپرياليستي كه كلاً حدت مي يابند، گسيختگي رو به رشد نظم جهاني امپرياليستي را به نمايش گزاشته و زمينه هاي عيني مبارزاتي براي پرولتاريا و خلق هاي جهان در مسير انقلاب جهاني به وجود مي آورند.
     تضاد اساسي سيستم سرمايه داري امپرياليستي، به مثابه يك سيستم جهاني عبارت است از تضاد ميان توليد جمعي و تملك خصوصي. تضاد هاي بزرگ اين سيستم كه ريشه در تضاد اساسي آن دارند، عبارت اند از :
١ ـ تضاد ميان خلق ها و ملل تحت ستم با امپرياليزم.
٢ ـ تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي در كشور هاي امپرياليستي.
٣ ـ تضاد ميان قدرت هاي مختلف امپرياليستي با يكديگر.
از تضاد اولي و دومي روند انقلاب در مقياس جهاني به وجود مي آيد، در حاليكه تضاد سومي محرك روند جنگ هاي امپرياليستي در جهان مي باشد. كمونيست ها مكلف اند كه انقلاب جهاني را به پيش سوق دهند و در صورت وقوع جنگ جهاني امپرياليستي، آنرا به جنگ انقلابي عليه امپرياليزم مبدل سازند.
تضاد خلق ها و ملل تحت ستم با امپرياليزم جهاني همچنان شدت مي يابد، زيرا كه تشديد غارتگري ها و تجاوزات امپرياليستي باعث مقاومت جدي و راسخ خلق ها و ملل تحت ستم در آسيا، افريقا و امريكاي لاتين ميگردد. مبارزات توده يي عظيمي توسط خلق هاي تحت ستم در كشور هاي مختلف بر پا شده و ضربات كوبنده اي بر پيكر ارتجاع و امپرياليزم وارد ميسازند. امپرياليست ها و مرتجعين مرتباً در سركوب و يا به انحراف كشاندن اين جنبش ها تلاش مي نمايند، ولي از آنجاييكه عوامل عيني اين مبارزات روز به روز شدت كسب مي نمايد، تلاش امپرياليست ها و مرتجعين در نهايت نميتواند با موفقيت همراه باشد.
مقاومت ها و مبارزات خلق ها و ملل تحت ستم عليه تجاوزات و غارتگري هاي سوسيال امپرياليست هاي شوروي، كه جنگ مقاومت ضد سوسيال امپرياليستي در افغانستان نمونه برجسته آن بود، نقش مهمي در تضعيف و فروپاشي سوسيال امپرياليزم شوروي و بلوك تحت رهبري اش ايفا نمود.
وجه مهمي از " نظم نوين جهاني " امپرياليستي كه بعد از فروپاشي سوسيال امپرياليزم شوروي توسط امپرياليست هاي غرب به سردمداري امپرياليزم امريكا مطرح گرديد، تشديد تضاد خلق ها و ملل تحت ستم با امپرياليزم است كه بصورت سركوب قهري و تجاوزگرانه امپرياليستي و مقاومت عليه آن تبارز مي نمايد. پرده اول اين نمايش خشونت بار در جنگ اول خليج در سال ١٩٩١ روي صحنه آمد كه در آن تقريباً تمامي قدرت هاي امپرياليستي، منطقه خليج را مورد تعرض و تجاوز نظامي قرار دادند. پرده دوم و سوم اين نمايش بعد از حادثه يازده سپتامبر ٢٠٠١  روي صحنه آمده اند. اين حادثه به امپرياليست ها و در راُس آنها به امپرياليزم امريكا فرصت داد كه كارزار تجاوزكارانه جهاني شانرا آغاز نمايند. منطقه آسياي ميانه، شرق ميانه و آسياي جنوبي تمركز گاه عمده اين تهاجم جهاني امپرياليستي محسوب ميگردد و افغانستان و عراق در مراكز اين گرد باد شوم قرار دارند. روشن است كه تجاوزات و تهاجمات امپرياليستي كه تواُم با جنايات و ددمنشي هاي روز افزون عليه توده هاي ستمديده جهان و به قصد تحكيم نظام پوسيده امپرياليستي براه افتاده است، امواج باالقوه و باالفعل مقاومت هاي روز افزون عليه خود را بر مي انگيزاند.
از جانب ديگر در كشور هاي امپرياليستي مبارزات توده يي دامنه داري در مخالفت با تداركات جنگي، تجاوز گري ها و لشكر كشي ها و تحميل ستم بر خلق هاي تحت سلطه و تشديد دامنه استثمار در داخل اين كشور ها به وقوع مي پيوندد.
مهم ترين اين مبارزات طي سال هاي اخير در داخل شوروي و كشور هاي اروپاي شرقي به وقوع پيوسته است. اين مبارزات نقش مهمي درنابودي بلوك وارسا، سرنگوني حاكميت رويزيونيست ها در اروپاي شرقي و نهايتاً فرو پاشي خود اتحاد شوروي سوسيال امپرياليستي بازي نموده
و ضربات مهمي بر پيكر امپرياليزم جهاني وارد نمودند.
خيزش هاي توده يي قدرتمندي كه طي مدت زمان كوتاهي توانست به عمر انحصار قدرت احزاب رويزيونيست در كشور هاي اروپاي شرقي خاتمه دهد، سلطه سوسيال امپرياليزم شوروي بر اروپاي شرقي را به نحو موُثري مورد ضربت قرار داده و نه تنها منجر به به فرو ريختن ديوار برلين شد، بلكه ضرورت موجوديت پيمان وارسا را نيز تحت سوال برد.
گرچه طرفداران پروستريكا و گلاسنوست گرباچوف در اروپاي شرقي توانستند با هوشياري انفجارات توده يي را آنطوري سمت و سو دهند كه عجالتاً به هستي شان خاتمه نداد، ولي بحران كماكان به قوت خود باقي ماند و تحولات نيم بند سياسي نتوانست ازسقوط حتمي آنها جلوگيري نمايد. سر انجام پيمان وارسا فروپاشيد و رويزيونيست ها در تمامي اروپاي شرقي از سرير قدرت به زير كشيده شدند.
پس از رويكار آمدن گرباچوف، امواج قدرتمندي از مبارزات كارگران و ملل تحت ستم در " شوروي " سر بلند نمود. مواردي از اين خيزش ها با قساوت و ددمنشي سوسيال امپرياليستي سركوب گرديده و خوابانده شد، اما در موارد متعدد ديگري توانست كرملين را به عقب نشيني واداشته و امتيازات نسبي به چنگ آورد.
براي دارو دسته گرباچوف جلوگيري از انعكاس حوادث اروپاي شرقي در داخل " شوروي " نا ممكن بود و اين حوادث بر دامنه اغتشاشات ملي در بين ملل غير روسي افزوده و دامنه خيزش هاي توده يي را در ميان كارگران و ساير اقشار پاييني جامعه " شوروي " عمق و گسترش بيشتري بخشيد. اوضاع براي سردمداران سوسيال امپرياليست كرملين وخيم گرديد و امپراطوري تزاران نوين ثبات و استقرارش را از دست داده و در سراشيب فروپاشي و سقوط قرار گرفت.
آخرين تلاش سوسيال امپرياليست هاي شوروي براي حفظ حاكميت شان از طريق كودتاي نظامي، به شكست و فروپاشي ارتش و دولت " شوروي " منجر گرديد. شوروي سوسيال امپرياليستي فروپاشيد و از داخل قلمرو آن، كشور هاي متعددي سر بلند كردند كه همگي پوشش رويزيونيستي سابق را دور افگنده و ماهيت سرمايه دارانه شان را كاملا آفتابي كردند. اين وضع سر انجام به عمر حاكميت رويزيونيست ها در كشور هاي بالكان نيز خاتمه بخشيد.
اما فروپاشي پيمان وارسا، سرنگوني رويزيونيست ها در اروپاي شرقي، فرو پاشي " شوروي" و اختتام حاكميت رويزيونيست هاي منطقه بالكان به بهبود اوضاع اقتصادي و اجتماعي هيچ يك از كشور هاي اين مناطق منجر نگرديد. بحران در سراسر اين مناطق بزرگ ادامه يافت و دامنه جنگ ها و در گيري هاي نظامي حتي به درون روسيه و قلمرو يوگوسلاوياي سابقه كشيده شد. فقر، بيكاري و تشديد استثمار و ستم، " دست آورد هايي اند كه " سرمايه داري بازار آزاد " در اختيار توده هاي چند صد ميليوني اين كشور ها قرار داده است.
اوضاع در داخل امريكا و كشور هاي امپرياليستي متحد آن نيز آرام نيست. طي چند سال گذشته مبارزات حادي از سوي توده هاي مردم به ويژه گارگران، سياهپوستان و مهاجرين مربوط به كشور هاي تحت سلطه در امريكا و كشور هاي اروپاي غربي به راه افتاده و پايه هاي حاكميت بورژوازي امپرياليستي آن كشور هارا به لرزه انداخته است. آخرين سلسله از اين مبارزات، حركت هاي وسيع توده يي ضد گلوبلايزيسيون و همچنان اعتراضات وسيع توده يي عليه كارزار بين المللي تجاوزگرانه امپرياليستي به سردمداري امپرياليزم امريكا، تقريباً در تمامي كشور هاي امپرياليستي غرب بوده است.
به اين ترتيب امواج مبارزات توده يي كه توسط خلق ها و ملل تحت ستم به راه مي افتد و مبارزات توده يي مهمي كه در كشور هاي امپرياليستي صورت مي گيرد، به وضوح نشان مي دهند كه روند انقلاب در جهان در حال تكامل بوده و عوامل عيني اين روند در حال كسب قدرت ميباشد. عليرغم عدم موجوديت رهبري آگاه انقلابي پرولتري در بسا موارد، روند انقلاب، روند عمده در سطح جهاني محسوب ميگردد.
عمده دانستن روند انقلاب در سطح جهاني به اين مفهوم نيست كه تضاد ميان امپرياليست هابه مثابه يكي از تضاد هاي اصلي جهاني از ميان رفته و روند جنگ امپرياليستي كاملاً نابود شده است. روشن است كه نابودي قدرت رويزيونيست ها در اروپاي شرقي، از ميان رفتن پيمان وارسا، فروپاشي " شوروي " و سرنگوني رويزيونيست ها در بالگان، به پيمانه زيادي نمايانگر كاهش يافتن تضاد ميان امپرياليست ها و تضعيف روند جنگ امپرياليستي بوده و خطر جنگ جهاني سوم را از چشمرس دور كرده است. امپرياليست ها فرصت يافته اند كه در نبود سوسيال امپرياليزم شوروي و بلوك تحت رهبري اش، بعد از يك دوره پر تنش نسبتاً طولاني " جنگ سرد "، دوره اي را بياغازند كه عمدتا تباني و سازش، مناسبت ميان شان را شكل مي دهند. احتمالاً ممكن است اين دوره نسبتاً طولاني باشد.
اما در متن تباني ميان امپرياليست ها، تضاد ميان آنها وجود دارد و اين امر تباني آنها را مملو از رقابت ميسازد. اتحاديه اروپا با دارا بودن پول واحد و از ميان رفتن مرز هاي گمركي كشور هاي مربوطه براي همديگر، به مثابه يك قدرت اقتصادي در برابر امپرياليزم امريكا قد بر افراشته و به تدريج به يك حريف سياسي قدرتمند براي وي مبدل ميگردد. آنچه امروز پيمان ناتو را، عليرغم نابودي پيمان رقيب، از ديد منافع امپرياليزم امريكا سر پا نگه مي دارد، قبل از هر چيزي كنترول امپرياليست هاي اروپايي توسط امريكا در چوكات اين پيمان است. 
بشارت صلح جهاني و ختم جنگ در چوكات " نظم نوين جهاني " به يك امر پوچ و بي معني مبدل گرديده است. با وجودي كه پس از نابودي " شوروي " و بلوك وارسا، " جنگ سرد " از ميان رفت و خطر قريب الوقوع جنگ جهاني سوم علي العجاله مرفوع گرديد، تضاد ميان امپرياليست ها كماكان به مثابه يكي از عوامل اصلي درگيري ها و جنگ هاي منطقوي، به ويژه در بالگان، قفقاز، افغانستان و آسياي ميانه و شرق ميانه عمل كرده است.
پيمان ناتو به سردمداري امپرياليزم امريكا، پس از فروپاشي " شوروي " خرس نيم جان را لگد باران مي نمايد، هم از سوي اروپاي شرقي و بالكان و هم از سوي قفقاز و افغانستان و آسياي ميانه و شرق ميانه. اين امر خواهي نخواهي عكس العمل هاي معيني را از سوي امپرياليست هاي روسي ببار مي آورد و منازعات منطقوي را دامن مي زند.
حتي در متن كارزار تجاوزگرانه امپرياليستي به سردمداري امپرياليزم امريكا، تضاد ميان امپرياليست ها عمل مي نمايد و كيفيت و دامنه اين كارزار را متاُثر ميسازد. به همين جهت است كه گسترش دامنه اين كارزار در كشور ها و مناطق ديگر، علاوه بر افغانستان و كشور هاي همجوار شمال و جنوب آن، براي امپرياليست هاي امريكايي سهل و آسان نبوده و با مخالفت ساير كشور هاي امپرياليستي مواجه ميگردد. آن ائتلاف وسيعي كه در رابطه با افغانستان ميان قدرت هاي مختلف امپرياليستي وجود دارد، در رابطه با عراق موجود نيست و ممكن اسيت در رابطه با نقاط و مناطق ديگري نيز به وجود نيايد. از اين گذشته حتي در افغانستان نيز تضاد ميان امپرياليست ها، عمدتاً ميان امپرياليست هاي امريكايي و روسي يكي از عوامل مهم ادامه بحران محسوب مي گردد.
در هر حال، كل اين اوضاع نشان مي دهد كه نظام جهاني امپرياليستي يك نظام بحران زده است. امپرياليست ها براي فايق آمدن بر بحران نظام شان و حفظ موجوديت استثمارگرانه آن، به تشديد و گسترش دامنه استثمار در سطح جهاني، هم در كشور هاي امپرياليستي و هم در كشور هاي تحت سلطه، مي پردازند. گلوبلايزيسيون امپرياليستي چهار چوب جهاني اقتصادي اين تشديد و گسترش دامنه استثمار را تشكيل مي دهد. آنها فشار و ستم بر خلق ها و ملل تحت ستم را افزايش مي دهند و به اعمال اشكال جديدي از استعمار كهن مي پردازند. كارزار جهاني امپرياليستي به رهبري امپرياليست هاي امريكايي، اين هدف را دنبال مي نمايد. مرتبط با تشديد استثمار و ستم در سطح جهاني توسط امپرياليبست ها، ستم بر زنان، نه تنها در كشور هاي تحت سلطه، بلكه در خود كشور هاي امپرياليستي نيز افزايش مي يابد و اشكال جديد برده دارانه و نيمه برده دارانه را بخود مي گيرد. كليت اين استثمار گري ها، ستمگري ها و غارتگري ها، با توسل به ددمنشانه ترين روش ها و استفاده از سخيفانه ترين و كهنه ترين حربه هاي امپرياليستي و ارتجاعي پيش برده مي شود. توسل به خرافات و مذهب براي سركوب توده ها، نه تنها در كشور هاي تحت سلطه، بلكه قسماً در خود كشور هاي امپرياليستي نيز، كه يكي از علايم روشن بحران زدگي نظام حاكم جهاني است، وجه مهمي از اين سركوبگري سبعانه و ارتجاعي را تشكيل مي دهد. اين اوضاع مقاومت ها و مبارزات روز افزون پرولتاريا و خلق ها را بر مي انگيزاند و روند انقلاب جهاني را بيشتر از پيش عمق و گسترش مي دهد.
از ميان دو تضادي كه ماحصل حركت آنها روند انقلاب جهاني را ميسازد، به وضوح تضاد خلق ها و ملل تحت ستم با امپرياليزم عمدگي دارد. بناءً همين تضاد به مثابه تضاد عمده جهاني، اوضاع فعلي جهان و پروسه تكامل اوضاع بين المللي را مشخص مي نمايد. اين امر بعد از حادثه يازده سپتامبر و آغاز كارزار جهاني تجاوز گرانه امپرياليستي به سردمداري امپرياليزم امريكا، بيشتر از پيش شدت اختيار كرده است.
عامل اساسي اي كه ضعف روند انقلاب جهاني را رقم مي زند همانا عدم موجوديت رهبري انقلابي پرولتري بر بسياري از مبارزات خلق ها و ملل تحت ستم و مبارزات توده يي در كشور هاي امپرياليستي يعني عدم رهبري روند انقلاب جهاني توسط پرولتارياي بين المللي ميباشد. عليرغم حضور كمونيست هاي انقلابي در بسياري ازين مبارزات، آنها صرفا در پيرو و نيپال از نقش رهبري كننده برخوردارند. اين ضعف باعث ميگردد كه مبارزات ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي كه در بسياري از كشور هاي سه قاره و نيز در كشور هاي امپرياليستي وجود دارند، به سر انجام اساسي خود دست نيابند. از طرف ديگر اين كمبود خود باعث ميشود تا امپرياليست ها بدون ترس در فرو بردن پنجه هاي آهنين خود در حلقوم خلق ها عمل نمايند كه لشكر گشي دسته جمعي آنها به خليج و براه انداختن كارزار تجاوزگرانه تحت رهبري امپرياليست هاي امريكايي، بزرگترين نمونه هاي آن به شمار مي روند. بر اين اساس تا زمانيكه رهبري پرولتارياي بين المللي بر روند انقلاب جهاني تاُمين نگردد، عمدگي اين روند در سظح جهاني، شكننده خواهد بود.
بحراني كه پس از شكست انقلاب در چين و البانيه دامنگير جنبش بين المللي كمونيستي گرديده است، عامل اصلي عدم موجوديت رهبري انقلابي پرولتري بر روند انقلاب چهاني در مقطع فعلي محسوب ميگردد. از اين جهت بازسازي جنبش بين المللي كمونيستي در يك انترناسيونال نوين كمونيستي بر پايه ايديولوژي، سياست و مشي اصولي پرولتري، يكي از شروط اصلي تاُمين رهبري كمونيستي بر روند انقلاب جهاني محسوب ميگردد. تشكيل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در دومين كنفرانس بين المللي احزاب و سازمان هاي ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوتسه دون انديشه و تكاملات بعدي اين جنبش از آن جهت اهميت بين المللي شايسته اي دارد كه پيشرفت كيفي قابل توجهي در اين راستا محسوب ميگردد.   
بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي بر مبناي اين ديد روشن ايديولوژيك ـ سياسي استوار ميباشد كه انديشه مائوتسه دون مرحله جديدي در تكامل علم انقلاب پرولتارياي بين المللي محسوب مي گردد.
بر مبناي همين ديد روشن ايديولوژيك است كه بيانيه در مورد يك سلسله مسايل پايه يي كه براي جنبش بين المللي كمونيستي مطرح است، مواضع درست و اصولي اتخاذ نموده است كه مهم ترين آنها قرار ذيل اند :
ـ در تحليل از اوضاع جهاني سه تضاد اصلي جهاني را مشخص نموده و روي تشديد روز افزون آنها و گسيختگي بيشتر از پيش نظم جهاني امپرياليستي انگشت گزارده است.
ـ دو موُلفه انقلاب جهاني پرولتاريايي را توضيح نموده و استراتژي بين المللي پرولتارياي جهاني را بر اساس وحدت اين دو موُلفه شرح داده است.
ـ در رابطه با انترناسيوناليزم پرولتري به درستي روي اين مطلب تاُكيد كرده است كه مضمون و خصلت مبارزات كمونيست ها را در سراسر جهان به صورت عمده منافع انقلاب جهاني تعيين مي نمايد.
ـ مسايل ناظر بر جنبش بين المللي كمونيستي را به درستي به بحث گرفته و روي انديشه مائوتسه دون به عنوان مرحله تكاملي نوين علم انقلاب پرولتري تاُكيد به عمل آورده است.
ـ در مورد مائوتسه دون، انقلاب فرهنگي و جنبش ماركسيستي ـ لنينيستي ـ مائوتسه دون انديشه، به توضيح نكات اساسي پرداخته و موارد فوق العاده مهم و قابل توجه را به درستي نشاني نموده است.
ـ وظايف كمونيست هاي انقلابي را به روشني توضيح داده و جوانب مختلف اين وظايف را در كشور هاي تحت سلطه و كشور هاي امپرياليستي بصورت اصولي مشخص نموده است.
ـ جهتگيري جهاني تاُمين وحدت ايديولوژيك ـ سياسي و تشكيلاتي جنبش بين المللي كمونيستي يعني ايجاد انترناسيونال نوين كمونيستي را قاطعانه روشن نموده و غرض پيشروي درين راستا وظايف مهمي پيش پاي جنبش انقلابي انترناسيوناليستي و كمونيست هاي جهان قرار داده است. مباني ايديولوژيك ـ سياسي ارائه شده در بيانيه جنبش انقلابي انترناسيوناليستي اساس محكمي است كه بر مبناي آن ميتوان پروسه تجمع مجدد نيروهاي كمونيستي راستين در جهان را در جهت ايجاد انترناسيونال نوين كمونيستي به پيش هدايت نمود. همچنان تكيه روي اين خط ايديولوژيك ـ سياسي در جهت رفع سر درگمي هاي ايديولوژيك ـ سياسي جنبش كمونيستي در كشور هاي مختلف جهان و ايجاد احزاب كمونيست جديد،  منجمله و به پيش راندن پروسه انقلاب در تمامي كشور ها، از اهعميت اساسي و تعيين كننده اي برخوردار مي باشد.   
تكامل و پيشرفت جنبش انقلابي انترناسيوناليستي از زمان تشكيل تا حال عليرغم فراز و نشيب هايي، بصورت عمده مثبت و سازنده بوده است. 
ـ جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در سال ١٩٩٣ رسماً پذيرفت كه مائوئيزم سومين مرحله در تكامل علم انقلاب پرولتارياي بين المللي است و اعلام كرد كه بايد ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم در فرماندهي و رهبري انقلاب قرار بگيرد.
ـ جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در اول ماه مي سال ٢٠٠٠ با تاُكيد روي انقلاب به مثابه روند عمده و تضاد ميان خلق ها و ملل تحت ستم و امپرياليزم به مثابه تضاد عمده جهاني، اعلام كرد كه قرن بيست و يك، قرن برپايي و پيشبرد جنگ خلق ها و پيشروي به سوي سوسياليزم و كمونيزم است.
ـ حزب كمونيست پيرو با خطرات تهديد كننده از سوي امپرياليزم و ارتجاع داخلي عليه جنگ خلق و نيز خط راست تسليم طلبانه مواجه شده و ضربات شديدي را متحمل گرديده است. ولي عليرغم اين خطرات و ضربات نابود كننده، موجوديت حزب و موجوديت جنگ خلق در آن كشور حفظ گرديده است. كارزاري كه از سوي جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در دفاع از جان رفيق گونزالو و جنگ خلق در پيرو، در طول چندين سال گذشته پيش برده شده است، يكي از مبارزات مهم بين المللي كمونيست ها در دهه هاي اخير به شمار مي رود.   
ـ  حزب كمونيست نيپال (مائوئيست ) موفق گرديده است جنگ خلق در نيپال را بر پا نموده و در طول چند سال گذشته به پيشرفت هاي اميدوار كننده اي دست يابد. هم اكنون مناطق وسيعي در نيپال به مناطق پايگاهي انقلابي مبدل گرديده است و توده ها درين مناطق قدرت سياسي را به كف آورده و به پيريزي جامعه انقلابي نوين مصروف اند. پيشرفت هاي جنگ خلق در نيپال مايه اميد واري هاي عظيم براي پرولتاريا و توده هاي جهان بوده و ضربات سختي به پيكر امپرياليزم و ارتجاع وارد مي نمايد.
ـ  از زمان تشكيل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي تا حال احزاب ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست جديدي تشكيل گرديده و در چوكات اين جنبش به مبارزات شان ادامه داده اند. حزب كمونيست افغانستان، حزب كمونيست مائوئيست ايتاليا و حزب كمونيست ايران ( ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست ) آن احزابي اند كه تشكيل آنها مستقيماً محصول مبارزات جنبش انقلابي انترناسيوناليستي محسوب مي گردد.
تاُسيس حزب كمونيست مائوئيست ايتاليا، پيشرفت مهمي براي جنبش انقلابي انترناسيوناليستي و جنبش كمونيستي ايتاليا محسوب مي گردد. اين پيشرفت مي تواند ـ و بايد ـ تاُثيرات مثبتي بر جنبش كمونيستي مائوئيستي كل اروپا بر جاي نهاده و پروسه مبارزه براي تاُسيس احزاب كمونيست مائوئيست جديد در ساير كشور هاي اروپايي را به پيش سوق دهد.
حزب كمونيست ايران ( ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست )، حزبي است كه تجارب چند دهه مبارزات جنبش كمونيستي ايران را در خود فشرده كرده است. اين حزب در پيوند بسيار نزديك با اجراي وظايف انترناسيوناليستي در جنبش انقلابي انترناسيوناليستي، بوجود آمده است. تاُسيس حزب كمونيست ايران ( ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست ) تاُثيرات مهمي بر جنبش كمونيستي در منطقه داشته و محرك پيشرفت هاي بيشتر آن خواهد شد.
آغاز و پيشرفت پروسه وحدت جنبش كمونيستي ( ماركسيستي ـ لنينيستي ـ مائوئيستي ) افغانستان و تاُمين وحدت اين جنبش در يك حزب كمونيست واحد، دستاورد مبارزاتي ديگري درين عرصه براي جنبش انقلابي انترناسيوناليستي و جنبش كمونيستي ( ماركسيستي ـ لنينيستي ـ مائوئيستي ) افغانستان محسوب مي گردد. اين پروسه كه آغازگر آن حزب كمونيست افغانستان و كميته وحدت جنبش كمونيستي م. ل. م. افغانستان بودند، نه تنها با پيشرفت خود و با جذب ساير گروه ها و شخصيت هاي م. ل. م. افغانستان، وحدت جنبش كمونيستي م. ل. م. افغانستان را تاُمين كرد، بلكه در جريان آن، كنفرانس مشترك احزاب و سازمان هاي م. ل. م.  افغانستان و ايران نيز برگزار گرديد. برگزاري موفقانه اين كنفرانس نه تنها پروسه وحدت جنبش م. ل. م. افغانستان را به نحو جدي اي به پيش سوق داد، بلكه سطح اتحاد جنبش م. ل. م.  در منطقه را نيز ارتقا داد. اين كنفرانس مي تواند سنگ بناي خوبي براي اتحاد بيشتر جنبش م. ل. م. منطقه در آينده محسوب گردد. 
ـ   انحلال حزب كمونيست هند ( ماركسيست ـ لنينيست ) توسط وينوي خاين و دارو دسته اش ضربتي بود كه در يكي از نقاط حساس جهان بر جنبش انقلابي انترناسيوناليستي وارد آمد. اما كل جنبش و بطور خاص  رفقاي ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست در هند، مبارزات شان را ادامه دادند و طي چندين سال مبارزه، حزب را دوباره باز سازي كردند. اكنون نه تنها اين حزب، جاي شايسته اش را در صفوف جنبش انقلابي انترناسيوناليستي احراز كرده است، بلكه حزب كمونيست ديگري از هند ( مركزيت كمونيستي مائوئيستي ) نيز به جنبش پيوسته است.
يكي از جنبه هاي فوق العاده مهم و در خور اهميت فعاليت هاي مبارزاتي نيرو هاي شامل در جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در جنوب آسيا، فعاليت هاي مشترك منطقوي اين نيرو ها است كه بر پايي و پيشروي جنگ خلق در نيپال قوت و توان بيشتري به آن بخشيده است.
ـ حزب كمونيست ( مائوئيست ) تركيه نه تنها مبارزات مسلحانه اش را در تركيه ادامه داده است، بلكه مبارزات قهرمانانه زندانيان سياسي را كه طنين جهاني داشته نيز رهبري نموده است.
ـ  حزب كمونيست انقلابي امريكا، حزبي است كه در متن مبارزات توده يي كارگران و زحمتكشان ايالات متحده حضور فعال دارد و توانمندي انقلابي آن غرض تدارك براي بر پايي انقلاب در آن كشور مايه اميد واري است. حزب كمونيست انقلابي امريكا، حزب انترناسيوناليست كبيري است كه علاوه بر خدمات ارزنده تيوريك براي جنبش بين المللي كمونيستي، نقش شايسته و قاطعي در تشكيل جنبش انقلابي انترناسيوناليستي ايفا نموده و در پيشبرد مبارزات آن فعالانه حضور دارد. حزب كمونيست انقلابي امريكا در متن مبارزات توده يي عليه كار زار تجاوز كارانه امپرياليستي به سردمداري امپرياليزم امريكا، حضور فعال دارد و در آينده ميتواند ـ و بايد ـ نقش مهمي در پيشبرد و هدايت اين مبارزات بر عهده بگيرد.
ساير احزاب و سازمان هاي مربوط به جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در كشور هاي ديگر جهان نيز در امر تدارك و برپايي انقلاب دموكراتيك نوين و انقلاب سوسياليستي كوشا هستند.
در پهلوي جنبش انقلابي انترناسيوناليستي و احزاب و سازمان هاي شامل در آن، ساير نيروهاي مائوئيست نيز در اطراف و اكناف جهان، مبارزه عليه امپرياليزم و ارتجاع ـ منجمله در شكل مسلحانه آن ـ را به پيش مي برند كه دو نمونه برجسته آن حزب كمونيست فليپين و حزب كمونيست هند ( جنگ خلق ) مي باشند.
جنبش انقلابي انترناسيوناليستي پيشبرد مبارزات ايديولوژيك ـ سياسي با سازمان ها و احزاب مائوئيست بيرون از جنبش را به منظور تاُمين وحدت با آنها هدايت و رهبري مي نمايد. يكي از دستاورد هاي مهم اين مبارزه، پيوستن حزب كمونيست هند ( مركزيت كمونيستي مائوئيستي ) به جنبش انقلابي انترناسيوناليستي است.
جنبش بين المللي كمونيستي در حال اعتلاي نوين قرار دارد. پايه هاي عيني و ذهني مساعدي براي اين اعتلاي نوين وجود دارد. شعار " مرگ كمونيزم " كه پس از نابودي كمونيزم كاذب " شوروي " از سوي امپرياليست هاي غربي به رهبري امپرياليست هاي امريكايي بلند گرديد، توسط جنبش بين المللي كمونيستي در حال اعتلا به افسانه پوچ و ميان تهي مبدل ميگردد. جنبش انقلابي انترناسيوناليستي در بيانيه اول ماه مي ٢٠٠٠ خود اعلام كرده است كه بايد فرماندهي ماركسيزم ـ لنينيزم ـ مائوئيزم  بر انقلاب جهاني تثبيت گردد. اينك يكبار ديگر شعار معروف مانيفيست حزب كمونيست در چهار گوشه جهان به اهتزاز در آمده و طنين جهاني مي يابد :
     " كمونيست ها عار دارند كه مقاصد و نظريات خويش را پنهان سازند. آنها آشكارا اعلام مي كنند كه تنها از طريق واژگون ساختن كليت نظام اجتماعي موجود از راه قهر، وصول به هدف هاي شان ميسر است. بگزار طبقات حاكمه در مقابل انقلاب كمونيستي بر خود بلرزند. پرولتاريا در اين ميان جز رنجير هاي شان، چيزي از دست نخواهند داد. آنها جهاني براي فتح در پيش رو دارند. "

سيماي كنوني افغانستان

     افغانستان كنوني يك كشور تحت اشغال قوت هاي نظامي امپرياليستي است و مستقيما توسط امپرياليستهاي متجاوز و اشغالگر، به سردمداري امپرياليستهاي امريكايي، اداره و كنترول مي شود. اين حالت مستعمراتي افغانستان اولين نتيجه كارزار جهاني تجاوز كارانه امپرياليستهاي امريكايي و متحدين شان عليه پرولتاريا و خلقها وملل تحت ستم جهان واشغال نقاط و مناطق حساس سه قاره، بعد از حادثه ١١ سپتامبر است.
نقش عمده در اشغال افغانستان را نيروهاي به اصطلاح ائتلاف بين المللي ضد تروريستي بر عهده دارد كه متشكل از نيروهاي متجاوز و اشغالگر امپرياليزم امريكا و  متحدين آن است. اين نيروها مجموعا تحت رهبري امپريالستهاي امريكايي قرار دارد وبخش عمده آن را قوت هاي نظامي امريكايي تشكيل مي دهد.
اما نيروهاي اشغالگر امپرياليستي محدود و منحصر به قوت هاي متجاوز امپرياليستهاي امريكايي و متحدين شان در " نيروهاي ائتلاف بين المللي ضد تروريستي " نيست. " نيروهاي بين المللي تامين امنيت " بخش ديگري از قوت هاي اشغالگر امپرياليستي را تشكيل مي دهد. نقش اين نيروها در اشغال افغانستان در مقايسه با نقش نيروهاي متجاوز و اشغالگر امپرياليستهاي امريكايي و متحدين شان در"نيروهاي ائتلاف بين المللي ضد تروريستي "يك نقش غير عمده و تابع است. اين نيروها پس از اشغال افغانستان توسط قوت هاي مهاجم و متجاوز امپرياليست هاي  امريكايي و متحدين شان به كشور وارد شدند. موجوديت اين نيروها در افغانستان مشروط و متكي بر موجوديت قوتهاي جنگي امپرياليستهاي امريكايي و متحدين آنها در كشور است. ساحه فعاليت اين نيروها محدود است و عليرغم فيصله هاي جلسه خاينين ملي در بن، مدت ها صرفا شهر كابل و حومه هاي آنرا در بر مي گرفت. گسترش اين نيرو ها در ولايات از لحاظ تعداد محدود است و قرار است صرفاً مراكز به اصطلاح ولايات كليدي را در بر  گيرد. نقش اين نيروها به نگهباني از رژيم دست نشانده در كابل و حد اكثر مركز چند ولايت مهم و جلوگيري از برخوردهاي نابود كننده باندهاي متشكله آن با هم ديگر در اين نقاط خلاصه مي شود. اما عليرغم اينها " نيروهاي بين المللي تامين امنيت " نقش مهمي در اشغال افعانستان و دوام حالت مستعمراتي در كشور بازي مي نمايند. موجوديت اين نيروها در افغانستان نمايشي از جواز قانوني تجاوز و اشغال امپرياليستي كشور تحت نام فريبنده "سازمان ملل متحد" است ؛ امري كه در نگهباني از رژيم دست نشانده و جلوگيري از فروپاشي عمومي آن داراي اهميت مي باشد. اين فريبكاري آنچنان آفتابي و آشكار است كه فرماندهي اين نيروهاي به اصطلاح تاُمين امنيت بي پرده و وقيحانه به يك پيمان نظامي امپرياليستي يعني " ناتو" سپرده شده است.
بخش ديگري از نيروهاي اشغالگر امپرياليستي را (( تيم هاي بازسازي ولايتي )) تشكيل مي دهد. اين (( تيم هاي بازسازي )) كه ظاهرا با لباس غير نظامي، در فعاليت هاي غير جنكي مربوط به بازسازي ولايات در گير اند، در اصل متشكل از نظاميان امريكايي و ساير كشور هاي عضو (( ناتو )) هستند. كار عمده اين تيم ها جاسوسي براي دولت هاي امپرباليستي مربوطه شان است و فعاليت هاي آنها راسا در ارتباط با آن دولت ها برنامه ريزي و سازماندهي مي شود.
حالت مستعمراتي افغانستان در نتيجه يك جنگ خونين تجاوز كارانه امپرياليستهاي امريكايي و متحدين شان عليه اين كشور بوجود آمده است و دوام آن مشروط به موجوديت دايمي تهديد و سركوب نظامي توسط قوت هاي اشغالگر و ادامه حالت جنگي و عمليات نظامي آنها است.
اين جنگ تجاوز كارانه كه تحت نام فريبنده مبارزه عليه تروريزم براه افتاده است، در بدو امر رژيم طالبان و نيروهاي القاعده را مورد هدف قرار داد و بعد از فروپاشي رژيم طالبان و نيروهاي القاعده در افغانستان به بهانه مبارزه عليه بقيه الجيش آنها ادامه يافته است. اين جنبه از اين جنگ تجاوز كارانه و اشغالگرانه امپرياليستي، سركوب قهري اي است كه امپرياليستهاي امريكايي و متحدين آنها عليه دست پروردگان ديروزي شان پيش ميبرند.
نيروهاي اسلامي  مختلف خارجي عمدتا عرب كه بعدها تشكيلات القاعده از ميان آنها شكل گرفت، در اثر رهنمايي ها و كمك هاي بيدريغ امپرياليستهاي امريكايي و متحدين ارتجاعي منطقوي شان پرورده شده و در افغانستان مستقر گرديدند تا در جنگ عليه رقيب سوسيال امپرياليستي آنها بكار گرفته شوند. استقرار مجدد نيروهاي القاعده در افغانستان با تاييد امپرياليستهاي امريكايي و حمايت مستقيم وابستگان مرتجع پاكستاني آنها صورت گرفت، تا در جهت تامين اهداف غارتگرانه آنها در افغانستان و منطقه بكار گرفته شوند.
رژيم طالبان از ابتداي شكل گيري تا رسيدن به اوج قدرت، نتيجه نقشه ها و حمايت هاي مستقيم و غير مستقيم امپرياليستهاي امريكايي  و مزدوران پاكستاني و عرب آنها و وسيله اي براي تامين اميال غارتگرانه و سركوب گرانه آنها در منطقه و افغانستان بود كه در اين ميان دست يابي به منابع نفت و گاز و تامين امنيت راه هاي تجارتي آسياي ميانه نقش محوري بازي مي كرد. اما موقعيكه اين دست پروردگان ديگر براي تامين منافع و اجراي نقشه هاي شان ناكار آمد وزيان آور گرديدند و تاريخ استعمال شان به سر رسيد، به صورت خشن و قهري از ميان بر داشته شدند. 
اما كارزار تجاوزكارانه واشغالگرانه امپرياليستهاي امريكايي و متحدين شان در اصل عليه پرولتاريا و خلق هاي جهان و بصورت عمده عليه خلقها و ملل تحت ستم، منجمله توده هاي افغانستاني است. از زمان براه افتادن اين جنگ تا زمان فروپاشي رژيم طالبان و نيروهاي القاعده در افغانستان و رويكار آمدن رژيم دست نشانده، هزاران زن، مرد و كودك افغانستاني توسط بمبها، راكتها وگلوله هاي متجاوزين به خاك و خون غلطيدند. سلسله اين قتل و كشتار ادامه يافته است و در آينده نيز ادامه خواهد يافت. اين جنگ تجاوز كارانه و اشغالگرانه نه تنها افغانستان ويرانه را بيشتر به ويراني كشاند و با خاك يكسانش ساخت، بلكه ادامه اشغال كشور و موجوديت قواي متجاوز در آن، در شرايط كنوني و در آينده، به مثابه عامل عمده ادامه بحران، بي ثباتي، بي امنيتي و در يك كلام ويراني كشور و در بدري مردمان كشور عمل مي نمايد.
حالت مستعمراتي افغانستان و تحت اشغال بودن آن، نقش عمده در شكلدهي كل  اوضاع كشور بازي مي نمايد. امپريالستهاي متجاوز واشغالگر براي شكلدهي اوضاع اقتصادي، سياسي، فرهنگي واجتماعي افغانستان، متناسب با نقشه ها و منافع آزمندانه امپرياليستي شان،عمدتا بر نيروهاي نظامي تكيه مي نمايند و با توسل به قهر وخشونت عريان در پي تطبيق برنامه هاي شان هستند.
جنگ تجاوز كارانه واشغالگرانه سوسيال امپرياليستها و ددمنشي و سبعيت مزدوران شان، خانه جنگي هاي ارتجاعي اسلامي هاي جهادي و طالبي و تهاجم خونين امپرياليستهاي امريكايي و متحدين شان، افغانستان را به معني واقعي كلمه به يك كشور ويران و مخروبه مبدل كرد. در نتيجه تحميل اين جنگهاي سوسيال امپرياليستي، ارتجاعي و امپرياليستي بر مردمان افغانستان، يكي پس از ديگري و در طول يك ربع قرن، بافت اجتماعي جامعه قويا از هم گسيخت، بي سرو ساماني و آشفتگي اقتصادي به مرز انهدام كامل رسيد، فروپاشي سياسي تمامي نهادهايكشوري و لشكري را در بر گرفت، فقر و فلاكت توده ها و زحمتكشان به منتها درجه رسيد، نفاق ملي شديدا عمق و دامنه يافت و وفاق ملي اساسا تحميلي، متزلزل و ضعيف به سوي نابودي سوق داده شدو سقوط فرهنگي، واپس گرايي سياسي و انحطاط فكري، كه كهنه پرستي خرافاتي و مذهبي و تشديد تهوع آور بردگي زنان از تبارزات مهم آنها است، در جامع گسترش يافت.
امپرياليستهاي متجاوز و اشغالگر امريكايي و متحدين شان مژده ميدهند كه اين كشور ويرانه و جامعه فروپاشيده را سر از نو خواهند ساخت و تمامي عرصه هاي سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي آنرا باز سازي خواهند كرد. شكي نيست كه در اين ادعا حقيقتي وجود دارد. آنها در واقع به اين خاطر بالاي افغانستان تجاوز كرده و آنرا به اشغال در آورده اند كه اين كشور را  سر از نو و در تمامي عرصه ها مطابق به نيازمندي ها، نقشه ها و منافع آزمندانه، سركوبگرانه و غارتگرانه كنوني امپرياليستي شان باز سازي نمايند.
نخستين و مهم ترين موضوع در اين بازسازي امپرياليستي و ارتجاعي، اشغال افغانستان و مسلط ساختن مجدد حالت مستعمراتي بر اين كشور، تقريبا يك و نيم دهه بعد از خروج قوت هاي نظامي اشغالگر سوسيال امپرياليزم شوروي از آن است. اينك اخلاف امريكايي و انگليسي  و مكناتن و لارد برنس، تقريبا يك قرن بعد از رانده شدن اسلاف شان از اين مرز و بوم، مجددا برگشته اند تا از موقعيت اشغالگرانه، براي تحكيم سلطه و پيش روي هاي بعدي استعمارگرانه و نو استعمار گرانه شان در افغانستان، منطقه و جهان، بصورت مستقيم و غير مستقيم استفاده نمايند. باز سازي حالت مستعمراتي افغانستان نه تنها از اين جهت كه اجراي نقشه هاي باز سازي امپرياليستي و ارتجاعي در تمامي عرصه هاي ديگر مشروط و متكي بر آن است، بلكه از اين جهت كه در واقع به تحقق پيوسته و عملي گرديده است نيز نقش عمده در مجموع برنامه هاي بازسازي امپرياليست هاي متجاوز و اشغالگر بر عهده دارد. خلاصه افغانستان كنوني يك مستعمره تحت اشغال قوت هاي متجاوز و اشغالگر امپرياليستي است و سلطه امپرياليزم بطورمستقيم بر آن اعمال ميگردد.
دومين عرصه مهم در بازسازي استعمارگرانه افغانستان، شكلدهي به يك رژيم دست نشانده است كه تحت اوامر امپرياليست هاي متجاوز و اشغالگر و در جهت تامين منافع آنها كار مي نمايد. اين پروسه قبل از آغاز تهاجم نظامي امپرياليست هاي امريكايي و متحدين شان بر افغانستان آغاز گرديد. تعداد معيني از سران جنايتكار جهادي و بروكرات هاي مرتجع و كهنه كار سابقه توسط امپرياليست ها با هم وصل شدند تا براي شكلدهي رژيم دست نشانده بعد از طالبان بكار گرفته شوند. فرو پاشي سرتاسري نيرو هاي طالبان و القاعده بعد از مدت تقريبا دو ماه بمباران و راكت كوبي هاي سنگين و سهمگين توسط نيرو هاي مهاجم امريكايي و متحدين شان، براي جنگ سالاران جنايتكار جهادي بي رمق و از نفس افتاده، بار ديگر مناطق نفوذ، سلاح ها و تجهيزات هنگفت و نيرو هاي نظامي كثيرالعده به ارمغان آورد. بدين ترتيب، نتيجه تهاجم امپرياليستي بر كشور، سقوط رژيم طالبان و مسلط شدن حالت مستعمراتي بر افغانستان و سر بر آوردن مجدد ملوك الطوايفي جهادي در سراسر كشور بود. در بحبوحه پياده شدن نيرو هاي زميني مهاجمين امپرياليست در نقاط مختلف افغانستان كه با آ خرين تقلا هاي رژيم طالبان و نيرو هاي القاعده براي حفظ سلطه شان بر بخش كوچكي از كشور توام بود، جلسه خاينين ملي در بن توسط امپرياليست ها فرا خوانده شد تا شكلدهي رژيم دست نشانده در مركز مشخص گردد. اين رژيم به تاريخ اول جدي ١٣٨٠ --٢٢ دسامبر ٢٠٠١، در كابل بكار گمارده شد و حامد كرزي بمثابه شاه شجاع سوم و ببرك كارمل دوم بر مسند چاكري و دست نشاندگي نصب گرديد.
حاكميت دست نشانده كه يك مجموعه ملوك الطوايفي است، نه تنها در اطراف و اكناف كشور متشتت و متفرق است بلكه در مركز نيز از انسجام و هم آهنگي لازمه برخوردار نيست. نيرو هاي متشكله اين حاكميت متشتت و متفرق، نه تنها در ولايات هر يكي قويا در پي برنامه ها و نقشه هاي خود شان هستند، بلكه در مركز نيز به اين خاطر حضور دارند كه از آن شديدا براي تقويت و تحكيم باند هاي خود استفاده نمايند. اين حالت، انعكاس وابستگي باند هاي متشكله اين حاكميت به قدرت هاي امپرياليستي و ارتجاعي خارجي مختلف و چاكر پيشگي به بارگاه آنان است. حفظ اتحاد شكننده و متزلزل ميان اين باند ها كه سالها با هم متصادم و متخاصم بوده اند، بسته به برقرار ماندن ائتلاف بين المللي امپرياليست ها در مورد افغانستان، موجوديت قواي امپرياليستي در كشور و ادامه سياست جلو گيري از برخورد هاي شديد ميان آنها، توسط اين قوا و در مواردي ضعف و ناتواني خود اين باند ها است.
اين چنين اوضاع و احوالي تمامي برنامه هاي باز سازي نظامي، امنيتي و اداري حاكميت پوشالي را تحت تاثير قرار ميدهد. اجراي اين برنامه ها در ميان كشمكش ها و رقابت هاي جناح هاي متشكله رژيم دست نشانده آنچنان به كندي پيش ميرود كه در موارد بسياري عملا در حكم عدم پيشرفت است. حتي در آن مواردي كه پيشرفت هاي معيني در باز سازي نظامي، امنيتي و يا اداري صورت ميگيرد، تشتت و تفرق باند هاي متشكله رژيم به گونه هاي ديگري سر بر مي آورد و خود را نشان ميدهد. بدينسان ملوك الطوايفي ايكه به دست خود متجاوزين و اشغالگران امپرياليست در افغانستان دامن زده شد، بمثابه مهمترين مانع شكل گيري دولت مركزي و اجراي برنامه هاي باز سازي آنان عمل مي نمايد. اين  وضعيت به بي ثباتي و بي امنيتي در سراسر كشور دامن مي زند و به حفظ و تداوم بحران و تشنج در كشور مدد مي رساند    در هر حال، حاكميت دست نشانده به هر شكل و شمايلي كه در آيد، متشكل از خاينين ملي خادم و خدمتگزار متجاوزين و اشغالگران امپرياليست است. اين حاكميت از لحاظ طبقاتي بخش عمده فيودال ها و كمپرادوران را نمايندگي ميكند. گردانندگان اين حاكميت عناصر جنايتكار، رهزن و چپاولگري هستند كه در ويراني هاي كنوني كشور و دربدري مردمان آن، بصورت مستقيم و يا غير مستقيم، نقش هاي مهمي بازي كرده اند. تركيب اساسي حاكميت پوشالي، چه توسط خاينين ملي در بن به وجود آيد، چه توسط لويه جرگه هاي " اضطراري " و يا " اساسي " و سرهمبندي به اصطلاح قانون اساسي و چه توسط انتخابات نمايشي رياست جمهوري پارلماني توسط اشغالگران امپرياليست، دست نخورده باقي مي ماند و دچار تحول ماهوي و يا حتي تحولات جدي غير ماهوي نمي تواند شود.
خيانت ملي و نگهباني از استثمار طبقاتي فيودالي و بورژواكمپرادوري در ذات و سرشت اين حاكميت دست نشانده، كه سرنوشت آنرا از ابتدا تا انتها رقم ميزند، ريشه دارد. شوونيزم و ستمگري ملي و مرد سالاري فيودال كمپرادوري، خصلت هاي اجتماعي برجسته اين حاكميت ارتجاعي ستمگر را تشكيل ميدهد. هويت ارتجاعي مذهبي يكي از تبارزات مهم ماهيت ضد دموكراتيك اين حاكميت استبدادي را مي سازد.
از آنجاييكه امپرياليست هاي متجاوز و اشغالگر امريكايي و متحدين شان طبق يك طرح و نقشه استراتژيك جهاني و منطقوي همه جانبه و دراز مدت به افغانستان تجاوز كرده و آنرا اشغال كرده اند، بدلخواه خود شان به زودي از كشور نخواهند رفت و ميخواهند بصورت دراز مدت در اينجا بمانند. از اين جهت آنها حاكميت دست نشانده شان را به قسمي شكل ميدهند كه از هر لحاظ موجوديت و قدرتش وابسته به موجوديت قواي اشغالگر امپرياليستي باشد، به ويژه از لحاظ دفاعي و امنيتي.
باز سازي اقتصادي استعمارگرانه افغانستان داراي دو جنبه است : يك جنبه آن باز سازي خود زير ساخت اقتصادي است و جنبه ديگر آن فراهم آوردن امكانات اقتصادي براي باز سازي عرصه هاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي. از آنجاييكه در اين طرح، فرض بر اين است كه جامعه افغانستان براي باز سازي اقتصاد آشفته و نزديك به انهدام خود و فراهم آوري امكانات اقتصادي براي باز سازي ساير عرصه ها، فاقد زمينه ها و امكانات باالقوه و باالفعل اقتصادي است، هر دو جنبه متذكره به صورت عمده متكي به كمك هاي دولتهاي امپرياليستي و ارتجاعي خارجي است.
اما كمپاين بين المللي جمع آوري كمك هاي مالي براي باز سازي افغانستان، عليرغم تبليغات پر سر و صدايي كه براي آن ميشوذ، به وضوح غير موثر و نا كار آمد است.
اولاً ـ  مجموع كمك هايي كه داده ميشود، در مقايسه با ضرورت هاي باز سازي اقتصاد فرو پاشيده و در مرز انهدام، بسيارنا كافي است. اين موضوع هم براي كمك دهندگان امپرياليست و مرتجع خارجي و هم براي دست نشاندگان خاين داخلي روشن است ؛ اما نميخواهند و نميتوانند چاره اي براي آن بينديشند.
انگيزه هاي اقتصادي مستقيم در سازماندهي كمك هاي بين المللي براي بازسازي افغانستان، ضعيف است. از اين جهت اين طرح بر مبناي داستاني در رابطه با حادثه يازده سپتامبر توجيه ميگردد. اين داستان ميتواند كم و بيش حقيقت داشته باشد، ولي بصورت عمده افسانه اي بيش نيست. در اين داستان گفته ميشود كه اگر افغانستان ويرانه باقي بماند و مردمان آن بي سر و سامان، بازهم اين كشورميتواند تمركز گاه تروريزم گردد و حوادثي مثل حادثه يازده سپتامبر تكرار شود. در اين داستان تاكيد ميگردد كه ويراني افغانستان و فقر مردمان آن عامل عمده استقرار پايگاه هاي القاعده در افغانستان بوده است. اما بر همگان روشن است كه استقرار پايگاه هاي القاعده در افغانستان عمدتا بر مبناي ضرورت ها و نقشه هاي سياسي و نظامي امپرياليست هاي امريكايي و پا دو هاي مرتجع منطقوي آنها صورت گرفت و نيازمندي هاي اقتصادي و نظامي مرتجعين جهادي و طالبي نقش مستقل نداشت بلكه از نقش تابع و فرعي برخوردار بود. بنا  انگيزه سياسي بين المللي ايكه بخاطر جمع آوري كمك مالي براي باز سازي افغانستان علم گرديده است نميتواند عملكرد قوي جهاني داشته باشد.
" داستان " واقعي ايكه بسورت عمده كل پروژه باز سازي اقتصادي استعمارگرانه افغانستان را شكل ميدهد به منابع نفت و گاز آسياي ميانه مربوط ميشود. امپرياليست هاي امريكايي باز سازي اقتصادي افغانستان را عمدتا در خدمت به بهره برداري غارتگرانه از نفت و گاز آسياي ميانه پيش ميبرند و بهره برداري اقتصادي از خود افغانستان را تابع و فرعي تلقي مينمايند. ازاين حهت انگيزه عمده اقتصادي امپرياليست هاي امريكايي نه به خود افغانستان، بلكه به خارج از آن متوجه است. طبيعي است كه اين انگيزه اقتصادي غير مستقيم نميتواند همانند يك انگيزه اقتصادي مستقيم باعث واريز شدن " كمك هاي مالي " هنگفت امريكايي ها به افغانستان گردد. از جانب ديگر انگيزه اقتصادي عمده آن دولت هاي امپرياليستي و ارتجاعي ايكه مسلط شدن امپرياليست هاي امريكايي بر منابع نفت و گاز آسياي ميانه را رويهمرفته به نفع خود شان نميدانند، براي كمك به بازسازي اقتصادي افغانستان نيز به نفت و گاز آسياي ميانه مربوط ميشود و يك انگيزه اقتصادي غير مستقيم است. آنها در واقع به اين خاطر اين " كمك ها " را به عمل مي آورند كه جلو اجراي نقشه هاي امريكا را بگيرند و يا حد اقل آنرا به تعويق بيندازند. بدين ترتيب آنها نيز انگيزه هاي قوي مستقيم اقتصادي براي كمك به برنامه هاي بازسازي اقتصادي افغانستان ندارند. ولي مهم تر از آن، محدوديت و ناتواني عمومي اقتصادي دامنگير اين قدرت ها است و در هر حالتي نميتوانند كمك هاي هنگفت تهيه نمايند. ناتواني عمومي اين قدرت ها در رقابت موثر اقتصادي با امريكا، عامل ديگري براي محدوديت كمك هاي اقتصادي امريكا محسوب ميگردد.
ثانياً ـ  كمك هاي وعده داده شده، كه در اصل ناكافي اند، موقعيكه شكل پرداخت عملي را به خود مي گيرند، بازهم نقصان مي پذيرند. دو عامل اصلي اين نقصان پذيري عبارت اند از : محدوديت هاي اقتصادي ايكه دولت هاي كمك دهنده حين پرداخت با آنها مواجه ميشوند  و  عدم اطمينان آنها از كار آيي موثر كل مكانيزم بازسازي.
ثالثاً ـ  از آنجاييكه برنامه جامع براي باز سازي اقتصادي وجود ندارد، كمك هاي پرداخته شده نميتواند بصورت هماهنگ به مصرف برسد. هر مرجع كمك كننده، طرح ها، نقشه ها و اهداف خود را دنبال مينمايد و در نتيجه مجموع برنامه با هرج و مرج همراه است و در مسير هاي مختلفي پيش ميرود. اين امردر اساس از آنجا ناشي ميگردد كه اشغالگران " رسالت " خود ميدانند كه اقتصاد مبتني بر خصوصي سازي و نه اقتصاد برنامه ريزي شده متمركز دولتي را در افغانستان بر قرار نمايند.
رابعاً ـ  بخش مهمي از كمك ها به مصارف غيرمولد اختصاص مي يابد. يك قسمت به حوايج عاجل و اضطراري مصرفي تعلق مي گيرد و قسمت ديگري به مصارف غير مولد دولتي. در نتيجه دامنه برنامه هاي اقتصادي و برنامه هاي غير اقتصادي قويا موثر بر عرصه اقتصاد، باز هم محدود ترمي گردد.
خامساً ـ  ريخت و پاش هاي سازمان هاي غير دولتي و فساد و اختلاس و چور و چپاول مروج در ارگان هاي متتشت و متفرق دولتي، بخش مهمي از كمك ها را يا از ميان مي برد و يا به مجراهاي شخصي مي اندازد.
مجموع اين عوامل باعث ميگردد كه طرح كمك رساني اقتصادي دولت هاي امپرياليستي و ارتجاعي خارجي براي باز سازي افغانستان، حالت رقت انگيز و مسخره اي بخود بگيرد.
در واقع باز سازي اقتصادي افغانستان تا حدود زيادي به بخش خصوصي و سرمايه گزاري هاي خصوصي خارجي حواله گرديده است. اما از آنجاييكه زير ساخت اقتصادي مطمئن براي بهره برداري امپرياليستي گسترده ازمنابع طبيعي و نيروي كار ارزان افغانستان وجود ندارد، صدور سرمايه هاي هنگفت امپرياليستي به كشور مقدور نيست زيرا كه فيصدي بهره دهي آن ناچيز خواهد بود. از جانب ديگر دوام حالت اشغال كشور كه نشاندهنده دوام جنگ و دوام حالت بي امنيتي در آن است، سرمايه گزاري هاي خارجي را با ريسك و خطرمواجه ميسازد و اين چيزي نيست كه سرمايه گزاريهاي امپرياليستي را درافغانستان بطور موثري تشويق نمايد.
البته تا آنجاييكه امپرياليست هاي متجاوز و اشغالگر بتوانند، با بهره برداري غارتگرانه امپرباليستي از منابع ظبيعي و نيروي كار ارزان افغانستان، هزينه هاي نظامي و غير نظامي شان را در افغانستان جبران مي نمايند. در حال حاضر مهم ترين مورد اين بهره يرداري به كشت و تجارت ترياك مربوط مي شود كه سالانه ميليارد ها دالر به امپرياليست ها منفعت مي رساند. علاوتا امپرباليست ها به منابع مهم زير زميني كشور نيز چشم دوخته اند و در صورتيكه شرايط براي شان اجازه دهد از غارت اين منابع صرفنظر نخواهند كرد.
گذشته از بهره برداري غارتگرانه از منابع طبيعي و استثمار نيروي كار ارزان افغانستان، آنچه باقي مي ماند بازار آن براي فروش كالا هاي ساخته شده است. براي رونق بازار قدرت خريد لازم است و مادامي كه قدرت خريد ضعيف باشد و ضعيف باقي بماند، بازار پر رونق و شگوفايي در كارنيست و در كار نخواهد بود.
در حال حاضر سه منبع مهم براي قدرت خريد در افغانستان دارد :
وجود توليدات زراعتي و صنايع دستي.
 فروش نيروي كاردر خارج از كشور.
توليد و فروش مواد مخدر.
گذشته ازاينكه بخش عمده توليدات سنتي زراعتي، كه توليد و فروش مواد مخدر جزء آن نيست، توسط خودمولدين به مصرف ميرسد و راه بازار را در پيش نمي گيرد، مجموع منابع متذكره فوق قابليت ارتقا  و گسترش در خور توجهي را كه بتواند يك بازار پر رونق به وجود بياورد ندارد. از اين جهت بازار افغانستان با برد و دامنه باالفعل و باالقوه محدود، تاحدود زيادي دروابستگي به بازار هاي نه چندان پر رونق كشور هاي همسايه، به ويژه بازار هاي پاكستان و ايران توجيه شده و سال هاي سال به همين صورت باقي خواهد ماند. پول هاي اهدايي خارجي ظاهرا مي تواند قدرت خريد را بالا ببرد، اما اين قدرت خريد هم موقتي است و هم فريبنده و كاذب و نمي تواند تاثير دير پا در رونق بازار افغانستان برجاي بگزارد.
مجموع مسايل فوق به روشني نشان ميدهد كه برنامه بازسازي اقتصادي افغانستان كه امپرياليست ها و مرتجعين با طرح و اجراي آن مردمان افغانستان را با وعده هاي سر خرمن فريب ميدهند، در حد يك برنامه ارتجاعي و امپرياليستي نيز يك برنامه غير موثرو ناكار آمد است. اين برنامه حتي در چوكات راه حل هاي امپرياليستي و ارتجاعي نيز نميتواند روزنه هاي اميد وار كننده اي براي مداواي اقتصاد بيمار و در حال نزع افغانستان بگشايد.
طرح باز سازي اقتصادي كنوني افغانستان، يك طرح مستعمراتي - نيمه فيودالي است. مستعمراتي بودن اين طرح جنبه عمده آنرا ميسازد. اين جنبه حاكي از آن است كه در اين طرح مسئله عمده، تامين مناقع و خواسته هاي اشغالگران در جهت تحكيم و تداوم موقعيت اشغالگرانه شان در افغانستان، آنهم موقعيت اشغالگرانه در يك معبر يا گذرگاه است. درچنين طرحي، منافع ملي افغانستان نقشي بازي نمي نمايد و هر آن چيزي كه مطرح است آن است كه به منافع اشغالگران خدمت نمايد. در يك كلام اين طرح ترجمه اقتصادي ستمگري ملي امپرياليستي در شكل مستعمراتي آن است. جنبه ديگر اين طرح نيمه فيودالي بودن آن است. دست نخورده باقي ماندن مناسبات ارضي و مالكيت فيودالي يكي از اركان اصلي اين طرح بازسازي اقتصادي را تشكيل ميدهد. اين ركن هم توسط اشغالگران و هم توسط دست نشاندگان آنها به صراحت بيان مي گردد. حتي پروگرام هايي براي اصلاحات جزئي و قسمي نيز در اين مورد وجود ندارد.
طرح بازسازي اقتصادي استعمارگرانه افغانستان، حلقه أي از حلقات كل زنجير (( گلوبلازيسيون )) امپرياليستي را تشكيل مي دهد و تابع عملكرد ها و در آمد ها و بر آمد هاي سرمايه هاي امپرياليستي در سطح جهاني است. در واقع همين چهارچوب بين المللي امپرياليستي است كه در حال حاضر افغانستان را به عنوان معبر گذرگاهي نفت و گاز آسياي ميانه، صادر كننده مواد مخدر و صادر كننده نيروي كار ارزان، معين و مشخص مي كند. اين حالت كل طرح بازسازي اقتصادي و كل اقتصاد افغانستان را بي ثبات مي سازد و سرنوشت غير مطمئني را بر آن مستولي مي نمايد.
واضح است كه سلطه نيرو هاي اشغالگر بر كشور و ورود ولو كم دامنه سرمايه هاي امپرياليستي به آن توام با تاثير گزاري هاي سرمايه هاي دلال، خواهي نخواهي بصورت خود بخودي تغييرات و تحولات معيني در مناسبات نيمه فيودالي موجود ايجاد مي نمايد. ولي اين تغييرات و تحولات، تا آنجاييكه در چشمرس قراردارد، در حدي نخواهد بود كه سلطه مناسبات نيمه فيودالي در جامعه را بر اندازد. بنا ءً مسئله دهقاني كماكان به مثابه يكي از مسايل اصلي جامعه باقي مي ماند. حتي ممكن است استثمار فيودالي در پيوند با استثمار توسط سرمايه هاي امپرياليستي و سرمايه هاي دلال، اشكال و صورت هاي منفورتري نيز بخود بگيرد. سرمايه هاي امپرياليستي و دلال در كشور هاي تحت سلطه، منجمله افغانستان صرفا تاثيرات سرمايه دارانه ندارند بلكه جنبه هايي از مناسبات نيمه فيودالي را در خدمت به نظام سرمايه داري امپرياليستي جهاني، به صورت ها و اشكال جديدي، احيا و بازتوليد نيز مي نمايند.
در پيوند با ورود سرمايه هاي امپرياليستي، بخصوص توسط امپرياليست هاي اشغالگر، سرمايه هاي دلال نيز در صور گوناگون، به ويژه در شكل سرمايه هاي كمپرادوري خصوصي، بيشتر از پيش تقويت و گسترش مي يابند. ولي اين تقويت و گسترش مرتبط با ورود كم وسعت سرمايه هاي امپرياليستي به كشور، در آن حدي نخواهد بود كه سلطه مناسبات نيمه فيودالي بر جامعه را بر اندازد و باعث سلطه مناسبات سرمايه دارانه بر آن گردد.
بدين ترتيب طرح باز سازي اقتصادي كنوني درخدمت به بقا و دوام پايه هاي اقتصادي سلطه امپرياليزم، نيمه فيوداليزم و بورژوازي كمپرادور قرار دارد و از اساس متناقض با منافع و خواسته هاي بر حق و راستين توده هاي مردم، در راس كارگران و دهقانان، مي باشد. دراين طرح هيچگونه راه حل اساسي براي از ميان بردن فقر و فلاكت مستولي بر توده هاي مردم وجود ندارد و درست آن است كه بگوييم بر روي اين فقر و فلاكت توده ها استوار گرديده است..
باز سازي فرهنگي در پيوند با باز سازي سياسي و اقتصادي و در خدمت آنها قراردارد. در اين عرصه سعي به عمل مي آورند كه غرورملي و روحيه استقلال طلبي مردمان افغانستان را بشكنانند و روحيه مزدور منشي و چاكر پيشگي را در آنها پرورش دهند. هم امپرياليست هاي اشغالگر و هم دست نشاندگان مرتجع و خاين وطني آنها مداوما تلاش دارند به اين مردمان آزاده بقبولانند كه بدون چتر حمايتي قواي اشغالگر امپرياليستي قادر به تامين امنيت براي خود شان نيستند و نميتوانند از خود دفاع نمايند. در حاليكه قوت هاي امپرياليستي اشغالگر در كشور حضور دارند و فعال اند و در حاليكه مزدوران دست نشانده آنها مجهزو مسلح اند، به ذرايع مختلف و با شدت بسياري در پي خورد كردن روحيه سلحشوري مردمان ما هستند و كوشش مي نمايند روحيه صلح طلبي برده وار وبيزاري از اسلحه را در آنها پرورش دهند. كل تلاش شانرا روي اين موضوع متمركز كرده اند كه روحيه اتكا  بخود و روي پاي خود استادن در مردمان ما بميرد و آنها دست نگرديگران و صدقه خور بار بيايند. اين است لب و لباب باز سازي فرهنگي كه امپرياليست هاي اشغالگر و دست نشاندگان شان در نظر دارند و آنرا برنامه ارتقاي فرهنگي افغانستان قلمداد مي نمايند. تحت نام احيا و باز سازي فرهنگ ملي، بينش هاي خرافي و ضد علمي و افكار كهنه پرستانه و منسوخ، شديدا تبليغ و ترويج مي گردد. با تمام قوت و توان تلاش به عمل مي آورند كه مذهبي بودن بمثابه خصيصه ذاتي ملي مردمان افغانستان قويا تثبيت و تسجيل گردد. تحت نام عنعنات ملي، سخيف ترين و مزموم ترين رسوم مورد تقديس قرار مي گيرد و پرورانده ميشود.
به اين ترتيب تحت نام باز سازي فرهنگي، در واقع شكلدهي يك فرهنگ ضد ملي، ارتجاعي و ضد علمي كه در خدمت اشغالگران امپرياليست و دست نشاندگان مرتجع آنها قرارداشته باشد، رويدست است.
اين فرهنگ استعماري نيمه فيودالي انعكاس دهنده منافع امپرياليست هاي اشغالگر و دست نشاندگان فيودال و بورژواكمپرادور آنها است و در ضديت با منافع راستين و خواسته هاي بر حق توده هاي مردم قرار دارد.
مسايل مليت ها، زنان و آوارگان، مهمترين معضلات اجتماعي كنوني افغانستان را تشكيل مي دهند.
افغانستان يك كشور چند مليتي تحت سلطه - در شرايط حاضر تحت سلطه مستقيم - امپرياليزم است و در پيوند با ستم ملي امپرياليستي، ستمگري ملي شوونيستي در آن بيداد مي نمايد. نقش هميشگي امپرياليزم، حمايت از ستمگري ملي شوونيستي بوده و هست. اما امپرياليست ها تابع سياست " نفاق بينداز و حكومت كن " نيز هستند. از اين جهت امپرياليست هاي اشغالگر در عين حاليكه دست جناح هايي از شوونيست هاي پشتون را گرفته و به تقويت آنها مي پردازند، مرتجعين ساير مليت ها را نيز به انحا  و طرق گوناگون زير بال و پر گرفته اند و تحريكات ارتجاعي مليتي را در ميان آنها دامن ميزنند و به اين ترتيب به صورت دو جانبه نفاق مليتي در كشور را مورد استفاده قرار مي دهند. به هر پيمانه ايكه اين نفاق ملي دامن زده شود تحريكات شوونيستي و ارتجاعي مليتي در خدمت به اشغالگران بال و پر مي گستراند.
بدينسان در شرايطي كه كشور تحت اشغال بوده و در حالت مستعمره قرار دارد و وظيفه عمده سياسي بايد مبارزه عليه اشغالگران باشد، تلاش هاي گستاخانه و وقيحانه اي براي تحقق خواست هاي شوونيستي و ارتجاعي مليتي با توسل به قوت هاي اشغالگر و از طريق خوشخدمتي به قدرت هاي امپرياليستي و ارتجاعي خارجي به عمل مي آيد و تداوم مي يابد. اين امر را فقط ميتوان خيانت ملي به حساب آورد كه صرفا در خدمت اشغالگران قرار دارد و هيچ ربطي به حل عادلانه و راستين مسئله مليت ها نميتواند داشته باشد. هسته اصلي راه حل امپرياليست هاي اشعالگرو مرتجعين دست نشانده در مورد مسئله مليت ها را همين خيانت ملي تشكيل مي دهد.
مسئله زنان و ستمگري مرد سالارانه خشني كه بر آنها اعمال ميگردد و در زمان حاكميت رژيم طالبان به اوج خود رسيد، يكي ديگر از معضلات اجتماعي مهم جامعه افغانستان است. امپرياليست هاي متجاوز و اشغالگر امريكايي و متحدين شان شعار آزادي زنان افغانستان از ستمگري طالبي را به مثابه يكي از شعار هاي مهم، رو كش تهاجم شان به افغانستان قرار دادند و موقعيكه كشور را اشغال كردند اعلام نمودند كه اينك زنان افغانستان به آزادي دست يافته اند. اين ادعا دروغي بيش نيست. اصلاحات نا چيزي كه به عمل آورده اند و اصلاحات نا چيزتري كه رويدست دارند، آنقدر سطحي و كم دامنه است كه زنجير هاي ستم بر دست ها و پاهاي زنان را حتي سست تر نمي نمايد چه رسد به اينكه آنها را پاره نمايد. بخش مهمي از دست نشاندگان، آشكارا و علني زن ستيزان قهاري هستند كه از اعلام مواضع شان خجالت نمي كشند. بخش هاي ديگري ار آنها كه گويا خود را طرفدار آزادي زنان اعلام مي نمايند، در واقع فريبكاراني هستند كه دراساس از برادران ديگر شان در زن ستيزي كم و كسري ندارند.
موصوع مهم ديگر در رابطه با مسئله زنان اين است كه امپرياليست هاي اشغالگر و دست نشاندگان آنها، در ازاي همان اصلاحات سطحي شان در اينمورد، تلاش دارند كه كليت مسئله زنان را در خدمت به تقويت و تداوم موقعيت و مواضع اشغالگران و رژيم دست نشانده قرار دهند. اين تلاش هيچ ربطي به مبارزه حقيقي زنان براي رهايي ندارد، بلكه متناقض با آن است.
آوارگان افغانستاني شامل دو بخش اند : يكي بخش آوارگان داخلي و بخش ديگر آوارگان خارج از كشور. هر دو بخش، قسمت بزرگي ازنفوس افغانستان را تشكيل ميدهند. اشغالگران امپرياليست و دست نشاندگان شان پيوسته ادعا مي نمايند كه معضله آوارگان را بطور قاطع و فيصله كن حل و فصل مي نمايند و آنها را مجددا در افغانستان جابجا مي كنند. شكي نيست كه تحت تاثير تبليغات آنها جريان عودت پناهندگان به داخل كشور و جريان عودت پناهندگان داخلي به مناطق شان شكل گرفته است. اما تعدادي از اين پناهندگان عودت كننده كم و بيش به امكانات واقعي جابجا شدن دست مي يابند و تعداد ديگري در خانه و كاشانه خود شان سرگردان و آواره باقي مي مانند. اين امر جريان عودت آوارگان را بصورت پيهم ضعيف ميسازد. دوام حالت اشغال كشور، دوام زد و خورد ها با قواي اشغالگر و ادامه زد و خورد هاي ذات البيني باند هاي شامل در حاكميت دست نشانده، درمورد بخش معيني از آوارگان خارج از كشور به مثابه موانعي براي برگشت به كشور عمل مينمايد. دوام سلطه جنگ سالاران جنايتكار بر نقاط مختلف كشور و بي امنيتي ايكه بدست آنها دامن زده ميشود مانع ديگري در اين راه محسوب ميگردد.   
به هر حال در اين شكي نيست كه بخش هايي از پناهندگان در اثر بيزاري از محيط هاي آوارگي به افغانستان و مناطق مورد سكونت شان عودت خواهند كرد، اما اشغالگران و دست نشاندگان شان قادر نيستند كه معضله پناهندگان را بصورت اساسي و عمومي حل و فصل نمايند.

مناسبات توليدي حاكم بر افغانستان

سيماي كنوني افغانستان نشاندهنده مناسبات توليدي حاكم بر جامعه افغانستان است. اين مناسبات عبارت است از مناسبات توليدي مستعمراتي - نيمه فيودالي. مستعمراتي به اين معني كه اشغالگران امپرياليست اقتصاد كشور را مستقيما و با توسل به قوه فهريه تحت كنترل گرفته و طبق منافع شان شكل ميدهند. نيمه فيودالي به اين معني كه مناسبات ماقبل سرمايه داري نقش كيفي و عمده در توليد و باز توليد بلا واسطه اقتصادي جامعه بر عهده دارد. مناسبات مستعمراتي پس از تهاجم نظامي امپرياليستي امريكايي ها و متحدين شان، تقريبا يك و نيم دهه بعد از خروج قواي اشغالگر سوسيال امپرياليستي از افغانستان، مجددا به جامعه بر گشته است.
موقعيت اشغالگرانه امپرياليست هاي امريكايي و متحدين شان در افغانستان، اين زمينه را براي آنها بوجود آورده است كه كليت فعاليت هاي اقتصادي مربوط به اين كشور را در سطح جهاني كنترل نمايند. علاوتا نه تنها به كنترل و شكلدهي مستقيم اقتصاد در داخل كشور ميپردازند  بلكه اقدامات شانرا از طريق حاكميت دست نشانده و سازمان هاي غير دولتي، كه نهايتا آنها هم تحت كنترل شان قرار دارند و فعاليت هاي شان مشروط به حمايت هاي مستقيم و غير مستقيم قوت هاي اشغالگر است، نيز پيش مي برند. البته اين اقدامات به صورت مداخلات جزء  به  جزء در تمامي عرصه هاي فعاليت هاي اقتصادي پيش نمي روند و نميتوانند پيش روند، بلكه عبارت اند از اقدامات كلي براي كنترل و شكلدهي ساختاري اين فعاليت ها، به ويژه در عرصه هاي مهم و كليدي.
در اين راستا، اشغالگران كليت اقتصاد افغانستان را عمدتا به مثابه اقتصاد يك مستعمره گذرگاهي براي نفت و گاز آسياي ميانه و به اين اعتبار
در خدمت به موقعيت جهاني مسلط اقتصادي شان كنترول كرده و شكل ميدهند. ار آنجاييكه بهره برداري اقتصادي مستقيم از خود افغانستان، در اين طرح نقش عمده بازي نمي نمايد، كل طرح عمدتا بر پايه يك نوع سرمايه گزاري اي كه امن سازي اقتصادي كشور براي انتقال نفت و گاز آسياي ميانه از آن را ميسر سازد، استوار گرديده است، به ويژه كه هنوز سلسله كشمكش ها و منازعات جنگي و غير جنگي امپرياليستي در راه است و تهاجم بر افغانستان و اشغال اين كشور فقط سر آغاز جديد اين منازعات در منطقه و جهان محسوب مي شود.
كنترل و شكلدهي اقتصادي افغانستان توسط اشغالگران امپرياليست، هر سه عرصه سرمايه هاي امپرياليستي،  سرمايه هاي كمپرادوري و اقتصاد نيمه فيودالي را در بر ميگيرد.
سرمايه هاي امپرياليستي از دوره اماني تا زمان جنگ تجاوزكارانه سوسيال امپرياليستي - عمدتا بصورت قرضه هاي دولتي به افغانستان وارد ميگرديد و در بخش هاي مختلف سكتور دولتي سرمايه گزاري ميشد. اين سرمايه هاي سوسيال امپرياليستي و امپرياليستي، سرمايه هاي بروكراتيك كمپرادور را دركشور بوجود آورده بود.
پس از كودتاي هفت ثور و به ويژه پس از تجاوز سوسيال امپرياليستي بر افغانستان و اشغال اين كشور توسط قواي متجاوز، ورود سرمايه هاي سوسيال امپرياليستي و امپرياليستي به افغانستان، عمدتا شكل ديگري بخود گرفت. هم سوسيال امپرياليست هاي شوروي و اقمار شان و هم امپرياليست هاي غربي، ورود سرمايه هاي شان به افغانستان را مبتني بر الزامات جنگي كه در افغانستان پيش ميرفت، شكل جنگي دادند. دراين اقتصاد جنگي كه تقريبا يك دهه دوام نمود، ميليارد ها و بلكه ده ها ميليارد دالراز سرمايه هاي سوسيال امپرياليستي و امپرياليستي به شكل سلاح ها و مهمات جنگي و خدمات لوجيستيكي جنگي به افغانستان سرازير گرديد. حتي كمك هاي اقتصادي ايكه توسط سوسيال امپرياليست ها براي فعال نگه داشتن پروژه هاي توليدي دولتي و در موارد معدودي گسترش آنها و ايجاد پروژه هاي توليدي جديد، صورت ميگرفت، شكل جنگي يافته و از حالت قرضه هاي دولتي خارج گرديد و بصورت كمك هاي " بلا عوض " در آمد. اين حالت در دوران خانه جنگي هاي ارتجاعي جهادي و طالبي از لحاظ كيفي همچنان دوام نمود، گرچه از لحاظ دامنه گسترش خود به شدت كاهش يافت. در اين دوره نيز سرمايه هاي امپرياليستي عمدتا به شكل كمك هاي تسليحاتي و نقدي و جنسي جنگي به طرف هاي متخاصم جنگ در افغانستان داده ميشد. تهاجم نظامي امپرياليست هاي امريكايي و متحدين شان به افغانستان و صرف ده ها ميليارد دالر براي اشغال اين كشور و ادامه اشغالگري نيز طبق منطق امپرياليستي يك نوع سرمايه گزاري محسوب مي شود. اين سرمايه گزاري چند برابر مجموعه كمك هاي اقتصادي امپرياليست ها براي باز سازي افغاتستان است و لذا شكل عمده ورود سرمايه هاي امپرياليستي به افغانستان را تشكيل ميدهد.
دومين شكل ورود سرمايه هاي امپرياليستي به افغانستان، كمك هاي اقتصادي امپرياليست ها براي باز سازي افغانستان است كه آنهم بر بنياد هاي اضطراري جنگي صورت مي گيرد.
در پهلوي اين اشكال مهم، كمك هاي تسليحاتي و لوجيستيكي و نقدي امپرياليستي براي جناح هاي نظامي مورد حمايت نيز توسط قدرت هاي مختلف امپرياليستي بصورت ضمني ادامه يافته است و تا زمانيكه جناح هاي نظامي ارتجاعي گوناگون در كشور وجود داشته باشتد، اين نوع ورود سرمايه هاي امپرياليستي به كشور نيز ادامه خواهد يافت.
چنانچه اشغالگران امپرياليست - به احتمال ضعيف - بتوانند بر مشكلات امنيتي و بي ثباتي سياسي مستولي بر افغانستان فايق آيند و حالت  جنگي خاتمه يابد، ممكن است ورود سرمايه هاي امپرياليستي به كشور بصورت قرضه هاي دولتي يا سرمايه گزاري هاي مستقيم امپرياليستي، نيز كم و بيش رويدست گرفته شود، ولي در حال حاضر تحقق اين امر بصورت روشن در چشمرس نمي باشد.     
يكي از اشكال ديگر ورود سرمايه هاي امپرياليستي به افغانستان از طريق تجارت قاچاقي مواد مخدر است كه مجموع معاملات آن به ميليارد هادالر بالغ ميگردد و يكي از رشته هاي مهم اتصال سرمايه هاي امپرياليستي، سرمايه هاي كمپرادور و اقتصاد نيمه فيودالي را تشكيل مي دهد.
بورژوازي كمپرادور، بورژوازي وابسته به سرمايه هاي امپرياليستي و خدمتگزار آن است. اين بورژوازي هم مستقيما توسط سرمايه هاي امپرياليستي به وجود مي آيد و هم از طريق استحاله بخش هايي از نيمه فيوداليزم توسط سرمايه هاي امپرياليستي. بورژوازي كمپرادور به نيمه فيوداليزم وصل است، از آن تغذيه مي نمايد، بر آن تاثير مي گزارد و در باز توليد و احياي مجدد جنبه هايي از آن در خدمت به سرمايه هاي امپرياليستي سهم مي گيرد.
بورژوازي كمپرادور در افغانستان، در طول سال هاي جنگ، تغييرات و تحولات مهمي به خود ديده است.
بورژوازي كمپرادور بروكرات وابسته به سوسيال امپرياليزم شوروي سابق، اساسا از ميان رفته و بقاياي آن به نحو متزلزلي بصورت بورژوازي كمپرادور وابسته به امپرياليزم روسيه در آمده است.
از درون اقتصاد جنگي يك ربع قرن گذشته، قشري از بورژوازي كمپرادور جديد شكل گرفته است كه با اتكا به سلطه سياسي و نظامي و وابستگي و خدمتگزاري به قدرت هاي امپرياليستي، هم بقاياي سرمايه هاي بروكراتيك گذشته را بصورت عمده تحت كنترل دارد و هم به تجارت بزرگ داخلي و خارجي و معاملات بزرگ خريد و فروش زمين و مستغلات چنگ انداخته است. يكي از عرصه هاي بسيار منفعت آور اقتصادي تجارت قاچاقي مواد مخدر است كه در اصل اداره داخلي آن بر عهده همين بخش از بورژوازي كمپرادور است. علاوتا مشمولين اين بخش كمك هاي تسليحاتي و لوجيستيكي نظامي حاميان امپرياليستي و ارتجاعي خارجي شانرا همچنان كم و بيش دريافت ميدارند.
از درون سازمان هاي غير دولتي " كمك رساني " مرتبط به منابع امپرياليستي، عناصري به موقعيت بورژواكمپرادوري رسيده اند و عناصري ديگري نيز در حال دستيابي به چنين موقعيتي هستند.
در حال حاضر تجارت كمپرادوري نسبت به صنعت كمپرادوري به وضوح از عمدگي برخوردار است. از درون اين شكل از سرمايه كمپرادور، سرمايه هاي كمپرادوري خصوصي صنعتي جديدي در حال سر بر آوردن است. چنانچه امپرياليست هاي اشغالگر و دست نشاندگان شان - به احتمال ضعيف- قادر به ايجاد ثبات سياسي، تامين امنيت و ختم جنگ در كشور گردند، رشد اين سرمايه هاي كمپرادوري خصوصي صنعتي كم و بيش ميتواند در آينده متحقق گردد.
نيمه فيوداليزم با فيوداليزم كهن تفاوت كيفي دارد و در عين حال مشخصات ذاتي مهمي از آنرا حفظ كرده است.
فيوداليزم كهن مبتني بر توليد خود كفاي طبيعي بود، يعني بصورت مستقل و با اتكا  به منابع طبيعي موجود در محل به توليد مي پرداخت و توليدات را منحصرا در خود محل به مصرف مي رساند. در اين نوع توليد هم مدار توليد بسته بود و هم مدار مصرف. ابزار ساده و ابتدايي بود و در خود محل توليد مي گرديد و در همانجا مورد استفاده قرار ميگرفت. وقتي نطفه هاي سرمايه داري در درون نظام فيودالي رشد نمود، توليد خود كفاي طبيعي پا بپاي اين رشد، هم از وجه توليدي مورد ضربت قرار گرفت، هم از وجه طبقاتي و هم از وجه مصرفي. سر انجام اين تضاد به مقام انتاگونيزم رسيد و فيوداليزم سرنگون گرديده جاي خود را به سرمايه داري سپرد. چنين بود جريان رشد و شگوفايي سرمايه داري از درون نظام فيودالي و سر انجام مسلط شدن بر آن در غرب.
اما در كشور هاي تحت سلطه، منجمله افغانستان، تغييرات و تحولات در نظام فيودالي كهن، نه از طريق رشد سرمايه داري از درون اين نظام، بلكه از طريق ورود سرمايه هاي امپرياليستي خارجي به اين كشور ها، صورت گرفته است. اين تغييرات و تحولات، تابع منافع و خواست هاي غارتگرانه سرمايه هاي امپرياليستي است و نه تابع نيازمندي هاي رشد اقتصادي اين كشور ها. از آنجاييكه منافع غارتگرانه سرمايه هاي امپرياليستي اقتضا  مي نمايد كه اين كشور ها بمثابه منابع مهم مواد خام و نيروي كار ارزان و بازار فروش توليدات عمدتا بنجل امپرياليستي همچنان حفظ گردد، سرمايه هاي امپرياليستي در پهلوي معرفي عناصري از مناسبات سرمايه داري به اين كشور ها، قويا داراي اين گرايش هستند كه مناسبات ماقبل سرمايه داري در اين كشور ها را تا آنجاييكه منافع شان اقتضا  مي نمايد حفظ و باز توليد نمايند.
نيمه فيوداليزم محصول اين دو گرايش متضاد سرمايه هاي امپرياليستي است. نيمه فيوداليزم به سرمايه هاي امپرياليستي وابسته است و در خدمت آنها قرار دارد. نيمه فيوداليزم آن شكل تغيير يافته فيوداليزم توسط سرمايه هاي امپرياليستي است كه اساس توليد خود كفايتي طبيعي آن ويران شده ولي اساس استثمار طبقاتي آن يعني استثمار دهقانان توسط فيودالان و به عبارت ديگر اساس نظام مالكيت و نظام طبقاتي آن رويهمرفته حفظ شده است. نيمه فيوداليزم در افغانستان نيز داراي همين مشخصات عمومي است.
ولي وجه مشخصه افغانستان اين است كه سرمايه هاي استعماري و امپرياليستي به آن به صورت عمده به شكل سرمايه هاي جنگي وارد گرديده است. انگليس ها مداوما به اين كشور سپاه و لشكر فرستادند تا آنرا بمثابه ديوار حايلي در مقابل پيشروي هاي تزاران روس قرار دهند. سوسيال امپرياليست هاي شوروي تقريبا يك دهه اين كشور را در اشغال گرفتند و ده ها ميليارد دالر سرمايه هاي جنگي در اينجا به مصرف رساندند تا از اين طريق به سوي آبهاي گرم جنوب پيشروي نمايند ؛ و در مقابل، رقباي غربي شان ميليارد ها دالر سرمايه جنگي به اين كشور وارد كردند تا جلو پيشروي آنها را بگيرند. قدرتهاي امپرياليستي گوناگون براي يك دهه ديگر جهت تقويت جناح هاي ارتجاعي تحت حمايت شان سرمايه هاي جنگي به مصرف رساندند. هم اكنون امپرياليست هاي اشغالگر امريكايي و متحدين شان، سرمايه هاي نظامي ده ها ميليارد دالري به اين  كشور سرازير كرده اند تا اين گذرگاه به منابع نفت و گاز آسياي ميانه را به نفع شان تحكيم نمايند و از اين تحكيم به نفع سلطه جهاني شان سود ببرند. از اينجا است كه ويراني اساس توليد خود كفايتي طبيعي فيوداليزم كهن در افغانستان بيشتر از آنكه به معرفي عناصر مناسبات سرمايه داري به اين كشور بيانجامد، ويراني گسترده و عقبماندگي اقتصادي مفرط اين سرزمين و مردمان آنرا بار آورده است. افغانستان حتي در ميان همسايگان تحت سلطه و عقب نگهداشته شده خود يك مغاك عميق ويراني و عقبماندگي اقتصادي محسوب مي گردد.
علاوتا ويراني اساس توليد خود كفايتي فيوداليزم كهن در افغانستان بسيار بطي و كند انجام يافته است. در دوره سلطه تقريبا يك قرنه استعمار انگليس بر كشور، فيوداليزم كهن تغييرات اندكي يافت و تقريبا دست نخورده باقي ماند. انگليس ها به اين كشور فقط سپاه و لشكر فرستادند، به بهره برداري استعمار گرانه از آن نپرداختند و آنرا صرفا بمثابه ديوار حايلي ميان هند برتانوي و امپراطوري روسيه تزاري حفظ كردند. در واقع شروع سلطنت امان الله خان نقطه آغازين آشكار پروسه تبديلي فيوداليزم كهن به نيمه فيوداليزم محسوب مي گردد. اما اين پروسه به كندي پيش رفت، آنچنانكه تقريبا چهل سال بعد - در دوره استبداد داود خاني - پس از ورود سرمايه هاي كمپرادور بروكراتيك وابسته به سوسيال امپرياليزم شوروي به اين كشور و گسترش پايه هاي آن، تبديلي تثبيت شده فيوداليزم كهن به نيمه فيوداليزم به تحقق پيوست.
رژيم كودتاي هفت ثور با وجوديكه امتيازاتي را براي نيمه فيوداليزم حفظ نمود، آنرا از موضع بورژوازي كمپرادوربروكرات وابسته به سوسيال امپرياليزم شوروي و در جهت تامين منافع آن مورد تحديد وسركوب قرار داد. اما اين تحديد و سركوب صرفا نتايج موقتي ببار آورد. با شروع جنگ ها عليه رژيم كودتا، دست رژيم از مناطق روستايي افغانستان به سرعت كوتاه گرديد. بناءً نه تنها نتايج مذكور از ميان رفت، بلكه ادامه آن سياست نيز ناممكن گرديده و به حالت تعليق در آمد. اين حالت نه تنها پس از تجاوز قواي سوسيال امپرياليستي به افغانستان و اشغال كشور توسط آنها ادامه يافت، بلكه سوسيال امپرياليست ها و رژيم دست نشانده شان سياست نسبتا آشتي جويانه اي در قبال نيمه فيوداليزم در پيش گرفتند، سياستي كه پس از بميان آمدن " مشي مصالحه ملي " رژيم مزدور و به ويژه پس از خروج قواي اشغالگر سوسيال امپرياليستي از كشور، بيشتر از پيش تثبيت گرديد.
پس از فروپاشي رژيم دست نشانده بازمانده از دوران اشغال كشور، وقوع فاجعه هشت ثور و انتقال قدرت به باند هاي جهادي اسلامي، نيمه فيوداليزم تقويت بيشتري يافت.
تغيير مهمي كه نيمه فيوداليزم در طول تقريبا ده سال حاكميت و خانه جنگي هاي ارتجاعي اسلامي هاي جهادي و طالبي بخود ديد، عبارت بود از انتقال بخش مهمي از مالكيت هاي كوچك و متوسط ارضي نيمه فيودالي از ملاكان قبلي به جنگ سالاران اسلامي، كه ضميمه سازي زورگويانه خرده مالكيت هاي دهقاني معيني را نيز با خود همراه داشت. نتيجه اين رويداد، پيدايش قشر جديدي از ملاكان تازه به دوران رسيده است كه غالبا موقعيت بورژوا كمپرادوري نيز دارند و به لحاظ قدرت نظامي شان از خصلت بروكراتيك برخوردار هستند.
در شرايط حاضر پيوند هاي نيمه فيوداليزم با سرمايه هاي امپرياليستي و بورژواكمپرادوري بيشتر از پيش در حال تحكيم و گسترش است. در واقع كل برنامه بازسازي اقتصادي افغانستان متوجه اين امر ميباشد. يكي از عرصه هاي مهم تحكيم و گسترش اين پيوند ها، توليد و خريد و فروش مواد مخدر است كه ملكيت هاي ارضي نيمه فيودالي را با سرمايه هاي امپرياليستي و بورژواكمپرادوري قويا پيوند ميدهد.
وجه عمده مناسبات توليدي مستعمراتي - نيمه فيودالي، روابط مالكيت مستعمراتي - نيمه فيودالي حاكم بر جامعه است. در اين روابط مالكيت، امپرياليست ها و تعداد قليلي فيودال و سرمايه دار بزرگ، منابع مهم ثروت و وسايل عمده توليد جامعه را در كنترل و ملكيت خويش دارند. در طرف مقابل، كارگران، دهقانان و اقشار مختلف خرده بورژوازي يا كاملا فاقد مالكيت اند و يا ملكيت هاي كوچكي در اختيار دارند. ملكيت هاي بورژوازي متوسط يا بورژوازي ملي گرچه در ميان اين دو صفبندي واقع است، ولي تحت فشار شديد ملكيت هاي امپرياليستي، نيمه فيودالي و بورژواكمپرادوري قرار دارد.
جريان توليد اجتماعي در اين مناسبات توليدي، بطور خلاصه در اين امر تبلور مي يابد كه امپرياليست ها و فيودال ها و سرمايه داران بزرگ، كارگران، دهقانان و ساير توده هاي زحمتكش را با استفاده از طرق ماقبل سرمايه داري و سرمايه داري مورد استثمار قرار ميدهند و بورژوازي متوسط را تحت فشار مداوم و شديد ميگزارند.
در توزيع محصولات، بيشترين قسمت محصولات و درمواردي همه آنها به امپرياليست ها، فيودالان و سرمايه داران بزرگ تعلق ميگيرد. توده هاي زحمتكش يا به مقدار كمي از محصولات دست مي يابند، يا فقط نان بخور و نميري بدست مي آورند و يا حتي از بدست آوردن آن نيز محروم ميگردند.
مناسبات توليدي مستعمراتي - نيمه فيودالي، شكل معيني از مناسبات توليدي سلطه گرانه امپرياليستي - نيمه فيودالي است. تفاوت آن با مناسبات نيمه فيودالي - نيمه مستعمراتي صرفادر نحوه اعمال سلطه امپرياليستي است كه بصورت مستقيم و از طريق اشغال نظامي تحميل ميگردد. ولي اين نوع اعمال سلطه امپرياليستي اگر از يكجانب صرفا در روبنا محدود نميگردد و جوانب زير بنايي معيني را نيز در بر ميگيرد، ازجانب ديگر يك مناسبات توليدي اساسا جداگانه و مستقل از مناسبات توليدي نيمه فيودالي - نيمه مستعمراتي را تشكيل نمي دهد. در واقع مناسبات توليدي نيمه فيودالي - نيمه مستعمراتي، آن تحول ناقص مناسبات توليدي مستعمراتي - نيمه فيودالي است كه در آن سلطه امپرياليزم، در پيوند با سلطه نيمه فيوداليزم، اساسا باقي مي ماند و صرفا شكل غير مستقيم بخود ميگيرد. بدينسان مناسبات توليدي مستعمراتي - نيمه  فيودالي و نيمه فيودالي - نيمه مستعمراتي، دو شكل از يك مناسبات توليدي واحد با تفاوت هاي معين هستند.
تضاد ميان اين مناسبات توليدي و نيرو هاي مولده، تضاد اساسي جامعه مستعمره - نيمه فيودال، و همچنان جامعه نيمه فيودال - نيمه مستعمره را تشكيل ميدهد. اين تضاد در تضاد هاي بزرگي انعكاس مي يابد كه هر يكي مي تواند در مراحل مختلف تكامل اين جامعه نيمه فيودالي تحت سلطه امپرياليزم به صورت تضاد عمده جامعه در آيد. اين تضاد هاي بزرگ عبارت اتد از :  تضاد ملي خلق ها و مليت هاي افغانستان عليه قدرت هاي امپرياليستي، تضاد توده هاي خلق ها با طبقات فيودال و بورژوا كمپرادور  و  تضاد ميان دسته بندي هاي ارتجاعي مختلف وابسته به قدرت هاي بزرگ امپرياليستي. در حال جاضر كه كشور تحت اشغال قوت هاي نظامي امپرياليستي قرار دارد، تضاد ملي خلق ها و مليت هاي افغانستان با قدرت هاي اشغالگر امپرياليستي، تضاد عمده جامعه محسوب مي گردد. ساير تضاد هاي بزرگ در جامعه، بصورت تضاد هاي درجه دوم و تابع اين تضاد عمده در مي آيند، كما اينكه موجوديت و تاثير گزاري هاي بزرگ آنها بر كل جامعه غير قابل انصراف باقي مي ماند

طبقات اجتماعي جامعه افغانستان

     مناسبات توليدي مستعمراتي - نيمه فيودالي حاكم بر جامعه افغانستان، در بر گيرنده آن طبقات اجتماعي مختلف و روابط ميان اين طبقات است كه مجموعا ساختار طبقاتي اين جامعه را تشكيل مي دهند. اين طبقات عبارت اند از :

١  -  طبقه فيودال

     فيودال كسي است كه صاحب زمين است ولي خودش در آن كار نميكند و زندگي خود را از طريق استثمار دهقانان تامين مي نمايد. فيودال ها بر پايه مناسبات نيمه فيودالي مسلط بر افغانستان به استثمار دهقانان مي پردازند. شكل عمده استثمار دهقانان توسط فيودالان، تحميل بهره مالكانه بر دهقانان است، ولي علاوه بر آن فيودال ها به ربا خواري، استخدام مزدور و فعاليت هاي تجارتي نيز مي پردازند.
نرخ بهره مالكانه در نقاط مختلف افغانستان بسيار متفاوت است. قاعدتا زمين و آب به فيودال ها تعلق دارد و نيروي كار به دهقانان. ولي سهمگيري دهقانان و فيودالان در تهيه ساير عناصرمورد ضرورت توليد زراعتي يعني ابزار كار، كود و تخم بذري، هميشه و در همه جا يكسان نيست. بر پايه تفاوت در تهيه اين عناصر شامل در توليد، نرخ بهره مالكانه تغيير مي نمايد. اين نرخ معمولا دو سوم مجموعه محصولات و يا نصف محصولات است، ولي در مواردي حتي تا چهار پنجم محصولات نيز بالا مي رود. در كشت ترياك نرخ معمولي بهره مالكانه بالا تر از نرخ معمولي بهره مالكانه كشت هاي ديگر است و قاعدتا تا چهار پنجم كل محصول و يا قيمت آنرا در بر ميگيرد.
در مناطق روستايي علاوه از مالكان ارضي، سه دسته افراد ديگر نيز از موقعيت عيني فيودالي يعني موقعيت استثمار دهقانان برخوردار اند :
١ - مالكان ارضي ورشكسته ايكه دار و دسته مسلح دارند و به غارتگري و چور و چپاول ميپردازند و يا از طريق پيوند با مراجع حكومتي، باند هاي مسلح و دسته هاي قاچاقبر، به كلاشي و كلاه برداري مصروف اند و زندگي مرفه اي براي خود فراهم مي آورند.
٢ - آنهاييكه در كار اداره املاك فيودالها و جمع آوري بهره مالكانه، گماشتگان خاص فيودالان اند و " ناظر " ناميده ميشوند، منبع عمده در آمد شان مستقيما و يا بصورت غير مستقيم استثمار دهقانان است و زندگي مرفه اي دارند.
٣ - آن خوانين كوچي كه مالداران بزرگ هستند، چوپانان متعدد را بكار ميكشند و مراتع وسيعي را مورد استفاده قرار مي دهند.
بصورت تقريبي نصف زمين هاي زراعتي افغانستان بصورت مالكيت هاي بزرگ، متوسط و كوچك ارضي  به فيودال ها تعلق دارد و از طريق استثمار دهقانان بي زمين و يا كم زمين مورد بهره بر داري قرار مي گيرد.
شكل ديگري از مالكيت هاي فيودالي، مالكيت هاي مشاع خانداني و يا طايفوي بر مراتع، جنگلات و زمين هاي بايري است كه عملا در اختيار و كنترول فيو.دال ها قرار دارد.
مالكيت هاي فيودالي در اثر اجراي برنامه اصلاحات ارضي رژيم كودتاي هفت ثور، از موضع بورژوازي كمپرادور بروكرات وابسته به سوسيال امپرياليزم شوروي، تا حد معيني مورد ضربت قرار گرفت. ولي پس از آغاز جنگ عليه رژيم و خاتمه يافتن حاكميت آن در مناطق وسيع روستايي، اين مالكيت ها دوباره اعاده گرديد. بعدا خود اشغالگران سوسيال امپرياليست و رژيم دست نشانده شان نيز مالكيت هاي فيودالي خوانين وابسته شان را قانونا اعاده كردند.
فيودال ها از لحاظ پيوند و ارتباط با دستگاه هاي دولتي و باند هاي مسلح حاكم به دو بخش تقسيم ميگردند : بخشي از فيودال ها پيوند هاي محكم و استواري با اين دستگاه ها و باند ها دارند و يا اصلا جزء آنها هستند و موقعيت هاي فيودالي شان مرتبط با اين دستگاه ها و باند ها است. اين بخش، فيودال هاي بروكرات را تشكيل مي دهند. بخش ديگر فيودال ها، پيوند هاي محكم و استواري با دستگاه هاي دولتي و باند هاي مسلح حاكم نذارند، جزء  اين دستگاه ها و باند ها نيستند و موقعيت هاي فيودالي شان ربط مستقيمي به آنها ندارد. اين بخش، فيودال هاي غير بروكرات را در بر ميگيرد. فيودال هاي بروكرات روابط و پيوند هاي نزديكي با اشغالگران امپرياليست و نمايندگان نهاد هاي بين المللي مرتبط به آنها دارند، در حاليكه فيودال هاي غير بروكرات از چنين پيوند نزديكي برخوردار نيستند، هر چند كاملا بي ارتباط به آنها نيز نمي باشند. 
فيودال هاي امروزي ديگر فيودال هاي مستقل دوران فيوداليزم كهن نيستند. موقعيت امروزي اينان زايده امپرياليزم است. رشته هاي محكمي آنان را به امپرياليزم جهاني و بورژوازي كمپرادور پيوند زده است. موقعيت برخي از فيودال هاي ديروزي ديگر عمدتا به موقعيت بورژواكمپرادوري تبديل گرديده است و موقعيت برخ ديگري از آنان نيز قسما بورژواكمپرادوري است. فيودال هايي كه انحصارا منبع زندگي شان را دريافت بهره مالكانه از دهقانان تشكيل دهد، فقط بخشي از طبقه فيودال را تشكيل مي دهند. برخي از فيودال ها به استفاده از ابزار توليد مدرن زراعتي روي آورده اند و از اين طريق به واردات اين ابزار وابسته شده اند. كشت ترياك و توليد مواد مخدر مورد ديگري است كه آنها را به سرمايه هاي امپرياليستي و بورژوا كمپرادوري وصل كرده است. فيودال ها بصورت عموم چشم اميد زيادي به برنامه هاي باز سازي اقتصادي امپرياليست ها بسته اند. آنها اميد وارند كه از طريق اين برنامه ها، زمين ها و منابع آبي مخروبه شان دوباره احيا  گردد.
بدينسان،طبقه فيودال پايه عمده اجتماعي سلطه امپرياليزم بر كشور و بستر اصلي براي تقويت و رشد بورژوازي كمپرادور است. از آنجاييكه اين طبقه عامل و حامل عقبمانده ترين و ارتجاعي ترين مناسبات توليدي ميباشد، مانع پيشرفت اقتصادي جامعه و در نتيجه  مانع پيشرفت   سياسي، فرهنگي و اجتماعي آن بوده و هيچگونه نقش مترقي و پيشرونده بازي نمي كند.

     بخش بزرگي از فيودال ها و نمايندگان سياسي آنها در خدمت اشغالگران امپرياليست قرار دارند و جزء عمده دست نشاندگان آنها را تشكيل مي دهند. بخش ديگري از فيودال ها و نمايندگان سياسي شان كم و بيش عليه اشغالگران مقاومت مي نمايند و با دست نشاندگان آنها مخالف اند. اين مقاومت و مخالفت كه بر پايه موقعيت ارتجاعي و بينش واپسگرايانه فيودالي صورت ميگيرد، در نهايت انعكاس دهنده تضاد دروني طبقه فيودال و در سطح ديگري انعكاس دهنده تضاد ميان قدرت هاي امپرياليستي گوناگون است. اين تضاد ميتواند در اين مقطع مبارزه و مقاومت عليه اشغالگران و دست نشاندگان شان قابل استفاده باشد، اما ماهيت و سرشت ذاتي ضد انقلابي طبقه فيودال و همچنين حاميان امپرياليست آن در كليت شان نبايد به فراموشي سپرده شود.

٢ - بورژوازي كمپرادور

     بور ژوازي كمپرادور طبقه اي است كه مستقيما در خدمت سرمايه هاي امپرياليستي قرار دارد و توسط آنها پرورانده ميشود. اين طبقه پيوند هاي محكمي با طبقه فيودال دارد. در واقع در موارد بسياري موقعيت هاي فيودالي و بورژواكمپرادوري در هم تداخل ميكنند. بورژوازي كمپرادور كه مخصوص كشور هاي تحت سلطه امپرياليزم است، در واقع همان بورژوازي بزرگ اين كشور ها، منجمله افغانستان، محسوب ميگردد. بورژوازي كمپرادور به استثمار مضاعف نيروي كار مي پردازد و نقش اقتصادي دلالانه آن براي سرمايه هاي امپرياليستي صرفا تحصيل سود نيست، بلكه مافوق سود است. تحصيل مافوق سود بصورت عمده از طريق استثمار مضاعف نيروي كار مقيد جامعه ايكه مناسبات نيمه فيودالي بر آن مسلط است ممكن و ميسر ميگردد.
بورژوازي كمپرادور نقش مخرب دوگانه اي عليه رشد نيروهاي مولده بازي مي نمايد : از يكجانب در اتحاد و تداخل با فيودال ها جلو رشد نيروهاي مولده را ميگيرد و از جانب ديگر در خدمت به سرمايه هاي امپرياليستي باعث رشد معوج و غير مستقل آنها ميگردد.
از آنجاييكه بورژوازي كمپرادور اساسا توسط انحصارات امپرياليستي پرورانده ميشود، داراي خصلت انحصاري است. در اكثر موارد ازهمان ابتدا در چهارچوب انحصارات بروكراتيك و غير بروكراتيك به وجود مي آيد، ولي در موارديكه ازابتدا در اين موقعيت قرار ندارد نيز شديدا داراي گرايشات انحصار طلبانه است.
بورژوازي بروكرات كمپرادور بخش عظيمي از بورژوازي كمپرادور را تشكيل ميدهد. اما بخش غير بروكرات يا بخش خصوصي آن نيز مهم است، زيرا كه سياست هاي اقتصادي امپرياليست ها مبني بر گلوباليزاسيون سرمايه هاي امپرياليستي و خصوصي سازي مرتبط به آن، پرورش بيشتر از پيش اين نوع بورژوازي كمپرادور را مدنظر دارد.
بورژوازي كمپرادور وابسته به سوسيال امپرياليزم شوروي در افغانستان كه بطور كلي بروكراتيك بود، در اثر فروپاشي " شوروي " و سقوط رژيم مزدور آن ازميان رفته است و بقاياي ناچيز باقيمانده از آن در وابستگي به امپرياليزم روسيه به سر مي برد. از بورژوازي كمپرادور بروكرات و غير بروكرات سابقه وابسته به امپرياليست هاي غربي نيز چيز چنداني باقي نمانده است. اما از درون جنگ هاي يك ربع قرن گذشته و تحولات مرتبط به آن، اقشار جديدي از بورژوازي كمپرادور بروكرات و غير بروكراتي سر بر آورده اند كه فعلا مجموعه آنها طبقه بورژوازي كمپرادور در كشور را تشكيل ميدهند. بخش بروكرات آن، در قدم اول كمپرادورهاي شامل در هيئت حاكمه دست نشانده در مركز و ولايات را در بر ميگيرد كه سرمايه هاي بروكراتيك باقيمانده از گذشته و سرمايه هاي بروكراتيك در حال شكلگيري جديد را تحت كنترول دارند. اين بخش شامل تعدادي از سران و فرماندهان نظامي بزرگ عمدتا فيودال باند هاي مسلح ارتجاعي نيز ميگردد. آنها سرمايه هاي بزرگ متعلق به باند هاي شانرا تحت كنترول دارند. يك بخش از سرمايه هاي بزرگ اين باند ها به شكل سرمايه هاي خصوصي سران و فرماندهان بزرگ آنها در آمده است. خصلت بروكراتيك اين بخش نيز محفوظ است، زيرا كه هم از لحاظ منشاء، هم از لحاظ موقعيت كنوني و هم از لحاظ نقشي كه بازي مي نمايد، در نهايت خصلت بروكراتيك دارد. بورژوازي كمپرادور بروكرات كنترول تجارت قاچاقي مواد مخدر در داخل كشور را نيز عمدتا بر عهده دارد، تجارت قاچاقي ايكه يك سر آن به نيمه فيوداليزم و سر ديگر آن به امپرياليست ها وصل است.
بخش غير بروكرات بورژوازي كمپرادور در حال حاضر تقريبا بصورت اختصاصي بورژوازي تجارتي است. البته ممكن است در آينده در صورت مساعد شدن شرايط براي سرمايه گزاري هاي صنعتي بزرگ خصوصي، كه احتمال آن در كوتاه مدت ضعيف است، در بخش صنعتي نيز فعال شود. اين بخش از بورژوازي كمپرادور در واقع دلالي خصوصي كمپني هاي تجارتي امپرياليستي را در كشور بر عهده دارد. قشر كوچك بورژواكمپرادور هاي بر آمده از درون سازمان هاي غير دولتي كمك رساني نيز از لحاظ موقعيت در بخش بورژوازي كمپرادور غير بروكرات جاي ميگيرد.
يك هدف مهم سياست اقتصادي امپرياليست ها، به ويژه امپرياليست هاي اشغالگر، در چوكات باز سازي اقتصادي افغانستان، اين است كه در عين حفظ موقعيت بر تر طبقه فيودال در جامعه، بخشي از مزدوران و دست نشاندگان فيودال و غير فيودال شانرا به بورژواكمپرادور هاي جديد تبديل نمايند و در عين حال بورژواكمپرادور هاي موجود را نيز تقويت كنند. گرچه اين استحكام و گسترش بورژوازي كمپرادور، بنا به دلايل مختلف، حتي در صورت تحقق يافتن، بسيار عميق و زياد وسيع نخواهد بود، ولي قصد امپرياليست ها براي تحقق آن، اميد هاي زيادي براي بورژواكمپرادور ها به وجود آورده است. از اينجا است كه بورژوازي كمپرادور در حال حاضر مجموعا به شدت تسليم طلب است و كمر به خدمت  امپرياليست ها، به ويژه امپرياليست هاي اشغالگر، بسته است. البته ممكن است بخش هايي از بورژوازي كمپرادور كه وابستگي چنداني به امپرياليست هاي اشغالگر امريكايي ندارند و بيشتر به امپرياليست هاي ديگري كه فعلا نيروي نظامي در افغانستان ندارند  وابسته ميباشند، در صورتيكه اربابان امپرياليست شان به رقابت جدي عليه اشغالگران در كشور بپردازند، به مخالفت جدي عليه اشغالگران دست بزنند. اما در حال حاضر كه در مورد افغانستان عمدتا تباني ميان امپرياليست ها وجود دارد، زمينه اي براي چنين مخالفتي نميتواند وجود داشته باشد.
در هر حال بورژوازي كمپرادور به عنوان طبقه ايكه با فيودال ها پيوند هاي محكم و تداخلات وسيع دارد و خادم و خدمتگار امپرياليست ها است، يك طبقه ارتجاعي و ضد انقلابي جامعه محسوب ميگردد.

٣ - بورژوازي ملي

     بورژوازي ملي گرچه از لحاظ ماهيت طبقاتي استثمارگرانه اش با بورژوازي كمپرادور تفاوت اساسي ندارد، اماويژگي هايي دارد كه آنرا از بورژوازي كمپرادور متمايز ميسازد.
بورژوازي ملي بورژوازي خود جامعه افغانستان است و بصورت عمده توسط سرمايه هاي امپرياليستي پرورانده نميشود. اين بورژوازي در واقع  عبارت از بورژوازي متوسط است. گرچه بورژوازي ملي از رشد مجموعي مناسبات سرمايه دارانه در جامعه توسط سرمايه هاي امپرياليستي و كمپرادوري كم و بيش سود مي برد، ولي در نهايت توسط اين سرمايه ها محدود ميگردد. بورژوازي ملي كه حجم سرمايه اش با حجم سرمايه هاي بزرگ امپرياليستي و كمپرادوري قابل مقايسه نيست، تاب رقابت با اين سرمايه ها را ندارد و بصورت پيوسته اي توسط سلطه انحصاري روز افزون اين سرمايه ها، از عرصه هاي مهم توليدي به بيرون پرتاب ميشود. در واقع دسترسي گسترده به بازار جهاني و پيوند وسيع با سرمايه هاي امپرياليستي، در شرايط سلطه جهاني سرمايه داري امپرياليستي بين المللي، شرط اساسي رشد سرمايه در كشور هاي تحت سلطه امپرياليزم است. اين سرمايه فقط ميتواند سرمايه كمپرادور باشد. بورژوازي ملي كه در عين كم بودن حجم سرمايه اش از امتيازات و اعتبارات دولتي عمدتا محروم است و در بازار كشور موقعيت غير انحصاري دارد، از امكان دسترسي وسيع به امكانات بازار جهاني و بر قراري پيوند گسترده با سرمايه هاي امپرياليستي برخوردار نيست. از اينجا است كه راه رشد وسيع براي بورژوازي ملي كشور هاي تحت سلطه امپرياليزم عمدتا مسدود است. از جانب ديگر بورژوازي ملي در عين حاليكه از مناسبات نيمه فيودالي سود مي برد، بصورت عمده توسط اين مناسبات دچار محدوديت ميگردد.
بورژوازي ملي افغانستان بصورت ويژه اي بسيار ضعيف و ناتوان است، زيرا كه پيوسته توسط امپرياليزم، سوسيال امپرياليزم، نيمه فيوداليزم و بورژوازي كمپرادور مورد سركوب و تحديد قرار گرفته است، توليد خرده كالايي و اندوخته هاي ربايي و تجارتي ايكه بطور محدود از درون شيوه توليد مسلط فيودالي سر بر مي آورد و مي توانست نطفه هاي اوليه رشد بورژوازي ملي را به وجود آورد، در طول دوران سلطه تقريبا يك قرنه استعمار انگليس بر افغانستان، به همدستي استعمار و فيوداليزم، بصورت پيوسته و مداوم مورد سركوب و تحديد قرار گرفت. پس از استقلال نيز اين سركوب و تحديد توسط امپرياليزم و نيمه فيوداليزم در حال شكلگيري به قسمي پيش رفت كه نقش سركوبگرانه بورژوازي كمپرادور پيوسته بر آن علاوه ميشد. معهذا تا زمان وقوع كودتاي هفت ثور و بعدا تجاوز قواي سوسيال امپرياليستي به افغانستان، بورژوازي ملي سرو سامان ضعيفي يافته بود. اين سرو سامان ضعيف توسط كودتاي هفت ثور و اشغالگران سوسيال امپرياليست به شدت پايمال شد. اين پايمالي دردوران خانه جنگي هاي ارتجاعي اسلامي ها نيز ادامه يافت و فقط موجوديت در حال نزعي براي بورژوازي ملي باقي گزاشت.اين ضعف مفرط پس از اشغال كشور توسط امپرياليست هاي امريكايي و متحدين شان و رويكار آمدن رژيم دست نشانده نيز ادامه يافته است.
بورژوازي ملي فعلا در تجارت متوسط داخلي، تجارت كوچك خارجي به ويژه با كشورهاي همسايه، كارخانجات كوچك صنعتي، شركت هاي ترانسپورتي متوسط، وركشاپ ها، كارگاه هاي صنايع دستي، هوتلداري و خانه سازي هاي متوسط فعال است. در برنامه باز سازي اقتصادي مطروحه امپرياليست ها و دست نشاندگان شان هيچگونه توجهي در مورد حمايت ازاين فعاليت هاي اقتصادي وجود ندارد. مقدم بر آن، قيودات نيمه فيودالي و فشار هاي شديد سرمايه هاي امپرياليستي و كمپرادوري، مداوما بورژوازي ملي را مورد تحديد قرار ميدهد و عرصه را بر آن تنگ ميسازد. از اينجا است كه بورژوازي ملي نميتواند پشتيبان اشغالگران امپرياليست و دست نشاندگان شان باشد، بلكه بطور كلي از آنها ناراضي است. اما اين نا رضايتي بخاطر اينكه احتمال رشد مجموعي مناسبات سرمايه دارانه توسط سرمايه هاي امپرياليستي و بورژواكمپرادوري در چوكات برنامه باز سازي اقتصادي افغانستان، مستفيد شدن ضمني اي در چشمرس بورژوازي ملي قرارميدهد، عميق و پيگير نيست، بلكه متزلزل و نوساني است. اين حالت، بورژوازي ملي را بمثابه نيروي مخالف متزلزل و ناپيگيراشغالگران امپرياليست و دست نشاندگان شان مشخص ميسازد.

 

۴  - خرده بورژوازي

      اقشار كثيرالعده خرده بورژوازي، بخش گسترده اي از نفوس شهرهاي افغانستان و قسما روستاهاي آنرا تشكيل ميدهند و بطور عموم به دو بخش تقسيم ميشوند : بخشي كه مرتبط به بازار است و بخشي كه مرتبط به دولت و موسسات كمك رساني غير دولتي است.
پيشه وران، دوكانداران و تاجران كوچك، صنعتكاران خرده پا و صاحبان منفرد وسايل ترانسپورتي، مجموعا بخش خرده بورژوازي مرتبط به بازار را تشكيل ميدهند.
پيشه وران ابزار توليدي محدودي در اختيار دارند و خود به توليد ميپردازند. پيشه وران عموما در جريان توليد استثمار نمي شوند و بطور عمده از استثمار نيروي كار ديگران نيز سود نمي جويند. در مواردي شاگرد مي گيرند و يا از كار بي مزد خانوادگي استفاده ميكنند.
دوكانداران و تاجران كوچك با اندوخته هاي خوردي كه در اختيار دارند. خود به دوكانداري و خريد و فروش كالا مي پردازند و يا از كار بيمزد خانوادگي استفاده مي نمايند. در صورتي كه كار و بار شان رونق بگيرد، قسما از نيروي كار ديگران مثلا حمالان استفاده مينمايند و براي خريد و فروش، شاگرد استخدام ميكنند.
صنعتكاران خرده پا با در دست داشتن اندوخته هاي شخصي كوچك و ابزار توليدي محدود، خود به توليد ميپردازند و در ضمن از نيروي كار بيمزد خانوادگي استفاده مي نمايند و يا يكي دو شاگرد استخدام ميكنند.
صاحبان منفرد وسايل ترانسپورتي، وسايل تحت تملك شان را خود به كار مي اندازند و به نقل و انتقال مسافرين و يا حمل و نقل كالا مي پردازند. اينها در مواردي از كار بيمزد خانوادگي استفاده مينمايند و يا شاگرد استخدام ميكنند.
افراد قشر فوقاني خرده بورژوازي مرتبط به بازار از لحاظ موقعيت طبقاتي به بورژوازي ملي نزديك اند. اينها بطور كلي از ارتباطات خارجي امپرياليستي و ارتباطات دولتي برخوردار نيستند و از امتيازات اينگونه ارتباطات بي بهره هستند. اينها با وجودي كه خرد و ريز هاي ناچيزي از خوان استثمار بدست مي آورند، ولي مجموعا تحت فشار سرمايه هاي امپرياليستي و كمپرادوري قرار دارند. از اين جهت رويهمرفته از وصع موجود ناراضي اند، گرچه در اين نارضايتي پيگير و استوار نيستند.
قشر پاييني خرده بورژوازي مرتبط به بازار از لحاظ موقعيت طبقاتي به كارگران نزديك است، در فقر و تنگدستي شديد بسر ميبرد و دايما به نيستي تهديد ميگردد. قشر متوسط خرده بورژوازي مرتبط به بازار عمدتا به قشر پاييني و بصورت غير عمده به قشر بالايي اين بخش از خرده بورژوازي نزديك است. اين دو قشركه از بي امنيتي ها، نوسانات اقتصادي و چپاولگري هاي ناشي از سياست هاي امپرياليستي، نيمه فيودالي و بورژواكمپرادوري مداوما و به شدت متضرر ميشوند، در چهارچوب برنامه بازسازي اقتصادي امپرياليست ها و دست نشاندگان شان، منفعت خاصي براي خود شان نمي بينند. اما نا رضايتي اين اقشار از وضع موجود، به دليل پيوند هايي كه با مناسبات نيمه فيودالي دارند، توام با گرايشات محافظه كارانه و واپس گرايانه است. در هر حال موقف طبقاتي اين اقشار، يك موقف عيني نسبتا استوار مخالفت عليه امپرياليزم، نيمه فيوداليزم و بورژوازي كمپرادور و در وضعيت كنوني يك موقف عيني نسبتا استوار مقاومت عليه امپرياليست هاي اشغالگر و دست نشاندگان شان محسوب ميگردد.
محصلين، معلمين و استادان، مامورين دولتي و كارمندان موسسات كمك رساني غير دولتي، بخش خرده بورژوازي مرتبط به دولت و موسسات كمك رساني غير دولتي را تشكيل ميدهند. اين بخش در واقع بخاطر مرتبط بودن به امپرياليست ها و موسسات دولتي از بخش خرده بورژوازي مرتبط به بازار متمايز ميگردد.
محصلين از لحاظ منشاء طبقاتي، به طبقات اجتماعي مختلف تعلق دارند، ولي موقعيت عيني طبقاتي خود شان خرده بورژوايي است. اكثريت محصلين از طبقات پايين و متوسط جامعه بر مي خيزند و تاثيرات اين منشاء  طبقاتي مردمي را در محيط تحصيلي با خود مي آورند. طبيعي است كه محصلين بر خاسته از ميان طبقات بالا نيز تاثيرات منشاء طبقاتي شانرا در محيط تحصيلي مي آورند  اين قشر به سرعت ازناملايمات اقتصادي - اجتماعي و باالتبع ناملايمات سياسي و فرهنگي متاثر ميگردد و عكس العمل نشان ميدهد. اين قشر خواهان شرايط تحصيلي خوب و رونق تحصيلات است و چون اين امكانات ميسر نيست، از وضع موجود ناراضي است، ولي در عين حال از امپرياليست ها و دست نشاندگان شان انتظاراتي دارد. عكس العمل اين قشر در برابر وضع موجود مخلوطي از نارضايتي و حالت انتظار است.
قشر معلمين و استادان در سراسر مناطق شهري و روستايي كشور وجود دارد. معلمين در اثر سالها در بدري و فقر شديد ناشي از بيكاري به شدت سرخورده و بي روحيه اند و در حال حاضر به برنامه باز سازي امپرياليست ها و رژيم دست نشانده اميد بسته اند تا حد اقل از بيكاري نجات يابند و يك منبع تامين معاش حد اقل براي شان فراهم گردد. در مواردي كه اين انتظار بر آورده نميگردد نا رضايتي نشان ميدهند، ولي معمولا كماكان اميد واري شان را از دست نمي دهند. اين حالت معلمين يك وضعيت اضطراري گذرا است و موقعي ازميان ميرود كه يا اميد واري آنها كاملا از ميان برود  و يا وضعيت معارف تثبيت گردد. در هر دو حالت معلمين به عنوان يك قشر حساس جامعه، موقعيت مخالف شانرا عليه امپرياليست ها و دست نشاندگان شان احراز خواهند كرد. استادان پوهنتون ها وضعيت بهتري از معلمين دارند و مجموعا شغل و موقعيت شانرا بدست آورده اند. آنها خواهان تثبيت اوضاع و بهبود حالت تحصيلات عالي در كشور هستند و چون اين خواست ها به خوبي بر آورده نميشود، نا رضايتي نشان ميدهند.
مامورين دولتي عاليرتبه و يا داراي رتبه هاي حساس، به ويژه در بخش هاي پوليس و اداري، چپاولگراني هستند كه از طريق رشوه ستاني، اختلاس و سوء استفاده هاي مداوم به زندگي مرفه اي دست يافته اند. اينها از وضع موجود نفع ميبرند و ثنا خوان امپرياليست ها و دست نشاندگان شان هستند و بهتر است گفته شود بخشي ازاين دست نشاندگان هستند.
مامورين دولتي متوسط و پايين رتبه كه كمتر معاش بدست مي آورند، يا هيچ بدست نمي آورند و راه رشوه ستاني، اختلاس و سو  استفاده نيز به روي آنهابسته است، زندگي فلاكت باري دارند. آنها در واقع خواهان سرو سامان يافتن دولت هستند تا زمينه تامين حد اقل زندگي براي شان فراهم گردد و چون اين خواست شان بر آورده نميشود، عليه اشغالگران و دست نشاندگان شان مخالفت نشان ميدهند.
كارمندان موسسات كمك رساني غير دولتي، آن بخشي از خرده بورژوازي را تشكيل ميدهند كه بخوبي از وضع موجود مستفيد ميگردند. از آنجاييكه بخش عمده كمك هاي امپرياليستي براي " بازسازي افغانستان " از طريق موسسات كمك رساني غير دولتي به مصرف ميرسد، كارمندان اين موسسات در سراسر كشور گسترده شده اند. موقعيت اين بخش كه مستقيما به سرمايه هاي امپرياليستي وصل است، در كل نسبت به تمامي بخش هاي ديگر خرده بورژوازي بهتر است. افراد اين بخش با معاشات خوب و تسهيلات نسبتا عالي زندگي از ساير بخش هاي خرده بورژوازي متمايز هستند.
قشر فوقاني خرده بورژوازي مرتبط به دولت و موسسات كمك رساني غير دولتي از لحاظ موقف طبقاتي به بورژوازي كمپرادور نزديك است. افراد اين قشر بطور كلي از ارتباطات خارجي امپرياليستي و ارتباطات دولتي برخوردار هستند و از امتيازات اينگونه ارتباطات بهره ميبرند. اينها از خوان استثمار بهره اي دارند و مجموعا در خدمت سرمايه هاي امپرياليستي و كمپرادوري قراردارند و ميتوانند خيالات صعود به موقعيت بورژوا كمپرادوري را در سر بپرورانند. از اين جهت رويهمرفته از وضع موجود راضي اند و از اشغالگران و رژيم دست نشانده حمايت به عمل مي آورند.  
اقشار پاييني و متوسط خرده بورژوازي مرتبط به دولت از لحاظ موقعيت طبقاتي جزء  زحمتكشان محسوب ميگردند. اينها در عين حاليكه در ارتباط با منابع مادي تامين زندگي شان انتظاراتي از امپرياليست ها و رژيم دست نشانده دارند، از وضعيت موجود ناراضي اند و اين نارضايتي شانرا در قالب ها و اشكال گوناگون نشان ميدهند.
بدين ترتيب اقشار مختلف خرده بورژوازي به دليل تفاوتهايي در موقعيت هاي شان نسبت به امپرياليزم، نيمه فيوداليزم و بورژوازي كمپرادور، مواضع مختلفي در قبال اشغالگران امپرياليست و دست نشاندگان شان دارند كه شامل تسليم طلبان، مخالفان نا پيگير و مخالفان نسبتا استوار ميگردد. در مجموع بخش اول غير عمده و بخش دوم و سوم بخش عمده خرده بورژوازي را تشكيل ميدهند.

٥ - دهقانان :

     بصورت تقريبي هفتاد و پنج فيصد نفوس افغانستان در دهات زندگي ميكنند كه اكثريت عظيم آنان را دهقانان تشكيل ميدهند. دهقانان اساسا به فعاليت هاي توليدي زراعتي و در پهلوي آن به مالداري ميپردازند و بصورت ضمني كم و بيش به توليد صنايع دستي نيز مصروف اند. مجموع زمين هاي زراعتي اي كه دهقانان در تملك دارند، تقريبا نصف تمام زمين هاي زراعتي افغانستان را در بر ميگيرد. نصف ديگر به فيودال ها تعلق دارد. بخش عظيم دهقانان يا اصلا زمين ندارند و يا خيلي كم دارند.
در جامعه افغانستان ، كه مناسبات توليدي نيمه فيودالي بر آن حاكم است، مسئله ارضي، مسئله محوري اقتصادي ـ اجتماعي كل جامعه است. تا زماني كه اين مسئله به نفع اكثريت زحمتكشان جامعه ( دهقانان ) حل و فصل نگردد، تغيير بنيادي در وضعيت آنها و در نتيجه كل جامعه رخ نخواهد داد.
برنامه اصلاحات ارضي رژيم كودتاي هفت ثور كه از موضع بورژوازي كمپرادور بروكرات وابسته به سوسيال امپرياليزم شوروي و مطابق به منافع آن صورت گرفت، بنا به خصلت ضد دهقاني خود، نه تنها نتوانست مسئله ارضي در افغانستان را حل و فصل نمايد، بلكه با شكست قطعي مواجه شد. پس از اشغال كشور توسط قواي متجاوز سوسيال امپرياليستي، برنامه اصلاحات ارضي توسط اشغالگران و رژيم دست نشانده شان، كلا كنار گزاشته شد. نتيجه عملي و نهايي اين برنامه، در رابطه با مسئله ارضي در افغانستان، در واقع يك عقبگرد بود و بي زميني و كم زميني دهقانان را از يكطرف و ملكيت هاي فيودالي را از طرف ديگر بيشتر از پيش تثبيت و تحكيم نمود.
مسئله كم زميني و بي زميني در دهات افغانستان، در طول بيست و پنج سال گذشته حاد تر شده است. جنگ هاي پيهم، سيستم زراعتي و آبياري عمدتا سنتي افغانستان را وسيعا تخريب كرده است، در حاليكه زراعت و آبياري مدرن نه تنها جاي آنرا نگرفته است، بلكه چند ساحه محدود زراعتي و آبياري مدرن كه قبلا وجود داشت نيز تقريبا به كلي از ميان رفته است. اين امر و در پهلوي آن خشك سالي هاي ممتد چند ساله باعث گرديده است كه رقبه مجموعي زمين هاي قابل كشت نه تنها افزايش نيابد، بلكه بصورت وسيعي كاهش نيز پيدا نمايد. اين وضعيت در حالي پيش آمده است كه جمعيت دهات نسبت به بيست و پنج سال گذشته تقريبا دو برابر گرديده است. به عبارت ديگر مسئله كم زميني و بي زميني دهقانان نسبت به بيست و پنج سال گذشته حد اقل دو برابر گرديده است. در پهلوي اين مسئله، از ميان رفتن وسيع ابزار و وسايل كار، به ويژه حيوانات قلبه يي و باركش، نيز اوضاع دهقانان را به شدت وخامت بخشيده است.
دهقانان به مثابه يك طبقه، كاملا يكدست و يكپارچه نيستند. وجه مشترك ميان تمامي دهقانان اين است كه منطبق به مناسبات نيمه فيودالي مسلط بر جامعه روي زمين كار ميكنند، ابزار و وسايل كار شان معمولا ساده و ابتدايي است و به توليد زراعتي مي پردازند. اما از لحاظ ميزان ملكيت بر زمين، تعداد ابزار كاري كه در اختيار دارند، استفاده و عدم استفاده از نيروي كار ديگران، حدود استثمار از نيروي كار خود شان و سطح در آمد، به دهقانان مرفه، دهقانان ميانه حال و دهقانان فقير تقسيم ميشوند.

     دهقانان مرفه :

    دهقانان مرفه بخش كوچكي از دهقانان را تشكيل ميدهند. مقدار زميني كه دهقانان مرفه در اختيار دارند معمولا از حد توان بهره برداري خود شان بيشتر است. ابزار كار خود آنان براي استفاده خود شان كافي است و بعضا ابزار كار اضافي نيز دارند. آنان خود روي زمين هاي شخصي شان كار ميكنند و در جريان توليد مورد استثمار قرار نمي گيرند. علاوتاً زمين هاي اضافي شان را به اجاره و يا مزارعه مي دهند و اجاره بها يا بهره مالكانه مستقيم مي گيرند و يا براي بهره برداري از اين زمين ها مزدور استخدام مي كنند و نيروي كار مزدي را مورد استثمار قرار مي دهند.
دهقانان مرفه معمولا به پرورش حيوانات و مالداري در سطح محدود مي پردازند و در اين كار از نيروي كار چوپانان ده نشين و يا مزدور استفاده ميكنند. بعضي از دهقانان مرفه به ربا خواري و تجارت نيز مي پردازند. در مناطق معيني از كشور، تعدادي از دهقانان مرفه كارگاه هاي صنايع دستي راه مي اندازند و براي پيشبرد كار آن ها كلاً و يا قسما از نيروي كار مزدي استفاده به عمل مي آورند.
در آمد دهقانان مرفه از استثمار نيروي كار ديگران، قسمت مهم و بعضا قسمت عمده در آمد آنها را تشكيل مي دهد. مجموع در آمد اين قشر از دهقانان بالا ترين حد در آمد دهقانان است و بالا ترين سطح زندگي ميان دهقانان را براي آنها تامين مي نمايد.
موقعيت عيني دهقانان مرفه، از يكجانب در ضديت با فيودالان و انحصارگري هاي آنان قرار دارد و از جانب ديگر در ضديت با حل عميق مسئله ارضي به نفع دهقانان كم زمين و بي زمين. به عبارت ديگر موقعيت اين قشر، از نظر طبقاتي در دهات يك موقعيت بينابيني است. اين موقعيت باعث ميگردد كه عليه امپرياليست هاي اشغالگر و مزدوران شان داراي موقف مخالف متزلزل و نا پيگير و تواُم با انتظاراتي از آنها باشند.              

     دهقانان ميانه حال :

     تعدار دهقانان ميانه حال نسبت به دهقانان مرفه بيشتر است و بخش قابل توجهي از دهقانان را تشكيل مي دهند. اين قشر از دهقانان معمولا به اندازه كفايت خود شان زمين دارند و در موارد كمي بيشتر و يا مقداري كمتر از آن. اين دهقانان اكثراً ابزار كار مورد نياز شان را در اختيار دارند و بعضا به كمبود قسمي اين ابزار دچارند.
دهقانان ميانه حال خود روي زمين هاي شان كار ميكنند و ندرتاً و بصورت هاي موقتي مزدور استخدام ميكنند و گاهي نيز مقدار كمي زمين از ديگران به اجاره ميگيرند، ولي مزدوري نميكنند. به اين ترتيب دهقانان ميانه حال معمولا از حاصل كار خود شان زندگي مي نمايند، ولي گاهي اوقات و بصورت موقتي كار مزدي را استثمار ميكنند و يا كمي اجاره بها به ديگران مي پردازند.
دهقانان ميانه حال معمولاً به پرورش حيوانات و مالداري در سطح محدود ميپردازند و درين كار به صورت قسمي از نيروي كار چوپانان ده نشين استفاده مي نمايند. در بعضي مناطق كشور، دهقانان ميانه حال كارگاه هاي صنايع دستي راه مي اندازند و در پيشبرد اين كار بصورت انحصاري از نيروي كار خانوادگي استفاده به عمل مي آورند.
در آمد دهقانان ميانه حال در حدي است كه يك سطح زندگي متوسط دهاتي را براي آنها فراهم مي آورد. اما اين قشر بسيار متزلزل و بي ثبات است و دايماً تجزيه ميشود و عموماً به پايين سقوط مي نمايد. به همين سبب زندگي دهقانان ميانه حال عموما بصورت دايمي در بيم و هراس از سقوط مي گذرد.
موقعيت عيني دهقانان ميانه حال، از يكجانب در ضديت با فيودالان و انحصارگري هاي آنان قرار دارد و از جانب ديگر در عدم مخالفت تاييد گرانه با حل عميق مسئله ارضي به نفع دهقانان بي زمين و كم زمين. اين موقعيت باعث ميگردد كه عليه امپرياليست هاي اشعالگر و مزدوران شان موقف مخالف نسبتا استوار داشته باشند.

     دهقانان فقير :

     دهقانان فقير اكثريت دهقانان كشور راتشكيل ميدهند و از دو بخش، دهقانان كم زمين و بي زمين، تشكيل مي شوند. دهقانان كم زمين مالك قطعات كوچكي از زمين هستند. بهره برداري از اين زمين ها فقط بخش اندكي از نيازمندي هاي اين دهقانان را تاًمين مي نمايد. از اينجهت آنها بصورت عمده از طريق كار روي زمين هاي ديگران زندگي شان را تاُمين مي نمايند. اين زمين ها عمدتا به فيودال ها و در مواردي به دهقانان مرفه تعلق دارند. اما دهقانان بي زمين اصلا زميني در اختيار ندارند. از اينجهت مجبور اند دايما از طريق كار روي زمين هاي فيودالان و در مواردي زمين هاي دهقانان مرفه و گاهي هم بصورت هاي موقتي روي زمين هاي دهقانان ميانه حال زندگي شانرا تاُمين نمايند. دهقانان كم زمين مقدار كمي ابزار كار دارند، ولي دهقانان بي زمين بعضا مقدار كمي ابزار كار دارند ولي بعضا كاملاً فاقد ابزار كار هستند. 
دهقانان كم زمين بصورت جزئي و قسمي بخود متكي هستند، ولي عمدتا مورد استثمار قرار ميگيرند. آنان زمين هاي فيودالان و در مواردي زمين هاي دهقانان مرفه را به اجاره و يا مزارعه ميگيرند و اجاره بها و يا بهره مالكانه مستقيم مي پردازند. علاوتاً دهقانان كم زمين به كار مزدوري براي فيودال ها و دهقانان مرفه نيز ميپردازند. دهقانان بي زمين بصورت كلي مورد استثمار قرار ميگيرند. آنان در مواردي كه كمي ابزار كار دارند، زمين هاي فيودالان و يا دهقانان مرفه را به اجاره و يا مزارعه مي گيرند و اجاره بها يا بهره مالكانه مستقيم ميپردازند. ولي در مواردي كه هيچگونه ابزاري در اختيار ندارند نميتوانند زميني را به اجاره بگيرند. در اين صورت مجبور اند يا مزارعه اي را بپذيرند كه سنگين ترين بهره مالكانه را دارد و يا به كار مزدي جنسي و يا نقدي تن در دهند.
دهقانان كم زمين و بي زمين در مواردي به پرورش حيوانات در سطح بسيار محدودي ميپردازند، ولي معمولاً در حدي كه مورد نياز كار شان و يا مربوط به احتياجات اوليه ديگر خانوادگي شان باشد. دهقانان فقير قادر به راه اندازي كارگاه هاي صنايع دستي نيستند و معمولاً روي كارگاه هاي ديگران بصورت مزدور كار مي نمايند.
زندگي دهقانان كم زمين و بي زمين بسيار فقيرانه است. آنان با تقلا و افتان و خيزان زندگي بخور و نميري را از سر مي گذرانند. سطح زندگي آنان پايين ترين سطح زندگي در دهات محسوب ميگردد.
موقعيت عيني دهقانان فقير در ضديت شديد با فيودالان، انحصارگري هاي فيودالي و كل مناسبات نيمه فيودالي حاكم قرار دارد. مسئله ارضي در اصل مسئله دهقانان فقير است. ضرورت حل عميق و بنيادي مسئله ارضي به نفع آنان از موقعيت عيني طبقاتي شان ريشه ميگيرد. اين موفعيت عيني طبقاتي دهقانان فقير، پايه و اساس مخالفت قاطع و پيگير آنان عليه اشغالگران و مزدوران دست نشانده شان را تشكيل مي دهد.
مالدلران متوسط و كوچك كوچي را نيز ميتوان مجموعا جزء دهقانان به شمار آورد. كوچي ها مجموعا در جريان جنگ ها به شدت آسيب ديده اند و از وضعيت موجود بسيار ناراضي هستند. فقط عده معدودي از خوانين بزرگ كوچي به رژيم دست نشانده مرتبط هستند.

۶  ـ طبقه كارگر

     كارگر به كسي گفته ميشود كه از طريق فروش نيروي كار خود امرار معاش نمايد. مجموع كارگران افغانستان كه طبقه كارگر در كشور را تشكيل ميدهند، تقريبا نيم ميليون نفر ميشوند. با احتساب روابط خانوادگي اين مجموعه، ميتوان گفت كه كلا حدود دو تا دو و نيم ميليون نفر يعني تقريباً ده فيصد نفوس افغانستان در موقعيت كارگري قرار دارند. اين كارگران در بخش هاي صنايع و معادن و ساير تاُسيسات دولتي، ساختماني و راهسازي، صنايع متوسط و كوچك خصوصي، حمل و نقل، پيشه وري، هوتلداري، صنايع دستي و . فعاليت دارند.
كارگران صنايع و معادن و ساير تاُسيسات دولتي، بخش كوچكي از كارگران افغانستان را تشكيل ميدهند. كار آنها دايمي است و معاشات شان را رويهمرفته ماهوار دريافت ميكنند. مجموع در آمد اين كارگران آنقدر قليل است كه به زحمت زندگي بخور و نميري را براي آنان تاُمين مينمايد. سرنوشت كار و اشتغال آنها در دست باند هاي مسلح مربوط به رژيم دست نشانده است.
كارگران ساختماني و راهسازي يا در كار هاي ساختماني خصوصي فعاليت دارند و يا در كار هاي ساختماني و راهسازي مربوط به موُسسات كمك رساني غير دولتي. كار اين كارگران موقتي و فصلي است و هر بار پس از اتمام يك ساختمان و يا پروژه مشخص بيكار ميشوند. آنها معمولاً بصورت روزمزد معاش ميگيرند و مقدار معاش شان نيز ـ كه معمولاً بسيار كم است ـ ثابت نيست.
كارگران صنايع متوسط و كوچك خصوصي معمولاً كارگران روز مزد نيستند و بطور ماهوار معاش ميگيرند، اما اين حالت به مفهوم آن نيست كه از ثبات كاري و امنيت شغلي برخوردار هستند. آنها هر زماني و به هر دليلي مي توانند از كار اخراج شوند.
كارگران حمل و نقل شامل دو بخش هستند : بخش سنتي كه مجموعاً صنف حمالان را تشكيل ميدهد و بخش مدرن كه با وسايل حمل و نقل مدرن سرو كار دارد و شامل دريور ها و كلينر ها ميشود. بعضي از حمالان، كراچي و يا فورغوني براي حمل و نقل كالا در اختيار دارند، ولي بعضي هاي ديگر شان غير از ريسماني و پشت بندي، ابزار كار ديگري ندارند. در آمد اين كارگران، چه به حمل و نقل كالاهاي تجارتي بپردازند و چه به حمل و نقل كالاهاي مصرفي خصوصي، نه تنها اندك و قليل است، بلكه پايدار نيز نيست. دريوران كه معمولا كار چندين ساله بي مزد و يا كم مزد كلينري را از سر مي گذرانند، معمولا مزد ماهوار دارند، ولي شغل شان بي ثبات است و دايماً در معرض اخراج از كار قرار دارند. كلينران مدت ها بي مزد شاگردي ميكنند و مدتي نيز پول حد اقلي از مالك ميگيرند. موقعيت آنها شبيه كارگران پيشه ور است.
كارگران پيشه وري، غير از بخش نانوايي ها، شامل شاگردان و استاد كار ها هستند. شاگردان بايد مدتها بدون مزد و يا با مزد حد اقلي كار نمايند تا حيثيت يك كارگر مستقل را بدست آورند. يك كارگر پيشه ور يا قطعه كاري مي نمايد و يا مزد روزانه، هفته وار و يا ماهوار ميگيرد و گاهي يكي دو شاگرد نيز زير دست دارد. در بخش نانوايي ها كار تقسيم است و هر كارگر مستقلاً كار خود را انجام ميدهد. كار كارگران نانوايي ها نه تنها شاق است، بلكه مدت كار شان نيز طولاني و تقريبا شبانه روزي لست.
كارگران بخش هوتلداري مجموعاً با ساعات كار طولاني تقريبا شبانه روزي سر و كار دارند و مزد شانرا روزانه، هفته وار و يا ماهوار ميگيرند. اشتغال اين كارگران از ثبات و امنيت برخوردار نيست. شكايت كوچك يك مهمان و يا شكستن يك پياله ميتواند باعث اخراج آنها گردد. يكتعداد مهمانخانه هاي معدود دولتي نيز وجود دارد كه كارگران آنها معاش ماهوار ميگيرند.
كارگران كارگاه هاي صنايع دستي كه يا خصوصي هستند و يا توسط موُسسات كمك رساني غير دولتي به راه انداخته شده اند، يا قطعه كاري مي نمايند و يا مزد هفته وار و يا ماهوار ميگيرند. شاگرداني كه در اين كارگاه ها كار مينمايند، يا اصلا مزدي ندارند و يا مزد بسيار ناچيز و قليلي بدست مي آورند.
كارگران زن كه در كارگاه هاي صنايع دستي، موُسسات خياطي، فابريكه هاي ميوه پاكي و پشم پاكي كار مينمايند، موقعيت ويژه اي دارند. آنها به دليل زن بودن مورد استثمار مضاعف فوق العاده اي قرار ميگيرند. مزد آنها در برابر كار مساوي با مردان بسيار كمتر از مزد مردان است و بر علاوه بصورت خاصي به ديده تحقير نگريسته ميشوند و در معرض سوء استفاده هاي جنسي نيز قرار دارند. شغل شان از ثبات و امنيت برخوردار نيست و نه تنها هر زماني توسط صاحب كاران قابل اخراج اند، بلكه بنا به دلايل ديگر، منجمله دلايل خانوادگي نيز بعضا مجبور ميشوند از كار دست بكشند.
كارگران كم سن و سال يعني اطفال كارگر، به نحو بسيار شديد و فوق العاده اي مورد استثمار قرار ميگيرند. اين كارگران در رشته هاي معيني مدت ها اصلا مزدي ندارند و مفت و مجاني شاگردي ميكنند. در آن رشته هايي كه مثل كار هاي ساختماني، ميوه پاكي و بسته بندي مزد دريافت ميكنند، مزد شان بسيار ناچيز و اندك است. بعضاً اين اطفال در معرض شكنجه هاي جسمي، منجمله شكنجه هاي جنسي نيز قرار ميگيرند. 
بخش كوچكي از كارگران افغانستان در موقعيت كارگري خالص، يعني موقعيتي كه غير ازنيروي كار خود چيز ديگري در اختيار نداشته باشد و از ملكيت بر وسايل توليد و قيودات غير اقتصادي ماقبل سرمايه داري " آزاد " باشد، قرار دارد. اين بخش شامل كارگراني است كه معمولا دربخش هاي صنايع و معادن و ساير تاُسيسات دولتي، كه كم و بيش بازسازي شده و معدود و محدود هستند، به كار اشتغال دارند. تعداد اندكي از كارگران بخش خصوصي به ويژه در صنايع متوسط و كوچك خصوصي و حمل و نقل مدرن را نيز كارگران دايمي يا تقريباً دايمي با موقعيت هاي كارگري خالص تشكيل ميدهند. اين كارگران به زحمت، يك پنجم كل كارگران افغانستان را در بر ميگيرند.
بخش بزرگ كارگران را، كارگران موقتي و فصلي و معمولا غير ماهر تشكيل ميدهند. اين كارگران كه معمولاً بصورت روزمزد كار مي نمايند و در موارد معدودي مزد ماهوار ميگيرند، بطور موقت و فصلي به كارگري ميپردازند. آنها از يكطرف به زمين و دهات وصل هستند و كلا از اجبارات غير اقتصادي ماقبل سرمايه داري " آزاد " نيستند و از جانب ديگر كاملاً از وسايل توليد بريده نشده اند. علاوتاً كل مكانيزم اقتصادي كشور قسمي است كه امكان اشتغال دايمي بحيث كارگر، بزاي آنها ممكن و ميسر نميگردد. 
علاوه از كارگران داخل كشور، آن كارگران افغانستاني ايكه در ايران، پاكستان و كشور هاي عربي خليج به كارگري مصروف اند و بخش عمده در آمد شانرا به افغانستان مي فرستند، نيز در زمره كارگران افغانستاني محسوب ميگردند. مركز عمده تجمع كارگران افغانستاني در پاكستان، معادن ذغال سنگ بلوچستان است كه همه ساله كارگران فصلي افغانستاني براي چند ماه زمستان، اواخر خزان و اوايل بهار، درين معادن به توليد مصروف اند. بخش عمده كارگران افغانستاني در ايران، كارخانه هاي سنگ بري را مي چرخانند و نيز در كارهاي ساختماني، داش هاي خشت پزي و پروژه هاي مرغداري و غيره فعال هستند. اين كارگران علاوه از استثمار شديد ازشوونيزم ايراني نيز رنج ميبرند. كارگران افغانستاني در كشور هاي عربي خليج در رشته هاي گوناگوني فعاليت دارند. اين كارگران موقعيت ويژه اي دارند. در آمد آنها به مقياس در آمد در افغانستان بسيار بالا است. اكثر آنها به اميد دريافت اين در آمد بالا توسط باند هاي ويژه براي چند سال پيش خريد ميشوند و بصورت نيمه برده در مي آيند. مصارف دستيابي به اشتغال در اين كشور ها بسيار گزاف است و آنها از تهيه اين مصارف عاجزاند، لذا مجبور اند كه سالها بخاطر تاُديه پول قرض اين باند ها براي آنها بصورت انحصاري كار نمايند. اين كارگران پس از چند سال كار براي تاُديه قروض شان، قادر ميگردند براي خانواده هاي شان پول ارسال نمايند. كارگراني كه به چنين موقعيتي دست يابند ميتوانند پس از چند سال كار سخت درين كشور ها و تحمل شوونيزم غليظ عربي، اندوخته هاي نسبتا هنگفتي گرد آورده و در افغانستان به خرده بورژواهاي مرفه تبديل گردند.
به اين ترتيب اختلافاتي در شرايط كار و سطح دستمزد كارگران افغانستاني وجود دارد، اما عليرغم اختلافات مذكور، اين كارگران در مجموع تحت استثمار فوق العاده شديد يعني استثمار مضاعف قرار دارند.
ضعف كمي و عدم گستردگي طبقه كارگر و اينكه هنوز در جامعه نيروي مولد اصلي به حساب نمي آيد، به هيچ وجه از اهميت و نقش اجتماعي پيشتاز اين طبقه نمي كاهد. طبقه كارگر بخاطر محروميت از مالكيت بر وسايل توليد و جايگاهش در توليد اجتماعي، از لحاظ عيني موقعيت انقلابي پيشتاز و رهبري كننده در جامعه دارد. طبقه كارگر نماينده نيروهاي توليدي نوين است. اين طبقه منضبط ترين، قاطع ترين، پيشرو ترين و رزمنده ترين طبقه اجتماعي است. منافع اساسي اين طبقه در ضديت با مالكيت خصوصي و هر نوع استثمار و ستم قرار دارد و فقط با از بين رفتن كامل آنها تاُمين ميشود. تاُمين اين منافع ضديت كامل با امپرياليزم، نيمه فيوداليزم و بورژوازي بطور كلي و در مرحله اول بورژوازي كمپرادور و سرنگوني آنها را مي طلبد.  موقعيت عيني طبقاتي كارگران هيچگونه وجه مشتركي با موقعيت امپرياليست ها و دست نشاندگان آنها ندارد. طبقه كارگر ميتواند ـ و بايد ـ پيشرو ترين و قاطع ترين مقاومت كننده ضد اشغالگران و دست نشاندگان آنها باشد.          

نيمه پرولتاريا

بخش عظيمي از كارگران افغانستان، از مالكيت بر وسايل توليد و قيودات غير اقتصادي ماقيل سرمايه داري كاملا " آزاد " نيستند. اين كاركران كه براي امرار معاش غير از فروش نيروي كار شان، كم و بيش وسايل توليذ نيز در اختيار دارند و يا در فروش نيروي كار شان به درجات مختلف در قيد و بند اجبارات غير اقتصادي ماقبل سرمايه داري قرار دارند مجموعا  نيمه پرولتاريا  را تشكيل مي دهند. دهقانان فقير ( دهقانان بي زمين و كم زمين ) كه مجبورند بخشا نيروي كارشان را مطابق به شيوه هاي سرمايه دارانه بفروشند، نيمه پرولتارياي روستا محسوب مي گردند. آن كساني كه روابط شان از روستا بريده شده و به شيوه توليد سرمايه دارانه وصل نشده اند و براي امرار معاش به هر كاري كه پيش آيد تن مي دهند نيز جزٌ نيمه پرولتاريا محسوب مي گردند. 
موجوديت گسترده نيمه پرولتاريا در افغانستان  حاكي از اين است كه شيوه توليد سرمايه داري در اين كشور هنوز يك شيوه توليد غير مسلط است و سر مايه هاي امپرياليستي و كمپرادوري و همچنان سرمايه ملي عمدتا به استثمار مضاعف نيروي كار مقيد در چوكات شيوه توليد مسلط نيمه فيودالي مي پردازند. به همين دليل است كه تضاد ميان پرولتاريا و بورژوازي هنوز به يك تضاد بزرگ در اين جامعه مبدل نگرديده است. نيمه پرولتارياي روستايي هنوز بصورت عمده به مناسبات نيمه فيودالي وصل است و بخشي از دهقانان را تشكيل مي دهند. نيمه پرولتارياي شهري عليرغم اينكه بخشي از طبقه كارگر كشور را  مي سازند داراي گرايشات دهقاني نيرومندي هسستند و مي توانند به مثابه يك پايه اجتماعي نيرومند براي انقلاب ارضي در نظر گرفته گرفته شوند.
موقعيت عيني نيمه پرولتارياي شهري و روستايي در مبارزه عليه اشغالگران امپرياليست و خاينين ملي دست نشانده شان همان موقعيت عيني مبارزاتي كارگزان و دهقانان است.     

۷ـ اوباشان و اراذل

در اثر شرايط فوق العاده نا مساعد ناشي از جنگ هاي اشغالگرانه و جنگ هاي ارتجاعي تحميلي بر جامعه افغانستان، قشري در جامعه به وجود آمده است كه امكان تاُمين زندگي براي شان از راه هاي معمولي و پذيرفته شده اجتماعي سد گرديده است و مجبور شده اند براي امرار معاش به كار هاي " غير شرافتمندانه " بپردازند. اين قشر شامل گدايان، دزدان، كيسه بران، سازماندهندگان فحشا، معتادين به مواد مخدر و اوباشان است. اين قشر كه در حقيقت بخشي از قربانيان شرايط اجتماعي نا مناسب و نا مساعد است، يك قشر بسيار ناپايدار است و افراد آن به آساني توسط امپرياليست ها و مرتجعين براي جاسوسي و تخريبكاري خريده شده ميتوانند. اين قشر براي تخريبكاري و ويرانگري بسيار مساعد است و كمتر روحيه سازندگي دارد.

تضاد هاي اجتماعي مهم

     علاوه بر طبقات اجتماعي و تضاد هاي طبقاتي كه مجموعاً ساختار طبقاتي - اجتماعي جامعه را تشكيل مي دهند، مسايل و تضاد هاي مهم ديگري نيز در جامعه موجود هستند كه فرا تر از مرز هاي طبقاتي، در صفبندي هاي اجتماعي معين ديگري خود را نشان مي دهند. مسئله زنان و مسئله مليت ها، برجسته ترين آنها محسوب مي گردند. اين تضاد ها به ساختار طبقاتي جامعه مرتبط بوده، ازآن منشاُ گرفته و در نهايت توسط آن معين مي گردند، ولي به نوبه خود بر ساختار طبقاتي تاُثيراتي نيز مي گزارند. ساختار طبقاتي جامعه، ارتباط فشرده اي با اين تضاد ها دارد و اين ارتباط در پيوند نزديك ميان مبارزه طبقاتي و  مبارزه براي حل اين تضاد ها تبارز مي يابد
.

مسئله زنان

     ستم بر زتان داراي سابقه تاريخي بس طولاني است. از همان زمانيكه با از ميان رفتن سيستم كهن كموني، طبقات و مالكيت خصوصي در جوامع بشري به وجود آمد، نظام مادر سالاري از ميان رفت و با پيدايش و سلطه مرد سالاري، ستم بر زنان آغاز گرديد.
ستم بر زنان ثمره اي از تقسيم جامعه به طبقات و پيدايش مالكيت خصوصي است. در دوره نظام كهن كموني، كار ميان زنان و مرد ان طبق تفاوت هاي جنسي آنان تقسيم شده بود. پس از آنكه طبقات و مالكيت خصوصي به وجود آمد، اين تقسيم كار مبتني بر تفاوت هاي جنسي ، تحت تاُثير آن قرار گرفت و به يك تقسيم كار اجتماعي ستمگرانه تبديل گرديد. اين ستمگري، در تمامي نظام هاي طبقاتي برده داري، فيودالي و سرمايه داري ادامه يافته و از محيط خانواده تا گستره هاي وسيع اجتماعي را در بر گرفته است. در طول اين دوره ها، ستمگري حاكم بر روابط ميان زنان و مردان، يكي از عوامل باز توليد مناسبات طبقاتي و مالكيت خصوصي بوده است. در خانواده پدر سالار يعني يكي از اولين ساختار هاي اجتماعي جامعه طبقاتي و تا حال موجود و مسلط، انقياد زنان و فرزندان و تسلط پدران ( مردان ) محور اساسي روابط خانوادگي محسوب مي گردد. قوانين و مقررات، افكار و عقايد و رسوم و عنعنات مسلط بر جوامع طبقاتي، كه زنان را (( ضعيفه ))، (( عاجزه ))، زير دست و قابل سرپرستي مي داند، در خدمت حفاظت و تداوم مناسبات طبقاتي و مالكيت خصوصي قرار دارد. دولت هاي استثمارگر در طول تاريخ، حافظ ستمگري بر زنان بوده و حفظ و تداوم اين ستمگري را يكي از وظايف تخطي نا پذير شان دانسته اند.
در جامعه مستعمره -  نيمه فيودال افغانستان، اكثريت عظيم زنان، علاوه بر اينكه ستم امپرياليزم ، نيمه فيوداليزم و بورژوازي كمپرادور را متحمل مي گردند، از ستم مرد سالارانه نيز رنج مي برند. تبعيضات و بيعدالتي هاي شديد وگسترده اي كه از درون خانواده تا گستره وسيع جامعه، در حق زنان روا داشته مي شود، تمامي عرصه هاي اقتصادي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي را در بر مي گيرد.  
در درون خانواده ها نه تنها بطور كل، دختران نسبت به پسران و زنان نسبت به مردان، از هر حيث، در موقعيت پايين تري قرار دارند، بلكه اكثرا موضوعي براي خريد و فروش و تملك و موجودي براي اطاعت و فرمانبرداري از مردان محسوب مي گردند. نه تنها اكثريت دختران جوان، از حق تعيين سرنوشت زندگي آينده زناشويي شان محروم هستند، بلكه جنايت فوق العاده آشكار ازدواج دختران صغير نيز تا حال از ميان نرفته است. زنان در عرصه هاي مختلف جامعه نيز با تبعيضات شديد و بيعدالتي هاي گسترده مواجه هستند.
اكثريت بزرگ زنان دهاتي با وجودي كه در توليدات زراعتي ، مالداري و صنايع دستي، سهم برجسته اي دارند، از حق مالكيت بر زمين و ساير وسايل توليدي و كنترل بر ثمرات كار شان محروم هستند. اين فعاليت هاي اقتصادي زنان دهاتي تماماً در چهار چوب كار اقتصادي خانوادگي صورت مي گيرد و بيرون از اين چهار چوب ممنوع است. بخش عظيمي از زنان شهري عملاً از حق كار در بيرون از خانه بي نصيب هستند وفعاليت اقتصادي بيرون از چهار ديواري خانه ندارند. دستمزد زنان كارگر در برابر كار مساوي با مردان، پايين تر از دستمزد مردان است و زنان كارمند و معلم در اشكال و صور گوناگون ديگري از لحاظ شغلي در مضيقه قرار مي گيرند. ورود به عرصه هاي زيادي از فعاليت هاي اقتصادي براي زنان شهري و دهاتي ممنوع است. كار خانگي زنان نه تنها در دهات بلكه در شهر ها نيز به رسميت شناخته نمي شود.
نيازمندي هاي رشد سرمايه هاي كمپرادور مي تواند تعداد بيشتري از زنان شهري را به عرصه هاي كار بيرون از خانه روانه سازد. دولت اسلامي دست نشانده در قدم اول مي كوشد تا آنجاييكه ممكن است از وقوع اين امر جلوگيري نمايد و در قدم دوم سعي به عمل مي آورد كه اين زنان و تمامي زنان شهري شاغل را كنترل نمايد. آنجاييكه نه جلوگيري ممكن گردد و نه كنترل، يقيناً سركوب خشن و قهري به عمل مي آيد. اين تناقض تاُثيرات تشديد كننده اي بر مسئله زنان بر جاي مي گزارد.
ستم بر زنان قوياً داراي خصلت سياسي است. دولت ارتجاعي به عنوان حافظ و نگهبان نظام استثمارگرانه و ستمگرانه حاكم بر جامعه، وظيفه سياسي حفاظت ازين ستم و تداوم آن در سطح كل جامعه را بر عهده دارد. اين وظيفه ستمگرانه سياسي توسط تمامي ارگان هاي قانون گزاري، اجرايي و قضايي دولت ارتجاعي پيش برده مي شود. دولت ارتجاعي قوانين ستمگرانه عليه زنان وضع مي نمايد و يا قوانين ستمگرانه موجود را در دست ميگيردواجرا و تعميل اين قوانين را در سطح كل جامعه، منجمله در درون خانواده ها، توسط قضا و نيرو هاي سركوبگرش پيش مي برد.
درين مورد تفاوت ميان  رژيم طالبان و رژيم دست نشانده فعلي وجود ندارد، جز اينكه زن ستيزي رژيم دست نشانده در پيش چشمان قوت هاي اشغالگر امپرياليستي و يا در واقع با موافقت و همنوايي صريح و يا ضمني آنها صورت مي گيرد. اين ادعا كه زنان افغانستان پس از سر نگوني رژيم طالبان و اشغال كشور توسط مهاجمين امپرياليست و رويكار آمدن رژيم دست نشانده، به آزادي دست يافته اند، يك ادعاي دروغين بوده و افسانه اي بيش نيست.
محروميت عميق، وسيع و گسترده سياسي زنان، يكي از نتايج اجتناب نا پذير اين وضعيت است. خدمتگزاري قشر كوچكي از زنان براي قوت هاي اشغالگر و رژيم دست نشانده، يعني خدمتگزاري براي دم و دستگاهي كه حيثيت مرد سالار بزرگ در جامعه را دارد،  نقش مثبت و سازنده اي در رفع اين محروميت سياسي نمي تواند بازي نمايد..
ستم بر زنان توسط ايديولوژي، فرهنگ و عنعنات ارتجاعي حاكم، تقديس و تعميل مي گردد. درين ميان تيوكراسي اسلامي به مثابه ايديولوژي حاكم، از نقش محوري برخوردار است. اين بينش و تفكر ارتجاعي، تغيير و تحول در زندگي زنان و تغيير و تحول در مناسبات ميان زنان و مردان را نمي پذيرد و برين باور خرافي و ضد علمي استوار است كه اين امور بايد طبق مقتضيات و مقررات وضع شده دوران برده داري پانزده قرن قبل شبه جزيره عرب، در هر دور و زماني و در هر جا و مكاني، بلا تغيير و ثابت باقي بماند. بر مبناي اين ايديولوژي ضد علمي، سلطه مردان و تحت قيموميت بودن زنان ناشي از  خصايل و ويژگي هاي ذاتي و پيدايشي فطري آنها بوده و غير قابل تغيير و تحول است. جالب اينجا است كه امپرياليست هاي حامي مرتجعين اسلامي و بطور مشخص امپرياليست هاي متجاوز و اشغالگر، اين بينش تيوكرات هاي اسلامي را تحت عنوان (( نسبيت فرهنگي )) اساساً مورد تاييد قرار مي دهند.
در واقع فرهنگ و عنعنات ستمگرانه ارتجاعي حاكم، مداوماً با توسل به مذهب و باور هاي مذهبي تحكيم و تقويت مي گردد. درين راستا است كه هر ارزش فرهنگي و هر عنعنه ارتجاعي زن ستيز، رنگ و بوي مذهبي به خود مي گيرد و تخلف از آن به مثابه تخلف از اسلام تكفير و تفسيق مي گردد.
جامعه در واقع عرصه فعاليت مردان است و زنان برده خانكي به حساب مي آيند. زنان در اكثريت قريب به اتفاق موارد از فعاليت هاي اجتماعي محروم هستند و در آن مواردي هم كه به گونه اي فعاليت دارند، نقش شان فرعي و جانبي است. رهبريت تمامي امور اجتماعي انحصاراً به مردان تعلق دارد. اين تبعيض كه توسط ايديولوژي ارتجاعي حاكم ( تيوكراسي اسلامي ) تقديس مي گردد، تمامي عرصه هاي فعاليت اجتماعي را در بر مي گيرد. بدينسان زنان به طور كلي جنس درجه دوم به حساب مي آيند.
ستم بر زنان باعث پديدآمدن تضاد ميان زنان و مردان به طور عموم مي شود. مردان از اينكه در موقعيت برتر نسبت به زنان قرار دارند، مجموعاً از اين موقعيت نفع مي برند. در واقع نظام ارتجاعي حاكم اين امتياز را به همه مردان مي دهد كه بر زنان مسلط باشند. به همين جهت مردان كلاً آغشته به سموم شوونيزم مرد سالارانه هستند. حتي مردان متعلق به قشر هاي به اصطلاح مدرن جامعه، در مورد مسئله زنان ، افكار و گفتار و كردار به شدت فيودالي دارند.
اما عليرغم اين موضوع، مسئله زنان نبايد به مثابه يك پديده غير مرتبط به طبقات اجتماعي و تضاد هاي طبقاتي انگاشته شود. اين مسئله از خصلت فيودالي اي برخوردار است كه اشكال معين بورژوا كمپرادوري و امپرياليستي را در خود جذب كرده است. به عبارت ديگر مسئله زنان در آخرين تحليل مسئله اي است مربوط به منافع طبقات استثمارگر فيودال و بورژوا ( عمدتا بورژوا كمپرادور ) و امپرياليست هاي حامي و پشتيبان آنها و در شرايط فعلي عمدتاً امپرياليست هاي متجاوز و اشغالگر و مرتجعين دست نشانده شان. به همين جهت اعمال شوونيزم مرد سالار توسط مردان مربوط به اقشار و طبقات مردمي در نهايت در ضديت با منافع طبقاتي آنها قرار دارد. ازين ديدگاه اين مردان با اعمال شوونيزم مرد سالار در واقع در خدمت منافع طبقات استثمارگر و امپريالست ها قرار مي گيرند.
از جانب ديگر، زنان مربوط به طبقات استثمارگر از مزاياي زندگي استثمارگرانه اين طبقات بهره مند هستند و همين امر اساس جهتگيري اجتماعي و سياسي آنها را معين مي نمايد. اما زنان مربوط به طبقات تحت استثمار كه علاوه بر تحميل ستم و استثمار نيمه فيودالي، بورژوا كمپرادوري و امپرياليستي، بار ستم شوونيزم مرد سالار را نيز به دوش مي كشند، به صورت باالقوه داراي شور و شوق انقلابي عظيمي مي باشند كه اگر در جهت انقلاب رها شود، تاُثيرات باالفعل بزرگي بر پيشرفت پروسه انقلاب و در مقطع كنوني، برپايي و پيشبرد مقاومت انقلابي و مردمي عليه اشغالگران و دست نشاندگان شان، خواهد داشت. شركت فعال زنان درين مبارزه يك ضرورت جدي و غير قابل انصراف است، زيرا كه بدون شركت فعال نصف نفوس جامعه امكان پيشبرد موفقيت آميز چنين مبارزه اي متصور نيست. فعاليت هاي انقلابي زنان، ستم مرد سالارانه بر آنها را كه جزء مهمي از نظام استثمارگرانه و ستمگرانه مستعمراتي - نيمه فيودالي حاكم بر جامعه است و در باز توليد اين نظام نقش معيني بازي مي نمايد، مورد ضربات جدي قرار مي دهد و خشم زنان را به مثابه عامل قدرتمندي در راه انقلاب رها مي نمايد.
مردان نه تنها بخاطر الزامات و ضرورت هاي عمومي مبارزه انقلابي، بلكه به طور مشخص بخاطر مبارزه عليه شوونيزم مرد سالارانه اي كه خود در نهاد دارند، بايد از مبارزات آزاديخواهانه زنان حمايت و پشتيباني نموده و در جهت تقويت و اعتلاي اين مبارزات كوشا باشند.
نابودي كامل ستم بر زنان فقط با نابودي كامل طبقات و مالكيت خصوصي ممكن و ميسر مي گردد. ازين جهت مبارزات آزاديخواهانه زنان درمتن و بطن مبارزات انقلابي ضد امپرياليستي وضد ارتجاعي كنوني، از هم اكنون جهتگيري سوسياليستي و كمونيستي انقلاب را تقويت مينمايد و باعث استحكام و گسترش پايه هاي رهبري پرولتري در انقلاب مي گردد.

مسئله مليت ها :

 

     افغانستان كشوري است كه مليت ها و اقليت هاي ملي گوناگوني درآن زندگي مي نمايند. اين مليت ها و اقليت هاي ملي كه از لحاظ ورود شان به مناسبات نيمه فيودالي - نيمه مستعمراتي و يا مستعمراتي - نيمه فيودالي و زندگي در يك كشور واحد براي مدت طولاني، داراي وجوه مشتركي هستند، از لحاظ اقتصادي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي ميان خود تفاوت هاي معيني نيز دارند.
مليت هاي پشتون، تاجيك، هزاره، ازبك، تركمن، بلوچ و نورستاني آَن مليت هاي ساكن در افغانستان شمرده مي شوند كه به مثابه مليت هاي مختلف مشخص شده اند و افراد منسوب به آَنها بر هويت مليتي شان آگاه بوده و در اظهارآن صريح و روشن هستند. اقوام مختلف ايماق ديگربه بخشي از مليت تاجيك مبدل شده و پشه يي ها نيز به احتمال زياد در آينده در درون مليت نورستاني جاي خواهند گرفت.
اقليت هاي ملي عرب، مغول، قزلباش، بيات، قونقورات، لقي، قزاق، قرغز، دروازي، شغناني و غيره با وجوديكه در ميان مليت هاي مختلف كشور حيات به سر مي برند، سعي مي نمايند هويت شان را مطرح نمايند. (( سادات )) به عنوان يك اقليت ملي صاحب امتياز مذهبي، تقريبا در ميان تمامي مليت هاي كشور وجود دارند كه معمولا از امتيازات ويژه اقتصادي و اجتماعي و حتي سياسي نيز بهره مند مي شوند. اهل هنود و سيك ها در شهر هاي معيني از كشور بود و باش دارند و اقليت مذهبي - ملي غير مسلمان افغانستان را تشكيل مي دهند.
يكي از خصوصيات مليت هاي افغانستان اين است كه همه اَنها در كشور هاي همسايه از پيوند هاي مليتي برخوردار اند، تاجيك ها در تاجيكستان، ازبك ها در ازبكستان، تركمن ها در تركمنستان، پشتون ها و نورستاني ها در پاكستان، بلوچ ها در ايران و پاكستان و حتي هزاره ها كه منطقه اصلي مورد سكونت شان در مناطق مركزي كشور واقع است و به مرز هيچ يك از كشور هاي همسايه وصل نيست، به صورت يك اقليت ملي در پاكستان. اين موضوع مسئله مليت ها در افغانستان را در رابطه با سياست هاي دولت هاي همسايه، از حساسيت زيادي برخوردار ميسازد.
در كشور مستعمره - نيمه فيودال چند مليتي افغانستان، علاوه از موجوديت ستم ملي امپرياليستي كه توسط امپرياليست ها، به ويژه امپرياليست هاي اشغالگر امريكايي، بالاي تمامي مليت ها و اقليت هاي ملي كشور اعمال مي گردد، ستمگري ملي ديگري نيز وجود دارد كه توسط طبقات حاكمه مليت حاكم پشتون بر ساير مليت ها و اقليت هاي ملي به عمل ميآيد و در پيوند با ستم ملي امپرياليستي قرار دارد. اين ستم كه تضاد ميان مليت ها و اقليت هاي ملي تحت ستم و شوونيزم طبقات حاكمه مليت پشتون را به مثابه يكي از تضاد هاي اجتماعي مهم در جامعه افغانستان به وجود مي آورد، از سابقه تاريخي طولاني اي برخوردار است.
درست از همان زماني كه سلسله مغولي هرات از ميان رفت، ريشه هاي اين ستمگري نطفه بست. در دوره ميان انقراض سلسله مغولي هرات و قدرتگيري سلسله هاي هوتكي و دراني، افراد منسوب به قبايل و اقوام مختلف پشتون، به خدمات لشكري دربار هاي صفوي و مغولي در ايران و هند جذب شدند و با دست يافتن به مقام هاي نسبتاً عالي نظامي، تيول هاي وسيعي در مناطق مربوط به اقوام و قبايل غير پشتون به دست آوردند. پس از تشكيل سلسله هاي هوتكي و دراني كه ستم حاكميت سلطنتي طبقه حاكمه پشتون بر ساير اقوام و قبايل كشور تحميل گرديد، جريان تصاحب سرزمين هاي مربوط به اقوام و قبايل غير پشتون، با حمايت مستقيم حاكميت، تا زمان سلطه استعمار انگليس بر كشور همچنان ادامه يافت.
سلطه استعمار انگليس بر كشور، ستمگري طبقه حاكمه پشتون بر ساير اقوام و قبايل را از ميان نبرد، بلكه آنرا به زايده و تابع ستمگري استعماري و امپرياليستي مبدل كرد. ازين پس، طبقه حاكمه پشتون در همدستي با استعمار انگليس، به منظور تحكيم و گسترش حاكميت ارتجاعي خود، ستم بر ساير اقوام و قبايل كشور را در عرصه هاي مختلف اقتصادي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي اعمال نمود. اين ستمگري در دوره امارت عبد الرحمان با قساوت و خشونت بي مانندي تبارز نمود. بعد از كسب (( استقلال )) از انگليس ها، ساخت اقتصادي - اجتماعي جامعه بصورت اساسي تغيير نخورد، بلكه صرفاً حالت مستعمراتي - فيودالي به حالت نيمه فيودالي - نيمه مستعمراتي تبديل گرديد. تلاش براي سرو سامان دادن حاكميت به صورت يك " دولت مدرن " از يكجانب و شكل گيري مليت هاي مختلف كشور از جانب ديگر، برتري طلبي ديرينه طبقه حاكمه پشتون و تحت ستم بودن غير پشتون ها را به سطح مليتي ارتقا داد و شوونيزم ملي و ستم ملي شكل گرفت. البته در دوره اماني با غير قانوني شدن برده داري، ستم بردگي بر هزاره ها رسماً ازميان رفت.
در دوره حاكميت خاندان (( طلايي ))، ستمگري ملي بر مليت هاي غير پشتون نه تنها تخفيف نيافت، بلكه در ابعاد مختلف تشديد نيز گرديد و در عرصه هاي مختلف شكل قانوني به خود گرفت. درين دوره " پشتو تولنه " تاُسيس شده و فراگيري زبان پشتو براي مامورين دولت و القاب پشتو در اردو اجباري گرديد. تبليغ بي بند و بار شوونيزم پشتون به نحو وسيعي در اسناد و رسانه هاي دولتي و حتي كتب درسي مكاتب رويدست گرفته شد. قانون " ناقلين " به منظور واگزاري زمين هاي مناطق مليت هاي غير پشتون به پشتون هاي ناقل تصويب شده و مورد اجرا قرار گرفت. امتيازات ويژه اقتصادي براي پشتون ها و مناطق پشتون نشين در نظر گرفته شد. ممنوعيت شمول افراد مليت هاي معين در وزارت دفاع، خارجه و داخله به پيش برده شد. " افغانستان سازي اجباري " كل كشور، كه آغازگر آن استعمار انگليس بود، از طريق جايگزيني نام هاي پشتو به جاي نام هاي قديمي مناطق و محلات مختلف كشور، ادامه يافت. بر مبناي سياست " افغان سازي " اجباري تمامي مليت هاي كشور، هويت ملي تمامي مليت هاي غير پشتون مورد انكار رسمي قرار گرفت و قانوناً اجباري گرديد كه : « هر كس از افغانستان است، افغان است.».
پس از كودتاي هقت ثور نيز ستم ملي بر مليت هاي غير پشتون به هيچ وجه ازميان نرفت. باند كودتايي مزدور سوسيال امپرياليزم آغشته به سموم غليظ شوونيستي بود. موقعي كه رژيم مزدور با خطر سقوط مواجه شد تلاش به عمل آورد تا با استفاده از شوونيزم مليت حاكم، بقايش را تضمين نمايد.
در طول دوره مقاومت عليه قواي اشغالگر سوسيال امپرياليستي، چون مبارزه عليه اشغالگران تمامي تضاد هاي داخلي را تحت تاُثير شديد قرار داده بود، تضاد هاي ملي داخلي چندان تبارزي نداشت.درين دوره عليرغم اينكه ستمگري بر مليت هاي غير پشتون، هم در طرف رژيم دست نشانده كابل و هم در طرف مقاومت، همچنان ادامه يافت، اما مناسبات دروني مليت هاي مختلف كشور و مناسبات مليت هاي مختلف با هم، بخصوص مناسبات مليت هاي تحت ستم با مليت حاكم پشتون دچار تغييرات معيني گرديد.
گرچه در جريان جنگ مقاومت، اهرم اصلي قدرت سياسي همچنان در دست طبقه حاكمه مليت پشتون باقي ماند، اما مناطق وسيعي از سرزمين هاي مورد سكونت مليت هاي تحت ستم در دست نيروهاي محلي مليتي افتاد و حاكميت مستقيم طبقه حاكمه مليت پشتون بر اين مناطق پايان يافت. اين امر از يكجانب كلاً باعث تقويت بافت هاي مليتي مليت هاي تحت ستم در كشور گرديد و از جانب ديگر باعث ضربت خوردن جدي مناسبات حاكميت و محكوميت ميان مليت پشتون و ساير مليت هاي كشور نشد، زيرا كه اكثريت مطلق نيروهاي محلي مليتي غير پشتون با ماهيت فيودالي و كمپرادوري در واقع پا دو هاي شوونيست هاي پشتون به شمار مي رفتند.
پس از خروج قواي " شوروي " از كشور، سياست هاي شوونيستي نفرت انگيز اكثريت " تنظيم هاي جهادي " از يكجانب و مكاري ها و نيرنگ بازي هاي رژيم مزدور كابل و سوسيال امپرياليزم در حال سقوط، در عين دفاع از شوونيزم مليت حاكم، از جانب ديگر، بر زمينه حدت يابي تضاد هاي ملي داخلي تاُثيرات جدي بر جاي گزاشته، گرايشات شوونيستي و ناسيوناليستي محلي را تقويت نمود.
سوسيال امپرياليزم شوروي و رژيم مزدورش در عين حاليكه بر شوونيزم مليت حاكم به عنوان اهرم اصلي ثبات مورد خواست شان در برخورد به مسئله مليت ها و اقليت هاي ملي در افغانستان تكيه كردند،به مثابه يك زمينه احتياطي در جهت تطبيق نقشه تجزيه كشور به شمال و جنوب و يا لا اقل حفظ سلطه و نفوذ شان درسمت شمال، در صورت از ميان رفتن سلطه و نفوذ سراسري شان بر كشور، ناسيوناليزم مليت هاي غيرپشتون را نيز مورد توجه قرار دادند و تلاش متمركزي به عمل آوردند تا از طريق تحت نفوذ قرار دادن دارو دسته هاي ارتجاعي غير پشتون، آنرا تحت كنترل و اداره خويش در آورند.
اكثريت " تنظيم هاي جهادي " وابسته به غرب و پا دو هاي منطقوي شان، با اتخاذ سياست هاي شوونيستي غليظ، هرگونه خواست تاُمين حقوق مليت ها و اقليت هاي ملي تحت ستم كشور را تحت نام ضد اسلامي بودن، آشكارا و صريح رد و نفي كردند.
اين سياست ها مجموعاً توانست مسئله مليت ها را در كشور شديداً در يك مسير ارتجاعي و پرو امپرياليستي بيندازد.
پس از فرو پاشي شوروي سوسيال امپرياليستي، سقوط رژيم مزدور كابل و وقوع فاجعه هشت ثور ١٣۷١، يعني انتقال قدرت به مرتجعين اسلامي، شوونيزم نو خاسته تاجيك با قدرتگيري در كابل قد بر افراشت. جنگ ارتجاعي اي كه ميان باند هاي مختلف اسلامي به حمايت باداران امپرياليستي شان به راه افتاد، از لحاظ مليتي، در واقع جنگي بود ميان شوونيزم نو خاسته تاجيك و شوونيزم ضربت خورده پشتون، در حاليكه مرتجعين مليت هاي ديگر گاهي از اين طرف و گاهي از آن طرف جنگ حمايت مي كردند. اين جنگ ارتجاعي سر انجام منجر به ضربت خوردن شديد شوونيزم نو خاسته تاجيك و قدرتگيري مجدد شوونيزم پشتون در وجود رژيم طالبان گرديد.
رژيم طالبان به مثابه بخشي از كل سياست فوق العاده ارتجاعي و استبدادي اش، سياست شوونيستي شديد و غليظي را در پيش گرفت كه تصفيه عمومي مليت هاي غير پشتون از مناطق وسيع، بصورت كوچ دادن اجباري و يا قتل عام اهالي را نيز در بر مي گرفت. پيشبرد شديد و خشن اين سياست، باعث بسط و گسترش سلطه طالبان، بر منا طق وسيعي از ساحات مورد سكونت مليت هاي غير پشتون، در پهلوي تمامي مناطق پشتون نشين گرديد. اما كينه ها و نفرت هاي مليتي را به صورت ها و اشكال شديداً منفي عمق و گسترش بخشيد، كينه ها و نفرت هايي كه توسط امپرياليست هاي اشغالگر و باند هاي ارتجاعي دست نشانده شان، مورد استفاده قرار گرفت تا در يك جو مملو از نفاق ملي، اشغال كشور و رويكارآمدن رژيم دست نشانده تسهيل و تسجيل گردد.
در جريان تجاوز و تهاجم قوت هاي امپرياليستي امريكا و متحدينش بر كشور، نه تنها جناح هايي از شوونيست هاي پشتون بلكه مرتجعين ساير مليت ها نيز نشان دادند كه براي خود فروشي و وطنفروشي از هر لحاظ استعداد و آمادگي دارند. آنها تماماً خود را در خدمت تهاجم و تجاوز امپرياليستي بر كشور قرار دادند تا از اين طريق به قدرت و حاكميت دست يابند.
گرچه اين قوت هاي نظامي تحت فرماندهي مرتجعين غير پشتون بودند كه در جريان تجاوز و تهاجم امپرياليستي بر كشور، به مثابه قواي زميني خدمتگزار مهاجمين و متجاوزين امپرياليست، نقش عمده بازي نمودند، اما پس از اشغال كشور، نقش رهبري كننده در رژيم دست نشانده به شوونيست هاي پشتون تعلق گرفت. اين امر نشان داد كه عليرغم سرنگوني حاكميت شوونيست طالبان توسط امپرياليست هاي متجاوز واشغالگر، آنها كماكان به صورت عمده شوونيست هاي پشتون را به خدمت مي گيرند و براي مرتجعين ساير مليت ها نقش هاي درجه دوم و تابع را در نظر دارند.
اين ادعا كه پس از تجاوز و تهاجم امپرياليست هاي امريكايي و متحدين شان بر افغانستان و اشغال اين كشور توسط آنها، مليت هاي تحت ستم به حقوق شان دست يافته اند، يك ادعاي دروغين و فريبكارانه است. شوونيست هاي پشتون از موقعيت عمده و رهبري كننده در حاكميت دست نشانده برخوردار هستند و جريان تحكيم و گسترش پايه هاي اين حاكميت، به طرف تقويت و بسط بيشتر قدرت شوونيست ها پيش مي رود. دست يافتن چهره هاي منفور و وطنفروشي از مرتجعين مليت هاي غير پشتون به موقعيت هاي درجه دوم و تابع در حاكميت دست نشانده، هيچ ربطي به حقوق مليت هاي تحت ستم دركشور ندارد. دست يافتن اين مرتجعين به چنين موقعيت هايي، مكافات خدمتگزاري آنها براي امپرياليست هاي متجاوز و اشغالگر است. اين موقعيت ها اساساً موقعيت هاي سركوبگرانه عليه توده هاي مردمان تمامي مليت هاي كشور است. از همه مهم تر اينكه در شرايط اشغال كشور توسط قوت هاي امپرياليستي كه استقلال كل كشور و آزادي تمامي مليت هاي كشور مورد پامالي قرار گرفته است، تاُمين حقوق هيچ يكي از مليت هاي كشور اساساً نمي تواند موضوعيت داشته باشد.
ستمگري ملي يك ركن مهم دولت ارتجاعي مستعمراتي - نيمه فيودالي را، كه مستقيما تحت سرپرستي امپرياليست هاي اشغالگر قرار دارد، تشكيل مي دهد. ازين جهت مبازره عليه شوونيزم و ستمگري ملي، بخشي از مبارزه عليه اشغالگران امپرياليست و دست نشاندگان آنها بوده و بايد بطور قطع در خدمت آن قرار داشته باشد. تاُمين حقوق ملي مليت هاي تحت ستم ارتباط ناگسستني با تاُمين استقلال كل كشور و آزادي مردمان تمامي مليت هاي كشور از اسارت امپرياليست هاي اشغالگر دارد. گدايي اين حقوق از امپرياليست هاي اشغالگر فقط و فقط مي تواند خيانت ملي محسوب گردد و نه چيز ديگري.
مبارزه عليه ستم ملي بر مبناي قبول حق تعيين سرنوشت براي تمامي مليت هاي كشور به دست خود شان و مطابق به اراده آگاهانه خود شان، مي تواند - و بايد - به مثابه يك عامل مهم در تاُمين وحدت توده هاي مليت هاي مختلف كشور در مبارزه عليه اشغالگران امپرياليست و خاينين ملي، در دست گرفته شود. اين مبارزه مي تواند - و بايد - نقش مهمي در امر تدارك، برپايي و پيشبرد موفقيت آميز مقاومت ملي مردمي و انقلابي بازي نمايد.

     علاوه بر طبقات اجتماعي و تضاد هاي طبقاتي كه مجموعاً ساختار طبقاتي - اجتماعي جامعه را تشكيل مي دهند، مسايل و تضاد هاي مهم ديگري نيز در جامعه موجود هستند كه فرا تر از مرز هاي طبقاتي، در صفبندي هاي اجتماعي معين ديگري خود را نشان مي دهند. مسئله زنان و مسئله مليت ها، برجسته ترين آنها محسوب مي گردند. اين تضاد ها به ساختار طبقاتي جامعه مرتبط بوده، ازآن منشاُ گرفته و در نهايت توسط آن معين مي گردند، ولي به نوبه خود بر ساختار طبقاتي تاُثيراتي نيز مي گزارند. ساختار طبقاتي جامعه، ارتباط فشرده اي با اين تضاد ها دارد و اين ارتباط در پيوند نزديك ميان مبارزه طبقاتي و  مبارزه براي حل اين تضاد ها تبارز مي يابد
.

مسئله زنان

     ستم بر زتان داراي سابقه تاريخي بس طولاني است. از همان زمانيكه با از ميان رفتن سيستم كهن كموني، طبقات و مالكيت خصوصي در جوامع بشري به وجود آمد، نظام مادر سالاري از ميان رفت و با پيدايش و سلطه مرد سالاري، ستم بر زنان آغاز گرديد.
ستم بر زنان ثمره اي از تقسيم جامعه به طبقات و پيدايش مالكيت خصوصي است. در دوره نظام كهن كموني، كار ميان زنان و مرد ان طبق تفاوت هاي جنسي آنان تقسيم شده بود. پس از آنكه طبقات و مالكيت خصوصي به وجود آمد، اين تقسيم كار مبتني بر تفاوت هاي جنسي ، تحت تاُثير آن قرار گرفت و به يك تقسيم كار اجتماعي ستمگرانه تبديل گرديد. اين ستمگري، در تمامي نظام هاي طبقاتي برده داري، فيودالي و سرمايه داري ادامه يافته و از محيط خانواده تا گستره هاي وسيع اجتماعي را در بر گرفته است. در طول اين دوره ها، ستمگري حاكم بر روابط ميان زنان و مردان، يكي از عوامل باز توليد مناسبات طبقاتي و مالكيت خصوصي بوده است. در خانواده پدر سالار يعني يكي از اولين ساختار هاي اجتماعي جامعه طبقاتي و تا حال موجود و مسلط، انقياد زنان و فرزندان و تسلط پدران ( مردان ) محور اساسي روابط خانوادگي محسوب مي گردد. قوانين و مقررات، افكار و عقايد و رسوم و عنعنات مسلط بر جوامع طبقاتي، كه زنان را (( ضعيفه ))، (( عاجزه ))، زير دست و قابل سرپرستي مي داند، در خدمت حفاظت و تداوم مناسبات طبقاتي و مالكيت خصوصي قرار دارد. دولت هاي استثمارگر در طول تاريخ، حافظ ستمگري بر زنان بوده و حفظ و تداوم اين ستمگري را يكي از وظايف تخطي نا پذير شان دانسته اند.
در جامعه مستعمره -  نيمه فيودال افغانستان، اكثريت عظيم زنان، علاوه بر اينكه ستم امپرياليزم ، نيمه فيوداليزم و بورژوازي كمپرادور را متحمل مي گردند، از ستم مرد سالارانه نيز رنج مي برند. تبعيضات و بيعدالتي هاي شديد وگسترده اي كه از درون خانواده تا گستره وسيع جامعه، در حق زنان روا داشته مي شود، تمامي عرصه هاي اقتصادي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي را در بر مي گيرد.  
در درون خانواده ها نه تنها بطور كل، دختران نسبت به پسران و زنان نسبت به مردان، از هر حيث، در موقعيت پايين تري قرار دارند، بلكه اكثرا موضوعي براي خريد و فروش و تملك و موجودي براي اطاعت و فرمانبرداري از مردان محسوب مي گردند. نه تنها اكثريت دختران جوان، از حق تعيين سرنوشت زندگي آينده زناشويي شان محروم هستند، بلكه جنايت فوق العاده آشكار ازدواج دختران صغير نيز تا حال از ميان نرفته است. زنان در عرصه هاي مختلف جامعه نيز با تبعيضات شديد و بيعدالتي هاي گسترده مواجه هستند.
اكثريت بزرگ زنان دهاتي با وجودي كه در توليدات زراعتي ، مالداري و صنايع دستي، سهم برجسته اي دارند، از حق مالكيت بر زمين و ساير وسايل توليدي و كنترل بر ثمرات كار شان محروم هستند. اين فعاليت هاي اقتصادي زنان دهاتي تماماً در چهار چوب كار اقتصادي خانوادگي صورت مي گيرد و بيرون از اين چهار چوب ممنوع است. بخش عظيمي از زنان شهري عملاً از حق كار در بيرون از خانه بي نصيب هستند وفعاليت اقتصادي بيرون از چهار ديواري خانه ندارند. دستمزد زنان كارگر در برابر كار مساوي با مردان، پايين تر از دستمزد مردان است و زنان كارمند و معلم در اشكال و صور گوناگون ديگري از لحاظ شغلي در مضيقه قرار مي گيرند. ورود به عرصه هاي زيادي از فعاليت هاي اقتصادي براي زنان شهري و دهاتي ممنوع است. كار خانگي زنان نه تنها در دهات بلكه در شهر ها نيز به رسميت شناخته نمي شود.
نيازمندي هاي رشد سرمايه هاي كمپرادور مي تواند تعداد بيشتري از زنان شهري را به عرصه هاي كار بيرون از خانه روانه سازد. دولت اسلامي دست نشانده در قدم اول مي كوشد تا آنجاييكه ممكن است از وقوع اين امر جلوگيري نمايد و در قدم دوم سعي به عمل مي آورد كه اين زنان و تمامي زنان شهري شاغل را كنترل نمايد. آنجاييكه نه جلوگيري ممكن گردد و نه كنترل، يقيناً سركوب خشن و قهري به عمل مي آيد. اين تناقض تاُثيرات تشديد كننده اي بر مسئله زنان بر جاي مي گزارد.
ستم بر زنان قوياً داراي خصلت سياسي است. دولت ارتجاعي به عنوان حافظ و نگهبان نظام استثمارگرانه و ستمگرانه حاكم بر جامعه، وظيفه سياسي حفاظت ازين ستم و تداوم آن در سطح كل جامعه را بر عهده دارد. اين وظيفه ستمگرانه سياسي توسط تمامي ارگان هاي قانون گزاري، اجرايي و قضايي دولت ارتجاعي پيش برده مي شود. دولت ارتجاعي قوانين ستمگرانه عليه زنان وضع مي نمايد و يا قوانين ستمگرانه موجود را در دست ميگيردواجرا و تعميل اين قوانين را در سطح كل جامعه، منجمله در درون خانواده ها، توسط قضا و نيرو هاي سركوبگرش پيش مي برد.
درين مورد تفاوت ميان  رژيم طالبان و رژيم دست نشانده فعلي وجود ندارد، جز اينكه زن ستيزي رژيم دست نشانده در پيش چشمان قوت هاي اشغالگر امپرياليستي و يا در واقع با موافقت و همنوايي صريح و يا ضمني آنها صورت مي گيرد. اين ادعا كه زنان افغانستان پس از سر نگوني رژيم طالبان و اشغال كشور توسط مهاجمين امپرياليست و رويكار آمدن رژيم دست نشانده، به آزادي دست يافته اند، يك ادعاي دروغين بوده و افسانه اي بيش نيست.
محروميت عميق، وسيع و گسترده سياسي زنان، يكي از نتايج اجتناب نا پذير اين وضعيت است. خدمتگزاري قشر كوچكي از زنان براي قوت هاي اشغالگر و رژيم دست نشانده، يعني خدمتگزاري براي دم و دستگاهي كه حيثيت مرد سالار بزرگ در جامعه را دارد،  نقش مثبت و سازنده اي در رفع اين محروميت سياسي نمي تواند بازي نمايد..
ستم بر زنان توسط ايديولوژي، فرهنگ و عنعنات ارتجاعي حاكم، تقديس و تعميل مي گردد. درين ميان تيوكراسي اسلامي به مثابه ايديولوژي حاكم، از نقش محوري برخوردار است. اين بينش و تفكر ارتجاعي، تغيير و تحول در زندگي زنان و تغيير و تحول در مناسبات ميان زنان و مردان را نمي پذيرد و برين باور خرافي و ضد علمي استوار است كه اين امور بايد طبق مقتضيات و مقررات وضع شده دوران برده داري پانزده قرن قبل شبه جزيره عرب، در هر دور و زماني و در هر جا و مكاني، بلا تغيير و ثابت باقي بماند. بر مبناي اين ايديولوژي ضد علمي، سلطه مردان و تحت قيموميت بودن زنان ناشي از  خصايل و ويژگي هاي ذاتي و پيدايشي فطري آنها بوده و غير قابل تغيير و تحول است. جالب اينجا است كه امپرياليست هاي حامي مرتجعين اسلامي و بطور مشخص امپرياليست هاي متجاوز و اشغالگر، اين بينش تيوكرات هاي اسلامي را تحت عنوان (( نسبيت فرهنگي )) اساساً مورد تاييد قرار مي دهند.
در واقع فرهنگ و عنعنات ستمگرانه ارتجاعي حاكم، مداوماً با توسل به مذهب و باور هاي مذهبي تحكيم و تقويت مي گردد. درين راستا است كه هر ارزش فرهنگي و هر عنعنه ارتجاعي زن ستيز، رنگ و بوي مذهبي به خود مي گيرد و تخلف از آن به مثابه تخلف از اسلام تكفير و تفسيق مي گردد.
جامعه در واقع عرصه فعاليت مردان است و زنان برده خانكي به حساب مي آيند. زنان در اكثريت قريب به اتفاق موارد از فعاليت هاي اجتماعي محروم هستند و در آن مواردي هم كه به گونه اي فعاليت دارند، نقش شان فرعي و جانبي است. رهبريت تمامي امور اجتماعي انحصاراً به مردان تعلق دارد. اين تبعيض كه توسط ايديولوژي ارتجاعي حاكم ( تيوكراسي اسلامي ) تقديس مي گردد، تمامي عرصه هاي فعاليت اجتماعي را در بر مي گيرد. بدينسان زنان به طور كلي جنس درجه دوم به حساب مي آيند.
ستم بر زنان باعث پديدآمدن تضاد ميان زنان و مردان به طور عموم مي شود. مردان از اينكه در موقعيت برتر نسبت به زنان قرار دارند، مجموعاً از اين موقعيت نفع مي برند. در واقع نظام ارتجاعي حاكم اين امتياز را به همه مردان مي دهد كه بر زنان مسلط باشند. به همين جهت مردان كلاً آغشته به سموم شوونيزم مرد سالارانه هستند. حتي مردان متعلق به قشر هاي به اصطلاح مدرن جامعه، در مورد مسئله زنان ، افكار و گفتار و كردار به شدت فيودالي دارند.
اما عليرغم اين موضوع، مسئله زنان نبايد به مثابه يك پديده غير مرتبط به طبقات اجتماعي و تضاد هاي طبقاتي انگاشته شود. اين مسئله از خصلت فيودالي اي برخوردار است كه اشكال معين بورژوا كمپرادوري و امپرياليستي را در خود جذب كرده است. به عبارت ديگر مسئله زنان در آخرين تحليل مسئله اي است مربوط به منافع طبقات استثمارگر فيودال و بورژوا ( عمدتا بورژوا كمپرادور ) و امپرياليست هاي حامي و پشتيبان آنها و در شرايط فعلي عمدتاً امپرياليست هاي متجاوز و اشغالگر و مرتجعين دست نشانده شان. به همين جهت اعمال شوونيزم مرد سالار توسط مردان مربوط به اقشار و طبقات مردمي در نهايت در ضديت با منافع طبقاتي آنها قرار دارد. ازين ديدگاه اين مردان با اعمال شوونيزم مرد سالار در واقع در خدمت منافع طبقات استثمارگر و امپريالست ها قرار مي گيرند.
از جانب ديگر، زنان مربوط به طبقات استثمارگر از مزاياي زندگي استثمارگرانه اين طبقات بهره مند هستند و همين امر اساس جهتگيري اجتماعي و سياسي آنها را معين مي نمايد. اما زنان مربوط به طبقات تحت استثمار كه علاوه بر تحميل ستم و استثمار نيمه فيودالي، بورژوا كمپرادوري و امپرياليستي، بار ستم شوونيزم مرد سالار را نيز به دوش مي كشند، به صورت باالقوه داراي شور و شوق انقلابي عظيمي مي باشند كه اگر در جهت انقلاب رها شود، تاُثيرات باالفعل بزرگي بر پيشرفت پروسه انقلاب و در مقطع كنوني، برپايي و پيشبرد مقاومت انقلابي و مردمي عليه اشغالگران و دست نشاندگان شان، خواهد داشت. شركت فعال زنان درين مبارزه يك ضرورت جدي و غير قابل انصراف است، زيرا كه بدون شركت فعال نصف نفوس جامعه امكان پيشبرد موفقيت آميز چنين مبارزه اي متصور نيست. فعاليت هاي انقلابي زنان، ستم مرد سالارانه بر آنها را كه جزء مهمي از نظام استثمارگرانه و ستمگرانه مستعمراتي - نيمه فيودالي حاكم بر جامعه است و در باز توليد اين نظام نقش معيني بازي مي نمايد، مورد ضربات جدي قرار مي دهد و خشم زنان را به مثابه عامل قدرتمندي در راه انقلاب رها مي نمايد.
مردان نه تنها بخاطر الزامات و ضرورت هاي عمومي مبارزه انقلابي، بلكه به طور مشخص بخاطر مبارزه عليه شوونيزم مرد سالارانه اي كه خود در نهاد دارند، بايد از مبارزات آزاديخواهانه زنان حمايت و پشتيباني نموده و در جهت تقويت و اعتلاي اين مبارزات كوشا باشند.
نابودي كامل ستم بر زنان فقط با نابودي كامل طبقات و مالكيت خصوصي ممكن و ميسر مي گردد. ازين جهت مبارزات آزاديخواهانه زنان درمتن و بطن مبارزات انقلابي ضد امپرياليستي وضد ارتجاعي كنوني، از هم اكنون جهتگيري سوسياليستي و كمونيستي انقلاب را تقويت مينمايد و باعث استحكام و گسترش پايه هاي رهبري پرولتري در انقلاب مي گردد.

مسئله مليت ها :

 

     افغانستان كشوري است كه مليت ها و اقليت هاي ملي گوناگوني درآن زندگي مي نمايند. اين مليت ها و اقليت هاي ملي كه از لحاظ ورود شان به مناسبات نيمه فيودالي - نيمه مستعمراتي و يا مستعمراتي - نيمه فيودالي و زندگي در يك كشور واحد براي مدت طولاني، داراي وجوه مشتركي هستند، از لحاظ اقتصادي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي ميان خود تفاوت هاي معيني نيز دارند.
مليت هاي پشتون، تاجيك، هزاره، ازبك، تركمن، بلوچ و نورستاني آَن مليت هاي ساكن در افغانستان شمرده مي شوند كه به مثابه مليت هاي مختلف مشخص شده اند و افراد منسوب به آَنها بر هويت مليتي شان آگاه بوده و در اظهارآن صريح و روشن هستند. اقوام مختلف ايماق ديگربه بخشي از مليت تاجيك مبدل شده و پشه يي ها نيز به احتمال زياد در آينده در درون مليت نورستاني جاي خواهند گرفت.
اقليت هاي ملي عرب، مغول، قزلباش، بيات، قونقورات، لقي، قزاق، قرغز، دروازي، شغناني و غيره با وجوديكه در ميان مليت هاي مختلف كشور حيات به سر مي برند، سعي مي نمايند هويت شان را مطرح نمايند. (( سادات )) به عنوان يك اقليت ملي صاحب امتياز مذهبي، تقريبا در ميان تمامي مليت هاي كشور وجود دارند كه معمولا از امتيازات ويژه اقتصادي و اجتماعي و حتي سياسي نيز بهره مند مي شوند. اهل هنود و سيك ها در شهر هاي معيني از كشور بود و باش دارند و اقليت مذهبي - ملي غير مسلمان افغانستان را تشكيل مي دهند.
يكي از خصوصيات مليت هاي افغانستان اين است كه همه اَنها در كشور هاي همسايه از پيوند هاي مليتي برخوردار اند، تاجيك ها در تاجيكستان، ازبك ها در ازبكستان، تركمن ها در تركمنستان، پشتون ها و نورستاني ها در پاكستان، بلوچ ها در ايران و پاكستان و حتي هزاره ها كه منطقه اصلي مورد سكونت شان در مناطق مركزي كشور واقع است و به مرز هيچ يك از كشور هاي همسايه وصل نيست، به صورت يك اقليت ملي در پاكستان. اين موضوع مسئله مليت ها در افغانستان را در رابطه با سياست هاي دولت هاي همسايه، از حساسيت زيادي برخوردار ميسازد.
در كشور مستعمره - نيمه فيودال چند مليتي افغانستان، علاوه از موجوديت ستم ملي امپرياليستي كه توسط امپرياليست ها، به ويژه امپرياليست هاي اشغالگر امريكايي، بالاي تمامي مليت ها و اقليت هاي ملي كشور اعمال مي گردد، ستمگري ملي ديگري نيز وجود دارد كه توسط طبقات حاكمه مليت حاكم پشتون بر ساير مليت ها و اقليت هاي ملي به عمل ميآيد و در پيوند با ستم ملي امپرياليستي قرار دارد. اين ستم كه تضاد ميان مليت ها و اقليت هاي ملي تحت ستم و شوونيزم طبقات حاكمه مليت پشتون را به مثابه يكي از تضاد هاي اجتماعي مهم در جامعه افغانستان به وجود مي آورد، از سابقه تاريخي طولاني اي برخوردار است.
درست از همان زماني كه سلسله مغولي هرات از ميان رفت، ريشه هاي اين ستمگري نطفه بست. در دوره ميان انقراض سلسله مغولي هرات و قدرتگيري سلسله هاي هوتكي و دراني، افراد منسوب به قبايل و اقوام مختلف پشتون، به خدمات لشكري دربار هاي صفوي و مغولي در ايران و هند جذب شدند و با دست يافتن به مقام هاي نسبتاً عالي نظامي، تيول هاي وسيعي در مناطق مربوط به اقوام و قبايل غير پشتون به دست آوردند. پس از تشكيل سلسله هاي هوتكي و دراني كه ستم حاكميت سلطنتي طبقه حاكمه پشتون بر ساير اقوام و قبايل كشور تحميل گرديد، جريان تصاحب سرزمين هاي مربوط به اقوام و قبايل غير پشتون، با حمايت مستقيم حاكميت، تا زمان سلطه استعمار انگليس بر كشور همچنان ادامه يافت.
سلطه استعمار انگليس بر كشور، ستمگري طبقه حاكمه پشتون بر ساير اقوام و قبايل را از ميان نبرد، بلكه آنرا به زايده و تابع ستمگري استعماري و امپرياليستي مبدل كرد. ازين پس، طبقه حاكمه پشتون در همدستي با استعمار انگليس، به منظور تحكيم و گسترش حاكميت ارتجاعي خود، ستم بر ساير اقوام و قبايل كشور را در عرصه هاي مختلف اقتصادي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي اعمال نمود. اين ستمگري در دوره امارت عبد الرحمان با قساوت و خشونت بي مانندي تبارز نمود. بعد از كسب (( استقلال )) از انگليس ها، ساخت اقتصادي - اجتماعي جامعه بصورت اساسي تغيير نخورد، بلكه صرفاً حالت مستعمراتي - فيودالي به حالت نيمه فيودالي - نيمه مستعمراتي تبديل گرديد. تلاش براي سرو سامان دادن حاكميت به صورت يك " دولت مدرن " از يكجانب و شكل گيري مليت هاي مختلف كشور از جانب ديگر، برتري طلبي ديرينه طبقه حاكمه پشتون و تحت ستم بودن غير پشتون ها را به سطح مليتي ارتقا داد و شوونيزم ملي و ستم ملي شكل گرفت. البته در دوره اماني با غير قانوني شدن برده داري، ستم بردگي بر هزاره ها رسماً ازميان رفت.
در دوره حاكميت خاندان (( طلايي ))، ستمگري ملي بر مليت هاي غير پشتون نه تنها تخفيف نيافت، بلكه در ابعاد مختلف تشديد نيز گرديد و در عرصه هاي مختلف شكل قانوني به خود گرفت. درين دوره " پشتو تولنه " تاُسيس شده و فراگيري زبان پشتو براي مامورين دولت و القاب پشتو در اردو اجباري گرديد. تبليغ بي بند و بار شوونيزم پشتون به نحو وسيعي در اسناد و رسانه هاي دولتي و حتي كتب درسي مكاتب رويدست گرفته شد. قانون " ناقلين " به منظور واگزاري زمين هاي مناطق مليت هاي غير پشتون به پشتون هاي ناقل تصويب شده و مورد اجرا قرار گرفت. امتيازات ويژه اقتصادي براي پشتون ها و مناطق پشتون نشين در نظر گرفته شد. ممنوعيت شمول افراد مليت هاي معين در وزارت دفاع، خارجه و داخله به پيش برده شد. " افغانستان سازي اجباري " كل كشور، كه آغازگر آن استعمار انگليس بود، از طريق جايگزيني نام هاي پشتو به جاي نام هاي قديمي مناطق و محلات مختلف كشور، ادامه يافت. بر مبناي سياست " افغان سازي " اجباري تمامي مليت هاي كشور، هويت ملي تمامي مليت هاي غير پشتون مورد انكار رسمي قرار گرفت و قانوناً اجباري گرديد كه : « هر كس از افغانستان است، افغان است.».
پس از كودتاي هقت ثور نيز ستم ملي بر مليت هاي غير پشتون به هيچ وجه ازميان نرفت. باند كودتايي مزدور سوسيال امپرياليزم آغشته به سموم غليظ شوونيستي بود. موقعي كه رژيم مزدور با خطر سقوط مواجه شد تلاش به عمل آورد تا با استفاده از شوونيزم مليت حاكم، بقايش را تضمين نمايد.
در طول دوره مقاومت عليه قواي اشغالگر سوسيال امپرياليستي، چون مبارزه عليه اشغالگران تمامي تضاد هاي داخلي را تحت تاُثير شديد قرار داده بود، تضاد هاي ملي داخلي چندان تبارزي نداشت.درين دوره عليرغم اينكه ستمگري بر مليت هاي غير پشتون، هم در طرف رژيم دست نشانده كابل و هم در طرف مقاومت، همچنان ادامه يافت، اما مناسبات دروني مليت هاي مختلف كشور و مناسبات مليت هاي مختلف با هم، بخصوص مناسبات مليت هاي تحت ستم با مليت حاكم پشتون دچار تغييرات معيني گرديد.
گرچه در جريان جنگ مقاومت، اهرم اصلي قدرت سياسي همچنان در دست طبقه حاكمه مليت پشتون باقي ماند، اما مناطق وسيعي از سرزمين هاي مورد سكونت مليت هاي تحت ستم در دست نيروهاي محلي مليتي افتاد و حاكميت مستقيم طبقه حاكمه مليت پشتون بر اين مناطق پايان يافت. اين امر از يكجانب كلاً باعث تقويت بافت هاي مليتي مليت هاي تحت ستم در كشور گرديد و از جانب ديگر باعث ضربت خوردن جدي مناسبات حاكميت و محكوميت ميان مليت پشتون و ساير مليت هاي كشور نشد، زيرا كه اكثريت مطلق نيروهاي محلي مليتي غير پشتون با ماهيت فيودالي و كمپرادوري در واقع پا دو هاي شوونيست هاي پشتون به شمار مي رفتند.
پس از خروج قواي " شوروي " از كشور، سياست هاي شوونيستي نفرت انگيز اكثريت " تنظيم هاي جهادي " از يكجانب و مكاري ها و نيرنگ بازي هاي رژيم مزدور كابل و سوسيال امپرياليزم در حال سقوط، در عين دفاع از شوونيزم مليت حاكم، از جانب ديگر، بر زمينه حدت يابي تضاد هاي ملي داخلي تاُثيرات جدي بر جاي گزاشته، گرايشات شوونيستي و ناسيوناليستي محلي را تقويت نمود.
سوسيال امپرياليزم شوروي و رژيم مزدورش در عين حاليكه بر شوونيزم مليت حاكم به عنوان اهرم اصلي ثبات مورد خواست شان در برخورد به مسئله مليت ها و اقليت هاي ملي در افغانستان تكيه كردند،به مثابه يك زمينه احتياطي در جهت تطبيق نقشه تجزيه كشور به شمال و جنوب و يا لا اقل حفظ سلطه و نفوذ شان درسمت شمال، در صورت از ميان رفتن سلطه و نفوذ سراسري شان بر كشور، ناسيوناليزم مليت هاي غيرپشتون را نيز مورد توجه قرار دادند و تلاش متمركزي به عمل آوردند تا از طريق تحت نفوذ قرار دادن دارو دسته هاي ارتجاعي غير پشتون، آنرا تحت كنترل و اداره خويش در آورند.
اكثريت " تنظيم هاي جهادي " وابسته به غرب و پا دو هاي منطقوي شان، با اتخاذ سياست هاي شوونيستي غليظ، هرگونه خواست تاُمين حقوق مليت ها و اقليت هاي ملي تحت ستم كشور را تحت نام ضد اسلامي بودن، آشكارا و صريح رد و نفي كردند.
اين سياست ها مجموعاً توانست مسئله مليت ها را در كشور شديداً در يك مسير ارتجاعي و پرو امپرياليستي بيندازد.
پس از فرو پاشي شوروي سوسيال امپرياليستي، سقوط رژيم مزدور كابل و وقوع فاجعه هشت ثور ١٣۷١، يعني انتقال قدرت به مرتجعين اسلامي، شوونيزم نو خاسته تاجيك با قدرتگيري در كابل قد بر افراشت. جنگ ارتجاعي اي كه ميان باند هاي مختلف اسلامي به حمايت باداران امپرياليستي شان به راه افتاد، از لحاظ مليتي، در واقع جنگي بود ميان شوونيزم نو خاسته تاجيك و شوونيزم ضربت خورده پشتون، در حاليكه مرتجعين مليت هاي ديگر گاهي از اين طرف و گاهي از آن طرف جنگ حمايت مي كردند. اين جنگ ارتجاعي سر انجام منجر به ضربت خوردن شديد شوونيزم نو خاسته تاجيك و قدرتگيري مجدد شوونيزم پشتون در وجود رژيم طالبان گرديد.
رژيم طالبان به مثابه بخشي از كل سياست فوق العاده ارتجاعي و استبدادي اش، سياست شوونيستي شديد و غليظي را در پيش گرفت كه تصفيه عمومي مليت هاي غير پشتون از مناطق وسيع، بصورت كوچ دادن اجباري و يا قتل عام اهالي را نيز در بر مي گرفت. پيشبرد شديد و خشن اين سياست، باعث بسط و گسترش سلطه طالبان، بر منا طق وسيعي از ساحات مورد سكونت مليت هاي غير پشتون، در پهلوي تمامي مناطق پشتون نشين گرديد. اما كينه ها و نفرت هاي مليتي را به صورت ها و اشكال شديداً منفي عمق و گسترش بخشيد، كينه ها و نفرت هايي كه توسط امپرياليست هاي اشغالگر و باند هاي ارتجاعي دست نشانده شان، مورد استفاده قرار گرفت تا در يك جو مملو از نفاق ملي، اشغال كشور و رويكارآمدن رژيم دست نشانده تسهيل و تسجيل گردد.
در جريان تجاوز و تهاجم قوت هاي امپرياليستي امريكا و متحدينش بر كشور، نه تنها جناح هايي از شوونيست هاي پشتون بلكه مرتجعين ساير مليت ها نيز نشان دادند كه براي خود فروشي و وطنفروشي از هر لحاظ استعداد و آمادگي دارند. آنها تماماً خود را در خدمت تهاجم و تجاوز امپرياليستي بر كشور قرار دادند تا از اين طريق به قدرت و حاكميت دست يابند.
گرچه اين قوت هاي نظامي تحت فرماندهي مرتجعين غير پشتون بودند كه در جريان تجاوز و تهاجم امپرياليستي بر كشور، به مثابه قواي زميني خدمتگزار مهاجمين و متجاوزين امپرياليست، نقش عمده بازي نمودند، اما پس از اشغال كشور، نقش رهبري كننده در رژيم دست نشانده به شوونيست هاي پشتون تعلق گرفت. اين امر نشان داد كه عليرغم سرنگوني حاكميت شوونيست طالبان توسط امپرياليست هاي متجاوز واشغالگر، آنها كماكان به صورت عمده شوونيست هاي پشتون را به خدمت مي گيرند و براي مرتجعين ساير مليت ها نقش هاي درجه دوم و تابع را در نظر دارند.
اين ادعا كه پس از تجاوز و تهاجم امپرياليست هاي امريكايي و متحدين شان بر افغانستان و اشغال اين كشور توسط آنها، مليت هاي تحت ستم به حقوق شان دست يافته اند، يك ادعاي دروغين و فريبكارانه است. شوونيست هاي پشتون از موقعيت عمده و رهبري كننده در حاكميت دست نشانده برخوردار هستند و جريان تحكيم و گسترش پايه هاي اين حاكميت، به طرف تقويت و بسط بيشتر قدرت شوونيست ها پيش مي رود. دست يافتن چهره هاي منفور و وطنفروشي از مرتجعين مليت هاي غير پشتون به موقعيت هاي درجه دوم و تابع در حاكميت دست نشانده، هيچ ربطي به حقوق مليت هاي تحت ستم دركشور ندارد. دست يافتن اين مرتجعين به چنين موقعيت هايي، مكافات خدمتگزاري آنها براي امپرياليست هاي متجاوز و اشغالگر است. اين موقعيت ها اساساً موقعيت هاي سركوبگرانه عليه توده هاي مردمان تمامي مليت هاي كشور است. از همه مهم تر اينكه در شرايط اشغال كشور توسط قوت هاي امپرياليستي كه استقلال كل كشور و آزادي تمامي مليت هاي كشور مورد پامالي قرار گرفته است، تاُمين حقوق هيچ يكي از مليت هاي كشور اساساً نمي تواند موضوعيت داشته باشد.
ستمگري ملي يك ركن مهم دولت ارتجاعي مستعمراتي - نيمه فيودالي را، كه مستقيما تحت سرپرستي امپرياليست هاي اشغالگر قرار دارد، تشكيل مي دهد. ازين جهت مبازره عليه شوونيزم و ستمگري ملي، بخشي از مبارزه عليه اشغالگران امپرياليست و دست نشاندگان آنها بوده و بايد بطور قطع در خدمت آن قرار داشته باشد. تاُمين حقوق ملي مليت هاي تحت ستم ارتباط ناگسستني با تاُمين استقلال كل كشور و آزادي مردمان تمامي مليت هاي كشور از اسارت امپرياليست هاي اشغالگر دارد. گدايي اين حقوق از امپرياليست هاي اشغالگر فقط و فقط مي تواند خيانت ملي محسوب گردد و نه چيز ديگري.
مبارزه عليه ستم ملي بر مبناي قبول حق تعيين سرنوشت براي تمامي مليت هاي كشور به دست خود شان و مطابق به اراده آگاهانه خود شان، مي تواند - و بايد - به مثابه يك عامل مهم در تاُمين وحدت توده هاي مليت هاي مختلف كشور در مبارزه عليه اشغالگران امپرياليست و خاينين ملي، در دست گرفته شود. اين مبارزه مي تواند - و بايد - نقش مهمي در امر تدارك، برپايي و پيشبرد موفقيت آميز مقاومت ملي مردمي و انقلابي بازي نمايد.

انقلاب افغانستان

جامعه مستعمره - نيمه فيودال و تضاد هاي طبقاتي و اجتماعي آن

     جامعه افغانستان يك جامعه مستعمره - نيمه فيودال است. مناسبات توليدي مستعمراتي - نيمه فيودالي، مناسبات توليدي حاكم برين جامعه است. تضاد اساسي درين جامعه، تضاد ميان نيروهاي مولده و مناسبات توليدي حاكم مستعمراتي - نيمه فيودالي است. اين تضاد اساسي در تضاد هاي بزرگي مستقيماً انعكاس يافته و متبلور مي گردد كه هر يكي مي تواند در مراحل مختلف تكامل جامعه به حيث تضاد عمده جامعه تبارز نمايد. اين تضاد هاي بزرگ عبارت اند از :

    ١ - تضاد ملي خلق ها و مليت ها با قدرت هاي امپرياليستي :

     در شرايط فعلي افغانستان، كه كشور تحت اشغال قوت هاي اشغالگر امريكايي و متحدين شان قرار دارد، تضاد ملي با قدرت هاي امپرياليستي به صورت تضاد ملي تمامي خلق ها و مليت هاي كشور با اشغالگران امپرياليست و خاينين ملي دست نشانده شان، تضاد عمده جامعه محسوب مي گردد. تضاد ملي با قدرت هاي امپرياليستي ايكه مستقيما در اشغال افغانستان دست ندارند، عليرغم اينكه فعلا تمامي امپرياليست ها در مورد افغانستان عمدتاً با هم تباني دارند، نسبت به تضاد ملي با قدرت هاي اشغالگر ضعيف بوده و از نقش عمده برخوردار نمي باشد :          

    

    ٢ - تضاد ميان توده هاي مردمان كشور و طبقات حاكم فيودال و بورژوا كمپرادور :

     آن بخش از فيودال ها و بورژوا كمپرادور ها كه در خدمت اشغالگران قرار داشته و جزء خاينين ملي محسوب ميگردند، در سمت امپرياليست هاي اشغالگر قرار داشته و به تبعيت از آنها در يك جهت تضاد عمده قرار دارند. اما تضاد ميان توده هاي مردمان كشور و آن بخش از فيودال ها و بورژواكمپرادورهاييكه در خدمت اشغالگران قرار ندارند، از عمدگي برخوردار نبوده و نقش تابع ودرجه دوم دارد.

    ٣- تضاد ميان دسته بندي هاي ارتجاعي - عمدتاً به شكل دو دسته بندي ارتجاعي مربوط به امپرياليست هاي امريكايي و روسي :

     اين تضاد انعكاس دهنده منافع متضاد بخش هاي مختلف طبقات فيودال و بورژوا كمپرادور و در عين حال انعكاس دهنده تضاد ميان قدرت هاي مختلف امپرياليستي در افغانستان است. در حال حاضر با وجودي كه تباني به جنبه عمده مناسبات ميان اين دو دسته بندي ارتجاعي مبدل گرديده است، اما تضاد ميان آنها به عنوان يكي از تضاد هاي بزرگ جامعه همچنان وجود دارد و از عملكرد شديدي برخوردار است. تا زماني كه نيمه فيوداليزم و بورژوازي كمپرادور بر حيات اقتصادي و سياسي جامعه مسلط باشند، رقابت تبهكارانه و كشمكش سبعانه بر سر چپاول و غارت توده ها ميان بخش هاي مختلف آنها ادامه خواهد داشت. تضاد ميان دسته بندي هاي ارتجاعي صرفاً به تضاد ميان دو دسته بندي ارتجاعي مربوط به امپرياليست هاي امريكايي و روسي محدود نمي گردد. در واقع تضاد هاي مهمي نيز ميان بخش هاي مختلف دو دسته بندي متذكره  وجود دارد.

دو تضاد اجتماعي مهمي كه به تضاد هاي بزرگ فوق مرتبط بوده، از آنها منشا گرفته و در نهايت توسط آنها معين مي گردند و به نوبه خود بر آنها تاثيرات جدي مي گزارند عبارت اند از: 

    ١ - تضاد ميان زنان و شوونيزم مرد سالار :

     اين تضاد با وجودي كه با تضاد هاي ملي و طبقاتي فرق داشته و اسلوب حل آن نيز متفاوت است، اما در هر حال موجوديت آن يك مسئله مهم در جامعه مستعمره - نيمه فيودال افغانستان شمرده مي شود. مسئله ستم بر زنان نبايد به مثابه يك قضيه غير مهم و فرعي تلقي گردد، زيرا كه از يكجانب به محروميت نصف نفوس جامعه از حقوق اجتماعي و فردي مربوط است و از جانب ديگر مناسبات غير انساني مرتبط با آن، جامعه را به نحو بسيار عميق وگسترده - از خانواده كه كوچك ترين سلول جامعه است تا گستره هاي وسيع اجتماعي - بصورت منقي متاُثر مي نمايد و به مثابه يك عامل مهم در حفظ و استحكام مناسبات مستعمراتي - نيمه فيودالي نقش بازي مي كند.

     ٢ - تضاد ميان مليت هاي تحت ستم و شوونيزم طبقات حاكمه مليت پشتو ن :

      گرچه در شرايط فعلي افغانستان كه تضاد ملي با اشغالگران امپرياليست تضاد عمده جامعه محسوب مي گردد، تضاد ميان مليت هاي تحت ستم و شوونيزم طبقات حاكمه مليت پشتون نمي تواند بسيار شديد و حاد باشد. اما در اثر سياست هاي فريبكارانه امپرياليست هاي اشغالگر كه در عين تكيه عمده روي شوونيزم پشتون، مرتجعين ساير مليت هارا نيز مورد نوازش قرار مي دهند، از يك جانب و خود فروشي هاي شوونيست هاي پشتون و مرتجعين غير پشتون كه هر يكي از طريق خوشخدمتي به امپرياليست ها براي دستيابي به امتيازات بيشتر مي كوشند از جانب ديگر، مسئله مليت ها در افغانستان كماكان حاد است و تاُثيرات مهمي بر اوضاع كشور مي گزارد.

مضون و وظايف انقلاب

     خصلت  مستعمره - نيمه فيودال جامعه، مناسبات توليدي مستعمراتي - نيمه فيودالي حاكم بر جامعه و تضاد هاي طبقاتي و اجتماعي ناشي ازين مناسبات و خصلت، مضمون و وظايف مرحله فعلي انقلاب افغانستان را معين مي نمايد. انقلاب افغانستان به مثابه يك تحول سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي بنيادي، در مرحله فعلي بايد نظام مستعمراتي - نيمه فيودالي را سرنگون نمايد و خصلت جامعه را در جهت كسب استقلال و آزادي حقيقي و تاُمين منافع خلق هاي كشور از اساس تغيير دهد. 
وظيفه عمده اين انقلاب در شرايط فعلي، دفع و طرد اشغالگران امپرياليست، سرنگوني رژيم دست نشانده و كسب استقلال و اَزادي حقيقي براي كشور و مردمان كشور است. وظايف بزرگ سه گانه اين انقلاب در مرحله فعلي عبارت اند از : قطع سلطه امپرياليزم، سرنگوني نيمه فيوداليزم و مصادره سرمايه كمپرادور. مرتبط با اين وظايف بزرگ، دو وظيفه مهم اجتماعي ديگر اين انقلاب، يكي سرنگوني شوونيزم ملي و ستمگري ملي و تاُمين حق تعيين سرنوشت براي تمامي مليت ها است و ديگري سرنگوني شوونيزم مرد سالار نيمه فيودالي در راستاي رفع كامل ستم بر زنان و تاُمين تساوي كامل ميان زنان و مردان. بدين صورت انقلاب افغانستان در مرحله فعلي داراي مضمون ضد امپرياليستي - ضد ارتجاعي بوده و انقلابي است ملي - دموكراتيك.
ملي بخاطري كه كسب استقلال و آزادي ملي از دست امپرياليزم يكي از وظايف بزرگ آن است. ملي بخاطري كه مصادره سرمايه كمپرادور يعني سرمايه انحصاري وابسته به امپرياليزم يكي از وظايف بزرگ آن است. ملي بخاطري كه سرنگوني شوونيزم طبقه حاكمه مليت پشتون و تاُمين حق تعيين سرنوشت براي تمامي مليت هاي كشور يكي از وظايف مهم اجتماعي آن محسوب مي گردد. دموكراتيك بخاطري كه سرنگوني نيمه فيوداليزم يكي از وظايف بزرگ آن محسوب مي گردد. دموكراتيك بخاطري كه سرنگوني شوونيزم مرد سالار نيمه فيودالي، يكي از وظايف اجتماعي مهم آن است. 

جهت گيري انقلاب

     با وجودي كه انقلاب افغانستان در مرحله كنوني يك انقلاب بورژوا - دموكراتيك است ، اما با انقلاب بورژوا - دموكراتيك طراز كهن دو فرق كيفي دارد : يكي اينكه در اين انقلاب مبارزه عليه امپرياليزم براي حصول استقلال و آزادي ملي بر وظايف انقلاب بورژوا - دموكراتيك افزوده شده و يكي از وظايف بزرگ - و در مرحله فعلي عمده - انقلاب را تشكيل مي دهد. ديگر اينكه سرنگوني نيمه فيوداليزم و ريشه كن كردن اساسي آن با مبارزه ضد امپرياليستي و از ميان بردن بورژوازي كمپرادور قوياً در پيوند قرار گرفته است. بورژوازي ملي ناتوان تر از آن است كه مسئوليت پيشبرد و به فرجام رساندن اين انقلاب را به عهده بگيرد. بورژوازي كمپرادور، كه نابودي اش يكي از وظايف بزرگ انقلاب است، بخاطر پيوند ها و وابستگي هايش به امپرياليزم و نيمه فيوداليزم، نه خواست پيشبرد انقلاب را دارد و نه توانش را و مهم تر از همه اينكه خودش دشمن انقلاب محسوب مي گردد. بنا به اين دلايل است كه اين انقلاب، مانند انقلابات بورژوا - دموكراتيك طراز كهن، نمي تواند داراي جهتگيري سرمايه دارانه باشد.
اصولاً در عصر حاضر كه سيستم امپرياليستي برتمام جهان مسلط است و نظام سرمايه داري خود آماج انقلاب جهاني است، انقلاب ملي - دموكراتيك در كشور تحت سلطه مستعمره - نيمه فيودال مثل افغانستان بايد در جوهر خود يك انقلاب ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي تا به آخر باشد. چنانچه تحولات ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي توسط انقلاب تا به آخر دنبال نگردد، حتي يك انقلاب پيروزمند در فرجام فقط و فقط تغييراتي در درون سيستم به وجود مي آورد و سلطه امپرياليزم و ارتجاع در اساس پا بر جا مي ماند.
انقلاب ملي - دموكراتيك افغانستان زماني مي تواند يك انقلاب ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي تا به آخر محسوب گردد كه جز‌‌ء جدايي ناپذيري از انقلاب جهاني ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي پرولتاريا و خلق هاي جهان باشد. چنين انقلابي نه تنها مستلزم برچيدن سلطه امپرياليزم و ارتجاع از افغانستان است، بلكه داراي جهت گيري عليه كل سيستم مسلط جهاني نيز بايد باشد. بدين جهت نيز انقلاب ملي - دموكراتيك افغانستان نمي تواند داراي جهتگيري سرمايه دارانه باشد. در واقع در عصر حاضر  و تحت شرايط بين المللي حاكم و مسلط موجود، زمينه اي براي رشد مستقل سرمايه دارانه در كشور تحت سلطه مستعمره - نيمه فيودال مثل افغانستان وجود ندارد.
با وجودي كه نمي توان انقلاب افغانستان را در مرحله كنوني يك انقلاب سوسياليستي محسوب كرد، اما بايد راه را براي انقلاب سوسياليستي هموار سازد. چنين انقلابي نه يك انقلاب دموكراتيك تيپ كهن، بلكه يك انقلاب دموكراتيك تيپ جديد، يعني انقلاب دموكراتيك نوين است.
انقلاب دموكراتيك نوين افغانستان حلقه اي از حلقات انقلابات ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي خلق هاي تحت سلطه و بخشي از انقلاب جهاني پرولتاريايي است و در خدمت آن قرار دارد. اين انقلاب با وجودي كه ملي - دموكراتيك است، اما داراي جهت گيري انترناسيوناليستي سوسياليستي - كمونيستي مي باشد، آنچنانكه نا ديده گرفتن اين جهت گيري در واقع جز انكار خود انقلاب چيز ديگري نمي تواند به حساب اَيد.
جهت گيري سوسياليستي انقلاب دموكراتيك نوين اساساً به اين معني است كه اين انقلاب مرحله اول يك انقلاب دو مرحله اي است، كه بعد از به فرجام رسيدن، بلا فاصله به مرحله دوم يعني انقلاب سوسياليستي گذر مي نمايد. در عين حال، جهت گيري سوسياليستي انقلاب دموكراتيك نوين به اين معني نيز هست كه اين انفلاب از همان ابتدا عناصر و گرايشات سوسياليستي را در خود نهفته دارد و هر قدر پيش برود اين عناصر و گرايشات تقويت و گسترش مي يابند. اين عناصر و گرايشات عبارت اند از :
ـــ  رهبري طبقه كارگر بر انقلاب و تقويت و گسترش اين رهبري در جريان پيشرفت انقلاب.
ـــ  تشويق و سازماندهي توده ها براي پيشبرد فعاليت هاي اقتصادي دسته جمعي و ايجاد سازمان هاي اقتصادي دسته جمعي در عرصه توليدو توزيع.
ـــ  مبارزه براي نابودي بورژوازي كمپرادور به مفهوم بورژوازي بزرگ.
انقلاب دموكراتيك نوين داراي خصلت متضاد و گذرا است. اين انقلاب از يك جانب انقلاب بورژوا دموكراتيك است و از جانب ديكر بايد راه را براي انقلاب  سوسياليستي باز نمايد.
انقلاب ارضي كه مالكيت ارضي نيمه فيودالي را از ميان مي برد، يك انقلاب بورژوايي است و در چوكات مالكيت فردي و خصوصي انجام مي يابد. اين انقلاب زمينه رشد سرمايه داري را مساعد مي سازد. اما از آنجاييكه اين انقلاب تحت رهبري پرولتاريا صورت مي گيرد، اتحاد محكمي ميان پرولتاريا و دهقانان - به ويژه دهفانان فقير و ميانه حال - به وجود مي آورد و اين امر زمينه هاي بسيار مساعدي براي ايجاد تحولات سوسياليستي در دهات به وجود مي آورد و انقلاب ارضي را گرايش سوسياليستي مي بخشد.   
انقلاب دموكراتيك نوين از همان مراحل اولي ايجاد پايگاه هاي انقلابي در روستاها، فعاليت هاي اقتصادي كلكتيو و ايجاد سازمان هاي اقتصادي كلكتيو زحمتكشان را تشويق نموده و بصورت داوطلبانه سازماندهي مي نمايد. بدين ترتيب عناصر اقتصاد سوسياليستي در متن اقتصاد دموكراتيك نوين، در مقابل شكل هاي فردي و خصوصي توليد و توزيع، ايجاد گرديده و پرورش مي يابد.
انقلاب دموكراتيك نوين سرمايه داري را در كل از ميان نمي برد و براي سرمايه داران ملي ( متوسط ) اجازه فعاليت داده و تا حدودي و براي مدت معيني به آنها اجازه رشد نيز مي دهد. اما اين انقلاب بورژوازي كمپرادور را سرنگون كرده و سرمايه كمپرادوري را مصادره مي نمايد. اين اقدام از يكجانب به معني مبارزه عليه سرمايه وابسته به امپرياليزم است و خصلت دموكراتيك دارد و از جانب ديگر به معني مبارزه عليه سرمايه بزرگ است و خصلت سوسياليستي دارد.
هدف غايي و دور نماي عالي انقلاب، رسيدن به جامعه جهاني بي طبقه كمونيستي است. براي پيشروي درين مسير انقلابي،  تنها سرنگوني نيمه فيوداليزم و بورژوازي كمپرادور و از ميان بردن مالكيت خصوصي فيودالي و مالكيت بورژوا كمپرادوري كافي نيست، بلكه به دنبال آن،  سرنگوني بورژوازي و از ميان بردن مالكيت خصوصي سرمايه داري در كل از طريق انقلاب سوسياليستي نيز لازم است. براي گذار به برنامه حد اكثر يعني انقلاب سوسياليستي و حركت به سوي كمونيزم جهاني، عبور از مرحله اول انقلاب يعني انقلاب دموكراتيك نوين، در شرايط يك كشور مستعمره - نيمه فيودال مثل افغانستان ضروري است. اما پس از آنكه اين انقلاب به سرانجام رسيد و پرولتاريا و متحدينش قدرت سياسي سرتاسري را كسب كردند، گذار به انقلاب سوسياليستي آغاز مي گردد.
رهبري طبقه كارگر بر انقلاب دموكراتيك نوين، پذيرش اين رهبري توسط ساير طبقات مردمي و تثبيت آن در جريان پيشرفت انقلاب در سطح كل جامعه، دولت انقلابي نوين را به مثابه شكلي از ديكتاتوري پرولتاريا قادر مي سازد كه اهرم هاي كليدي سياست، اقتصاد، فرهنگ و امور اجتماعي را به دست گيرد و جامعه را به طرف انقلاب سوسياليستي رهنمون گردد. از آن پس وظايف باقيمانده ملي و دموكراتيك انقلاب در چوكات عمومي انقلاب سوسياليستي حل و فصل مي گردد.

نيروهاي محركه انقلاب

     توده هاي وسيع خلق هاي كشور يعني كارگران، دهقانان، خرده بورژوازي و بورژوازي ملي ( متوسط )، مجموعا نيروهاي محركه بزرگ انقلاب دموكراتيك نوين افغانستان را تشكيل مي دهند. كارگران، دهقانان فقير و ميانه حال و اقشار پاييني و متوسط خرده بورژوازي كه مورد استثمار شديد قرار گرفته و در فقر فوق العاده و محروميت شديد از حقوق سياسي، فرهنگي و اجتماعي به سر مي برند و مورد تعدي، اجحاف و ستم شديد قرار مي گيرند، نيروهاي محركه استوار انقلاب دموكراتيك نوين مي باشند. دهقانان مرفه، قشر بالايي خرده بورژوازي و بورژوازي  ملي نيز نيروهاي محركه انقلاب محسوب مي گردند، ولي با نااستواري و تزلزل مختص به خود شان در پيشبرد امر انقلاب. اين طبقات و اقشار هر كدام از ديد منافع و بر اساس وضعيت خاص خود شان در پيشبرد اين انقلاب ذينفع اند و از پيروزي آن سود مي برند.
موقعيت اين اقشار و طبقات در رابطه با انقلاب يكسان نيست. دهقانان نيروي عمده انقلاب هستند، در حاليكه طبقه كارگر نقش رهبري درانقلاب را بر عهده دارد.
در جامعه مستعمره - نيمه فيودال افغانستان كه توليد نيمه فيودالي بر جامعه مسلط است، طبقه دهقان، طبقه مولد عمده محسوب مي گردد و بخش عمده نفوس كشور را تشكيل مي دهد. انقلاب دموكراتيك نوين نه تنها از لحاظ اينكه يك انقلاب ضد فيودالي است، بلكه از لحاظ اينكه يك انقلاب ضد امپرياليستي و همچنان به تبعيت از خصايل بزرگ انقلاب، يك انقلاب ضد شوونيستي است، نيز يك انقلاب دهقاني محسوب مي گردد، زيرا كه در آخرين تحليل مسئله ملي يك مسئله دهقاني است.
انقلاب ارضي كه محور اصلي انقلاب دموكراتيك نوين در كل است، قبل از همه انقلابي است در جهت تاُمين منافع علياي توده هاي دهقاني. بدين جهت، دهقانان مقدم بر هر طبقه و قشري از پيشروي و پيروزي انقلاب دموكراتيك نوين بهره مند مي شوند. در جنگ مقاومت انقلابي و مردمي عليه امپرياليست هاي اشغالگر و رژيم دست نشانده شان، به مثابه يك جنگ توده يي، دهقانان بايد نيروي عمده رزمنده را تشكيل دهند. بدون تحقق اين امر، جنگ مقاومت مردمي و انقلابي يك جنگ توده يي نخواهد بود و امكان پيروزي نخواهد داشت.
بنا به همين دلايل دهقانان نيروي عمده انقلاب دموكراتيك نوين بوده و پيشبرد انقلاب عمدتاً بر عهده آنان قرار دارد.
انقلاب دموكراتيك نوين در جوهر خود يك انقلاب ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي پيگير است. دهقانان با وجودي كه نيروي عمده اين انقلاب محسوب مي گردند، بنا به خصايل ذاتي طبقاتي خود نمي توانند رهبري چنين انقلابي را بر عهده بگيرند. همچنان واضح است كه بورژوازي ملي و خرده بورژوازي هرگز قادر نخواهند بود، انقلاب را به صورت درست و اصولي آَغاز نمايند و تا به آخر پيش ببرند، زيرا كه در نهايت بند هاي مشترك قوي و يا ضعيفي با مالكيت خصوصي سرمايه دارانه يعني عنصر عمده مناسبات توليدي امپرياليستي حاكم بر جهان دارند و قادر نيستند عليه كل سيستم جهاني موجود جهت گيري نمايند. اين طبقات قادر نيستند از مرز هاي سيستم مسلط سرمايه داري امپرياليستي جهاني فراتر روند.
مرتبط با نيروهاي محركه طبقاتي و بزرگ انقلاب، دو نيروي محركه اجتماعي و مهم انقلاب كه از نيروهاي محركه طبقاتي انقلاب منشاء گرفته و در نهايت توسط آنها معين مي گردند، عبارت اند از : مبارزات زنان براي كسب رهايي از ستم جنسي شوونيزم مرد سالار و مبارزات ملل تحت ستم براي رهايي ملي از ستم ملي شوونيستي.
آن زنان معدودي كه جزء رژيم دست نشانده بوده و در خدمت امپرياليست هاي اشغالگر قرار دارند و برنامه هاي آنها را پيش ميبرند، از لحاظ سياسي موقعيت خاينين ملي بورژواكمپرادور را دارند. همچنان آن نيرو ها و شخصيت هاي مربوط به مليت هاي تحت ستم كه بخشي از رژيم دست نشانده را تشكيل مي دهند و در جرگه خاينين ملي خادم و خدمتگزار امپرياليست هاي اشغالگر و اجرا كنندگان برنامه هاي آنها شامل اند، از لحاظ سياسي طبقات فيودال و بورژواكمپرادور را نمايندگي مي نمايند. اما زنان مربوط به اقشار و طبقات مردمي و همچنان توده هاي مردمان مليت هاي تحت ستم، علاوه از محركات ملي و طبقاتي مبارزه عليه امپرياليزم و ارتجاع، داراي محركات اجتماعي جنسي و مليتي مبارزه عليه شوونيزم جنسي و شوونيزم ملي براي رهايي ازستم شوونيستي مرد سالار و ستم ملي شوونيستي هستند، محركات اجتماعي جنسي و مليتي ايكه، عوامل مهمي در خدمت به تقويت صفبندي نيروهاي محركه ملي و طبقاتي انقلاب و به پيش سوق دادن كل پروسه انقلاب محسوب مي گردند.

سه سلاح انقلاب :

     انقلاب عمليه اي است آگاهانه. بدون سازماندهي و رهبري توده هاي مردم و در يك كلام بدون در دست داشتن سلاح هاي مورد نياز انقلاب، برپايي، پيشبرد و به فرجام رساندنش ممكن نيست. سلاح هاي مورد نياز براي انقلاب دموكراتيك نوين افغانستان عبارت اند از :
١ - حزب كمونيست.
٢ - ارتش توده يي.
٣ - جبهه متحد ملي.
١ - حزب كمونيست : حزب كمونيست، حزب سياسي پرولتاريا و پيشاهنگ پرولتاريا در افغانستان است. رهبري طبقه كارگر بر انقلاب دموكراتيك نوين افغانستان بطور مجموعي و بر مقاومت ملي مردمي و انقلابي در مرحله كنوني، از طريق رهبري حزب كمونيست بر اين انقلاب و مقاومت تاُمين مي گردد. حزب كمونيست اساسي ترين سلاح مبارزاتي انقلاب دموكراتيك نوين محسوب مي شود. در واقع همين حزب است كه بايد ارتش توده يي ( دومين سلاح مبارزاتي انقلاب دموكراتيك نوين ) را به وجود آورده و رهبري و هدايت نمايد و همچنان جبهه متحد ملي ( سومين سلاح مبارزاتي انقلاب دموكراتيك نوين ) را سازماندهي و رهبري كند. بدون حزب كمونيست، نه ارتش توده يي مي تواند به وجود آيد و نه جبهه متحدي كه تبلوري از اتحاد اقشار و طبقات مختلف خلق هاي كشور در مبارزه عليه امپرياليزم و ارتجاع، در مقطع كنوني عمدتاً عليه اشغالگران امپرياليست و دست نشاندگان شان، باشد.
٢ - ارتش توده يي :   لزوم بكار برد قهر انقلابي اصل عام در انقلابات تمامي كشور هاي جهان است و استراتژي مبارزاتي جنگ خلق، استراتژي جهان شمول براي تمامي انقلابات دموكراتيك نوين و انقلابات سوسياليستي محسوب مي گردد. در شرايط كنوني افغانستان، جنگ خلق، شكل مشخص جنگ مقاومت ملي مردمي و انقلابي عليه اشغالگران امپرياليست و رژيم دست نشانده آنان را به خود مي گيرد. براي اينكه بتوان چنين جنگي را آغاز نموده و بطرف پيروزي هدايت نمود،  وجود نيروي نظامي انقلابي و مردمي حتمي است. اين نيروي نظامي عبارت است از ارتش انقلابي توده يي كه توسط حزب كمونيست به وجود آمده و سازماندهي و رهبري مي گردد. جنگ مقاومت ملي مردمي و انقلابي جنگي است كه نيروي انقلابي نظامي توده يي آغازگر آن بوده و بر بستر آن رشد و تكامل نموده و به يك ارتش انقلابي توده يي عمدتاً دهقاني مبدل مي گردد.
٣ - جبهه متحد ملي :   در انقلاب دموكراتيك نوين، علاوه بر حزب كمونيست و ارتش انقلابي توده يي، موجوديت يك جبهه متحد ملي وسيع كه تمامي اقشار و طبقات خلق هاي كشور را در مبارزات ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي، در مقطع كنوني به صورت عمده در مبارزات ضد اشغالگران امپرياليست و دست نشاندگان شان، در بر گرفته و متحد گرداند، نيز ضروري است. اين جبهه فقط در صورتي مي تواند سلاح كا ر آمدي براي انقلاب دموكراتيك نوين افغانستان و در مقطع كنوني مقاومت ملي مردمي و انقلابي  محسوب گردد كه تحت رهبري طبقه كارگر از طريق رهبري حزب كمونيست قرار داشته باشد.
پايه اصلي جبهه متحد ملي را اتحاد كارگران و دهقانان تشكيل مي دهد. از اين رو حزب كمونيست نه تنها بخاطر تدارك، برپايي و پيشبرد جنگ خلق - در مقطع كنوني در شكل مشخص جنگ مقاومت ملي مردمي و انقلابي  - بلكه بخاطر ايجاد ستون فقرات جبهه متحد ملي نيز بايد ميان دهقانان رفته، عميقاً در ميان توده هاي دهقاني نفوذ كرده و با آنها متحد شود. فقط پس از آنكه مبارزات مسلحانه حزب كمونيست و توده هاي دهقاني تحت رهبري اش رشد نمايد و پايگاه هاي انقلابي به وجود آيد، زمينه واقعي و استوار براي پيوستن نيروهاي خرده بورژوايي وبورژوايي ملي به جبهه متحد تحت رهبري حزب كمونيست به وجود مي آيد. هرقدر جنگ مقاومت ملي مردمي و انقلابي ( شكل مشخص كنوني جنگ خلق ) سير رو به رشد داشته باشد و هر قدر پايگاه هاي انقلابي استحكام و گسترش بيشتري حاصل نمايد، امكانات بيشتري براي تقويت و گسترش جبهه متحد ملي فراهم مي گردد.
معهذا حزب كمونيست مكلف است حتي قبل از برپايي جنگ خلق ( جنگ مقاومت ملي مردمي و انقلابي  در شكل مشخص كنوني ) و برقراري پايگاه هاي انقلابي، از هر امكان اصولي و انقلابي براي همكاري هاي جبهوي و فعاليت هاي مبارزاتي ائتلافي مشترك با نيروهاي خرده بورژوايي و بورژوايي ملي در خدمت به فعاليت هاي تداركي براي بر پايي جنگ خلق ( جنگ مقاومت ملي مردمي و انقلابي در شكل مشخص كنوني ) فعالانه استفاده نموده و در پيشاپيش مبارزات مشترك ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي ( مبارزات مشترك ضد اشغالگران و دست نشاندگان شان در شكل مشخص كنوني ) قرار داشته باشد.
اين همكاري هاي جبهوي و فعاليت هاي مبارزاتي مشترك ائتلافي بايد بر دو پايه اصلي استوار باشد :
١ ـ ­-مبارزه عليه  امپرياليزم و ارتجاع - مبارزه عليه اشغالگران امپرياليست و دست نشاندگان شان در شكل مشخص كنوني..
٢ ـ  قبول موجوديت حزب كمونيست و به رسميت شناختن استقلال ايديولوژيك - سياسي و تشكيلاتي آن.
     محور عمده جبهه متحد در شرايط كنوني كه مبارزه عليه اشغالگران امپرياليست و خاينين ملي دست نشانده شان وظيفه عمده مبارزاتي محسوب مي گردد، مقاومت ملي عليه اشغالگران و رژيم دست نشانده است. درين چهار چوب حزب كمونيست مكلف است براي همسويي و هماهنگي مبارزاتي ميان تمامي نيرو ها و شخصيت هاي ضد اشغالگران و رژيم دست نشانده در چوكات مقاومت عمومي سعي و تلاش پيگير به عمل آورد. چگونگي اين تلاش و مبارزه به صورت مشخص در جريان عمل و طبق اوضاع و شرايط خاص روشن مي گردد، ولي ضرورت پيشبرد آن انصراف ناپذير است.

مقاومت ملي مردمي و انقلابي :

     از آنجاييكه افغانستان تحت اشغال قوت هاي نظامي امپرياليست هاي امريكايي و متحدين شان قرار دارد و اشغالگران يك رژيم دست نشانده متشكل از خاينين ملي را شكل داده اند ؛ از آنجاييكه تضاد ملي خلق ها و مليت هاي كشور با اشغالگران امپرياليست و خاينين ملي دست نشانده شان، تضاد عمده جامعه را تشكيل مي دهد و از آنجاييكه وظيفه عمده انقلاب در شرايط فعلي دفع و طرد اشغالگران امپرياليست و سرنگوني رژيم دست نشانده و كسب استقلال و آزادي حقيقي براي كشور و مردمان كشور است، شكل مشخص كنوني انقلاب دموكراتيك نوين عبارت است از : مقاومت ملي مردمي و انقلابي عليه اشغالگران و رژيم دست نشانده آنان.
در مقاومت ملي مردمي و انقلابي عليه اشغالگران امپرياليست و رژيم دست نشانده آنان، تمامي وظايف مبارزاتي دموكراتيك و ملي ديگر تابع مبارزه ملي ضد اشغالگران و خاينين ملي مي گردد. در اين چهار چوب مبارزه طبقاتي شكل مبارزه ملي به خود مي گيرد و نيازمندي هاي مبارزه ملي ضد اشغالگران و خاينين ملي، مبداء حركت كليه خواست هاي مبارزه طبقاتي مي گردد. به عبارت ديگر مبارزه طبقاتي عليه طبقات فيودال و بورژوا كمپرادور تابع مبارزه ملي ضد اشغالگران و دست نشاندگان شان مي گردد. همچنان مبارزه ملي عليه امپرياليست هاي غير اشغالگر نيز تابع مبارزه ملي عليه اشغالگران امپرياليست و خاينين ملي دست نشانده شان است. مسلم است كه مبارزه عليه شوونيزم مرد سالار و همچنان مبارزه عليه شوونيزم مليت حاكم نيز تابع مبارزه مذكور بوده و بايد در خدمت پيشبرد آن قرار داشته باشد.
اما تابعيت مبارزات بزرگ و مهم ديگر از مبارزه عليه اشغالگران امپرياليست و خاينين ملي دست نشانده شان به اين مفهوم نيست كه آن مبارزات كلاً ناديده گرفته شده و به فراموشي سپرده شوند. عليرغم اينكه در شرايط مشخص كنوني مبارزه عليه اشغالگران امپرياليست و خاينين ملي دست نشانده شان عمده است، اما عرصه هاي مبارزاتي بزرگ و مهم ديگر نيز كماكان به موجوديت خود ادامه داده و بزرگي و اهميت شان را حفظ مي كنند. مبارزه در اين عرصه ها نيز پيش مي رود و به نوبه خود و در حد خود روي عرصه عمده مبارزه تاُثير مي گزارد. لذا مبارزه در اين عرصه ها نمي تواند تعطيل بردار شود.
رابطه ميان مقاومت عليه اشغالگران امپرياليست و خاينين ملي دست نشانده شان و ساير عرصه هاي بزرگ و مهم مبارزات دموكراتيك و ملي، توسط هر دو جنبه متذكره فوق معين مي گردد. بطور مشخص، انقلاب ارضي كه محور اصلي انقلاب دموكراتيك نوين در كل است و بدون آن سخني هم نمي توان از سرنگوني نيمه فيوداليزم و پيروزي انقلاب دموكراتيك نوين به ميان آورد، در شرايط مشخص كنوني و هر شرايط ديگري نمي تواند به طور كلي تعطيل شده و به فراموشي سپرده شود. اين انقلاب را مي توان - و بايد - در شرايط مشخص كنوني نيز پيش برد، اما در تابعيت از مقاومت عليه اشغالگران و خاينين ملي دست نشانده شان. زمين هاي مالكين ارضي مرتبط به رژيم دست نشانده و خدمتگزار امپرياليست هاي اشغالگر بايد بي مهابا و با قاطعيت مصادره شده و ميان دهقانان بي زمين و كم زمين تقسيم گردد. اين اقدام به مفهوم تابعيت مبارزه براي انقلاب ارضي از مقاومت عليه اشغالگران و خاينين ملي دست نشانده شان است. اما در مورد مالكان ارضي اي كه در صفوف مقاومت عليه اشغالگران و رژيم دست نشانده قرار داشته باشند، مي توان به تقليل بهره مالكانه و تقليل سود و ساير اصلاحات دموكراتيك در دهات دست زد و در شرايط فعلي علي العجاله به مصادره اراضي آنان اقدام ننمود. اين نيز به مفهوم تابعيت مبارزه دموكراتيك از مبارزه ملي ضد اشغالگران و رژيم دست نشانده است. اما نمي توان به هيچ صورتي از اجراي اين اقدامات دموكراتيك  صرفنظر نمود، زيرا كه اين امر به مفهوم تعطيل مبارزه دموكراتيك بطور كلي  و دست نخورده باقي ماندن تام و تمام مناسبات مسلط موجود ميان مالكان ارضي و دهقانان است. همچنين است ساير عرصه هاي مبارزاتي.              
به اين ترتيب مبارزات دموكراتيك در متن مقاومت ملي مردمي و انقلابي عليه اشغالگران و خاينين ملي دست نشانده شان پيش مي رود. انقلاب دموكراتيك نوين را نمي توان به دو مرحله كاملاً مجزا از هم، يكي مرحله ملي و ديگري مرحله دموكراتيك، تقسيم كرد و در شرايط فعلي صرفاً مبارزه عليه اشغالگران و دست نشاندگان شان را در دستور كار قرار داد. صرفنظر كردن از مبارزات دموكراتيك و صرفاً مبارزه عليه اشغالگران امپرياليست و دست نشاندگان شان را مد نظر قرار دادن در واقع به اين مفهوم است كه كليت مقاومت ملي در چهار چوب مناسبات نيمه فيودالي مسلط پيش برود و نه به مثابه مرحله اي از انقلاب دموكراتيك نوين. اگر مقاومت ملي به مثابه مرحله اي از انقلاب دموكراتيك نوين در نيايد كه در آن مبارزه ملي عليه اشغالگران و خاينين ملي عمده و رهبري كننده است، ولي مبارزه دموكراتيك و مبارزه ملي عليه ساير امپرياليست ها و مبارزه ملي عليه شوونيست ها نيز در آن وجود دارد و پيش برده مي شود، ولي به تابعيت از مقاومت ملي و در خدمت آن، فرجامش فقط مي تواند يك فاجعه ملي باشد.
تجربه جنگ مقاومت ضد سوسيال امپرياليزم شوروي در اين مورد يك نمونه گويا و روشن تاريخي است. تثبيت و تسجيل رهبري ارتجاعي فيودال - كمپرادوري بر آن مقاومت، سر انجام آنچنان به فاجعه ملي منجر شد كه پاي امپرياليست هاي امريكايي و متحدين شان را به كشور كشاند و بار ديگرافغانستان به يك كشور تحت اشغال مبدل گرديد.
ازينجا است كه ضرورت بر پايي مقاومت ملي مردمي و انقلابي عليه اشغالگران و خاينين ملي دست نشانده شان به ميان مي آيد. برپايي و پيشبرد مقاومت ملي مردمي و انقلابي به مفهوم پيشبرد سياست در هاي بسته در مقاومت ملي ضد اشغالگران و خاينين ملي دست نشانده شان نيست، بلكه به مفهوم رد تسليم طلبي طبقاتي در جريان اين مقاومت از سوي نيرو هاي انقلابي است و مقدم بر آن به مفهوم تكيه روي عوامل پيشرونده و تكامل يابنده مقاومت ملي است.
واقعيت اين است كه مقاومت عليه اشغالگران و دست نشاندگان شان با توسل به عوامل ارتجاعي و كهنه شده و به مفهوم دفاع از مناسبات اجتماعي و فرهنگي ارتجاعي نمي تواند به هيچ جايي برسد. اينچنين مقاومتي حتي نمي تواند گسترش و عمق يابد چه رسد به اينكه به فرجام پيروزمند برسد. اينچنين مقاومتي فقط مي تواند در صورت حمايت وسيع توسط قدرت هاي امپرياليستي رقيب امپرياليزم امريكا، چانس گسترش، تعميق و احياناً پيروزي نسبي، مثل مقاومت ضد سوسيال امپرياليزم شوروي، داشته باشد. در شرايط حاضر چنين حمايتي وجود ندارد و احتمال به وجود آمدن آن نيزشديدا ضعيف است.
از لحاظ داخلي، اينچنين مقاومتي فقط مي تواند در صورت حمايت وسيع طبقات ارتجاعي فيودال و بورژوا كمپرادور چانس گسترش و تعميق داشته باشد، آنهم در صورتي كه اين طبقات بتوانند توده هاي مردم را به دنبال خود بكشانند. اما طبقات فيودال و بورژوا كمپرادور عمدتاً به امپرياليست هاي اشغالگر پيوسته اند و جرگه خاينين ملي را تشكيل داده اند. توده هاي مردم طي چند دهه گذشته، سياستهاي ارتجاعي و عواقب آنرا با گوشت و پوست خود لمس كرده اند و حاضر نيستند تحت پرچم اين سياست ها بسيج شوند
.مقاومت ملي مردمي و انقلابي، مقاومت ملي اي است كه هم از لحاظ داخلي و هم از لحاظ بين المللي عوامل مساعدي براي گسترش، تعميق، پيشروي وبه فرجام پيروزمند رسيدن آن وجود دارد. اين عوامل مساعد عبارت اند از :
١ ــ پايه مبارزاتي وسيع در ميان توده هاي مردم.
٢ ــ اعتلاي نهضت انقلابي خلق هاي امريكا و ساير كشور هاي امپرياليستي و كمك آنها به مقاومت ملي در افغانستان.
٣ ــ اعتلاي مقاومت و مبارزه عليه امپرياليزم امريكا و متحدينش در ساير كشور هاي مستعمره و نيمه مستعمره.
اين عوامل به صورت باالقوه و باالفعل وجود دارند. باالفعل ساختن و فعال ساختن بيشتر و بيشتر آنها خود يك موضوع مبارزاتي است، موضوعي كه متحقق ساختن آن هم ممكن است و هم ضروري.
اما عليرغم اين مسايل، بر پايي و پيشبرد مقاومت مردمي و انقلابي به مفهوم جواز جنگ داخلي نيست. همسويي و هماهنگي مبارزاتي ميان تمامي نيرو هاي مقاومت كننده عليه اشغالگران و رژيم دست نشانده، امري است مطلوب و ضروري و حزب كمونيست شديداً براي تحقق آن مبارزه مي نمايد. اينكه اين همسويي و هماهنگي مبارزاتي چه شكلي در آينده خواهد گرفت و چه مشكلاتي بر سر راه تحقق آن وجود خواهد داشت، بسته به شرايط و اوضاع مشخص است و صرفاً اراده و خواست حزب كمونيست نمي تواند آنرا متحقق سازد. اما خواست حزب كمونيست براي پيشبرد اين مبارزه هرگز به مفهوم تسليم طلبي طبقاتي نيست. اين مبارزه اساساً مبتني بر استقلال ايديولوژيك - سياسي، تشكيلاتي و نظامي حزب كمونيست در يك چوكات عمومي مقاومت هماهنگ و همسو عليه اشغالگران و رژيم دست نشانده است.
ضرورت بر پايي و پيشبرد مقاومت ملي مردمي و انقلابي به اين معني است كه حزب كمونيست در مقاومت ملي عليه اشغالگران و خاينين ملي با درفش و شعار هاي مستقل خود شركت مي نمايد و در اين چوكات توده هاي تحت رهبري خود راسازماندهي كرده و در اتحاد فشرده با نيرو هاي متحد نزديك، مبارزه مي نمايد.
مقاومت ملي مردمي و انقلابي بايد يك مبارزه همه جانبه و داراي اشكال گوناگون باشد. از آنجاييكه كشور تحت اشغال نيرو هاي نظامي امپرياليست هاي امريكايي و متحدين شان قرار دارد، شكل مسلحانه اين مقاومت عمده است و ساير اشكال اين مبارزه تابع آن است. به عبارت ديگر جنگ مقاومت ملي مردمي و انقلابي، شكل عمده اين مقاومت است و اشكال مبارزاتي غير جنگي، عليرغم اينكه غير قابل انصراف اند، نقش تابع و فرعي دارند.
يقيناً مقاومت ملي عليه اشغالگران امپرياليست امريكايي و متحدين شان و خاينين ملي، يك مقاومت سخت، طولاني و مشكل خواهد بود. اين يك مبارزه نا برابر ميان خلق ها و مليت هاي يك كشور ضعيف، ناتوان و عقب نگه داشته شده و ويران از يك طرف و يك ابر قدرت جهاني يكه تاز و متحدين امپرياليست آن و خاينين ملي دست نشانده شان از طرف ديگر است. اين حالت مي تواند پايه و زمينه براي تيوري انقياد ملي به وجود آورد. بناءً پيشبرد مبارزه نظري و عملي عليه تيوري انقياد ملي از ضرورت جدي برخوردار است.
تيوري انقياد ملي شامل دو موضوع است : يكي اينكه گويا انقياد ملي به نفع مردمان كشور است و ديگر اينكه مردمان ما توان بيرون راندن اشغالگران امپرياليست و سرنگوني رژيم دست نشانده آنان را ندارند.
     امپرياليست هاي اشغالگر ادعا دارند كه بخاطر نابودي تروريزم و باز سازي افغانستان به اين كشور آمده اند و نه تنها مردمان افغانستان را از شر طالبان و القاعده آزاد كرده اند بلكه اين كشور ويرانه را آباد نيز مي نمايند . اين دروغ بزرگ بايد افشا گردد. آنها تحت اين بهانه كشور ما را اشغال كرده اند و استقلال و آزادي مردمان مارا پامال كرده اند.
     آنها چنين مي نمايانند كه قدر قدرت جهان اند و در جهان امروزي هر چه اراده نمايند، انجام مي دهند و مردمان افغانستان بسي ناتوان تر از آن اند كه بتوانند عليه آنها بايستند و مقاومت كنند و آنها را از افغانستان بيرون برانند. كل تاريخ نسل بشر و به ويژه كل تاريخ معاصر جهان و افغانستان بطلان اين زور نمايي را ثابت مي سازد.
امپراطوري برتانيه كبير كه آفتاب در قلمرو آن غروب نمي كرد، سر انجام افول كرد و افول آن از همين افغانستان عقبمانده و ضعيف آغاز گرديد. امپراطوري سوسيال امپرياليزم شوروي كه بر نصف جهان حاكم بود، سر انجام فرو پاشيد و فرو پاشيدن آَن از همين افغانستان عقب نگه داشته شده و ضعيف آغاز گرديد.
امپرياليزم امريكا سياست استعمارگرانه خود را در قرن بيست و يك از اشغال همين افغانستان عقب نگه داشته شده و ضعيف و ويرانه آغاز كرده است و اولين گلوله هاي مقاومت عليه قوت هاي اشغالگر آن از همين جا شليك شده است.  آيا بعيد است كه افول و فروپاشي امپراطوري امريكا نيز همانند امپراطوري هاي انگليس و تزاران نوين، از همين افغانستان ناتوان و ضعيف و ويرانه آَغاز گردد؟

اهداف انقلاب دموكراتيك نوين :

       تحقق اهداف سياسي، اقتصادي و فرهنگي انقلاب دموكراتيك نوين به يكبارگي و فقط پس از كسب قدرت سياسي سرتاسري توسط پرولتاريا و متحدينش صورت نمي پذيرد. دستيابي به اين اهداف از همان اولين روز هاي جنگ خلق، فعلاً در شكل جنگ مقاومت ملي مردمي و انقلابي، ايجاد پايگاه هاي انقلابي و شكلگيري قدرت سياسي انقلابي مدنظر قرار مي گيرد. هر قدر جنگ خلق، در شرايط كنوني در شكل جنگ مقاومت ملي مردمي و انقلابي، گسترش پيدا نمايد و هر قدر استحكام و وسعت قدرت سياسي انقلابي بيشتر گردد، زمينه هاي تحقق اهداف انقلاب دموكراتيك نوين در ابعاد مختلف افزايش مي يابد. پروسه طولاني جنگ خلق، منجمله در شكل كنوني آن، پروسه تطبيق و اجراي اهداف انقلاب دموكراتيك نوين در ابعاد مختلف است. پس از كسب قدرت سياسي سراسري توسط حزب كمونيست و توده هاي تحت رهبري و متحدين سياسي اش كه گذار به انقلاب سوسياليستي آغاز مي گردد، اهداف باقيمانده انقلاب دموكراتيك نوين در چوكات عمومي انقلاب سوسياليستي تحقق مي يابد.
بر آورده شدن اهداف انقلاب دموكراتيك نوين در ابعاد مختلف، تحايف تقديمي حزب كمونيست و يا سازمان سياسي ديگري نيست كه به توده ها پيشكش گردد، بلكه ثمره مبارزات سخت، طولاني و خونين خود آنها عليه امپرياليست ها و مرتجعين داخلي است كه تحت رهبري حزب كمونيست پيش برده مي شود. پيروزي در اين مبارزات بهاي گراني را از توده ها، حزب كمونيست و نيرو هاي سياسي متحدش طلب مي نمايد. بدون آمادگي براي پرداخت چنين بهايي، پيروزي انقلاب دموكراتيك نوين ممكن نخواهد بود.
انقلاب دموكراتيك نوين يك انقلاب سياسي، اقتصادي و فرهنگي است. اين انقلاب با دفع تجاوز و اشغالگري امپرياليستي و سرنگوني رژيم دست نشانده و با قطع سلطه امپرياليزم و نابودي قدرت سياسي ارتجاعي بطور كلي،  استقلال و آزادي حقيقي كشور و مردمان كشور را تاُمين نموده و حاكميت سياسي انقلابي توده ها را بر قرار مي نمايد. اين انقلاب با نابودي اقتصاد مستعمراتي - نيمه فيودالي و نيمه فيودالي - نيمه مستعمراتي، اقتصاد دموكراسي نوين را به وجود مي آورد و با زدودن فرهنگ ارتجاعي مسلط، فرهنگ ملي، علمي، توده يي و انقلابي را پرورش مي دهد.

اهداف سياسي

     الف -- طرد و اخراج نيرو هاي متجاوز و اشغالگر امپرياليستي از كشور و سرنگوني رژيم دست نشانده.
در شرايط كنوني كه كشور تحت اشغال نيروهاي اشغالگر امپرياليست هاي امريكايي و متحدين شان قرار دارد، طرد و اخراج اين نيرو هاي اشغالگر از كشور و سرنگوني رژيم دست نشانده، اولين گام در راستاي كسب استقلال و آزادي حقيقي براي كشور و مردمان كشور است و هدف عمده انقلاب محسوب مي گردد. بر آورده شدن همزمان هر دو جزء اين هدف، يعني اخراج قواي اشغالگر و سرنگوني رژيم دست نشانده، ميتواند - و بايد - مطلوب و مرجح باشد. ولي اين امكان نيز وجود دارد كه پس از دفع و طرد قواي اشغالگر از كشور، رژيم دست نشانده، با حمايت هاي بيدريغ اربابان امپرياليستي اش بتواند همچنان به حيات ننگين خود ادامه داده و مرحله ديگري از مبارزه، يعني مبارزه عليه رژيم بازمانده از دوران اشغال كشور، بر مردمان ما تحميل گردد.

     ب -- سرنگوني حاكميت ارتجاعي طبقات فيودال و بورژواكمپرادور.
اگر حزب كمونيست، توده هاي تحت رهبري حزب و متحدين سياسي نزديكش بتوانند مقاومت ملي مردمي و انقلابي عليه اشغالگران امپرياليست و خاينين ملي دست نشانده شان را به نحو استوار و جدي پيش ببرند و رهبري انقلابي بر كليت مقاومت به قسمي تثبيت گردد كه بعد از اخراج قواي اشغالگر از كشور و سرنگوني رژيم دست نشانده، قدرت سياسي سرتاسري به دست توده هاي مردم بيفتد، هدف سرنگوني كلي حاكميت ارتجاعي طبقات فيودال و بورژوا كمپرادور نيز در جريان مقاومت و مبارزه عليه اشغالگران و رژيم دست نشانده حاصل خواهد شد. ولي ممكن است بنا به يكسلسله عوامل داخلي و خارجي، جريان تحولات به قسم ديگري پيش برود و حتي بعد از اخراج قواي اشغالگر و سرنگوني رژيم دست نشانده، هدف سرنگوني كلي حاكميت ارتجاعي فيودال - كمپرادور بر آورده ناشده باقي بماند. در آن صورت مرحله اي از مبارزه و جنگ داخلي عليه ارتجاع حاكم، در مقابل حزب كمونيست، توده هاي تحت رهبري و متحدين سياسي اش قرار خواهد داشت.
بر اَورده شدن تمامي اهداف سياسي ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي انقلاب دموكراتيك نوين، در مرحله مقاومت و مبارزه عليه اشغالگران و رژيم دست نشانده، كمال مطلوب و مورد خواست جدي خواهد بود و بايد براي تحقق آن سعي و تلاش پيگير به عمل آورد. ولي توجه به اين امر ضروري است كه در مرحله كنوني تحقق اين خواست محور مبارزاتي و هدف عمده نيست، بلكه اخراج قواي اشغالگر امپرياليستي و سرنگوني رژيم دست نشانده، هدف عمده محسوب مي گردد و تمامي اهداف ديگر، منجمله هدف كوتاه نمودن هر چه بيشتر مراحل مختلف انقلاب دموكراتيك نوين، تابع اين هدف عمده خواهد بود.

ج -- بر قراري حاكميت سياسي توده ها يعني بر قراري ديكتاتوري دموكراتيك خلق.
حاكميت سياسي توده ها يا ديكتاتوري دموكراتيك خلق، شكلي از ديكتاتوري پرولتاريا و مبتني بر سيستم شورا هاي نمايندگان توده هاي وسيع خلق ها است. اين شورا ها كه بر اساس يك سيستم انتخاباتي همگاني توده هاي وسيع خلق ها، بدون در نظر گرفتن تمايزات جنسي، مليتي، اعتقادي، آموزشي و غيره ميان آنها و سلب حقوق انتخاباتي از دشمنان آنها، در دهات، نواحي، ولسوالي ها، شهر ها، ايالات و نهايتاً در سراسر كشور تحت رهبري پرولتاريا به وجود مي آيند، ارگان هاي محوري قدرت انقلابي محسوب مي گردند. اين شورا ها علاوه از وضع قوانين نويني كه انعكاس دهنده منافع كارگران، دهقانان و ساير توده هاي خلقها است، ارگان هاي قدرت اجرايي و قضايي تحت رهبري پرولتاريا درتمامي سطوح و در بخش هاي مختلف را انتخاب نموده و نظارت دايمي بر آنها اعمال مي كنند. شورا هاي كارگران، شوراهاي دهقانان  و شورا هاي سربازان از اهميت اساسي برخوردار بوده و موجوديت و فعاليت آنها اساس نظام شورايي را تشكيل مي دهد.
نمايندگان شورا ها در سطوح مختلف، براي دوره هاي معين انتخاب مي شوند. اما در صورتي كه توده ها بخواهند مي توانند نماينده منتخب شان را قبل از موعد معينه خلع نموده و نماينده جديدي انتخاب كنند.
سيستم قدرت در حاكميت توده يي مبتني بر سانتراليزم دموكراتيك است. اين سيستم اراده جمعي توده هاي انقلابي تحت رهبري پرولتاريا را بطور محكمي در خود متبلور مي سازد و كليت توان و قوت مبارزاتي توده ها عليه دشمنان انقلاب را در خود جمع مي نمايد.
چگونگي تشكيل و همچنان تركيب شورا هاي توده يي نظر به اوضاع مشخص هر دوره از مبارزه انقلابي مشخص و معين مي گردد. در دوره اي كه هنوز پايگاه هاي انقلابي توده يي در مراحل ابتدايي شكل گيري خود قرار دارند و هنوز مخفي و يا نيمه مخفي هستند، شورا هاي توده يي نيز شكل مخفي و نيمه مخفي خواهند داشت. ولي پس از آنكه اين پايگاه ها وضع تثبيت شده اي پيدا كردند، متناسب با اين وضع، حالت مخفي و نيمه مخفي شورا هاي توده يي نيز تغيير خواهد كرد. تركيب اين شورا ها در دوره مقاومت و مبارزه عليه اشغالگران و رژيم دست نشانده مبتني بر شركت نمايندگان توده هاي شامل در مقاومت ملي مردمي و انقلابي و  در دوره هاي جنگ داخلي مبتني بر شركت نمايندگان توده هاي رزمنده عليه ارتجاع حاكم خواهد بود. در دوره مقاومت عليه اشغالگران و رژيم دست نشانده، خاينين ملي و تسليم طلبان از شركت در اين شورا ها محروم خواهند بود، در حاليكه در دوره هاي جنگ داخلي، طبقات فيودال و بورژوا كمپرادور بطور كلي و همچنان عناصر ضد انقلابي در مجموع حق شركت در اين شورا هارا نخواهند داشت.

     د --  تامين حقوق و آزادي هاي دموكراتيك سياسي و مدني افراد.
اين حقوق، شامل حق آزادي عقيده و بيان، مطبوعات، اجتماعات، مسافرت، كار، انتخاب شغل، تحصيل، تشكيل احزاب سياسي، تشكيل اتحاديه هاي صنفي، مصئونيت مسكن، مكاتبه و مخابره بوده و مبناي آن مبارزات قاطع و سازش نا پذير عليه امپرياليزم، نيمه فيوداليزم و بورژوازي كمپرادور و همچنان مبارزه عليه شوونيزم جنسي و شوونيزم ملي است. قدرت انقلابي، عقايد مخالف را مورد سركوب قرار نمي دهد.البته فعاليت سازمان يافته براي ضربه زدن به قدرت انقلابي و يا سرنگوني كلي آن در جهت احياي نظم ارتجاعي تحمل نخواهد شد.

     ه --  تاُمين آزادي مليت هاي تحت ستم از سلطه شوونيزم طبقات حاكمه مليت پشتون،
الغاء وحدت اجباري و تحميلي فعلي مليت هاي مختلف كشور و تامين وحدت انقلابي و داوطلبانه ميان آنها، بر اساس قبول حق تعيين سرنوشت براي تمامي مليت ها و مبارزات پيگير و متحدانه عليه امپرياليزم و ارتجاع ¸ در شرايط كنوني عمدتاً عليه اشغالگران امپرياليست و رژيم دست نشانده.
وحدت مليت هاي مختلف افغانستان در داخل يك كشور بايد داوطلبانه باشد. چنين وحدتي تامين نخواهد شد مگر اينگه هر يك از مليت هاي كشور حق داشته باشد كه بر مبناي حق تعيين سرنوشت، در صورت عدم تمايل به حفظ اتحاد كشوري با ساير مليت ها، كشور جداگانه اي براي خود تشكيل دهد. اين مسئله نبايد با آن مطلب كه آيا جدايي به نفع اين يا آن مليت هست يانه ؟ اشتباه شده و يكي گرفته شود. به همين جهت از آنجاييكه در شرايط فعلي، جدايي به نفع هيچ يك از مليتها و به نفع انقلاب نيست، هدف انقلاب دموكراتيك نوين، عليرغم به رسميت شناختن حق مليت ها در تعيين سرنوشت شان تا حد جدايي، تاُمين وحدت انقلابي داوطلبانه آنها در داخل يك كشور است و نه بيرون رفتن شان ازين محدوده. البته در شرايط ديگري چنانچه بيرون رفتن مليت خاصي از محدوده وحدت كشوري به نفع انقلاب بوده و به منافع انقلابي همان مليت خدمت نمايد، نه تنها جلو گيري از چنين جدايي و مخالفت با آن نا درست و غير اصولي خواهد بود، بلكه تشويق و حمايت فعال از  آن نيز امر لازمي محسوب خواهد شد.
تقسيمات رسمي اداري كشور يكي از نشانه هاي اصلي اعمال ستم ملي بر مليت هاي غير پشتون بر پايه انكار موجوديت آنها به مثابه مليت هاي جداگانه است. از ميان برداشتن اين تقسيمات اداري و ايجاد ايالاتي كه مرز هاي آنها بر مبناي تركيب مليتي جمعيت در مناطق مختلف كشور تعيين شده باشد، ضرورت اجتناب ناپذير دارد. هر يك از ايالات كشور به مثابه محدوده مورد سكونت يك مليت مشخص بايد داراي شوراي نمايندگان خلق و حكومت مختص به خود بوده و به عنوان يك واحد ملي داراي حق حاكميت باشد. اين ايالات در امور داخلي شان خود مختاري هاي وسيع داشته و اجراي پاليسي هاي عمومي سياسي، اقتصادي و فرهنگي دموكراتيك نوين را طبق مقتضيات و شرايط ويژه شان پيش خواهند برد. حقوق سياسي، اقتصادي و فرهنگي اقليت هاي ملي ساكن در اين ايالات بايد محفوظ باشد.
در شرايط فعلي كه وحدت تمامي مليت هاي كشور در مقاومت عليه اشغالگران امپرياليست و خاينين ملي دست نشانده شان بي نهايت ضروري و حتمي است، مسئله مليت ها از حساسيت زيادي برخوردار است. قبول حق تعيين سرنوشت براي تمامي مليت ها مي تواند - و بايد - به مثابه يك محرك نيرومند و پر توان در خدمت تاُمين اين وحدت قرار گرفته و همچون سلاح موثري عليه اشغالگران و خاينين ملي به كار برده شود.

     و -- برقراري تساوي ميان زنان و مردان از لحاظ سياسي.
مسايل اصلي اي كه اجراي آنها مي تواند اين هدف را بر آورده سازد عبارت اند از :
١ -  برخورداري زنان از حقوق مساوي با مردان در فعاليت هاي سياسي. فراهم آوري زمينه هاي شركت فعال زنان در مقاومت ملي مردمي و انقلابي،  منجمله در فعاليت هاي جنگي، در شرايط فعلي از نقش عمده برخوردار است.
٢ - برخورداري زنان از حق راُي، حق انتخاب كردن و حق انتخاب شدن در انتخابات شورا هاي توده يي و تعيين مقامات اجرايي و قضايي دولت انقلابي.به طور يكسان با مردان.
٣  - اجبار يكسان براي زنان ومردان در داشتن سند تابعيت.
۴ - ترويج اَموزش نظامي در ميان زنان و تشويق آنها براي پيوشتن به دسته هاي نظامي.

       ز -- جدايي دين از دولت ، لغو دين رسمي، تاُمين آزادي اعتقا د به اديان و مذاهب گوناگون و تاُمين آزادي عدم اعتقاد به دين و مذهب .
استفاده از دين اسلام به مثابه حربه ايديولوژيك - سياسي در جهت توجيه حاكميت سياسي ارتجاعي فيودالي و فيودال - كمپرادوري در افغانستان، داراي تاريخ طولاني است. اسلام به عنوان يك ايديولوژي سياسي تاريخاً به نيروهاي فيودالي تعلق داشته است. در دوره هاي اخير نيرو هاي بورژوا كمپرادور، بورژوا ناسيوناليست و خرده بورژوايي  - البته به دنباله روي از نيرو هاي فيودالي و يا در اتحاد با آنها - نيز از آن استفاده مي نمايند. اسلامي بودن وجه مهمي از حاكميت دست نشانده كنوني را تشكيل مي دهد.
انقلاب دموكراتيك نوين حاكميت سياسي مذهب و جنبه مذهبي دولت را از ميان مي برد. دولت دموكراتيك نوين يك دولت غير مذهبي است كه از دين و مذهب جدا بوده و  هيچ ديني را به عنوان دين رسمي كشور به رسميت نمي شناسد.
در جامعه دموكراتيك نوين دين به امر خصوصي افراد مبدل مي گردد. از اين جهت افراد از آزادي اعتقاد به هر دين و مذهبي و همچنان از آزادي عدم اعتقاد به دين و مذهب برخوردار مي گردند.
انقلاب دموكراتيك نوين امتيازات سياسي و اجتماعي ويژه روحانيون و امتيازات نژادي - مذهبي ويژه سادات را از ميان مي برد و نمايشات دسته جمعي خرافاتي را كه با عقايد خالص مذهبي ربطي ندارند و در واقع نمايشات سياسي و اجتماعي اند، منسوخ اعلام مي نمايد و تمامي ادارات مذهبي دولتي را بر مي چيند.

ح -- ايجاد يك سيستم اداري خدمتگزار مردم و منزه از فساد و كاغذ بازي.
كاغذ بازي، اختلاس، رشوه ستاني، واسطه بازي و اقربا پروري، امراض عمومي موجود در تمامي ادارات دولتي كنوني است. روشن است كه اين ادارات هرگز نمي توانند از امراض متذكره پاك و منزه باشند، زيرا كه آنها دراساس بر پايه خدمت به توده ها بنا نشده اند، بلكه به عنوان وسيله اي براي اعمال حاكميت نيمه فيوداليزم و بورژوازي كمپرادور و دستگاهي براي خدمتگزاري به امپرياليزم  به ميان آمده اند. بناءً حتمي و لازمي است كه ادارات دولتي كنوني توسط انقلاب از بيخ و بن كنده شوند تا بتوان به جاي آنها يك سيستم اداري خدمتگزار مردم و منزه از فساد و كاغذ بازي به وجود آورد. در چنين سيستمي نه تنها كنترل دقيق اداري از بالا، بلكه نظارت و تفتيش توسط شو.را هاي نمايندگان توده ها نيز وجود دارد و شورا ها نهاد هاي ويژه اي براي اجراي اين مسئوليت ايجاد مي نمايند.

     ط --  مساعد ساختن شرايط سياسي مناسب براي عودت آبرومندانه آَوارگان به كشور.
اين صرفاً تحقق اهداف سياسي انقلاب دموكراتيك نوين، در شرايط فعلي به طور عمده طرد و اخراج قواي اشغالگر امپرياليستي از كشور و سرنگوني رژيم دست نشانده، است كه شرايط مساعد سياسي براي عودت آبرومندانه آوارگان به كشور را بطور اساسي به وجود مي آورد، هر چند كه ممكن است تشديد تصادمات نظامي در جريان جنگ مقاومت ملي و پروسه جنگ خلق بطور كلي، باعث آوارگي عده اي از توده ها گردد. عليرغم اين مطالب ضروري است كه از يك جانب با برنامه ارتجاعي و امپرياليستي عودت آوارگان به نحو جدي مبارزه شود و از جانب ديگر اجراي پاليسي هاي انقلابي معين و مشخص در مواقع لازمه رويدست گرفته شود.

     ي --  انقلاب دموكراتيك نوين افغانستان بخشي از انقلاب جهاني است.
افغانستان انقلابي بايد به مثابه پايگاهي براي انقلاب جهاني تلقي گردد كه فعالانه در خدمت مبارزات پرولتاريا و خلق هاي تحت ستم جهان قرار داشته و در اين راه از هيچگونه فداكاري دريغ ننمايد. بر پايي، پيشروي، موفقيت سرتاسري و تكامل انقلاب دموكراتيك نوين افعانستان، منجمله در شكل مقاومت ملي مردمي و انقلابي كنوني آن، از يك جانب به رشد و اعتلاي انقلاب جهاني خدمت مي نمايد و از جانب ديگر خود در گرو رشذ و اعتلاي آن قرار دارد.

     ك --  اتخاذ سياست خارجي مستقلانه انقلابي براي قطع كامل سلطه امپرياليزم بر كشور و جلو گيري از بر قراري مجدد آن.
طرد و اخراج قوت هاي اشغالگر امپرياليستي از كشور و سرنگوني رژيم دست نشانده، گام عمده در راستاي قطع سلطه امپرياليزم بر كشور محسوب مي گردد. براي قطع كامل اين سلطه و جلوگيري از برقراري مجدد آن لازم است كه قدرت انقلابي، سياست خارجي مستقلانه انقلابي ضد ارتجاعي و ضد امپرياليستي را اتخاذ نموده و قاطعانه تعقيب نمايد.  اجزاي مهم اين سياست خارجي عبارت اند از :
١ -  الغاي تمامي قرارداد هاي خاينانه اي كه توسط دولت هاي ارتجاعي افغانستان با قدرت هاي امپرياليستي و دول ارتجاعي منطقه منعقد شده و منافع خلق ها و حاكميت ملي مارا پامال مي نمايد.
٢ - خاتمه دادن قطعي به نفوذ و سلطه مستشاران نظامي قدرت هاي امپرياليستي و دول ارتجاعي منطقه بر نيرو هاي نظامي كشور و مسدود كردن كامل راه هاي برگشت مجدد آنان. اين خواسته در اساس از طريق نابودي نيرو هاي نظامي ارتجاعي و ساختمان نيروي نظامي انقلابي حاصل مي گردد.
٣ - تنظيم روابط خارجي حسنه و همكاري هاي نزديك با ساير كشور ها، بر اساس مبارزات مشترك ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي  به ويژه در مسايل مهم ذيل :
الف : مبارزه عليه استعمار كهن و نوين.
ب :  مبارزه عليه جنگ افروزي ها، توسعه جويي ها، مداخلات، تجاوزات، تهديدات و توطئه هاي امپرياليستي و ارتجاعي.
ج :  مبارزه عليه نژاد پرستي، صهيونيزم، پان اسلاميزم و ساير اشكال فاشيزم نژادي و مذهبي.

  اهداف اقتصادي

       پايه هاي اساسي اقتصاد دموكراسي نوين عبارت اند از :
١ -  انقلاب ارضي به منظور ريشه كن كردن مناسبات فرتوت نيمه فيودالي و ايجاد اقتصاد دهقاني آزاد. 
٢ -  مصادره تمام سرمايه هاي امپرياليستي و سرمايه هاي كمپرادور در كشور به منظور ايجاد سكتورعامه راستين ( سكتور دولتي دموكراتيك نوين ).
براي ايجاد و تقويت اين پايه هاي اساسي اقتصادي، اجرا و پيشبرد اقدامات  ذيل در عرصه هاي مختلف اقتصادي رويدست گرفته مي شود :

     الف  -  بخش زراعت :
زراعت شالوده اقتصاد دموكراسي نوين را تشكيل مي دهد. خواست اساسي انقلاب دموكراتيك نوين در اين بخش عبارت است از ريشه كن كردن  استثمار  فيودالي و مناسبات فرتوت نيمه فيودالي و ايجاد اقتصاد دهقاني آزاد از مظالم استثمارگرانه فيودالي و تكامل پيگير زراعت به مثابه پايه اقتصاد ملي كشور. بدين منظور، انقلاب اجراي مسايل مهم ذيل را در دستور كار خود قرار مي دهد :
١ -  مصادره زمين هاي  ملاكين و توزيع آنها در ميان دهقانان بي زمين و كم زمين، طبق اصل « زمين از اَن كشتكار ».
زمين هاي توزيع شده بايد بصورت سرانه به زنان و مردان دهقان تعلق گرفته و سند مالكيت براي شان داده شود.
اين دهقانان بايد به صورت داوطلبانه و بر اساس مالكيت شخصي دهقانان بر زمين، تيم هاي دسته جمعي كار، تعاوني ها و كئوپراتيو هاي زراعتي را به وجود آورده و از كمك هاي دولتي بهره مند شوند.
بايد توجه داشت كه اصل « زمين از آن كشتكار » نبايد به صورت يك اصل اكونوميستي فهميده شود، زيرا كه تطبيق اين اصل بدون مبارزات مسلحانه دهقانان عليه نيمه فيوداليزم، بدون رهبري دليرانه اين مبارزات توسط حزب كمونيست، بدون ساختن نيروي نظامي انقلابي و ايجاد پايگاه هاي انقلابي و در يك كلام بدون سرنگوني حاكميت سياسي امپرياليزم و ارتجاع و بر قراري حاكميت سياسي انقلابي ممكن و ميسر نمي گردد. اين به خاطري است كه در كشور ما طبقه زميندار فيودال پايگاه اجتماعي استثمار امپرياليستي و سرمايه كمپرادور است، در حاليكه دهقانان نيروي عمده انقلاب اند. ازين سبب بايد دهقانان بي زمين و كم زمين از لحاظ آگاهي سياسي به خوبي رشد نمايند و به روشني دريابند كه مبارزه براي گرفتن زمين بدون پيشبرد مبارزه فعال و جدي براي كسب قدرت سياسي بجايي نخواهد رسيد.
از آنجاييكه در شرايط فعلي تضاد ملي ميان خلق ها و مليت هاي كشور از يكطرف و امپرياليست هاي اشغالگر امريكايي و متحدين شان و رژيم دست نشانده آنان از طرف ديگر تضاد عمده جامعه را تشكيل مي دهد، مصادره زمين هاي ملاكين و توزيع آنها در ميان دهقانان بي زمين و كم زمين، عليرغم اهميت بنيادي آن براي كل پروسه انقلاب دموكراتيك نوين ¸ تابع خواست ها و منافع مقاومت ملي مردمي و انقلابي مي گردد. ازين جهت در شرايط كنوني زمين هاي  آن مالكان ارضي اي كه در صف مقاومت عليه اشغالگران امپرياليست و خاينين ملي مي ايستند، مورد مصادره قرار نمي گيرد. در چنين مواردي، اصلاحات دموكراتيكي از قبيل تقليل بهره مالكانه ، تقليل نرخ سود و غيره به عمل مي آيد. اما زمين هاي آن مالكان ارضي اي كه در صف اشغالگران امپرياليست و رژيم دست نشانده مي ايستند، قاطعانه مصادره شده و ميان دهقانان بي زمين و كم زمين توزيع مي گردد.
٢ - دهقانان متوسط الحال مورد حمايت قرار گرفته و به پيوستن به تعاوني ها و كئوپراتيو ها تشويق مي گردند.
٣ ­ - انقلاب دموكراتيك نوين به اقتصاد دهقانان مرفه پايان نمي بخشد، اما مالكيت  بر زمين را مورد تحديد قرار مي دهد. انقلاب از دهقانان مرفه در مقابل فيودال ها پشتيباني به عمل مي آورد، اما آنان را در جهت رشد اقتصاد شان مورد حمايت قرار نمي دهد. 
۴ - اعمار بند ها، نهر ها و كاريز هاي جديد و آباد سازي اراضي باير به منظور تهيه آب و زمين براي دهاقين مليت هاي كم زمين، كوچي ها و دهقاناني كه نتوانند از زمين هاي مصادره يي بهره مند شوند.
كار اعمار بند ها، نهر ها، كاريز ها و آباد سازي اراضي باير نه بر اساس سرمايه گزاري هاي بزرگ و ايجاد پروژه هاي عظيم، بلكه بايد بر اساس بسيج نيروي كار توده يي و ايجاد پروژه هاي كوچك و متوسط پيش برده شود.
تشويق كوچي ها به زندگي ده نشيني و اسكان بايد از پايه مادي برخوردار باشد. توزيع زمين به آنها و كمك به ايشان جهت خو گرفتن به زندگي و كار در يك محل، يگانه راه مطمئن پايان دادن به فلاكت و بدبختي اجتماعي آنان است.
٥ - اتكاء به منابع داخلي و حركت پا به پا با رشد صنايع داخلي در اجراي پاليسي ماشيني كردن و
عصري ساختن زراعت.
وسايل و مواد قابل استفاده در زراعت افغانستان فوق العاده عقبمانده و داراي بهره دهي و وسعت استفاده ناچيز است. ماشيني كردن و عصري ساختن زراعت كشور يك ضرورت بسيار جدي به شمار مي رود. اما اين كاري است كه نبايد با اتكاء به وسايل ماشيني و مواد عصري وارداتي پيش برده شود، زيرا كه اينگونه حركت باعث ماشيني كردن و عصري ساختن حقيقي زراعت افغانستان نمي شود، بلكه يك توليد زراعتي وابسته به وجود مي آورد و كل اقتصاد كشور را به طرف وابستگي بيشتر و نه به طرف استقلال و خود كفايي سوق مي دهد.
۶ - بهبود مالداري و سازماندهي سالم آن از طريق استفاده علمي و معقول از چراگاه ها و توجه به حفاظت و توسعه آنها، اصلاح نسل حيوانات، انكشاف وترنري و ايجاد تعاوني هاي مالداران.
مالداري سه نقش اقتصادي مهم بر عهده دارد :
الف - حيوانات قلبه يي و باركش و كود حيواني فراهم مي سازد كه در حال حاضر توليد زراعتي افغانستان به آنها وابستگي اساسي دارد.
ب - بخش مهمي از مواد غذايي مورد ضرورت جامعه را توليد مي نمايد.
ج - براي رشته هاي مهمي از صنايع دستي و بعضي از شاخه هاي صنعتي ديگر كشور مواد خام تهيه مي نمايد.
تا زمان ماشيني كردن و عصري ساختن وسيع زراعت افغانستان راه درازي در پيش است. از اين رو در شرايط فعلي رشد و انكشاف مالداري مستقيما به رشد و انكشاف زراعت خدمت مي نمايد.
دسترسي به خود كفايي غذايي و ارتقاي سطح زندگي مردم از لحاظ خوراك، مستلزم رشد و انكشاف روز افزون توليد مواد غذايي حيواني - در پهلوي رشد و انكشاف توليد مواد غذايي نباتي - مي باشد.
توسعه و انكشاف قالين بافي، گليم بافي، دباغي يا چرمگري، ابريشم بافي، صنايع پشمينه بافي و رشته هاي معيني از صنايع مواد غذايي، مستقيماً مستلزم رشد و انكشاف مالداري بخاطر تهيه مواد خام براي اين رشته هاي صنعتي است.
۷ - بازسازي، حفاظت و توسعه جنگلات و بهره برداري علمي از آن.
جنگلات افغانستان كه در طول سال هاي جنگ تجاوزكارانه و اشغالگرانه سوسيال امپرياليستي، جنگ هاي ارتجاعي داخلي و جنگ تجاوزكارانه و اشغالگرانه امپرياليستي جاري و همچنان به علت استفاده غير علمي دوامدار از آن، صدمات زيادي ديده است، فعلاً وسعت چنداني ندارد. اما شرايط طبيعي و اقليمي افغانستان براي توسعه آن بسيار مساعد است. توسعه جنگلات از طريق افزايش توليد مواد خام براي صنايع ساختماني، نجاري، كاعذ سازي، گوگرد سازي، افزايش توليد مواد سوختي و افزايش توليد مغزيات جنگلي، نفش مهمي در بهبودسطح زندگي توده ها و در مجموع تقويت اقتصاد جامعه بازي مي نمايد.

     ب : بخش صنايع و معادن :
صنايع و معادن فاكتور رهبري كننده اقتصاد دموكراسي نوين است. اقدامات مهمي كه در اين بخش رويدست گرفته ميشوند عبارت اند از :
١ - ايجاد صنايع وسايل توليدي با تكيه اساسي به بسيج و بهره برداري از منابع سرشار انساني و طبيعي كشور، از طريق براه انداختن پروژه هاي كوچك و متوسط و سعي در توسعه بعدي آنها.
ايجاد صنايع وسايل توليدي از طريق ساختمان پروژه هاي بزرگ باعث مي گرددكه روي كمك هاي خارجي تكيه اساسي صورت بگيرد. روشن است كه چنين وضعيتي علاوه از اينكه پايه هاي اساسي صنعتي شدن كشور را فراهم نمي سازد، نتيجه اي جز تعميق وابستگي اقتصادي كشور به نظم اقتصادي جهاني امپرياليستي نخواهد داشت. جاذبه فريبنده پروژه هاي بزرگ صنايع توليدي را كه زنجير وابستگي اقتصادي به امپرياليست ها را با خود همراه دارد، در كوتاه مدت بايد  به دور انداخت. البته در دراز مدت پس از رشد و انكشاف مطلوب اقتصادي كشور، مي توان - و بايد - برنامه ايجاد پروژه هاي بزرگ در اين عرصه را رويدست گرفت.
ايجاد صنايع توليدي از طريق براه انداختن پروژه هاي كوچك و متوسط كه مي تواند با تكيه اساسي به بسيج و بهره برداري از منابع سرشار انساني و طبيعي كشور ممكن باشد، از اين مزيت عالي و فوق العاده برخوردار است كه براي صنعتي شدن كشور پايه هاي اساسي بسيار محكمي به وجود مي آورد. البته ممكن است بهره وري چنين شيوه اي بخصوص در اوايل كار چندان عالي نباشد، اما اين نقيصه اي است كه مي توان آنرا با سعي و تلاش انقلابي و بر انگيختن ابتكارات توده هاي كارگر و ماهرين داخلي به تدريج رفع كرده و به سوي توسعه بعدي اين رشته كليدي صنعتي گام برداشت  

       ٢ - توجه اساسي به توليد وسايل و مواد مورد ضرورت بخش زراعت.

     چون زراعت اساس اقتصاد كشور را تشكيل مي دهد، هرگونه پيشرفت و ترقي اقتصادي افغانستان در اساس به رشد و توسعه توليدات زراعتي مربوط است. لذا توليدات صنعتي كشور بايد در اساس در خدمت رشد و انكشاف بخش زراعت و در خدمت ماشيني كردن و عصري ساختن آن قرار داشته باشد.

     ٣ -  توسعه بهره برداري از معادن با توجه اساسي به رفع نيازمندي هاي داخلي كشور و با تكيه بر بسيج امكانات خودي.

     افغانستان داراي ذخاير معدني سرشار و متنوع است كه اكثرا تا حال غير قابل استفاده باقي مانده است. آن مقدار كمي از اين ذخاير كه تا حال مورد بهره برداري قرار گرفته است، عمدتاً توسط سوسيال امپرياليست ها در گذشته به غارت برده مي شد.
توسعه بهره برداري از معادن نقش بسيار با اهميتي در رشد سالم اقتصاد ملي بازي مي نمايد، به شرط آنكه اين كار اولاً با تكيه بر بسيج امكانات خودي و نه امكانات خارجي صورت بگيرد و ثانياً توليدات آن در اساس نه راه تجارت به بازار هاي بين المللي تحت كنترل امپرياليست ها، بلكه راه رفع نيازمندي هاي صنعتي و غير صنعتي داخلي را در پيش گيرد.
۴ -  ايجاد و توسعه صنايع نظامي :
مردمان كشور ما امكانات بسيار محدودي براي ايجاد و توسعه صنايع نظامي در اختيار دارتد. اما از آنجاييكه رفع وابستگي نظامي به امپرياليست ها و دول مرتجع منطقه يكي از شروط اصلي تامين آزادي ملي و استقلال حقيقي مردمان و كشور ما است، بايد همين امكانات محدود را نيز با تمام قوا به كار گرفت و با سعي و تلاش جدي و پيگير در راه انكشاف و توسعه آن كوشيد.
٥ ­- رهنمايي سرمايه هاي خصوصي ملي  در مجاري صنعتي.
سرمايه هاي خصوصي ملي بيشتر به طرف تجارت گرايش داشته اند تا به طرف صنايع. اين گرايش زيانبار اقتصادي بايد از طريق رهنمايي سرمايه هاي خصوصي ملي به مجاري صنعتي مورد تحديد قرار بگيرد. سرمايه هاي خصوصي مي توانند به صورت مستقل - البته تحت رهنمايي و نظارت دولت - و يا در موُسسات مختلط با دولت در توسعه و تنوع صنايع سبك و استهلاكي نقش بازي نموده و به پيشرفت صنعتي كشور خدمت نمايند.
۶ -  پشتيباني از صنايع دستي و پيشه وري از طريق ايجاد تعاوني هاي صنعت كاران دستي و پيشه وران و فراهم آوري مساعدت هاي مالي و تخنيكي و تجارتي به آنها.
صنايع دستي و پيشه وري به خصوص در دوران جنگ خلق، منجمله در دوران جنگ مقاومت عليه اشغالگران امپرياليست و رژيم دست نشانده، از اهميت ويژه اي برخوردار مي باشد، زيرا كه در پهلوي امور زراعتي يك راه اصلي و كم خطر تقويت اقتصاد مناطق پايگاهي انقلابي محسوب مي گردد.
صنايع دستي و پيشه وري با زراعت و مالداري رابطه تنگاتنگ و متقابل داشته و بخش مهمي از اقتصاديات روستايي كشور را تشكيل مي دهد. همچنان اين رشته از صنايع در شهر ها نيز از اهميت برخوردار است و در آمد عده اي از مردم و مقدار زيادي از وسايل مورد ضرورت اهالي را فراهم مي نمايد.

     ج : بخش تجارت و ماليه :
١ -  تنظيم تجارت خارجي در جهت پيشرفت و ترقي سالم اقتصاد كشور بر مبناي سياست هاي اقتصادي دموكراتيك نوين و ملي ساختن كامل آن.
تجارت خارجي مجراي نفوذ و سلطه اقتصادي كلونياليستي و نيو كلونياليستي قدرت هاي امپرياليستي بر كشور است و حتي زمينه هاي نفوذ اقتصادي كشور هاي پاكستان، ايران و تا حدودي هندوستان را بر افغانستان مساعد ساخته است. در افغانستان انقلابي نقش تجارت خارجي بايد از ريشه تغيير يابد و به مجرايي در جهت پيشرفت و ترقي سالم اقتصاد كشور مبدل گردد. از اين جهت لازم است كه تجارت خارجي كاملاً بر پايه سياست هاي اقتصادي دموكراتيك نوين تنظيم گردد كه يكي از ملزمات چنين سازماندهي اي، ملي ساختن كامل آن مي باشد.
٢ -  تنظيم تجارت داخلي و نظارت بر آن به نفع پيشرفت و ترقي اقتصاد دموكراتيك نوين.
در حال حاضر تجارت داخلي كشور به مقدار زيادي به پرچون فروشي تجارت خارجي و خدمتگزار آن مبدل گرديده است و نقشي را كه از اين جهت بر عهده دارد عبارت است از انتقال وابستگي اقتصادي به دور ترين نقاط كشور. عليرغم اينكه اين نقش با ايجاد تغيير ريشه يي در تجارت خارجي ديگرگون خواهد شد، اما در هر حال لازم است كه تجارت داخلي عمدتاً به عرصه داد و ستد توليدات داخلي مبدل گردد. تحقق اين هدف از يكجانب از طريق تنظيم تجارت داخلي و نظارت بر آن و از جانب ديگر از طريق رشد و افزايش عمومي توليدات داخلي يعني ترقي و پيشرفت مجموع اقتصاد جامعه ممكن مي گردد.
٣ -  تطبيق اصل ماليه مترقي و مستقيم به صورت يكسان و منسجم.
سيستم مالياتي افغانستان يك سيستم نامنسجم و نا متوازن است و بار آن در اساس بر شانه هاي زحمتكشان و اقشار مياني جامعه سنگيني مي نمايد. براي اينكه ماليات به منبع مطمئني براي در آمد دولت و به مجرايي در جهت تعديل ثروت در جامعه بدل گردد، سيستم مالياتي بايد شكل منسجم و متوارني به خود گرفته و به صورت ماليه مترقي و مستقيم تطبيق گردد.

     د : عموميات :
١ -  مصادره تمام سرمايه هاي امپرياليستي و موُسسات خارجي.
قسمت اصلي اين  سرمايه ها در بخش سرمايه گزاري بروكراتيك ( سكتور دولتي ) به كار برده شده بود كه قسمت اعظم آن به صورت قرضه هاي با بهره، سالها ثروت ملي ما را به يغما برده است. علاوتاً بخش ديگر اين سرمايه ها در موُسسات تجارتي و فابريكات غير دولتي و يا در بنگاه هاي خصوصي و دولتي به صورت مختلط سرمايه گزاري شده بود. قسمت اعظم اين سرمايه گزاري ها در جريان جنگ هاي تحميلي يك ربع قرن گذشته از ميان رفته اند و غير قابل پرداخت اند. دولت دموكراتيك نوين بخاطر تاُمين استقلال اقتصادي افغانستان نه تنها سرمايه هاي امپرياليستي باقي مانده از گذشته و سرمايه هاي امپرياليستي تازه وارد شده را مصادره مي نمايد، بلكه راه هر گونه سرمايه گزاري هاي امپرياليستي در كشور را نيز مسدود خواهد ساخت..
٢ -  تبديل سكتور دولتي كنوني - كه يكي از اهرم هاي نفوذ و سلطه اقتصادي امپرياليزم بر كشور است - به سكتور دولتي دموكراتيك نوين ( سكتور راستين عامه ).
اقتصاد دولتي در جمهوري دموكراتيك نوين داراي مضمون و خصلت سوسياليستي بوده و نيروي رهبري كننده كل افتصاد كشور را تشكيل مي دهد.
٣ -  ملي ساختن تمام موُسسات خصوصي اي كه دامنه فعاليت آنها از محدوده ظرفيت اداره خصوصي بيرون باشد.
دولت دموكراتيك نوين به سرمايه داران خصوصي ملي اجازه فعاليت اقتصادي مي دهد. اما از يكجانب آنها را رهبري نموده و تحت نظارت قرار مي دهد و از جانب ديگر به آنها اجازه نمي دهد كه وسايل زندگي خلق ها را تحت كنترل شان در آورند. بدين سبب سرمايه هاي خصوصي مورد تحديد قرار گرفته و به آنها اجازه رشد نا محدود داده نمي شود.
۴ - گسترش و تعميق پلانگزاري دولتي بخاطر تاُمين رشد و شگوفايي اقتصاد ملي در جهت رهايي از وابستگي به امپرياليزم.
پلانگزاري دولتي در جمهوري دموكراتيك نوين مجراي اصلي رفع اعوجاج اقتصادي كلونياليستي و نيو كلونياليستي و تنظيم كننده متوازن رشد اقتصادي  جامعه بوده و جهتگيري سوسياليستي انكشاف آن را تقويت مي نمايد.
٥ - پيشبرد ساختمان اقتصادي هر يك از ايالات كشور در داخل چوكات سياست هاي اقتصادي عمومي دموكراتيك نوين در سراسر كشور به شمول حق تقدم در استفاده از منابع طبيعي محدوده مليتي به قسمي كه حق تعيين سرنوشت مليت ها به دست خود شان بتواند از پايه مادي - اقتصادي برخوردار باشد.
۶ - مساعد ساختن زير بناي مادي تاُمين تساوي حقوق ميان زنان و مردان.
غرض تحقق اين هدف اقدامات حد اقل ذيل مي تواند رويدست گرفته شود.
الف - توزيع زمين براي زنان و مردان دهقان به طور يكسان و اعطاي سند ملكيت بنام خود شان.
ب - پرداخت مزد مساوي در برابر كار مساوي به مردان و زنان به طور يكسان.
ج - فراهم ساختن زمينه هاي مساعد براي فعاليت هاي اقتصادي زنان در بيرون از خانه و مهيا ساختن خدمات مورد  ضرورت آن.
د - اعطاي كمك هاي ويژه به زنان صنعتكار و تشويق آنها به تشكيل تعاوني هاي خاص خود شان.
ه - لغو قانون مذهبي تقسيم غير عادلانه اموال موروثي ميان زنان و مردان و تاُمين حقوق مساويانه ميان آَنها.
۷ - مساعد ساختن زمينه هاي اقتصادي ويژه غرض عودت آبرومندانه آوارگان به كشور.
تحقق اهداف اقتصادي انقلاب دموكراتيك نوين در اساس زمينه هاي اقتصادي لازم غرض عودت آبرومندانه آوارگان به ميهن را مساعد مي سازد. ولي علاوه برين، اقدامات اقتصادي ويژه نيز بايد در اين مورد مد نظر قرار داده شو د.
٨ - تخصيص كمك هاي ويژه براي معيوبين جنگ آزاديبخش و خانواده هاي شهدا.
٩ - لغو امتيازات اقتصادي اماكن مذهبي، روحانيون و سادات و جلو گيري از انتقال وجوهات ديني به خارج ازكشور. اموال منقول و غير منقول وقفي توسط دولت دموكراتيك نوين مصادره شده و در اختيار مستحقين قرار داده مي شود و يا به صورت اموال دولتي در مي آيد.                
١٠  - سپردن اداره كارخانجات بزرگ و معادن، بمثابه بخشي ازسكتوردولتي به شو.را هاي كارگري¸                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                          نظارت  شورا هاي كارگري بر فعاليت هاي سرمايه داران متوسط و كوچكي كه هنوز فعاليت خصوصي دارند، تدوين قانون كار جديد توسط دولت با مشوره شوراهاي كارگري، بهبود شرايط كار به شمول تعيين هشت ساعت كار در روز، بهبود وضعيت اقتصادي كارگران به شمول تعيين حد اقل مزد ماهانه مناسب كه پاسخگوي يك زندگي متوسط الحال باشد، ممنوعيت كار اطفال و اعطاي امتيازات ويژه به زنان كارگر، حد اقل  اقدامات انقلاب دموكراتيك نوين در عرصه اقتصادي براي كارگران است. اين اقدامات نه تنها رهبري طبقه كارگر برجامعه را تقويت كرده و اتحاد و همبستگي ميان كارگران را عمق و گسترش مي دهد و در نتيجه بر توان مبارزاتي آنها مي افزايد، بلكه در پرتو بسيج وسيع كارگران در مبارزات سياسي، امكان توجه بيشتر به افزايش توليد، بهبود شرايط كار و افزايش سطح زندگي توده ها نيز به وجود مي آيد.

 اهداف فرهنگي

      الف ــ   فرهنگ دموكراتيك نوين، فرهنگ توده يي است و بايد در خدمت كارگران و دهفانان فقير و تهيدست و ساير اقشار انقلابي باشد كه بيش از نود فيصد نفوس كشور را تشكيل مي دهند.
فرهنگ انقلابي براي توده هاي انقلابي سلاح نيرومند انقلاب است. فرهنگ انقلابي قبل ار آنكه شيپور انقلاب نواخته شود، انقلاب را از لحاظ ايديولوژيك تدارك مي بيند و در جريان انقلاب بخش ضروري و مهم جبهه عمومي انقلاب است. كاركنان فرهنگي انقلاب در حقيقت رهبران درجات مختلف اين جبهه فرهنگي مي باشند. « بدون تيوري انقلابي هيچ جنبش انقلابي نمي تواند وجود داشته باشد.». اين مي رساند كه جنبش فرهنگي انقلابي تا چه پيمانه اي براي انقلاب حايز اهميت مي باشد.
ب ــ  زدودن بينش هاي خرافي و فقر علمي و آراسته شدن توده هاي مردم به زيور علم و دانش.
فرهنگ ارتجاعي موجود در جامعه ما بر پايه هاي جهل و بينش هاي خرافي و عدم آگاهي از علم و دانش استوار است. به عنوان يك واقعيت  بايد پذيرفت كه توده هاي مردمان ما - اين پايه هاي اساسي انقلاب كشور -  به خرافات مذهبي و سموم بينش هاي ضد علمي آغشته هستند. رفع اين حالت خفتبار مستلزم پيشبرد مبارزات دليرانه ، جسورانه و در عين حال پيگيرانه فرهنگي و فكري است. دليرانه و جسورانه بدين خاطر كه در جريان اين مبارزه خواهي نخواهي با حساسيت هايي از سوي توده ها مواجهه صورت خواهد گرفت، و پيگيرانه بدين خاطر كه اين مبارزه سخت و طولاني است و چسپيدن توده ها به خرافات و بيبنش هاي ضد علمي نبايد به سرخوردگي در اين مبارزه منجر گردد.
ج ــ  رشد و تقويت آگاهي ملي انقلابي تمامي مليت هاي كشور عليه شوونيزم ملي و ستم ملي.
مبارزه بخاطر كسب آزادي ملي و دفاع از آن، مستلزم رشد و تقويت آَگاهي ملي انقلابي تمامي مليت هاي كشور است. در شرايط جامعه چند مليتي افغانستان اين آگاهي ملي انقلابي صرفا نمي تواند آگاهي اي عليه امپرياليزم باشد، بلكه در عين حال و در تابعيت از آن بايد ضديت با شوونيزم ملي و ستم ملي را نيز احتوا  نمايد. به اين صورت رشد و تقويت آگاهي ملي انقلابي پشتون ها مستلزم ضديت و مبارزه آنها عليه شوونيزم ملي خود شان است، در حاليكه رشد و تقويت آگاهي ملي انقلابي مليت هاي غير پشتون با پيشبرد مبارزات شان عليه ستم ملي به تبعيت از مبارزه ملي عليه امپرياليزم حاصل مي گردد.
د ــ از ميان بردن امراض مهلك بيسوادي و فقر فرهنگي.
فيصدي بيسوادي در ميان مردمان ما در حد بسيار بالايي قرار دارد. اين حالت تاُسف بار در طول دوران اشغال كشور توسط سوسيال امپرياليست ها و حاكميت مزدوران شان، در اثر پاليسي هاي تباه كن آَنها از يكجانب و عملكرد هاي شديداً ارتجاعي نيرو هاي فيودالي - مذهبي وابسته به امپرياليست هاي غربي از جانب ديگر، بيشتر از پيش تقويت گرديد. در دوره تقريباً ده ساله جنگ هاي ارتجاعي داخلي اين وضعيت منفي باز هم تقويت و گسترش يافت. امپرياليست هاي اشغالگر امريكايي و متحدين شان و خاينين ملي دست نشانده شان ادعا دارند كه به اين وضعيت پايان خواهند داد، اما تجربه اشغالگري و حاكميت  آنها تا كنون نشان داده است كه درين عرصه نيز - همانند تمامي عرصه هاي ديگر - كار اساسي اي نه مي خواهند و نه مي توانند انجام دهند.  جهالت و فقر فرهنگي ناشي از اين وضعيت نكبت بار كه دامنگير مردمان ما است، نشانه فضاحت باري از سلطه فرهنگ امپرياليستي - ارتجاعي بالاي خلق هاي تحت ستم به شمار مي رود. 
براي از ميان بردن اين حالت اسفبار اجراي اقدامات ذيل ضروري است :
١ ــ اجباري ساختن تحصيلات متوسطه در سراسر كشور.
٢ ــ مسلكي كردن تحصيلات ثانوي و دانشگاهي و در آميختن آن با پروسه توليد.
٣ ــ مهيا ساختن زمينه تحصيلات عالي و تخصصي براي فرزندان زحمتكشان به خرچ دولت.
۴ ــ ايجاد شرايط مساعد ادامه تحصيل بعد از وقت رسمي براي كساني كه بنا بر عللي نتوانسته اند تحصيلات شان را تكميل نمايند.
٥ ــ ايجاد كورس هاي سواد آموزي در سطح وسيع براي كلان سالان.
مبارزه عليه بيسوادي بايد بر بنياد هاي اضطراري و با بسيج تمامي امكانات بصورت يك كارزار وسيع و پردامنه پيش برده شود.
۶ - تامين استقلال فرهنگي براي تمامي مليت هاي  كشور در جهت احياٌ و شگوفايي فرهنگ هاي اصيل ملي آنها و تكامل هماهنگ شان.
سركوبي فرهنگي مليت هاي تحت ستم در راستاي نفي موجوديت و هويت ملي آنها بخش مهمي از كاركرد شوونيزم طبقات حاكمه مليت پشتون است كه صدمات شديدي به رشد و تكامل  مليت هاي تحت ستم و در نتيجه رشد و تكامل جامعه افغانستان در مجموع وارد آورده است.
رشد و تكامل انقلابي فرهنگ هاي تمامي مليت هاي كشور مستلزم از ميان برداشتن ستم فرهنگي و تاُمين استقلال فرهنگي براي تمامي مليت ها است. در اين مورد دو مسئله از اهميت درجه اول برخوردار مي باشد :
يك ــ رسميت زبان ملي تمامي مليت هاي كشور در ادارات دولتي، موُسسات آموزشي و رسانه هاي گروهي ايالات مربوطه شان.
دو ــ  فراهم ساختن زمينه استفاده عادلانه تمامي ايالات كشور از امكانات آموزشي و پرورشي سرتاسري.
     و ــ رفع تبعيض و برقراري تساوي در زمينه هاي تحصيلي و آموزشي و پرورشي ميان زنان و مردان محروميت كتله هاي وسيع زنان از حق انساني تحصيل و فراگيري علم و دانش يكي از علايم خفت بار سلطه فرهنگ ارتجاعي مرد سالارانه بر مردمان ما است كه به نوبه خود به مثابه يك عامل مهم عقبماندگي كل جامعه عمل مي نمايد. لذا رفع تبعيض و بر قراري تساوي در تحصيلات ميان زنان و مردان از ضرورت جدي و با اهميتي بر خوردار است. بايد با تلاش پيگير تمامي موانعي را كه باعث عدم تحقق اين ماُمول شريفانه انقلابي است از ميان برداشت.

     ز - زدودن نا اَگاهي و جهل سياسي و رشد و تقويت آگاهي سياسي انقلابي توده هاي مردم.
نا آگاهي و جهل سياسي در ميان توده هاي مردم وسيع است. به همين جهت است كه آَنها  توسط نيروهاي سياسي ارتجاعي و وابسته به امپرياليزم جهاني مورد تحميق قرار مي گيرند و در جهت تامين منافع آنها به خدمت گرفته مي شوند. از ميان بردن اين حالت تاُسف بار مستلزم پيشبرد مبارزات ايديولوژيك شجاعانه و پيگير در ميان توده هاي مردم است، زيرا كه توده هاي فاقد آگاهي سياسي انقلابي نمي توانند مبارزات انقلابي را به پيش برند، آنرا به پيروزي رسانند و از موجوديت و تكامل بعدي آن دفاع نمايند.
براي حزب كمونيست ( مائوئيست ) پيشبرد مبارزات ايديولوژيك ماركسيستي - لنينيستي - مائوئيستي نقش كليدي و رهبري كننده بازي مي نمايد. بدون درك عميق اين نكته و توجه عميق در عمل به آن نمي توان وظايف ايديولوژيك در قبال انقلاب كشور را انجام داد و به هدف رشد و تقويت آگاهي سياسي انقلابي توده هاي مردم دست يافت. اين هدف همانند تمامي اهداف انقلاب صعب الحصول است، اما دستيابي به آن ضرورت اجتناب ناپذير و غير قابل انصراف دارد و مبارزه پيگير در راه آن نشانه عمق باور به ماركسيزم - لنينيزم - مائوئيزم است.
ح - پرورش هنر انقلابي و مبارزه عليه هنر ارتجاعي.
هنر ارتجاعي موجود در جامعه، بخش جدايي ناپذيري از فرهنگ ارتجاعي مستعمراتي - نيمه فيودالي مسلط بوده و در خدمت حفظ و استحكام نظام