Skip to: Site menu | Main content

 

 

 

 

صفحه جمعی از مائوئیستهای ایران 

نقد تحلیل های اتحادیه کمونیستها در آستانه اقدام به تصرف آمل

درمورد اقدام اتحادیه کمونیستهای ایران (سربداران) درحمله مسلحانه به شهر آمل  و تصرف یک روزه آن، علیرغم نگارش برخی مقالات و نیز کتابی در این خصوص( پرنده نو پرواز) نکات ناگفته و بررسی نشده، بسیار است و ضروری است که در این مورد تجزیه و تحلیلهای بیشتری به عمل آید، تا بتوان از آن بدرستی درس گرفت.
یکی ازمسائلی که کمتر بدان پرداخته شده است، تحلیل سیاسی اتحادیه کمونیستها از شرایط آن روز ایران است. این  تحلیل ها  متکی به برخی  بررسی های تاریخی و به اصطلاح درس گرفتن از گذشته برای اجتناب از اشتباه بوده است.  اما  در تجزیه و تحلیل تجارب تاریخی و بخصوص وجوه اشتراک و تضاد آنها با اوضاع سالهای 60 عموما اشتباه شده است. اشتباهاتی که ریشه در توانایی های تئوریک- سیاسی رهبران اتحادیه در تحلیل همه جانبه و عمیق شرایط واقعی و نیز اوضاع  در مجموع، ارزیابی و برآورد درست از کیفیت و کمیت سازمان و نیروهای دشمن و خودی داشته و روایت از عدم ایمان عمیق به طبقه کارگر و توده های زحمتکش و اینکه این توده ها هستند که انقلاب میکنند و نه احزاب، علاقه به حرکتهای جدا از توده که خود زمانی به نقدش میپرداختند(کتابهای پویندگان راه انقلاب نوشته حسین ریاحی و کتاب مارکسیست- لنینیستها و مشی چریکی) و نیز اقدام نه از روی تعقل، بلکه از روی احساسات آنی می کرده است.
نگارش این مقاله البته مستلزم پرداختن به دو مسئله دیگر نیز هست.  یکی مواضع داخلی سازمان یعنی نظرات اکثریت و اقلیت، و بویژه تحلیل  همه جانبه تز از اعتصاب تا قیام یعنی تز منسوب به اقلیت سازمان که البته اقلیت سازمان هم گر چه اقلیت بود اما نه آنچنان «اقلیت» ی  که گویی هیچ نبود. زیرا بنا به گفته ها در مورد آمار رای گیری در مورد اقدام به قیام مسلحانه، که چندین ماه پیش پیش از این اقدام،  درون سازمان به عمل آمد، نتیجه رای گیری  51 یا 52  به 49 یا 48 بوده است.  
و دوم، مسئله راه انقلاب ایران که اغلب از طرف حزب کمونیست ایران(م- ل- م) - - اکنون بهتر است بگوییم آواکیانیست - ضمن نقد راه اکتیر برا ی انقلاب ایران،  شبیه راه چین قلمداد میشده است.  این سازمان به مدت سی سال شعار رادیکال جنگ خلق را سر داده و دهان مخالفین خود را با این شعار بسته است. اما این فقط روی کاغذ بوده  و دریغ از کوچکترین گامی در این خصوص.  در واقع و به عنوان یک پیش نهاده، باید بگوییم اگرچه راه انقلاب ایران شباهت هایی به انقلاب اکتبر دارد، اما کاملا شبیه راه اکتبر نیست، و نیز گرچه شباهت هایی به راه انقلاب در چین دارد اما   شبیه راه انقلاب چین نیز نیست.  نگارنده این سطور، در مورد دو مسئله بالا، ضمن مقاله ی نقادانه ای که در مورد برخی مباحث اتحادیه کمونیستهای ایران نوشته ام، در مورد راه انقلاب بطور مفصل صحبت کرده ام و امید که در آینده بتوانم این مقاله را به رویت خوانندگان برسانم.       
اما در اینجا  فقط به تحلیل هایی که مشوق  چنین اقدامی بود، بطور بسیار مختصر و عموما تیتر وار میپردازم و به  مقاله ای که اخیرا این سازمان  در دفاع از رابطه بین جنبش کارگری و تصرف شهر آمل نوشته است، بطور مستقل خواهم پرداخت.  برخی از مباحث  ما در بخش پایانی و در درس گیری از تجربه سربداران، میتواند به چگونگی نگرش به راه انقلاب در ایران برگردد و امید که خواننده تا در دسترس قرار گرفتن مقاله مورد اشاره در بالا حوصله داشته باشد و صبر پیشه کند.
متاسفانه و علیرغم مطالعات نیمه منظم و جسته و گریخته ام در مورد جنبش مشروطیت و سالهای 20 تا 32، که باید مروری بر نکات آنها صورت میگرفت، هنگام نگارش این مقاله، فرصت مرور تاریخ مشروطیت  و سالهای 32- 20برایم مقدور نبوده است. از این رو تنها به رئوس نکات تحلیل و نکات تاریخی توجه کرده ام و امید که اگر اشتباهی کرده ام، در صورتی که در اصل تحلیل  تاثیری نداشته باشد، خواننده بر من ببخشاید.
1- مقایسه با دوران انقلاب مشروطه
اولین تحلیل آن بود که  گفته میشد که وضعیت کنونی ایران شبیه دوران مشروطه پس از به توپ بستنن مجلس و سرکوب مشروطه خواهان  و بر قراری استبداد صغیر است.  گفته میشد که وضعیت عمومی در تمام ایران در حال حاضرعبارت است از یورش و کودتای ارتجاع ، سرکوب جنبش توده ها، کمونیستها، دموکراتها و لیبرالها و  عقب نشینی کارگران، دهقانانان و توده های زحمتکش، طبقات خرده بورژوازی و بورژوازی ملی در مقابل این یورش.
و پس از آن تحلیل میشد  که این شرایط همچون زمان مشروطه احتیاج به جرقه دارد. اگر در زمان مشروطه  در تبریز جرقه زده نمیشد، وضع در کل ایران بر نمیگشت. و سپس به اقدام ستارخان در تبریز و در کوی امیر خیز توجه میشد که ستارخان و گروه کوچکش توانستند با یک اقدام جسورانه شروع به بر چیدن پرچمهای سفید کنند و آرام آرام گروهای مردم در محلات دیگر به آنها پیوسته و پس از آن شهر در دست آزادیخواهان قرار گرفت.
و آنگاه چنین نتیجه گیری میشد. وضع در ایران کنونی شبیه آن زمان است و استان مازندران و در این استان شهر آمل، مهمترین استان و شهری هستند که شرایطی شبیه آن زمان مشروطه، استان آذربایجان و شهر تبریزدارند.البته اشاره کنیم که در درجه اول تهران در مرکز تحلیل ها بود و قرار بود اقدام مسلحانه در تهران صورت گیرد.
به هر حال تحلیل این بود که شهرهای مازندران (و ننیز استان همجوار گیلان) نزدیک به هم هستند و چنانچه یک شهر بر خیزد، بقیه شهرها به این شهر میپیوندند. از طرف دیگر در این استان، مردم خیلی جنبه مذهبی شان قوی نیست، مثل استان خراسان یا یزد و یا اصفهان. همچنین اینجا، گروههای چپ و دموکرات نیرو دارند و افزون بر این در این شهر آمل، در همان اوائل انقلاب نیز «جمهوری آمل» اعلام شده بود.  و در آخر انکه ،  وجود جنگلهای منطقه امکان برای استتار و مانور ایجاد میکند و ما میتوانیم آنجا آماده شویم و یا در صورت شکست - که البته کمتر تصور نمیشد زیرا شکست یعنی رد همه تحلیل ها- به آنجا عقب نشینی کنیم. اینها مهمترین دلایلی بود که برای خواننده بر شمردم.
اما اگر ما بخواهیم فقط در مورد مقایسه وضع دو دوران تاریخی، یعنی وضع مشروطیت،آذربایجان و شهر تبریز  و نیز وضع آن زمان ایران، تحلیلی مختصر به عمل آوریم، باید به این قبیل نکات اشاره کنیم:
انقلاب مشروطیت علیه حکام فئودالی و استبداد بود. و خود همین حکام که نفوذی چندان در میان توده ها نداشتند، دست به کودتا زده بودند. در حالیکه در جمهوری اسلامی، انقلاب علیه شاه و استبداد حاکمه و امپریالیسم آمریکا بود و جمهوری اسلامی اگر چه فرزند ناخلف و ناخواسته انقلاب بود، یعنی این طور بگوییم که مردم چنین عاقبتی  را برای این حکومت حدس نمیزدند، اما از دل خود انقلاب در آمده و بوسیله پشتیبانی نیروهایی بر سر کارآمده بود که خود نقش مهم و اساسی در برکناری شاه داشتند. نتیجه آنکه  خمینی و جمهوری اسلامی در میان توده ها پایه وسیعی داشتند و حتی توانستند تا سالها پس از آن، یعنی تا اواسط دهه شصت، توده ها را برای جنگ بر ضد عراق بسیج کنند.
البته این به این معنی نیست که مثلا گروهای چپ و یا مجاهدان و بنی صدر در میان توده ها نفوذ نداشتند. بلکه به این معنی است که توازن قوا به نفع نیروهای چپ ،دموکرات یا حتی لیبرال، سنگین نبود.
نکته دوم به شرایط آذربایجان و مازندران بر میگردد. این دو استان از لحاظ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نقش  همانندی در دو انقلاب مشروطیت و انقلاب 57 نداشتند. آذربایجان یکی از دو استان مهم ایران در آن زمان و یکی از دو مرکز اقتصادی - تجاری ایران بود و نقش مهمی در رابطه با غرب بویژه ترکیه ایفا میکرد. از نظر سیاسی، آذربایجان مرکز تحولات بسیار و جنبش های شهری و روستایی مداوم، پیش از این تاریخ بود. همچنین این استان یکی از مراکز مهم فرهنگی کشور بود و بخش مهمی از رهبران تجدد طلب یا مایل به تجدد طلبی و نیز نویسندگان تر قیخواه، از این استان برخاسته بودند. چنین وضعیتی را استان مازندران  در انقلاب 57 نداشت . حداکثر آنکه این استان در میانه استانهای پیشرو و استانهای کمتر فعال بود.
در مورد شهر تبریز نیزآنچه در مورد آذربایجان گفتیم، صدق میکند و بسی بیشتر. درواقع شهر تبریز دومین شهر مهم ایران  و گاه حتی مهمترین شهر ایران بود. این شهر مرکز مهم فعالیتهای سیاسی حزب اجتماعیون -عامیون ایران بود که بویژه در پی مهاجرت بخش زیادی از توده های زحمتکش روستایی و شهری و تبدیل شدن اینان به کارگر در باکو در سال 1383 شمسی تشکیل شده بود.
این کارگران و روشنفکران در ان زمان در باکو که خود یکی از مراکز مهم صنعتی روسیه و تحت تبلیغات حزب سوسیال دمکرات روسیه بود، به سوسیالیسم گرویده بودند و حزب نوینی را پایه گذاری کرده بودند. این ها تقریبا نقش مهمی در رشد و سازماندهی تود ه های زحمتکش شهری در تبریز داشتند. در واقع پس از اعلام مشروطیت و باز شدن فضای  کشور، پیش از شورش ستارخان و قیام تبریز، این شهر به مدت یکسال سرشار از شور و غلیان بود. انجمن تبریز که بخشی از مهمترین رهبران مبارز و انقلابی آن را ایجاد کرده بودند، نقش بسیار مهمی در آگاه کردن و سازماندهی مردم شهر بویژه طبقات و اقشار زحمتکش ایفا میکرد و دسته دسته مردم را هر روزه در میدانهای شهر تمرین سلاح میداد. مردم شهر تبریز بیش از دو سال که از عمر مشروطیت میگذشت، خود را برای نبردی سخت آماده میکردند.
در مورد محله امیر خیز یعنی مهمترین محله شهر تبریز از لحاظ سیاسی و فرهنگی، و  ستارخان رهبر اصلی این حرکت نیاز به گفتن نیست. ستارخان یک رهبر توده ای واقعی بود و خود از میان مردم برخاسته و نبض مردم را در دست داشت.
همچنین در مورد توازن  قوا در شهر تبریز، نیروی زیادی  به نفع محمد علی شاه ودارو دسته او وجود نداشت و اینها توان بسیج توده ها را حتی از شهرهای همجوار نیز نداشتند. درست به همین دلایل بود که اقدام ستارخان بسرعت نتیجه داد و مردم با وجود  امکان رنح و مشقت های فراوان در راهی که وی درپیش گرفته بود، به وی پیوستند
مقایسه وضع ایران آن زمان، کودتای محمد علیشاه، وضع استان آذربایجان و شهر تبریز، و نیز نیروهای  انقلابی، دموکرات و لیبرال، چه در سراسر ایران و چه بخصوص در شهر تبریز، و نیز وضع ایران در سال 60  و کودتای حزب جمهوری اسلامی وخمینی  و نیز استان مازندران و شهر آمل و نیز وضع کلی نیروهای کمونیست و دموکرات، حتی بطور سطحی نیز نشان میدهد که این دو شرایط، وضع همانندی نداشتند. مثلا در مورد استان مازندران گر چه برخی نکات تحلیل اتحادیه درست بود، مانند جنبه کمتر مذهبی نسبت به برخی استانهای دیگر و یا فعالیت گروه های سیاسی- که در این موارد البته اغلب غلو میشد-  و نیز شهر های نزدیک به هم، اما این استان به هیچوجه  تاریخ و شرایطی همچون آذربایجان در جنبش مشروطه نداشت. و یا مثلا در مورد آمل این روشن است که شهر آمل و تبریز از لحاظ نقش سیاسی- فرهنگی و کلا تاریخی  به هیچوجه وضع یکسانی نداشتند. این مطلب کمابیش در مورد استان گیلان و شهر رشت، نیز صادق است و نقش گیلان و رشت درانقلاب مشروطه با نقش گیلان و رشت در انقلاب 57 یا حتی 20 تا 32 قابل قیاس نیست. این مسائل به تکامل وضع اقتصادی این شهرها و رشد نیروهای طبقه کارگر و خرده بورژوازی در کل کشور و بهم خوردن نقش شهرها در سه دوره مشروطیت،20  تا 32 و نیز انقلاب 57 بر میگردد  که البته در حال حاضر مورد بحث ما نیست. 
بطور کلی عدم تحلیل نقادانه و جزء به جزء تجربه تاریخی، عدم مقایسه کامل و دقیق تمامی جنبه های دو واقعیت متفاوت و کپیه برداری تاریخی، اینها تماما در این تحلیل اتحادیه کمونیستها خود را نشان میدهد.
2- مقایسه با شرایط کودتای 28 مرداد و حزب توده
دومین تحلیل این بود که گفته میشد وضع امروز ایران، شبیه مرداد ماه 32 است. گفته میشد که شاه کودتا کرد، اما حزب توده به اقداماتی که باید دست میزد، دست نزد و به اوضاع از نگاه یک نیروی انقلابی پاسخ نداد. این است که حزب توده در میان  زحمتکشان و مردم  ایران بی آبرو گشت.  و چنانچه ما نیز پاسخی را که اوضاع میطلبد ندهیم، یعنی موضع منفعل اختیار کنیم ،آنگاه ما نیز همچون حزب توده خواهیم گشت. روسیاه و انگشت نمای مردم.
این نیز گر چه نشان از تمایل و احساس انقلابی والای اتحادیه کمونیستها و مسئولیت پذیر بودن در مقابل مردم به عنوان یک مجموعه داشت، اما تحلیلی بغایت نادرست بود. یعنی  تنها به نتیجه توجه میکرد و به این نکته توجه نمیکرد که برای این که مردم همان قضاوتی را در مورد سازمان اتحادیه کمونیستها بکنند که در مورد حزب توده میکردند، حداقل میباید این سازمان تقریباهمان وضعی را میداشت که حزب توده داشته بود. اما نه اوضاع آن زمان ایران شبیه اوضاع 60 بود و نه اتحادیه کمونیستها قابل قیاس با حزب توده ان زمان.
کودتای 28 مرداد، 12 سال پس از شهریور 20 صورت گرفت. هم چنانکه میدانیم این دوران به دوران دمکراسی نیم بند یا ناقص( نام کتابی از سوی اتحادیه کمونیستهای ایران) معروف است. در مدت 12 سال، تمامی نیروهای مخالف ارتجاع  وابسته به امپریالیسم، فرصت  بدست آوردند که در زمینه های گوناگون به مبارزه دست زنند. به مدت 12 سال نشریات متعدد منتشر شد.  همچنین در این دوران احزاب زیادی بویژه حزب جبهه ملی و حزب توده  تشکیل شد. و این احزاب تا حدودی سطح فرهنگ و دانش سیاسی طبقات مختلف را بالا کشیدند. مبارزات انتخاباتی  مختلف بر گزار شد. پس از بیست سال دیکتاتوری، به مدت 12 سال  مردم ایران  تلاطم، شور و مبارزه ای نو  را تجربه میکردند. در این دوران دوازده ساله حوادث و اتفاقات بسیار رقم خورد. دو حادثه بسیار مهم این دوران عبارتند از مبارزات مردم آذربایجان به رهبری فرقه دموکرات و نیز مبارزه ملت ایران برای ملی شدن صنعت نفت.
از طرف دیگر اتحادیه کمونیستها به هیچوجه قابل قیاس با حزب توده در آن دوران نبود. حزب توده در ان زمان ایران  سازمانی قدرتمند به حساب میامد که توانسته بود بخش قابل توجهی از روشنفکران ایران را بدرون خود بکشاند. این حزب در طبقه کارگر و توده های زحمتکش و نیز لایه های مختلف خرده بورژوازی نفوذ داشت. همچنین این حزب توانسته بود سندیکاها  و اتحادیه های کارگری فراوان درست کرده و یک  رهبری متمرکز سراسری - شورای متحده کارگران ایران- برای مبارزات صنفی- سیاسی  اتحادیه ها ایجاد کند. حزب توده، سازمان جوانان  و سازمان زنان را تشکیل داده بود و امکان مدت دوازده سال فعالیت در ایران نفوذ زیادی در میان جوانان و زنان بدست اورد. حزب توده یک فراکسیون مجلس تشکیل داد و سازش کارانه و با استفاده ازمبارزات کارگران شرکت نفت، امکان  فرستادن وزیر به کابینه  کسب کرد.
از همه اینها مهمتر، حزب توده یک سازمان نظامی قوی داشت که تحت رهبری انقلابیونی همچون خسرو روزبه، سرهنگ سیامک و سرهنگ مبشری بود. این سازمان نظامی بنا به گفته ها، 600 عضو در ارتش و نیروهای نظامی داشت. همچنین حزب توده، کم یا زیاد، از پشتیبانی دولت شوروی برخوردار بود. و در حالیکه همه متفق القولند که این حزب، با توجه به دانسته هاش در مورد کودتای 28 مرداد، میتوانست مقاومت جانانه ای را در مقابل کودتا سازمان دهد، بواسطه رهبری فرصت طلب و اپورتونیست آن به چنین اقدامی دست نزد و همه ی انقلابیون فداکاری را که در این حزب مجتمع شده بودند، اما موقعیتهای تشکیلاتی حساسی بویژه در رهبری این حزب نداشتند، قربانی کرد. همچنین آن زمان بطور کلی چپ ایران،متحد و فشرده در یک حزب، یعنی حزب توده بود.
چنانچه ما وضع ان دوران را با سالهای 60 و اتحادیه کمونیستهای ایران را با آنزمان حزب توده مقایسه کنیم تفاوت ها بسیار آشکار و غیر قابل انکار است.
اوضاع مورد بحث ما گرچه از دل یک انقلاب عظیم بیرون آمده و نیز گرچه تلاطمات بسیاری را در طی سه الی چهار سال تجربه کرده بود، اما این زمان برای پایه گرفتن و ریشه دواندن سازمانهای چپ  که بر خلاف زمان حزب توده، به گروه های متعدد تقسیم شده و عموما بعد از انقلاب فعال شده بودند، بسیار کوتاه بود.
مشخصات اوضاع بطور کلی چنین بود:   
اول آنکه رژیم جمهوری اسلامی بویژه شخص خمینی پایه مردمی داشت و کلا خود این رژیم همچنانکه گفتیم از دل یک انقلاب بیرون آمده بود. دوم اینکه همه جناحهای این رژیم  اگر چه در همان زمان تضادهای زیادی داشتند، اما در سرکوب جنبش چپ و دموکراتهای و لیبرالها، متفق القول و یکدست بودند.
از سوی دیگر، بنی صدر نیز بیشتر یک موقعیت یعنی رئیس جمهور بود، باضافه یک روزنامه- انقلاب اسلامی-  و عده ای دوربرش، تا یک تشکیلات. آنها تلاش کردند که ستادهای انتخاباتی را حفظ کنند ولی این ستادها در سال 60 به یک تشکیلات کارا تبدیل نشده بودند. وضع سازمان مجاهدین نسبت به بقیه بهتر بود اما این سازمان بیشتر دنباله رو بنی صدر بود تا مبتکر و خلاق و نیز دارای حتی گرایش ضعیفی به همکاری با سازمانهای چپ نبود. بطور کلی کمونیستها، دموکراتها و لیبرال ها،  تک به  تک ضعیف بودند و اتحاد در خوری  نیز نداشتند.
در مورد سازمانهای موسوم به چپ:  وضع قطب حزب توده و اکثریت تکلیفشان  روشن بود؛ آنان متمایل به همکاری با رژیم بودند. حکمت و هسته ی سهندش نیز به کومله پیوستند تا نفس مسموم و پاسیسیفیسم خود را در این جریان  که در آن زمان نبرد مسلحانه میکرد و علیرغم جان باختن بسیاری اعضایش، جریانی در مجموع زنده و شاداب بود، بدمند، که البته موفق نیز شدند. اگر حزب توده ریشه دار در بخشی از روشنفکران این کشور، توانست بخشی مهمی از سازمان جوان چریک های فدایی خلق را در خود فرو کشد، و به پاسیفیسم کشاند، حکمت و گروه کوچک بی ریشه و بی تاریخ مبارزاتی اش نیز توانست سازمان ریشه دار و دارای تاریخ مبارزاتی کومله را در خود فرو کشد. دو جریان  که در اساس خرده بورژوایی و با تمایلاتی شبه سوسیالیستی بودند، بدین ترتیب یا به جریان های راست  رویزیونیست و ترتسکیست پیوستند و یا آماده پیوستن به این جریانها، یعنی چیزی شبیه سوسیال دمکراسی شدند.  
اما بیشتر سازمانهای  واقعا انقلابی چپ  نیز علاقه ای به همکاری با یکدیگر نداشتند و کمابیش در چارچوب سازمان خود میاندیشیدند و تلاش در حفظ نیروهای خود داشتند. برخی اعلام انحلال کردند و به اعضا و هواداران خود سپردند که هر کس مسئول حفظ خود است  و برخی شروع به انتقال به خارج کشور کردند. کلا در این دوران، سازمان های چپ  بر خلاف دوران حزب توده، بسیار پراکنده بودند و بندرت در تاریخ این سه سال بعد از انقلاب دست به حرکت مشترکی زدند. گمانم مهمترین و بزرگترین حرکت مشترک همان راهپیمایی 11 اردیبهشت 58 کارگران بویزه در تهران بود.  از طرف دیگر  نفوذ مجموع سازمان های چپ در طبقه کارگر و زحمتکشان اگر نسبت به دو برابر شدن جمعیت  ایران توجه کنیم، به هیچوجه قابل قیاس با حزب توده نبود.
وضع عمومی مردم نیز به هیچوجه شبیه زمان مشروطیت نبود. در آنزمان اشخاصی همچون شیخ فضل اله نوری، نفوذ چندانی در میان مردم نداشتند واز این رو  در پی پیروزی مشروطه خواهان مجبور شدند به سفارت روسیه پناه برند؛ و حتی دو سید تهرانی طباطبایی و بهبهانی نیز بیشتر در موقعیتی شبیه کاشانی در سالهای پیش از کودتای 28 مرداد بودند، تا شبیه خمینی در سالهای 57 تا 60، یعنی رهبر عمومی مردم نبوده، بلکه تنها رهبر بخشی از اقشار و طبقات بودند و تا حدودی توان تاثیر گذاری بر حوادث را داشتند.
اما در این زمان  نه تنها خمینی رهبری صاحب نفوذ بود، بلکه برخی روحانیون دیگرهمچون منتظری، نیز صاحب نفوذ بوده و توان تاثیر گذاری بر حوادث را داشتند. و  نه تنها ایران حکومت نیروهای راست مذهبی را بر خود تجربه میکرد، بلکه اینک جنبش های منطقه نیز بسیار بیشتر از آنکه از چپ و یا ملی - لیبرالها تاثیر بگیرد، تحت نفوذ جریانهای مذهبی- اسلامی در میآمد.  انگار دور اینها، تازه آغاز شده بود.
از سوی دیگر وضع آشفته و نا بسامان احزاب و گروه های سیاسی مخالف، وضع مردم را نیز آشفته کرده بود. طبقه کارگر متحد و یکپارچه نبود. وجود ده ها حزب و سازمان چپ،غیر چپ و مذهبی، این طبقه را تکه تکه کرده بود. وضع در جنبش های دهقانی و ملی نیز کمابیش همین گونه بود. آذربایجان، حزب خلق مسلمان شریعتمداری را تجربه کرده بود و کردستان نیز علیرغم مبارزات جانانه با نیروهای دولتی، از تضاد میان حزب دموکرات و کومله رنج میبرد. انقلاب در مجموع و علیرغم تک جوش های آن اینجا و آنجا، شکست خورده بود و بطور کلی شرایط شکست و عقب نشینی بود و نه پیشروی.  و این گونه نبود که توده ها تمایل به پیشروی داشته و داوطلب آن باشند و تنها نیاز به نیرویی که جرقه را زند.
اتحادیه کمونیستها نیز سازمانی بسیار کوچک بود که اگر همه رهبری، اعضا و هودارانش را در سراسر ایران جمع میکرد بزحمت به هزار نفر میرسید. این سازمان،  علیرغم این که برخی اعضا و هواداران آن کارگر بودند و برخی از آنها در حوادث آمل و یا پس از آن جان باختند، نفوذ چندانی در طبقه کارگر- و ما منظورمان نفوذ متمرکز است- ، حتی در یک استان و یا شهر نداشت. و حتی اگر دقیقتر بخواهیم بگوییم رهبری آن ایمان و اعتقادی به طبقه کارگر نداشتند. تشکیلات پیشمرگه های زحمتکشان  در کردستان نیز علیرغم فعالیتهای ارزشمند آن ،سازمانی کوچک بود و به هیچوجه قابل قیاس با سازمان های ریشه داری هم چون کومله و حزب دموکرات نبود.
بنابراین اتحادیه کمونیستها در آستانه اقدام مسلحانه در گرفتن شهر آمل، نه سازمان کارگری داشت، نه سازمان زنان، و نه جوانان و از اینها مهمتر، نه سازمانی شبیه به سازمان افسران حزب توده. تشکیلاتی بود محدود و بسیار کوچک که برخی رهبران آن علیرغم برخی تجارب در گروه فلسطین و...  عموما تجربه چندانی در پیشبرد مبارزه طبقاتی جاری نداشتند.
چنانچه  ما مجموع دو اوضاع را با هم بسنجیم، آنگاه به توده ها حق خواهیم داد که حزب توده را منفور بدانند، اما به رهبران اتحادیه حق نخواهیم داد که چنانچه اتحادیه دست به چنان حرکتی نمیزد، توده ها، قضاوتی همچون قضاوتشان درباره حزب توده را در باره آن روا میدانستند.   
3- از یک جرقه حریق برمیخیزد
سومین تحلیل این بود: «از یک جرقه حریق بر میخیزد» . این جمله ای بود از مائو تسه دون به نقل از یک ضرب المثل چینی. مائو مقاله ای با همین عنوان در سال 1330 نوشت. هنگامی که این مقاله نگارش یافت 10 سال از مبارزه حزب کمونیست چین میگذشت. این حزب طی چندین سال متوالی، در میان طبقه کارگر چین کار سیاسی و سازمانی کرد و توانست سندیکاهای و اتحادیه های کارگری چین را سازمان دهد. بدنبال اشتباهات چن دوسیو رهبر این حزب در دنباله روی از گومیندان،  شکست انقلاب در 1927،  یورش گومیندان به حزب و جان باختن هزارها کمونیست انقلابی، حزب به روستاها، که جنبش عظیم دهقانی را تجربه میکرد، رفت و قیام های متعدد دهقانی را سازمان داد. در سال 1930 یعنی سال نگارش مقاله، حزب کمونیست، هسته های اولیه ارتش سرخ کارگران و دهقانان را سازمان داده بود و بحث در مورد تصرف قدرت به شکل سراسری یا ایجاد منطقه آزاد شده بود. دو جریان در حزب بودند. یکی به دنبال کپیه برداری از مدل انقلاب اکتبر بود و دیگری راه ایجاد حکومت سرخ در مناطق آزاد شده را تعقیب میکرد:
« نیروهای ذهنی انقلاب از شکست انقلاب 1927 به این طرف واقعا خیلی ضعیف شده اند. اگر قضاوت فقط بر اساسی بعضی پدیده ها مبتنی گردد، تعداد ناچیز نیروهاتی باقیماند طبعا میتوانست در رفقایی(آنهایی که با مسئله این طور برخورد میکردند ) تولید بدبینی نماید. اما اگر ما به ماهیت مسئله بنگریم مطلب بکلی عوض میشود. در اینجا این ضرب المثل قدیمی چین«از یک جرقه حریق برمیخیزد » کاملا مصداق میباید. به عبارت دیگر، نیروهای ما اگر چه اکنون ناچیزند، ولی بسرعت رشد و تکامل خواهند یافت. رشد این نیروها در شرایط فعلی چین، نه تنها امکان پذیر است بلکه حتی جبریست. این حقیقت در جنبش 30 مه 1925 و انقلاب بزرگی که بدنبال آن بوقوع پیوست، کاملا به اثبات رسیده است. در برخورد با اشیاء و پدیده ها ما باید به ماهیت آنها نظر بیفکنیم و ظاهر خارجی آنها را فقط به مثابه رهنمایی تلقی کنیم که راه مدخل را نشان میدهد و ما به محض آینکه از این مدخل عبور کردیم، باید به ماهیت مسئله دست یابیم. این یگانه اسلوب مطمئن و علمی است.» (مائو، از یک جرقه حریق بر میخیزد، منتخب آثار، جلد اول ص 178)
منظور از«از یک جرقه حریق بر میخیزد»، وجود جنینی حکومت های سرخ کارگران و دهقانان در در دل حکومت ارتجاعی دیکتاتورهای نظامی، یعنی در مناطق آزاد شده بود که میتوانست به مرور و طی سالها- نه در همان زمان-  به رشد انقلاب در سراسر کشور یاری رساند،  نه  اقدام یک گروه کمونیستی 200 و یا سیصد نفره. این یکی بیشتر شبیه همان« موتور کوچک موتور بزرگ را به حرکت در میآورد» است تا از یک جرقه حریق بر میخیزد.
االبته «از یک جرقه حریق بر میخیزد»، اما به آن شرط که اولا آن جرقه، واقعا جرقه باشد؛ دوما هیزم فراوان، خشک و قابل اشتعال موجود باشد و سوما منتظر این نبود که این هیزم زود شعله ور گردد و نیاز به زمان برای شعله ور شدن آن در نظر گرفته شود و چهارما، جرقه به هیزم زده شود، یعنی بین جرقه و هیزم رابطه ای و اتصالی موجود باشد و نه  اینکه جرقه در هوا زده شود!
4- نتایج
بدین ترتیب سازمانی کوچک که جمعی از فداکارترین  و از جان گذشته ترین انقلابیون کمونیست ایران را در خود جای داده بود، رهبران، کادرها و اعضای خود را در حرکتی جدا از توده، به طور کامل به  مسلخ برد و دست به یک خود کشی زد. مبارزین روشنفکر و کارگری که هر کدام توان رهبری مبارزات بزرگ توده ای را داشتند، و یا میتوانستند مبارزات نظامی بزرگی را رهبری کنند، در نبردی نابرابر که ناشی از تحلیلی بسیار نادرست بود، جان باختند- یادشان گرامی و خاطره شان پر دوام باد- و جمعی که بازماندند، پراکنده گشته و آسیب فراوان دیدند. تاثیر این حوادث به هیچ عنوان آنگونه نبود که گفتند:« از قربانی نهراس! بجای یکی صد نفر بر خواهد خاست.» خیر! نه تنها صد نفر بلند نشد، بلکه این نوع اشتباهات- و نه تنها از جانب اتحادیه کمونیستها، زیرا بقیه چپ انقلابی نیز بسیار پر اشتباه بود و بسی بدتر از اتحادیه عمل کرد-  تاثیرات مخربی در بلند شدن عده معدودی نیز گذاشت.
بطور کلی نبود شناخت درست و منطقی از تجارب تاریخی، عدم  تجزیه و تحلیل دقیق و ریز آنها، فقدان بررسی  و ارزیابی انتقادی در مقایسه تجارب تاریخی با وضع کنونی، عدم پشتوانه و توانایی تئوریک- سیاسی همه جانبه برای چنین تجزیه و تحلیلهایی، و به عوض آنها نگاه سرسری به تجارب تاریخی و کپیه برداری بچه گانه از آنها، عدم ارزیابی صحیح از وضع داخلی، منطقه ای و جهانی نیروهای دشمن و پشتیبانان او، فقدان ارزیابی صحیح از وضع طبقه کارگر و توده ها، اینکه  متمایل و داوطلب پیشروی هستند و یا خیر و بزور خواستن از آنها برای پیشروی کردن، کنار گذاشتن مشی توده ای و جدا شدن از تود ه ها، به عبارات نگاه کردن و آنها را از محتوای واقعی خود تهی کردن و بکار بردن آنها در هر شرایطی برای  پشتیبان کردن آنها برای احساسات  آنی به غلیان آمده، چنین بودند بطور خلاصه  شرایط ذهنی رهبران اتحادیه در آستانه اقدام به تصرف شهر آمل. اینها بیشتر نشان از تمایلات خرده بورژوایی در رهبران اتحادیه بود تا تمایلات طبقه کارگر.
5- واکنش گروه های چپ به حرکت اتحادیه
لازم است که در اینجا اشاره ای هم به واکنش گروه ها و سازمان های چپ به این حرکت اتحادیه کمونیستها داشته باشیم.  بسیاری از افراد و گروه های چپ در دل با این جریان همدردی کردند. برخی بدون تحلیل درست و همه جانبه و صرفا برای خالی نبودن عریضه، آن را واکنشی در برابر راست روی های گذشته خواندند و حرکتی جدا از توده خواندند، بدون آنکه خود حرکتی با توده کرده باشند و یا بخواهند انجام دهند. بسیاری نیز سر خود را زیر برف کردند و از این حادثه چیزی نگفتند. آنان به آن همچون اتفاقی بی اهمیت که از طرف گروهی بی اهمیت و در حاشیه به آن دست زده شده بود، نگریستند، در حالیکه خود در داخل جنبش طبقه کارگر و توده ها اهمیت چندانی نداشتند.  بسیاری از این گونه افراد، اکنون کادرها، اعضا و هواداران حزب منحط  کمونیست کارگری  و دارو دسته های جورواجور حکمتیست هستند و در گوشه ای از این دنیا، به چرت زدن  پس از بحث های بی خاصیت خود مشغولند.
6- اشاره ای به اینکه که چه میباید انجام میشد
انقلاب در سال 60 شکست خورد و لازمه شکست عقب نشینی است. نیروهای کمونیست و دموکرات باید با چشم باز شکست را میپذیرفتند، به عقب نشینی دست میزدند و به تحلیل همه جانبه آن میپرداختند.
علت شکست نه درهمان سالهای 57 تا 60، بلکه بسیار بیشتر، در سالهای پیش از آن نهفته بود. زمانیکه از یک سو، کل جنبش چپ با چریکهای فدایی خلق  که مبارزات جدا از توده میکردند و حزب توده رویزیونیست و وابسته رقم میخورد که تقریبا بخش مهمی از کار در عرصه فرهنگی را بخود اختصاص داده بود. و از سوی دیگر نیروهای مذهبی  که  کار در بین توده ها را از طریق مساجد، تکایا، حسینه ها و... تعقیب میکردند. استبداد شاه در حالیکه کوچکترین اجازه ای به چپ برای فعالیت نمیداد این نیروهای مذهبی را تقریبا آزاد گذاشته بود. ولی کدام استبدادی به چپ  انقلابی اجازه فعالیت میدهد که شاه دومی اش باشد.
همه اشکال، در استبداد شاه نهفته نبود. سازمانهای چپ ایران، اصلا تصوری  از کار مخفی و نیمه علنی در شرایط استبداد نداشتند وگمان میکردند که اگر قرار است درون طبقه کارگر پایه بگیرند، باید حتما میدان وسیعی در اختیار اینان قرار داده شود تا بتوانند چنین کاری را انجام دهند.(  نوع مضحک این نوع  تمایل، حکمت است که میخواست همه چپ ها، شناسنامه شان را روی سینه شان بزنند و عکس شش در چهار بگیرند و بالای مقاله شان بزنند تا به مردم نشان دهند که کمونیستها مثل بقیه ابنا بشر هستند و خدای ناخواسته دم ندارند. درب کنگره حزبشان را نیز باز بگذارند تا هر تنابنده ای بتواند وارد شود و از این از ما بهتران، کسب فیض کند) این بود که یا منفعل بودند و یا به سراغ عملیات جدا از توده میرفتند. سازمان انقلابیون کمونیست و گروه پویا، یعنی دو سازمان که با پیوستن به یکدیگر سازمان اتحادیه کمونیستها را تشکیل دادند، نیز در سالهای 49 به بعد تشکیل شدند و تازه در صدد مبارزه تئوریک - سیاسی با دو خط راست حزب توده، و خط چپ روانه جدا از توده چریکی، بر آمدند. اما اینان نیز،  بجای فرستادن برخی کادرها بداخل برای سازمان دادن کار مخفی و نیمه علنی، همانجا در خارج ماندند و زمانیکه به داخل آمدند مدتها تحت تاثیر شعار تبلیغاتی دیگر گروههای چپ، که اینان را بی عملان خارجه نشین میخواندند، قرار گرفتند.
بطور کلی، باید تلاش میشد ضمن یک مقاومت منطقی  در کنار طبقه کارگر و زحمتکشان، گام به گام به عقب نشینی دست زده میشد. باید به حفاظت رهبران، کادرها و اعضا پرداخته میشد؛ افراد شناخته شده جابجا میشدند و روابط تشکیلاتی برای شرایط خفقان تغییر میکرد و اطلاعات افراد به حداقل ممکن میرسید. برخی باید به خارج انتقال داده میشدند و برای افراد داخل، مدارک جعلی درست میشد تا بتوانند در شرایط جدید در داخل زندگی کنند و نیز بکار انقلابی خود ادامه دهند. باید اجازه داده  نمیشد که پیوند اعضایی که در کارخانه ها و کارگاه ها بزرگ کار میکردند با طبقه کارگر قطع شود. همچنین، به حفظ هسته ها کارخانه و کارگاه ها و اداره پرداخته شده و ادامه کاری آنها در شرایط خفقان تامین میشد.  باید سازمان بودن سازمان، نه در خارج، بلکه در داخل حفظ میشد و میتوانست در شرایط خفقان و استبداد، نه تنها با اطلاعات جمهوری اسلامی دست و پنجه نرم کند، بلکه به کار ترویجی و تبلیغی پر حوصله و آرام در طبقه کارگر میپرداخت و در شرایط اعتصابها و شورشها  توان رهبری آنها را بدست میآورد. ووو
اگر ما بطور میانگین،  توان حفظ یک هسته انقلابی 50 نفره را از میان بهترین انقلابیون همه سازمانها - و حتی کمتر از آن را- در داخل  میداشتیم و قربانی هایی را که طی کمتر از یک و یا دو سال  دادیم  طی 10 تا 15 سال میدادیم ، و اگر این هسته - علیرغم همه  جان باختگانش - قادر به ادامه کاری تحت شرایط خفقان میشد، اگر این هسته موفق میشد حداقل رابطه را با طبقه کارگر و زحمتکشان تحت شرایط دشوار سالهای 60 تا 70 حفظ کند، آنگاه این هسته میتوانست  نه تنها در همان سالهای 60 تا 70 که مبارزات متعددی بوسیله طبقه کارگر و زحمتکشان صورت گرفت ،تا حدودی نقش داشته باشد، بلکه به فراخور گسترش مبارزات در سالهای پس از 70 ، که تضادهای درون رژیم بیشتر شد و بویژه پس از سالهای 76  میتوانست نقش بسیار بیشتری داشته باشد. اگر ما توانسته بودیم این هسته انقلابی را حفظ کنیم، آنگاه ما در سالهای پس از 76 میتوانستیم نقش به مراتب غیر قابل قیاسی، با نقشی که چپ از سال 60 تا کنون ایفا کرده است، داشته باشیم و آماده دست زدن به کارهای بزرگتری شویم.


ف- هیرمند 
دی ماه 89