Skip to: Site menu | Main content

 

 

 

 

صفحه جمعی از مائوئیستهای ایران 

عیاران قلابی و نفی مارکسیسم


وضعیت کنونی چپ ایران بسیار اسفناک است. این همه گروه و سازمان که بیشترشان از صدر تا ذیل از رهبری تا هواداران در خارج کشورند؛ به مدتی بین بیست تا سی سال؛ مانده به همان شکل پیشین و در همان گروهای کوچک چند نفره و تک نفره، که نه تنها حتی یکی دو تاشان که به هم نزدیکتر بودند با یکدیگر یکی نشده اند، بلکه هر گروه و سازمان انشعابات تازه ای را تجربه کرده و گروه های جدیدی از آن بیرون آمده اند، گروهایی که بیشتر تمایلات خود پرستانه تر افراد جدا شده را تامین کرده اند، تا جایی که این امر به مضحکه ای تبدیل شده و حتی لطیفه های بسیار در میان خود همین چپ ها ساخته شده است، این همه تمایزهای ریز و درشت خطی که عموما نه بر سر مسائل اصولی مارکسیسم، بلکه بر سر اینکه فلان نظریه پرداز اپورتونیست و رویزیونیست غربی چه تفاوتی با دیگر نظریه پرداز ایضا اپورتونیست و رویزیونیست غربی دارد، این همه خط و خطوط عجیب و غریب که به حد تهوع آوری توجه هاشان معطوف این است که چگونه میتوان اپورتونیست و رویزیونیست بهتری بود و «شجاعانه» گوی سبقت را در دور انداختن اصول و ضوابط مارکسیسم و تبدیل شدن به اپوتونیستی بهتر از دیگری ربود! و... درهیچ کجای دنیا و در هیچ زمانی چنین بلبشوی غریبی در میان چپ دیده نشده است. هیچ چپی در دنیا همچون این سی سال چپ ایران نبوده است!
چپ ایران پس از سالهای شصت
در حقیقت، پس از شکست سنگین جنبش چپ انقلابی ایران در سال شصت و جانباختن بسیاری از انقلابیون کمونیست نسل گذشته( یا همان چپ های با ابهت پنجاه هفتی) که بر آمد و نقطه اوج چپ پیش از سالهای 60 (60- 42) بودند، وضع چپ ایران با سالهای پیش از انقلاب و طی انقلاب تا حدود زیادی فرق کرد و تقریبا از بیشتر جهات، خصوصیاتی کاملا متضاد با آن دوره از خود بروز داد. پس از شکست طبقه کارگر و انقلاب در آن سال، وضع چپ ها از این قرار بوده است:
برخی پس از دوران زندان، از نیروی مبارزه تهی گشته و خانه نشین شدند. اینان تلاش کردند خوب بمانند. عده ای از اینها به یکباره متوجه شدند که مارکسیسم توقع انسان بودن را از کمونیستها داشته است. از این رو این افراد بی آنکه بخواهند به تئوریزه کردن نظریه ای به نام مارکسیسم انسان گرا درمقابل مارکسیسم – لنینسم و یا مائوئیسم بپردازند، فکر کردند که بهتر است از سیاست خود را کنار کشند و حال اگر نمیتوانند مبارزه انقلابی کنند، اما میتوانند انسان باشند. سالم زندگی کنند. به یک زندگی ساده قناعت کنند و سر کسی کلاه نگذارند و دنبال راههای کثیف برای پول در آوردن و بهتر زندگی کردن نباشند و اگر کمکی از دستشان برآمد برای دیگران انجام دهند. پس انسان بودن و انسانی زندگی کردن مرام این عده شد.
عده ای دنبال پول و رفاه افتادند و چهار نعل به طرف رفع کردن سالهای «پر اشتباه» و «عقب ماندگی» زندگیشان همت گماردند. این قبیل چپ ها برای توجیه و تبرئه خود شروع کردند به بد و بیراه گفتن به «چپ سنتی» و اینکه این چپ « بیمار» میرفته داخل کارگران و فکر میکرده که با کار و زندگی در کنار کارگران میتوانسته انقلابی شود و خلاصه «مرتاض» بازی در آورده و رنج و مرارت بیهوده بر خود هموار نموده و خود را از این همه «شیرینی» های زندگی محروم و گمان کرده که مارکسیسم از ما خواسته که زندگیمان ساده باشد و به کار سخت و مداوم دست زنیم و همواره خود را از هر چیز لذیذ، راحت، خوش و زیبا محروم کنیم!
اینان که بندرت میانشان از آن قبیل چپ های «مرتاض» یافت میشد شروع کردند به تمسخر این گونه ارزش ها و رفتارهای انقلابی و به هر کاری دست زدند که آن محرومیتها را جبران کنند. یکدفعه متوجه شدند که مارکسیسم میخواسته در راه رفاه طبقه کارگر مبارزه کند، پس چرا آنها نباید برای رفاه خود مبارزه کنند. چرا نباید خانه هایی گران قیمت داشته باشند که مجهز به انواع وسائل رفاه باشد. چرا نباید ماشین های خوب و عالی داشته باشند و چرا نباید مسافرتهای همه ساله به کشورهای گوناگون داشته باشند. و بالاخره چرا نباید دنبال لذایذ زندگی که همواره عده ای «عقب مانده» و «سنتی» و «دیوانه» خود را نسبت به آنها منع کرده بودند، باشند.
برخی دیگر خواستند هم دنیا را داشته باشند و هم آخرت را! هم رفاه و همه چیز داری و هم پز روشنفکری! این است که هم دنبال زندگی مرفه ای افتادند و همه تلاش کردند که کار فرهنگی کنند. هم از چیزهای دنیا برا ی خود کم نگذاشتند و خلاصه همه چیز را برای خود فراهم کردند تا از این لحاظ کم و کسری نداشته باشند و هم دور بر خود را از عده ای «فرهنگ دان» و «دانشمند» و « هنرمند» همچون خود، و البته حراف، بیکاره و وراج پر کردند تا از حیث آن پز روشنفکری هم کم نیاورند و عده ای به به و چه چه گو هم دوبرشان داشته باشند و خلاصه همه چیز خود را ارضاء کنند. حال اینکه بدنبال کارهای نادرست تر بروند یا نروند و بالاخص با اخلاق باشند یا نباشند، دیگر امری بود که به شخصیت این جور آدمها برمیگشت.
عده ای دیگر از همین چپ ها و یا بعضا زندانیان سابق، به تیپ هایی نیمچه سیاسی صادق اما بی عمل و پرگویی تبدیل شدند که خصلت ویژه شان«عشق کلام» بودنشان است. اینان گمان میکنند که هر چه آدم بیشتر درباره مسائل یک ریز حرف بزند، بیشتر مفید و ثمر بخش است. این است که دنبال «گوش های مفت و ملی» میگردند تا ساعتها یک ریز حرف بزنند، بی آنکه فکر کنند، آیا طرف مقابلشان گوش میدهد و یا اصلا توانایی گوش دادن دارد یا نه!(1)
و بالاخره سوای توده ای- اکثریتی ها که تقریبا و کمابیش همچون زمان سالهای انقلاب و شصت باقی ماندند، عده ای دیگر نیز که عمدتا پشت و پسله ی حکمت که خود از سلاله بابک خان زهرایی و بین الملل چهارم بود و خلاصه مدت زمان کوتاهی به سبک حضرات ترتسکیستها، خود را لنینیست و مارکسیست هم جا زده (و چه بهتر از این برای نفوذ کردن میان لنینیستها) دارودسته ی حکمتی ها را تشکیل دادند. بیشتر اینها نیز به فسیل های سیاسی پر مدعا و گزاف گویی تبدیل شدند و چونان لاشه هایی گندیده بوی آزارنده خود را در فضای چپ پراکندند. کاری نمانده که اینان نکرده باشند و کسی باشد که نشنیده باشد. سخت است و انسان دچار شرم میشود که بخواهد چیزهایی را نقل کند که برخی از افرادی که بنحوی با این دارودسته پر مدعای پر جار و جنجال نزدیک بوده اند و یا برخی افراد خودشان در مورد اعتقادات، رفتار و اعمال رهبران و کادرها و اعضایشان گفته اند. بندرت و تک و توک، افرادی سالم یافت میشوند که این رفتارو اعمال اینان را دیده باشند و هنوز با آنها باقی مانده باشند.
البته در این میان جریانها و افراد سالمی هم بودند( در داخل و خارج) که تلاش کردند که نه تنها خود را سالم نگاه دارند، بلکه به مبارزه در اشکال مختلف آن ادامه دهند. اما اینان اقلیتی ناچیز بودند. بخشی ازجریانهایی که بین سالهای 60 تا 70 دست به مبارزه زدند پس از سالهای 70 و با انتقال هر چه بیشتر نیروها و سیل مهاجرت به اروپا و آمریکا به مرور در همان وضعیتهای نیروهای پیش گفته قرار گرفته و کمابیش دنبال راه و مرام آنها افتادند. برخی که اقلیتی بسیار کوچکتر بودند نیز تلاش کردند که بروی مواضع مارکسیسم باقی بمانند. گرچه صدای این عده بسیار نارسا بود و اگر در یک نمای عمومی در نظر گیریم انگار که از ته چاه بگوش میرسید.
مد شدن نفی مارکسیسم و عیاران قلابی
اغتشاش و آشفتگی تئوریک، در هم نگری و نبود تفکر مستقل، به هم ریختگی و هر کی به هرکی بودن در روابط سازمانی، فراکسیون بازی و پست و مقام های بی ارزش تقسیم کردن، بی تفاوتی، بی مسئولیتی، بی عملی و انفعال در قبال طبقه کارگر و زحمتکشان ایران، های و هوی و عبارت پردازی، چپ در حرف و شمشیر کلام از رو بستن و شعارهای قلابی دادن، فقط و فقط در حرف، اما بی عملی، انفعال و خارجه نشینی، و نیز دنباله روی از حرکت های خودبخودی کارگری در داخل در عمل، چنین هستند خصال ویژه بسیاری ازاحزاب چپ کنونی ایران.
بیشتر اینها، تقصیر را بگردن مارکسیسم، لنینیزم یا مائوئیسم میاندازند و در دورانی که نقد یا دقیقتر بگوییم نفی مارکسیسم مد شده است هر کس، که گاه حتی کوچکترین دانش و یا اطلاع بدرد بخوری از این تئوری ندارد، گردن افراشته، باد در غبغب، چنان شجاعت و در عین حال سفاهتی را در نقد مارکس و انگلس، لنین، استالین و مائو، و کلا در دور ریختن تئوری های انقلابی مارکسیستی، لنینستی و مائوئیستی از خود بروز میدهد که انسان در شگفت میشود.(2) در واقع چپ ایران ، که برخی افراد دارودسته حکمتی ها عنوان مضحک «بهترین چپ خاورمیانه»( و منظورشان بهترین چپ خاورمیانه از لحاظ رد مارکسیسم و ملیجک شدن در دربار سلطنت طلبان و امپریالیستها است!) را به آن منتسب میکنند، چنان از این لحاظ در جهان «پیشرو» شده، چنان گرد و خاکی براه انداخته و چنان در مقام پیشوایی انواع اپورتونیسم و رویزیونیسم ظاهر شده که در واقع تمامی اپورتونیستها و رویزیونیستهای جهان باید از برخی گروه های شبه چپ ایرانی یاد بگیرند.(3)
نکند اینها آن چپ هایی نیستند که بسیاری شان حتی یک نظریه مارکسیستی را بخوبی، همه جانبه و عمیق مطالعه نکرده اند؟ و بیشترشان تنها مشتی اطلاعات سطحی از مارکسیسم دارند ؟ نکند اینها آن چپ هایی نیستند که سالهاست به سمت مهم خارجه نشینی های واصل آمده اند و بجز در جهت ارضاء نیازهای وراجی کردن های خویش در بحث های بی حاصل جمع های پر مدعا، کار در خوری در زمینه تئوری انقلابی انجام نداده اند؟ نکند اینها آن گروهای مریدی نیستند که آخرین کلام اپورتونیستی و رویزیونیستی را از دهان روشنفکران غربی همیشه «خلاق» و همیشه «پیشرو» گرفته و بعنوان جدیدترین تئوری ها بخورد نیروهای پیشرو جامعه ما میدهند؟
در حقیقت امروزه بیشتر تیپ های شبه روشنفکری (خواه در داخل و خواه در خارج ایران) که همه یک پا «دانشور» و «انقلابی» هستند در حال زیرو رو کردن و درب و داغان کردن تئوری های مارکسیسم اند. چیزی از این تئوری نمیفهمند، اما بجان آن میافتند و فقر خویش را به گردن اشکالات آن میاندازند. نمیتوانند آنرا بکار برند اما آن را ابزاری ناقص و عقب مانده ارزیابی میکنند. و البته با انجام چنین کارهایی هم وجدان خود را آسوده میکنند که به عنوان یک فرد «امروزی» از مارکسیسم «سنتی»،«کهنه» و «جهان سومی» گسسته اند و هم برای خود «کلاس» میگذارند و «احترام» قائل میشوند که چه گنده آدم هایی هستند که توانسته اند از مارکسیسم زیر بگیرند و آن را نقش بر زمین کنند. پس به وجد آمده و سرور و خوش خیالی کاذبی در این نمونه روشنفکران قلابی ایجاد میشود. خویشتن را به یکباره مرکز عالم پنداشته، از همه داناتر تصور میکنند و گمان میکنند از مارکس با آن همه دانش و تجربه و خلاصه از همه رهبران انقلابی مارکسیسم فراتر رفته و اینک بر آسمان هفتم خیمه زده اند! (4)
اما واقعیت این است که بسیاری از این حضرات بخوبی میدانند مشغول انجام چه کارهایی هستند!(5)
آلودگی چپ ایران به انواع رویزیونیسم
انواع گوناگون رویزیونیسم از نوع توده ای - اکثریتی آن گرفته تا ترتسکیستی و نوع مارکسیسم غربی یعنی در واقع همه گونه های اپورتونیسم و رویزیونیسم، در ایران نماینده پیدا کرده و ایران از این لحاظ نه تنها خود کفا شده است بلکه اکنون به دیگر کشورها هم رویزیونیسم، ترتسکیسم و مارکسیسم انسان گرای غربی صادر میکند. این اپورتونیسم و رویزیونیسم چون بختک و هیولایی مهیب بر جنبش چپ ایران چنبره زده و ذره ذره نیرویهای حیاتی این جنبش را در خود فروکشیده و میکشد.
زمانی لنین از رزا لوکزامبورگ نقل کرد که او حزب سوسیال دمکرات آلمان را (پس از سال 1914) «لاشه گندیده» نام نهاده بود. اکنون باید عین سخنان رزا را درمورد چپ ایران بکار بریم. در حقیقت بخش عمده چپ کنونی ایران لاشه گندیده است!
اما اگر چپ آلمان تبدیل یک حزب سوسیال دمکرات، متکی به تئوری های مارکسیستی و پر نفوذ در میان طبقه کارگر، به یک حزب فاسد بود، شبه چپ ایران تبدیل ده ها سازمان کمونیستی که کمابیش و تا حدودی متکی به تئوری های مارکسیستی بودند به ایضا ده ها سازمان غیر کمونیستی خارجه نشین شد.
چپ خارجه نشین وغرب زده ایران
اگر بگوییم این اقامت طولانی درکشورهای غربی هم سهم زیادی در ایجاد این گندیدگی در چپ داشته و دارد، سخن نادرستی نگفته ایم. در واقع این خارجه نشینی موجب آن گشته که شبه چپ ایران بویژه شاخه های کمونیسم کارگری آن حسابی «آوانگارد» و «متمدن» بشود. هم غربی یعنی وابسته به متمدن ترین کشورها و هم فوق العاده پیشرو! این چپ به عنوان یک «انترناسیونالیست» واقعی که دلش برای آزادی تمامی طبقه کارگر تمامی کشورهای سرمایه داری تمامی کشورهای دنیا میسوزد، اصلا دلش نمی خواهد چیزی شبیه کمونیزم کشورهای ایضا «سرمایه داری» شرقی باشد. اصلا دلش نمیخواهد چیزی شبیه « شرقی ها ی عقب مانده» داشته باشد. یک سو سری خمیده و سجده کردن و بوسیدن آستان غرب و هر ایدئولوگی که از آن بیرون میآید و از سوی دیگر گردن فراز و متفرعن مقابل تمامی کشورهای شرقی که گویی هیچ چیز بدرد بخوری را نه توانسته اند و نه نمیتوانند به فرهنگ بشر اضافه نمایند.
بیشتر اینها توانسته اند از یکسو ازمارکسیست های کشورهای شرقی که اصلا کمونیسم را نمی فهمند! فاصله بگیرند و به مارکسیستهای غربی بویژه نوع غیر دگماتیک آن نزدیک شوند. و از سوی دیگر بر تفکرات « سنتی و کهنه ای» که بر سراسر احزاب کمونیست در تمامی کشورها سایه افکنده بود، فائق بیایند! آنان توانستند که مارکس، انگلس، لنین، استالین و مائو را چنان حسابی کنار بگذارند که عقل هیچ ضد مارکسیست و عقل هیچ امپریالیستی به آن نرسیده بود؛ و خود مشغول چنان تئوری پردازی هایی شدند که در هیچ کجای دنیا جز در نزد همان تئوریسین های رویزیونیست و ترتسکیست غربی نمیتوانست یافت شود. مهمترین چیزی که این قبیل چپ ها با آن تسویه حساب کردند مارکسیسم به عنوان مارکسیسم است. بجای آن هم اپورتونیسم، رویزیونیسم، حکمتیسم، مارکسیسم غربی، مارکسی و خلاصه هر چیزی که اتفاقا اصلا صدای بورژوا ها و دشمنان مارکسیسم را نمیآورد، قرار دادند .(6)
در واقع عیب اصلی چپ ایران سوای خارجه نشینی و تا حدودی منتج از همین خارجه نشینی، این است که بافت این گروهها (که گاه از انگشتان یک دست تجاوز نمیکنند) روشنفکری است و عموما روابط گسترده، همه جانبه و عمیقی( حتی ابتدایی ترین روابط را) با کارگران و زحمتکشان ندارند. و این در حالیست که بیشتر این گروهها چنان از چپ کارگری حرف میزنند و کارگر کارگری میکنند و چنان بر علیه پوپولیسم و زحمتکشان و خلقی موضع میگیرند و سینه چاک میدهند که انسان در حیرت میشود که مگر شما که سی سال و اندی سال است و داد و هوار ضد پوپولیسم سر میدهید، نفوذی هر چند اندک و ناچیز در میان طبقه کارگر دارید؟ (7)
«رها کنید این بحث های قدیمی را!»
بخشی از اینان تبدیل به فسیل های سیاسی شده اند: پرمدعاهایی توخالی و حقیر، متفرعنانی بی مقدار، خودبین هایی ضعیف النفس و فاسدهایی که بوی گند تباهی و منجلاب را خوش میدارند. و اینها کسانی هستند که یا به عنوان لیدر در«سازمانهایی» بخصوص «کمونیستی» و «کارگری» و بی رنگ و بو خاصیت، درون پیله هایی که دور خود تنیده اند، تصور رهبری کارگران را با خود حمل میکنند، یا روزی بنویس هایی هستند که در قبال دریافت مزد از بنگاههای امپریالیستی، روز و شب به شغل مورد علاقه شان یعنی فحاشی نویسی، توام با نمایش علم و دانششان مشغولند. و یا بلاخره منفردانی هستند که هرکدام خود رهبرند و همه چیز دان و همه کاره. سوای دلزدگی از سازمان های سیاسی که تا حدود زیادی عمومی شده است، بخشی از این دسته های اخیر چون خود شیفته اند و نمیتوانند نظم و دیسیپلین را در هیچ تشکیلاتی بپذیرند، عموما به هیچ سازمان سیاسی تعلق ندارند و نمیتوانند داشته باشند.
«مارکسیسم همان چیز کهنه! رها کنید آنرا و ایده های «تازه» را بپذیرید!» چنین است لب توصیه این فسیل های سیاسی.
«جوانان از مارکسیسم گریزانند! آن را دور بریزید تا آنها را جذب کنید!»
برای ما استدلال میآورند. زمانی که شما به این چیزهای «کهنه» میچسبید و حاضر نیستید که مارکسیسم - لنینیسم- مائوئیسم را تغییر دهید، باعث میشوید که « جوانان از مارکسیسم گریزان شوند.»
میگویند مارکسیسم را تغییر دهید و البته منظورشان به هیچوجه این نیست که مثلا تلاش کنید که ضمن کاربرد تئوری های آن در پراتیک انقلاب ایران، آن را کیفیتا ارتقاء داده و غنا ببخشید، بلکه منظورشان این است که همه آنرا دور بریزید و تزهایی شبیه به مثلا نظریات ترتسکیستی حکمت و یا چیزهایی از قبیل سنتز رویزیونیستی آواکیان را بجای آن قرار دهید. به ما وعده میدهند که چنانچه ترتسکیسم و یا رویزیونیسم را اتخاذ کنید این نوع نظریات میتوانند جوانان را جذب کنند!
آیا چنین خیالاتی باطل نیست؟
مارکسیسم هرگز از موضع اینکه باب طبع کسی قرار گیرد و یا برای اقشار و طبقاتی جذاب باشد و یا کشش بسوی خود را ایجاد نماید، خود را تغییر نمیدهد. زمانی که رهبران مارکسیسم شروع به تحقیقات خود کردند نقطه عزیمت خود را آفرینش چیزی که برای جوانها جذاب و پر کشش باشد، قرار ندادند، بلکه آنان نقطه عزیمت خود را واقعیت های زنده و جاری و رسوخ در ژرفای آنها، قرار دادند. مارکسیسم علم و جستجوگر است. از این رو به بررسی واقعیات و یافتن حقایق از درون آنها توجه دارد. قدرت و نیروی مارکسیسم در اتکا به عالیترین دست آوردهای علمی بشریت، مبارزه تولیدی و مبارزه طبقاتی از پایین ترین تا عالیترین سطوح آن برای بدست آوردن شناخت و کشف حقیقت است. چنانچه مارکسیسم درست فهمیده شود و بدرستی بکار بسته شود و از آن در پراتیک تغییر جهان استفاده گردد، آنگاه نه لزوما باب طبع همه اقشار و طبقات و یا همه جوانان، بلکه باب طبع اقشار و طبقات و جوانانی خواهد بود که در هر مرحله معین تاریخی می توانند در تغییر جامعه نقش پیشرو داشته باشند.
جوانان نیز جزو بخش جستجوگر و نوجوی جامعه هستند. توجه جوان ها عموما به نظریاتی است که حقیقت را بهتر بازنما میکند. در تمامی سیر مارکسیسم از آغاز تاکنون جوانان نه به این دلیل که تئوری های مارکس خود را منطبق با میل آنها در میآورد، بلکه به این دلیل که در تئوری های مارکس حقایق و نیز نیروی کشف بهتر و دقیق تر حقایق را میدیدند به آن جذب میشدند و آنرا راهنمای مبارزه انقلابی خود میکردند. در گذشته چنین بود، حال چنین است و در آینده نیز همین گونه خواهد بود.
اگر چنانچه نسل جوان بخواهد که ما مارکسیسم را آنچنان که حکمت به آنها عرضه کرد و یا آواکیانیست ها عرضه میکنند، عرضه کنیم، هرگز چنین کاری نخواهیم کرد. اما گمان میکنیم که آنقدر که مشکل در ما و در فهم و کاربرد مارکسیسم وجود دارد، در خود مارکسیسم وجود ندارد. این ما هستیم که نه مارکسیسم را خوب خوانده و فهمیده ایم، نه آن را بدرستی در شناخت پدیده ها به کار میگیریم و در پراتیک خود بکار می بندیم و نه نشان میدهیم که قادریم آنرا غنا بخشیم. چنانچه ما این امور را در مورد مارکسیسم انجام دهیم، مارکسیسم برای جستجوگران جوان همچون گذشته که به آن روی میاوردند، میآموختند و تبدیل به سلاحی برای تغییر جهان میکردند، جذاب و پر کشش خواهد شد.
تفاوت نقل قول از کتابها و نقد نقل قولها
مارکسیستها بطور کلی خیلی موافق از بر کردن صرف عبارات مارکسیستی و آوردن نقل قول برای قدرت بخشیدن به نظر خود نیستند؛ بویژه زمانی که پای بررسی و تحقیق یک واقعیت خاص و زنده در میان باشد؛ و یا زمانی که قرارباشد بجای دانشی که میخواهیم از چیزی عرضه کنیم، عبارات کتابهای مارکسیستی را عرضه کنیم و دانش واقعی را با آوردن نقل قولها قاطی کنیم. مارکسیسم همواره از ما خواسته است که عمق و ژرفای آن را بیاموزیم نه اینکه آن را سطحی و در حد حفظ کردن عبارات یاد بگیریم. یاد گرفتن مارکسیسم یعنی یاد گرفتن دیدگاه و اسلوبی که مارکس و انگلس و دیگر رهبران مارکسیسم بکار میبردند و نظریات و مواضع اساسی آنها در زمینه های فلسفه، اقتصاد ، سیاست و فرهنگ.
اما برخی مواقع لازم است و هیچ اشکالی هم ندارد که ما نقل قول هم بیاوریم. و این زمانی است که در آموزشهای رهبران مارکسیسم تجدید نظر کرده و یا مهمترین بیانات آنها را به فراموشی سپرده و رویزیونیسم را بجای آن مینشانند. زمانی که لنین «دولت و انقلاب» را نوشت هیچ چاره ای نداشت مگر آنکه بسیاری از گفته های مارکس و انگلس را نقل کند. زیرا اولا او داشت درباره آموزش مارکسیسم درباره دولت صحبت میکرد و بناچار میباید بسیاری از گفته های مارکس و انگلس را در این خصوص نقل کند و مورد بررسی و تفسیر قرار دهد. دوما رویزیونیستها در حالیکه سالها بود که از این نوع گفته ها یادی نمیکردند و آنها را بفراموشی سپرده بودند، چپ و راست مشغول تجدید نظر طلبی و خدمتگزاری بورژوازی بودند. سوما این جماعت، برخی از گفته های مارکس و انگلس را بنادرست تفسیر کرده و برداشت های خود را به کارگران منتقل میکردند؛ و بالاخره لنین میخواست این مباحث را با توجه به تجارب انقلاب روس به پیش برده و گسترش دهد. تقریبا همین نکات را میتوان در مورد کتابهایی همچون «ماتریالیسم وامپریوکریتیسیسم» و یا مثلا درباره برخی آثار استالین و مائو گفت.(8)
شبه چپ ها داد و هوارشان به آسمان میرود اگر کسی بخواهد نقل قولی از رهبران مارکسیسم درتایید گفته های خود بیاورد و یا بخواهد گفته ای از آنان را تفسیر کند،. البته چنانچه شما بخواهید مارکسیسم را رد کنید، اگر هزار نقل قول هم بیاورید، به شما اشکالی نمیگیرند. لابد چون شما میخواهید چیزی را رد کنید، لازم است که حتما اصل گفته را بیاورید. اما اگر شما بخواهید به آموزشهای رهبران اتکا کنید و چیزی را قید کنید، شما حرف آنها را زده اید. زود سازشان کوک میشود: «این حرف آنهاست؛ شما چه میگویی؟»
هدف واقعی این افراد به هیچوجه این نیست که بخواهند جلوی دگماتیسم و یا تکرار چیزهای عام را بگیرند. هدفشان این است که مانع هر گونه اتکایی به اندیشه های انقلابی مارکسیسم شوند و همه چیزهای انقلابی مارکسیسم را بفراموشی بسپارند.
اگر میخواهید مارکسیسم را اثبات کنید، یا از آن دفاع کنید،هیچ نقل قولی نیاورید. اما اگر میخواهید مارکسیسم یا لنینسم و یا مائوئیسم را رد کنید، هرچه دلتان میخواهد نقل قول بیاورید! چنین است لب کلام حضرات اپورتونیستها و رویزیونیستها!
مسئله دگماتیسم و انتخاب نام کمونیسم علمی بجای مارکسیسم
عده ای دیگر که گویا خیلی از دگماتیسم بیزارند و خود را حسابی کمونیست های همراه زمان میدانند فکر بکر دیگری کرده اند. آنان مارکسیسم و لنینیسم و مائوئیسم و خلاصه همه نام ها را کنار گذاشته و «کمونیسم علمی» را انتخاب کرده اند. این نوع جریانات اینقدر که از دگماتیسم میترسند، از رویزیونیسم نمیترسند.« دگماتیسم نباشیم، اگر رویزیونیسم شدیم، چه باک!»
« اولا، اين واژه که برای تاکيد بر بدنه‌ی تا کنون تکامل يافته ی علم مارکسيسم بود، در شرايطی که اين علم بايد تکامل يابد، تبديل به واژه ای ايستا می شود. ثانيا، پسوند «ايسم» گرايش به نهائی ديدن يک فرآيند تکاملی را بازتوليد می کند و به اين معنا خصلت عميقاً پوينده‌ی علم کمونيسم را بازتاب نمی دهد»( پلنوم ششم کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران (م- ل- م) به نقل از حقیقت شماره 51، بازبینی انتقادی برنامه حزب کمونیست ایرام(م- ل- م)
حال اگر میخواهید خصلت عمیقا پوینده ( به واژه «عمیقا» جدا توجه داشته باشید و مبادا آنرا فراموش کنید) مارکسیسم را بازتاب دهید آن را از هر آنچه ایسم است، آزاد کنید. چنانچه مارکسیسم، لنینیسم و یا مائوئیسم نبودید و کمونیسم علمی را انتخاب کردید، شما از دگماتیسم فاصله گرفته و قطعا قادر خواهید بود خصلت عمیقا پوینده علم کمونیسم را بازتاب دهید! اما ای کاش که نجات از دگماتیسم به این سادگی بود که این عیاران ضد دگماتیسم و در واقع ضد مارکسیسم بیان میکنند!
نخست اینکه خود «کمونیسم علمی» که برای عنوان کردن نوعی رادیکالیسم و یا افقی دورتر جای «سوسیالیسم علمی» را گرفته هم محدودیت های خود را دارد و هم در صورتی که همه زیر نام آن گرد آیند، تمایزها را نشان نمیدهد.
از سوی دیگر، سوسیالیسم علمی اشاره به کشف مارکس در مقابل سوسیالیسم غیر علمی و یا تخیلی پیشینیان وی داشت. آیا کمونیسم علمی نشانگر آن است که سوسیالیسمی که تا کنون علمی خوانده میشد، علمی نبوده و کمونیسم علمی جای آن را گرفته است؟ یعنی آیا اتخاذ این نام، نشان از کمونیسم کیفیتا متفاوت و متکاملتری را نسبت به کمونیسمی که در سوسیالیسم علمی مستتر بود، نشان میدهد؟( زیرا به یک معنا منظور از سوسیالیسم علمی همان کمونیسم علمی بود- برای مثال نگاه کنید به پیشنهاد لنین در مورد تغییر نام حزب از سوسیال دمکرات به کمونیست در «وظایف پرولتاریا در انقلاب ما» منتخب چهار جلدی، جلد سوم). آیا میتوان تصور کرد که اندیشه های مارکس، انگلس، لنین، استالین و مائو در مورد کمونیسم علمی نبوده و کمونیسم علمی این حضرات قرار است جای خالی علم را در اندیشه های اینان پر کند؟
و نیز آیا در صورتی که کمونیسم علمی نه در مقابل سوسیالیسم علمی، بلکه در مقابل مارکسیسم- لنینیسم - مائوئیسم که از نظر ایشان القا گر گونه ای دگماتیسم بوده است، انتخاب شده، نشان از نوعی تکامل مارکسیسم بوسیله این جریانها دارد؛ که در این صورت این اینان باید نشان دهند که این تکاملی که چنین تغییر نامی را الزام آور کرده است، در چه زمینه و موردی بوده است؟ آیا باید تصور کرد که حضرات از مائو گذر کرده و به کمونیسم علمی که مرحله ای متکامل تر از مائوئیسم در مارکسیسم است، دست یافته اند؟ (امیدواریم که سنتز نوین آواکیان مثال آورده نشود!)
اگر چنانچه غیر از این باشد، یعنی تنها به این دلیل صورت گرفته باشد که پسوند «ایسم» به نام رهبران، القا گر ایستایی و دگماتیسم بوده، این بسیار بی منطق و بی مسما خواهد بود. زیرا واقعیت محرک این تغییر نام نبوده و آنرا ضروری نساخته، بلکه این امر دلبخواهی و معلوم نیست در مقابل کدام دگماتیسم ادعایی، صورت گرفته است!
گفتیم دلبخواهی! اما این دلبخواهی، آنچنان هم بی انگیزه و ضرورت نبوده، بلکه در پشت این تغییر نام، امیال واقعی این جریانها نهفته است که نه برای مقابله با دگماتیسم، بلکه برای راه باز کردن برای رویزیونیسم، این چنین تغییراتی را صورت میدهند. در واقع منظور این ها از بهتر بازتاب کردن خصلت «عمیقا پوینده» کمونیسم علمی، کج کردن راه آن اتفاقا نه بسوی کمونیسم، بلکه در حقیقت بسوی لیبرالیسم است که دیگر نیازی به عنوان علمی و غیر علمی ندارد.
بگذارید ببینیم دگماتیسم از کجا سرچشمه میگیرد. دگماتیسم سرچشمه های ذهنی، عینی و طبقاتی دارد. سرچشمه ذهنی آن به نداشتن درک درست و ژرف از دیالکتیک مارکس باز میگردد و تبدیل حقایق عام به حقایقی خشک و منجمد. چنانچه دیالکتیک خوب فرا گرفته نشود، دگماتیسم (و البته رویزیونیسم نیز) پدید میآید. اما اگر چه دگماتیسم، تبدیل حقایق عام به چیزهای خشک و منجمد است، دیالکتیک نفی حقایق عام مارکسیسم و کلا علم نیست، بلکه توانایی کاربرد این حقایق عام در شرایط خاص، خواه در اندیشه و خواه در عمل است. در واقع بسنده کردن به حقایق عام، تبدیل آنها به عبارت های خشک و بی تحرک و تکرار طوطی وار آنها در بررسی واقعیات عینی و مشخص جاری است که دگماتیک ایجاد میکند. در حالیکه چنانچه ما حقایق عام را که نقش یک تلسکوپ و میکروسکپ را دارد، در شرایط خاص بکار بندیم، نه تنها قادریم به یاری آنها واقعیت خاص را مورد بررسی و تحقیق قرار دهیم، بلکه شناخت این واقعیت خاص و کوشش برای تغییر عملی آن به ما نیرو میدهد تا بتوانیم همان حقیقت عام را غنا ببخشیم و از انجماد و درجا زدن آن پیشگیری کنیم. حال چنانچه تلاشهای ذهنی این حضرات «کمونیسم علمی» را مرور کنیم ما کوچکترین بسط مارکسیسم و یا خلاقیتی در آفرینش چیزهایی نویی در آنها مشاهده نمیکنیم( برای مثال حزب کمونیست ایران م- ل- م و یا حزب رنجبران که این مفهوم را جایگزین مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم کرده اند) بلکه بجای این حقیقت عام، رویزیونیسم و یا ناحقیقت عام لیبرالیسم را مشاهده میکنیم که اندکی بزک دوزک شده و رنگ ولعاب گرفته است.
دومین سرچشمه دگماتیسم به تجربه گرایی بر میگردد. بسیاری از انقلابیون هستند که سطح فکرشان از تجارب محدودی که داشته اند، فراتر نمیرود. اگر در این تجارب موفقیتی حاصل کرده اند و یا شکستی نصیبشان شده باشد، گمان میکنند که دیگر دنیا در همه جا در همان اشکال تجربه آنها عمل میکند و باصطلاح « در همیشه بر یک پاشنه میچرخد.». این قبیل افراد همه چیز را بر مبنای تجربه محدود خود مورد سنجش قرار میدهند و نمیتوانند به دقت از تجارب دیگران استفاده کنند و مجموع آنها را در یک کل مورد بررسی قرار داده و ضمن یاری گرفتن از تئوری عام، از آن مجموعه تجارب تئوری های نوینی بیرون بکشند. بدینصورت به محدودیت فکر، تنگ نظری، خشک مغزی و دگماتیسم دچار میشوند و نمیتوانند گامی درپیشرفت تئوری به پیش بردارند. اگر در سرچشمه های ذهنی، دگماتیسم تبدیل حقایق عام به مشتی عبارات بی تحرک و منجمد بود، در سرچشمه های عینی دگماتیسم، این تجارب خاص یک فرد یا گروهی از افراد است که تبدیل به تفکراتی محدود، بسته و بی تحرک یا گونه ای عامیت دگماتیک میشود.
اینها سرچشمه های اصلی دگماتیسم است. اما دگماتیسم در پایه و اساس خود، طبقاتی است. ریشه های طبقاتی آن به اقشار مختلف خرده بورژوازی در نظام سرمایه داری بر میگردد. این طبقات و اقشار به سبب دایره تنگ تولید کوچک دارای افق دید محدود و بسته اند و میان دو نیروی اصلی جامعه یعنی طبقه سرمایه دار و کارگر قرار گرفته اند. اینها پیرامون طبقه کارگر را گرفته اند و در آن داخل شده و نفوذ میکنند. در تمامی احزاب کمونیست طبقات و اقشار خرده بورژوای شهری و روستایی حضور داشته و دارند. تنگ نظری و خشک مغزی از یک سو و بی پرنسیپی و بی نظمی در تفکر از سوی دیگر. اینهاست خصال اصلی خرده بورژوازی در تمامی کشورهای جهان و اینهاست ریشه های طبقاتی دگماتیسم و رویزیونیسم نیز.
حال می توان اندکی بهتر داوری کرد که آیا این جریاناتی که برای دچار نشدن به دگماتیسم راه چاره را تغییر نام ها دانسته اند، راه درستی را انتخاب کرده اند؟ در واقع خیر! تغییر نام چنانچه از سر دلبخواهی و نه بر مبنای تغییر در واقعیات و ملهم از آن، نیاز به تغییر در اندیشه ها، اتخاذ شده باشد، کوچکترین تاثیری در جلوگیری از پدید آمدن دگماتیسم ندارد. زیرا بجای بررسی علل طبقاتی، عینی و ذهنی دگماتیسم، بصورت بسیار فرمالیستی به آن برخورد شده است.
زمانی که لنین در تجارب عملی طبقه کارگر روسیه مارکسیسم را پیاده کرد و در عین حال آن را غنا بخشید، نام مارکسیسم دیگر برای این اندیشه کفایت نمیکرد. زیرا مارکسیسم صرف بودن و عدم پذیرش نوآوری های لنین و تغییراتی که او با واسطه انقلاب روس در این اندیشه ایجاد کرد، نوعی محدودیت و دگماتیسم را ایجاد میکرد. از این رو لازم بود عنوان مارکسیسم- لنینیسم را اتخاذ کرد. و یا زمانی که مائو با اعتقاد عمیق به حقیقت عام مارکسیسم- لنینسم، این تئوری ها را در شرایط ویژه چین بکار بست و آنها را در تمامی زمینه های به پیش برد و غنا بخشید، دیگر استفاده صرف از مارکسیسم- لنینسم کافی نبود و میباید مائوئیسم به آن اضافه میگردید و یا برای جلوگیری از طولانی بودن عبارت همان مائوئیسم بکار برده میشد. اما هیچیک از رهبران مارکسیسم هرگز فکر نکردند که حال که میخواهند از دگماتیسم پیشگیری کنند، بهتر است نامهایی را با پسوند «ایسم» برای معرفی نظرات خود انتخاب نکنند. آنان با اینکه خود را ملزم به این تغییر نام ها برای رفع دگماتیسم نمیدیدند، یعنی خود را مارکسیست یا مارکسیست – لنینست مینامیدند، اما هرگز دگماتیست نیز نبودند.
اما این جریان ها برای رفع دگماتیسم، تغییر نام را انتخاب کرده اند. درواقع این تغییر نام ها بخصوص همانطور که در مورد حزب م- ل- م بررسی کردیم نه بخاطر رفع دگماتیسم، بلکه برای باز کردن درها برای ورود رویزیونیسم صورت گرفته و میگیرد.

هرمز دامان
تیرماه 91
یاداشتها

    • راستش نگارنده افرادی را دیده ام که چنان در تداوم صحبت استادند و چنان ته یک کلام را به سر کلام بعدی گره میزنند که گویی اگر دو ساعت یکریز صحبت کرده اند، همه آنچه گفته اند به هم ربط داشته است. چیز غریبی که مشاهده میشود این است که در مورد بیشتر این اشخاص این مثل یک بیماری مزمن در میآید و چنانچه اگر بخواهی رشته کلام را از دست آنها بگیری بگونه ای غریب عصبانی میشوند و بزور آن را برای خود نگه میدارند و رندانه به گونه ای وانمود میکنند که صحبتشان را داشتی قطع میکرده ای! جالب اینکه این پدیده در جلسات گروه ها و احزاب در خارج نیز به چشم میخورد و در حالیکه به سخنران مهلت معینی میدهند مثلا 5 دقیقه یا ده دقیقه ، بندرت میتوان سخنرانی مبادی آداب یافت که این امر را رعایت کند. بزور هم که شده صحبت را ادامه میدهند و مسئولین جلسه را وادار میکنند که با هزار ایما و اشاره و کاغذ نویسی و ... سخنران را از میز سخنرانی جدا کنند.
    • نگاه کنید به نوشته های عیاران قلابی نظیرسعید صالحی نیا، پایدار و ... که چپ و راست سالهاست به نقد و فحاشی به لنین مشغولند. لنین را بزنید و خیال خود را از بابت «کمونیسم جهان سومی» راحت کنید!
    • بطور کلی این شبه چپ در بهترین دنباله رو تئوریسین های خرده بورژوا و بورژوا لیبرال و در بدترین حالت تئوریسینهای امپریالیستی غربی است.( برای مثال نگاه کنید به کتبی که بویژه پس از سالهای 70 در ایران ترجمه و چاپ شد.بیشتر این کتب یا درباره مارکسیسم غربی است و یا در رد مارکسیسم و لنینیسم) اما اگر کسی نداند گمان میکند که این همه خلاقیت در نابود کردن مارکسیسم، لنینیسم و مائوئیسم از خود این چپ سرچشمه گرفته و یا میگیرد.
    • و غریب اینکه نه پس از 28 مرداد و زمانی که توده ای ها شکست خوردند به چنین اعمالی دست زدند و نه در چنبش چپ پس از رویزیونیست شدن شوروی و تبدیل آن به یک کشور سوسیال امپریالیست و یا شکست طبقه کارگر در چین، چنین وضعیتی پدید آمد و نه حتی در اروپا و با پدیدآمدن «مارکسیسم غربی» که با تئوری های انقلابی مارکسیسم وداع کرده بود، نام مارکسیسم را کنار گذاشتند. آیا این امر که بویژه از جانب چپ خارجه نشین وبویژه حکمتی - ترتسکیستی و حضرات ترتسکیستهایی داخلی غیر حکمتی (و گاه بدتر از حکمتی) و کسانی که دور بر اینها جمع هستند صورت میگیرد، بودار نیست!؟ آیا میتوان همه چیز را به بحران مارکسیسم نسبت داد و خیال خود را راحت کرد و یا نه ...؟ آیا نمیتوان شک کرد و پرسید که پای قدرتهای خارجی، سلطنت طلبان( و جمهوری اسلامی نیز) و ساپورت های مالی شان و جیره گیران روشنفکر مآب در میان نیست؟ در واقع توجه کنیم که کشور ایران از هر لحاظ برای امپریالیستها اهمیت داشته و دارد و بخصوص در دوران کنونی؛ و طبیعی است که آنها در مورد چپ ایران حساس باشند و تا آنجا که میتوانند به مدد ترتسکیستها و رویزیونیستها از شکل گیری چپ انقلابی در آن جلوگیری بعمل آورند.
    • البته اینها جز این چیزی نمیخواهند: هر چه پر سر صداتر و پر زرق و برق تر، فریبنده تر! هرچه قلابی بودن خود را با مشتی عبارت باسمه ای و کلمات تو خالی رنگ و لعاب دادن، بهتر. اینها سیاست گوبلز وزیر تبلیغات هیتلر را که میگفت «در دروغ اغراق کن»، که این سالها به عالی ترین درجه بوسیله جمهوری اسلامی بکار رفت، بگوش جان خریده اند: اگر کلامی بی هیچ محتوی و معنایی میگویی، بگو منطقی حرف میزنم! اگر در همه جا به اتحاد چپ آسیب زدی و آن را از هم پاشیدی، بگو در حال متحد کردن طبقه کارگر بودی! اگر با علنی گرایی مطلق خود میخواهی راست ترین سیاست ممکن را پیش ببری و بخواهی خود را در نزد جمهوری اسلامی و امپریالیستها بسادگی عیان کنی و به آنها خدمت کنی، که آنها جز این چیزی نمیخواهند، بگو میخواستی توده ها رهبران «کمونیست» خود را خوب بشناسند و هر گونه تغییر مواضع آنها را ببینند! اگر با این علنی گرایی در خارج که سهل، در ایران نیز جمهوری اسلامی کاری به کار افراد تو نداشت و حتی سیلی به گونه آنها نمی نوازد، بگو افرادت بطورعلنی و با شجاعت هر چه تمامتر در حال مبارزه بودند! اگر سر در آستان سلطنت طلبان گذاشتتی و به سیاست امپریالیستها رنگ و لعاب زدی، بگو جنبش کارگران را به انقلابی ترین شکل سازمان دادم و به پیش بردم. اگر سی سال است که به هر چیز لجن و کثافت میپاشی، بگو گرد طلا پاشیدم! اگر نه تنها شکست خورده ای بلکه جز شکست خوردن طبقه و چپ چیزی نمیخواستی که پیروزی و موفقیت تو همان شکست خوردن تو و از هم پاشیدن چپ است، بگو که شکست نخورده ای و هرگز شکست نخواهی خورد!
    • « ... کمونیزم منصور حکمت از تحلیل واقعیت شروع شد، به مصاف کمونیزم عقب افتاده جهان سومی رفت. تصویه حساب کرد با کمونیزم «اردوگاهی» و در این مصاف تئوریک بود که نهایتا شالوده استراتژی جنبش کمونیزم کارگری و حزبش را پایه ریخت. اینها خیلی خلاصه، بخشی از واقعیتی است که برای همیشه بنام منصور حکمت گره خورده و با هر زاویه از مخالفت که به او برگردند، نمی شود انکارش کرد.» (سعید صالحی نیا،« منصور حکمت در دهمین سالگردش بیشتر از همیشه زنده است»، سایت روزنه) این آقای صالحی نیای ضد «کمونیزم جهان سومی» و ضد«اردوگاهی» (و البته نه ضد خروشچفی) بخوبی میداند که حکمت در هیچ زمانی مبارزه ای علیه انواع مارکسیسم غربی، چپ نو، انسانگرایی قلابی ترتسکیستی و کلا ایدئولوژی هایی که بوسیله ایدئولوگ های لیبرال - رفرمیست غربی فرموله شده، نداشته است. برای همین هم جای چنین مبارزاتی در «کمونیزم منصور حکمت» شان خالی است. « جنبش کمونیزم کارگری» چیزی جز کاریکاتور مضحکی از مارکسیسم انسانگرای غربی و در حقیقت یک اکونومیسم غربی امپریالیستی نبوده و نیست! بنگریم به افاضات صالحی نیا در باره «انسانیت» ادعایی در همین مقاله: « منصور حکمت ، بطور واقعی پاسخ انسانیت را به دنیای تیره آنروز فرمول بندی کرد...» و «بطور واقعی او چنان کرد که در آینده هم هر کس بخواهد از او صحبت کند، تمامی تلاشهای این چندین دهه و شاید این قرن در همه جای دنیا برای انسانی کردن زندگی، آزاد کردن انسان از زنجیرها و برابری در ذهنش تداعی می شود و این بسیار افتخار بزرگی است برای یک انسان
    • به اشاره و خیلی خام بگوییم که روشنفکری ایران یکی از ناهمگون ترین و پر تضادترین روشنفکری های دنیا است. و این البته از جامعه ای با یک ساختار سرمایه داری عقب مانده و رشد نیافته، حکومت های مستبد مداوم که منجر به بروز ناهنجاریهای مداوم میگردند و فرهنگی که میان سنت و مدرنیسم دست و پا میزند، چیز غریبی نیست. تاریخچه این روشنفکری از مشروطیت بدین سو دو گرایش غرب گرا و شرق گرا را، که تا حدود معینی به تحصیل کردگان خارج و تحصیل کردگان داخل بر میگردد، به ما نشان میدهد. گرایش غرب گرا خواهان پیروی مطلق از هر آنچه غرب میگوید و یا تولید میکند، میباشد و عموما گرایش آن به جنبه های منفی فرهنگ غرب بسیار بیشتر از جنبه های مثبت آن است. گرایش شرق گرا نیز بالعکس خواهان پیروی مطلق از هر آنچه شرق تولید کرده است، میباشد. این دسته اخیر بویژه سنت گرایان متحجری را شامل میشد که از شرق گرایی تنها اتکا به دین و آیین های مذهبی شرق را لازم میدانستند. گرایش سومی نیز وجود داشت که همواره خواهان دریافت ارزشها و جنبه های مثبت علم و فرهنگ غرب با توجه به اتکا به عالی ترین مولفه های فرهنگی شرق یا ممزوج کردن پیشرفته ترین ارزشهای فرهنگ غرب با فرهنگ ایران بود. عمده طبقاتی که گرایش غرب گرایی مطلق را نمایندگی میکردند سرمایه داران وابسته به قدرتهای استعماری و امپریالیستی و گاه بخش هایی از میان بورژوازی ملی و خرده بورژوازی بودند. عمده طبقاتی که گرایش شرق گرای مطلق را نمایندگی میکردند فئودالها، بورژوازی تجاری و ربایی و خرده بورژوازی سنتی بودند. عمده طبقاتی که اتکا به فرهنگ شرق و فرهنگ ملی با نگاه به جنبه های مثبت فرهنگ غرب را نمایندگی میکردند، طبقات بورژوازی ملی، خرده بورژوازی و طبقه کارگر بودند. گرچه میان این سه طبقه اخیر در شکل و مضمون فرهنگ شرق و ایران و دریافت ها از غرب تفاوتهایی کیفی وجود داشت. و درحالیکه طبقات بورژوازی ملی و خرده بورژوازی در حد فرهنگ لیبرالی یا دمکراتیک بورژوایی باقی میماندند، طبقه کارگر خواهان آماده کردن شرایط برای ساخت یک فرهنگ سوسیالیستی بود. دردوران کنونی که روشنفکری چپ ایران به دو بخش داخل و خارج تقسیم شده است هم گرایشهای غرب گرای مطلق که امثال دارودسته های حکمتی نماینده آنند، مشاهده میشود( گرچه این حضرات گمان میکنند چیز تازه ای میگویند وغافلند از اینکه ریشه های تاریخی شان در روشنفکری قاجار است) و هم گرایشهای شرق گرای مطلق که دارو دسته حاکمان جمهوری اسلامی و ایدئولوگ های آن، نماینده آنند. همچنین در زمان شاه، دو بخش اساسی در این روشنفکری موجود بود. بخشی که به مبارزه فرهنگی و یا سیاسی(نظامی) دست میزد و دانشوران، هنرمندان، انقلابیون و مبارزین از جان گذشته بسیاری تقدیم جنبش طبقه کارگر و ملت ایران کرد. و بخشی که در باتلاق و گنداب تریاک و پورنو (و گاه عزلت عرفان مسخ کننده) میلولید و درون کافه ها به «حرف زدن» مشغول بود. در حال حاضر نیز کماکان همان دو دسته پیش گفته در چپ داخل و بویژه خارج ایران وجود دارد، با این تفاوت که عجالتا از بخش مبارز و انقلابی آن کاسته شده و به بخش وراج و... افزوده گردیده است.
    • در مورد مائو، بویژه در منتخب آثار وی، ما بجز مواردی معدود مثل «درباره پراتیک» و یا «درباره تضادها» خیلی نقل قول نمی بینیم . علت این است که در چین، رویزیونیسم مثل دوران 1905 که کتاب «ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم» نوشته شد و یا مثل سال 1917 که لنین «دولت و انقلاب» را نوشت، رواج نیافت. حزب کمونیست چین جزو کمینترن بود و در دوران کمینترن نیز رویزیونیسمی مانند دوران انترناسیونال دوم و یا دورانی که خروشچف سر کار آمد، نمیبینیم. بیشترتمرکز حزب کمونیست چین بر سر مسائل نظامی بود و در این زمینه مارکسیسم، بجز معدودی آثار انگلس و نیز مباحثی از روسیه در مورد جنگ های داخلی، چیز زیادی برای آنها بیادگار نگذاشته بود.اما اگر به کتبی که زیر نام «نه تفسیر» که بوسیله حزب کمونیست چین و در حضور مائو نگاشته شد، بنگریم، نقل قول فراوان میابیم. علت این است که چندی پس مرگ استالین، حزب کمونیست شوروی بوسیله رویزیونیستها و در راسشان خروشچف غصب شد و اینان شروع کردند به تجدید نظر در مباحث اساسی مارکسیسم. از این رو لازم آمد که حزب کمونیست چین به درج کتبی مباردرت ورزد که مارکسیسم- لنینیسم را بدرستی آموزش دهد. از این رو نقل قول از آثار مختلف م- ل ضروری گردید. انگار هر از چند ده سال یکبار اینگونه کارها برای مارکسیستها الزامی میگردد.