شماره پانزدهم دوره سوم
بيانيه حزب کمونيست(مائوئيست)افغانستان در مورد "منشور مصالحه و آشتي ملي "
خیانت ملی
از
" برنامه عمل عدالت انتقالی "
تا
" منشور مصالحه و آشتی ملی "
هنوز رنگ امضای اعلامیه آغاز " برنامه عمل عدالت انتقالی " توسط حامد کرزی سردمدار رژیم دست نشانده نخشکیده بود که طرح " منشور مصالحه و آشتی ملی " توسط پارلمان رژیم پوشالی به تصویب رسید . این طرح که توسط هر دو بخش پارلمان پوشالی به تصویب رسید و سپس توسط رئیس جمهور رژیم دست نشانده کم و بیش تعدیل و اصلاح شد ، سر انجام حیثیت یک قانون تصویب شده در جمهوری اسلامی افغانستان ساخته شده توسط امپریالیزم امریکا را بخود گرفت .
" منشور مصالحه و آشتی ملی " تمامی جنایات گذشته نوکران سوسیال امپریالیزم شوروی سابق ، جهادی ها و طالبان را مورد عفو قرار داده و همه جانیان را از تعقیب عدلی و قضائی معاف اعلام کرده است . با تصویب این قانون در واقع بازی های تهوع آور امپریالیستی و ارتجاعی به اصطلاح باز پرسی و بازخواست از جنایتکاران جنگی گذشته که رژیم دست نشانده نام " برنامه عمل عدالت انتقالی " را بالای آن گزاشته بود ، اساسا به پایان رسید .
یقینا این حرکت به اصطلاح قانون سازانه رژیم آب سردی به روی تمام توهمات و تسلیم طلبی هایی پاشید که عاملین و حاملین آن ها انتظار داشتند در همراهی با پروسه آغاز شده از جلسه بن ( تجمع خائنین ملی در بن در زیر بال و پر امپریالیست ها ) خواهند توانست جنایتکاران جنگی و جنگ سالاران جانی را به محاکمه بکشاند .
جلسه بن در واقع مرتجعینی را که با تجاوز امپریالیست های امریکایی و متحدین شان بر کشور همراهی و همنوائی کرده و به استقبال آن شتافته بودند گرد هم آورد تا رژیم دست نشانده توسط آنها تشکیل گردیده و بر مسند قدرت پوشالی نشانده شوند . اما این حرکت در تناقض با ادعاهای دروغینی که تجاوز و اشغالگری امپریالیستی را در لفافه تامین حقوق بشردر افغانستان میپوشاند ، قرار داشت . اکثریت قریب به اتفاق مرتجعین
گرد آمده در جلسه بن ، جنایتکاران جنگی شناخته شده و ناقضین آشکار حقوق بشر در افغانستان بودند . این بود که بخاطر فریب اذهان مردمان جهان و افغانستان ، بنا به هدایت متجاوزین امپریالیست ، در همین گرد همآئی جنایتکاران جنگی و ناقضین حقوق بشر ، تشکیل یک کمسیون به اصطلاح مستقل حقوق بشر را در افغانستان تصویب کردند تا گویا موارد نقض حقوق بشر را در این کشور شناسائی نموده و زمینه را برای کشاندن عاملین آن به پای میز محاکمه و دادخواهی مساعد گرداند . با وجودی که چنین فیصله ای از سوی این جلسه اساسا نمی توانست قابل قبول باشد و از همان ابتدا روشن بود که فقط به مثابه پرده فریبی برای توجیه و اشغالگری امپریالیستی و شکلدهی به رژیم دست نشانده روی صحنه آورده شده است ، اما هیاهوی فریبنده " داد خواهی از جنایتکاران جنگی " و " مبارزه علیه جنگ سالاران " در طی چند سال گذشته به دو دلیل ادامه یافت .
یکی اینکه از این طریق توده های متوهم کماکان امید وار باشند که امپریالیست های اشغالگر و نهاد های پوشالی ای مثل " کمسیون مستقل حقوق بشر " ، جنایتکاران جنگی را از مسند قدرت در رژیم دست نشانده به زیر انداخته و به پای میز محاکمه خواهند کشاند . دیگر اینکه از این طریق جنگ سالاران کم و بیش نافرمانی که می خواستند در پهلوی ارباب و در زیر بیرق آن ، برای خود شان نیز بساطک هایی را حفظ کنند ، ترسانده شود و مورد تهدید قرار گیرد تا حد خود شان را نگاهداشته و دست از پا خطا نکنند . انتشار اسنادی از قبیل نتایج تحقیقات کمسیون مستقل حقوق بشر در مورد مجرمین و جنایتکاران جنگی برای تامین همین دو منظور رویدست گرفته شدند . حتی سند " دیدبان حقوق بشر " در راه تامین این اهداف به خدمت گرفته شد .
آخرین حرکت برای فریب توده ها و ترساندن و تهدید کردن جنایتکاران جنگی گذشته ، اعلام آغاز " برنامه عمل عدالت انتقالی " از سوی حامد کرزی سردمدار رژِیم دست نشانده بود . اعلام آغاز این " برنامه " در حالیکه از یکطرف خواهی نخواهی تا حد معینی توهمات در میان بخشی از توده ها را بیشتر دامن زد ، از طرف دیگر فشار برجنگ سالاران جنایتکار گذشته را تشدید نمود . در اوج این توهم پراگنی و ایجاد فشار ، ناگهان " منشور مصالحه و آشتی ملی " از سوی هر دو مجلس پارلمان پوشالی به تصویب رسید و برای توشیح به رئیس جمهور رژیم دست نشانده فرستاده شد . در واقع باید گفت که امپریالیست های اشغالگر امریکائی و متحدین شان به پارلمان رژیم اجازه دادند تا این " منشور " را تصویب کنند و این امر منطقا بدون تعاملات و داد و گرفت های زیادی در پشت پرده ، صورت گرفته نمی توانست .
اما پس از تصویب شدن " منشور " توسط پارلمان رژِیم ، " رفت و آمد ها " و " مشاورت ها " میان جناح های مختلف مرتجعین حاکم و بطریق اولی میان اربابان و دست نشاندگان ، بصورت آشکار جریان یافت . در فرجام تعدیلات معینی بر متن اولیه " منشور مصالحه و آشتی ملی " وارد گردید و این سند خیانت ملی توسط پارلمان و رئیس جمهور رژیم پوشالی به تصویب رسید و حیثیت یک قانون تصویب شده و رسمی را بخود گرفت . با تصویب این " قانون " از سوی رژِیم پوشالی در واقع " برنامه عمل عدالت انتقالی " ، شروع نا شده خاتمه یافته تلقی میگردد و" کمسیون مستقل حقوق بشر " نیز دیگر به یک نهاد بیمصرف تبدیل گردیده است .
" کمسیون مستقل حقوق بشر" ، " یونیما " و سائر نهاد ها و افراد مرتبط به " سازمان ملل متحد " در ابتدای تصویب " منشور " توسط پارلمان رژیم پوشالی به شدت آن را محکوم کردند و از کرزی خواستند که آنرا توشیح نکند . اما پس از آنکه " منشور " با تعدیلات معینی ، مورد تصویب عمومی از سوی تمامی مراجع ذیدخل رژیم ، به شمول کرزی ، به تصویب رسید ، این نهاد ها و افراد نیز در حقیقت مخالفت خوانی ها را کنار گذاشته و به صورت صریح و یا در لفافه مهر تائید بر آن کوبیدند . اگر این تائید گری ها را در پهلوی تائیدات صریح و غیر صریح امپریالیست های اشغالگر قرار دهیم ، به این نتیجه می رسیم که " منشور مصالحه و آشتی ملی " ثمره یک توافق همگانی میان جناح های مختلف رژیم پوشالی ، به شمول " کمسیون مستقل حقوق بشر افغانستان " ، و اربابان امپریالیست شان ، و همچنان نهاد ها و افراد مرتبط به " سازمان ملل متحد " است .
چگونه این توافق عمومی توانست به میان بیاید ؟
به دلیل اینکه امپریالیست های اشغالگر و همچنان رژیم دست نشانده در وضعیت بسیار بدی قرار دارند و شاریدگی و پاشیدگی آنها و همچنان نارضایتی مردم از اوضاع ، روز بروز بیشتر از پیش عمق و گسترش می یابد . در چنین حالتی دوام و تشدید فشار بر جنگ سالاران جنایتکار گذشته تحت نام " تامین حقوق بشر " شاریدگی و پاشیدگی مذکور را به منتهای درجه می رساند و می توانست برای اشغالگران و رژیم خطرناک ثابت شود . تک و دوهائی که بعد ازانتشار اعلامیه کرزی مبنی بر شروع " برنامه عدالت انتقالی " و همچنان پس از تصویب " طرح منشور مصالحه ملی " توسط جنگ سالاران تقریبا بصورت سر تاسری ، به ویژه در کابل ، براه افتاد ، به مثابه زنگ خطری بود که اشغالگران و رژیم را در مجموع واداشت از این زنگوله نمایشی بگذرند و در میان دو ضرورت یعنی توهم پراگنی در میان مردم و تامین اتحاد بیشتر میان جناح های مختلف رژِیم ، از طریق ایجاد فضای اطمینان برای جنایتکاران سابق قابل محاکمه ، دومی را بر گزینند .
به همین جهت این تلاش مذبوحانه است و نمی تواند در نهایت به نفع امپریالیست های اشغالگر و رژیم دست نشانده تمام شود . البته ممکن است تصویب " منشور مصالحه و آشتی ملی " تا حد معینی ، و لابد بصورت موقتی ، نزدیکی بیشتری میان جناح های مختلف رژیم ایجاد نماید ، ولی در مجموع به ضرر اشغالگران و خائنین ملی تمام خواهد شد .
تصویب این " منشور" آنچنان عمل رسوا و فضاحت بار است که حتی بعضی از کرسی نشینان پارلمان پوشالی آنرا " خیانت ملی " خواندند و یا با مشاهده آن اعلام کردند که
" پارلمان ماهیت حقیقی خود را نشان داد " . البته لازم است این افراد بدانند که نشستن بر کرسی های پارلمان پوشالی نیز خیانت ملی است چرا که تن دادن به چنین عملی جزخدمت به اشغالگران امپریالیست و همراهی با مرتجعین دست نشانده معنی و مفهوم دیگری نمی تواند داشته باشد . حتی اگر فرض کنیم که پارلمان نشینی این افراد تا حال مبتنی بر توهمات بوده است ، حالا دیگر نشستن شان در آنجا هیچ توجیهی نمی تواند داشته باشد . وقتی دیگر خود به خیانت ملی این پارلمان اذعان می کنند و اعلام می نمایند که ماهیت حقیقی آن را درک کرده اند ، باید وطنپرستانه و جرئتمندانه از این مجمع خائنین ملی بیرون روند و از این " گوشواره طلائی " و " شمشیر زرین " بگذرند . در غیر آن هیچ شک و شبهه ای در مورد شمولیت خود شان در جرگه خائنین ملی باقی نخواهد ماند .
در هر حال تاثیرات توهم زدایانه تصویب " منشور ... " در میان آن بخش هایی از مردم که تا حال امید واری های کاذبی به دادخواهی از مظالم گذشته داشتند ، شدیدا عمیق و گسترده است . حتی هم اکنون می توان به روشنی دید که ضرر این حرکت مذبوحانه برای امپریالیست های اشغالگر و رژیم پوشالی بیشتر از نفعی است که در اثر نزدیکی بیشتر جناح های مختلف رژیم بصورت موقتی برای آنها بار آورده است . جریان این توهم زدائی ، که هم بصورت فوری مشهود است و هم یک پروسه مداوم دراز مدت خواهد بود ، را می توان – و باید – از طریق مبارزات افشاگرانه بیشتر از پیش عمق و پهنا بخشید .
از جانب دیگر، اشغالگران و رژیم پوشالی در برخورد با طالبان و سائر اسلامیست های معارض ، به یک چوکات قانونی واحد احتیاج داشتند . در طول چند سال گذشته تقریبا بصورت پیوسته ، گروه های شامل در جناح جنگ سالاران جهادی غیر پشتون در رژیم ، برخورد های اغماض گرایانه کرزی و در مجموع جناح جنگ سالار و بروکرات پشتون در رژِیم را با سوء ظن نگریسته و بار بار میان دو طرف کشیدگی های شدید و خفیفی به وجود آمده بود . در شرایطی که از یکطرف " کمسیون صلح و آشتی " تحت رهبری صبغت الله مجددی پیوسته به جلب و جذب طالبان به سوی رژِیم مصروف بود و از طرف دیگر شروع " برنامه عمل عدالت انتقالی " در رابطه با جنایتکاران جنگی گذشته دردرون رژیم اعلام گردید ، این دو پارچگی می توانست عملا به حد خطرناکی برای اشغالگران و رژیم برسد . " منشور ... " یک چوکات قانونی واحد در برخورد با طالبان و سائر اسلامیست های معارض برای تمامی جناح های رژِیم به وجود آورد و همه این جناح ها را از این بابت آسودگی خاطر بخشید .
" منشور مصالحه و آشتی ملی " صرفا معافیت جنایات گذشته از تعقیب عدلی و قضائی را در بر نمی گیرد ، بلکه معافیت در مورد آنچه را که اشغالگران و رژیم دست نشانده خود جنایت و تروریزم می خوانند ، نیز شامل می شود . البته این معافیت یک شرط دارد و آن پیوستن به رژیم یعنی تائید اشغالگران و تائید دست نشاندگان شان است . به این ترتیب معافیت از تعقیب عدلی و قضائی هر عملی به شرط خزیدن در زیر
درفش اشغالگران و خائنین ملی به یک قانون بدل می گردد و بر عکس آن ، تعقیب عدلی و قضائی هر عملی ، که هر چه می خواهد باشد ولی در مخالفت با آنها قرار داشته باشد ، نیز حیثیت یک قانون را بخود می گیرد .
در منشور هیچ استثنائی برای معافیت عام ، در صورت تحقق همان شرط اساسی فوق الذکر ، وجود ندارد . اما همه می دانند که امپریالیست های اشغالگر امریکایی یکی از دلایل تهاجم و تجاوز شان به افغانستان را در پهلوی دستگیری و به محاکمه کشاندن اسامه بن لادن ، ایمن الظواهری و سائر رهبران القاعده ، دستگیری و به پای میز محاکمه کشاندن ملا عمر و سائر رهبران عالیرتبه طالبان اعلام کرده و برای دستگیری آنها میلیون ها دالر جائزه تعیین نموده اند . بنابرین شکی در اینمورد وجود ندارد که حکم " منشور مصالحه و آشتی ملی " در مورد معافیت عام مخالفین کنونی ، در حال حاضر ، یک حکم غیر قابل تطبیق است و اشغالگران در اجرای این حکم پابندی ندارند . البته این معافیت عام به مثابه یک گذرگاه قانونی برای استحاله طالبان از یک نیروی مرتبط به القاعده و کل پان اسلامیزم ضد امریکایی و ضد غربی به یک نیروی غیر مرتبط به آنها روی صحنه آورده شده است . اینچنین استحاله ای کاملا نا ممکن نیست ولی در حال حاضر قویا غیر محتمل به نظر میرسد .
به این ترتیب تصویب " منشور... " نقش مثبتی برای اشغالگران و رژیم پوشالی در کشاندن بیشتر طالبان و سائر اسلامیستهای معارض به سوی شان نخواهد داشت . حتی بر عکس از هم اکنون می توان به وضوح مشاهده کرد که آنها بیشتر از پیش تشجیع گردیده و بر فشار های جنگی و غیر جنگی شان افزوده اند . .
اما از این دلایل تعیین کننده سیاسی در تصویب " منشور ... " که بگذریم ، یک دلیل بزرگ اقتصادی نیز وجود دارد که مرتبط با دلایل سیاسی فوق الذکر بوده و در حد خود بسیار مهم است .
فئودال – بورژوا ها و بورژوا – فئودال های دلال بر آمده از درون اقتصاد جنگی و کشت و تجارت مواد مخدر درسه دهه اخیر ، بخش تعیین کننده طبقات استثمارگر در افغانستان کنونی را تشکیل می دهند که بطور وسیعی جای فئودال ها و سرمایه داران دلال سابق را گرفته اند . ثروت های منقول و غیر منقولی که در دستان این جنگ سالاران و قاچاقچیان جمع شده ، نتیجه چور و چپاول و غارتگری ددمنشانه و عریان است و خود به روشنی و صراحت بخشی از جنایات جنگی و غیر جنگی این جانیان را تشکیل می دهد . نادرست است که این جنایت وسیع و گسترده مالی در لیست طولانی جنایات این جانیان منظور نگردد .
" منشور مصالحه و آشتی ملی " معافیت عامش را شامل این جنایت اقتصادی نیز می نماید و همه فئودال – بورژوا ها و بورژوا – فئودال های چپاولگر را که دارائی و ثروت شان را از طریق چور و چپاول و غارتگری عریان بدست آورده اند ، از تعقیب
عدلی و قضائی در امور مالی معاف می نماید ؛ یعنی حسابدهی مالی را از ذمه آنها برمی دارد و می خواهد فضای امن و مطمئن اقتصادی برای شان به وجود بیاورد .
یقینا این بخشش عام جنایات اقتصادی می تواند دلالان جنایتکار و چپاولگر را اطمینان خاطر ببخشد و آنها را برای پیشبرد فعالیت ها و " کار و بار شان " دلگرم سازد . به عبارت دیگر اعلام معافیت عام غیر مشروط جنایات اقتصادی گذشته و اعلام معافیت عام مشروط جنایات اقتصادی جاری ، روش های چپاولگرانه و مافیائی اقتصادی را بیشتر از پیش دامن خواهد زد و فساد مالی جاری را عمق و گسترش بیشتر و هر دم فزاینده تر خواهد بخشید . یقینا تاثیرات مخرب و کشنده پیدایش ، رشد و گسترش این روش چپاولگرانه روی زندگی توده های مردم بر کسی پوشیده نیست . اما طراحان خارجی و داخلی " اقتصاد بازار آزاد " در افغانستان ، همانند هر جای دیگری از جهان بخوبی می دانند که " خصوصی سازی " نسبتا سریع در این کشور فقط با تکیه بر دو منبع غارتگرانه خارجی و داخلی می تواند ممکن و میسر گردد : یکی سرمایه چپاولگر خارجی و دیگری روش های چپاولگرانه و مافیایی اقتصادی داخلی . بنابرین آنچه در این عرصه روی دست گرفته اند و انجام می دهند ناشی از سوء تفاهم و عدم درک مسائل و مشکلات اقتصادی نیست بلکه کاملا آگاهانه پیش برده می شود . ذات و سرشت نظام اقتصادی مورد خواست شان روش های چپاولگرانه و جنایتکارانه اقتصادی را طلب می نماید .
با توجه به تمامی مسائل متذکره فوق ، حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان اعلام می نماید :
1 - حاکمیت پوشالی کنونی ، در هیچ موضوعی ، منجمله در معافیت جنایتکاران گذشته ، صلاحیت نمایندگی از مردمان افغانستان را ندارد . این رژیم دست نشانده توسط متجاوزین و اشغالگران امپریالیست و به زور قوت های نظامی و امکانات مالی آنها بر مردمان ما تحمیل گردیده و حفاظت می گردد .
سردمدار این رژیم یعنی حامد کرزی ، فقط دو نمونه مشابه در تاریخ گذشته افغانستان دارد : یکی شاه شجاع و دیگری ببرک کارمل . به همین جهت به حق از سوی توده های مردم به " شاه شجاع سوم " و " ببرک کارمل دوم " مسمی گردیده است . این وطنفروش " نامی " در نتیجه برگزاری یک انتخابات فرمایشی و ترتیب داده شده توسط اشغالگران و مملو از تقلب ، با رای یک اقلیت کوچکی از اهالی کشور، حیثیت به اصطلاح رئیس جمهور متنخب رژیم را کمائی کرد .
پارلمان این رژیم ، پارلمان پوشالی ای است که از طریق راه اندازی یک انتخابات جعلی و با تکیه بر قوت های نظامی ، امکانات مالی و فشار های تبلیغاتی اشغالگران امپریالیست رویکار آمد و مجموع کرسی نشینان آن فقط توانستند کمتر از ده فیصد کل آراء اهالی را ، آنهم با توسل به تقلبات گسترده ، بدست بیاورند .
2 - تمامی ارگان های قدرت رژیم دست نشانده ، مملو از جنایتکاران و خائنین ملی گذشته " خلقی – پرچمی " ، جهادی و طالبی قابل تعقیب عدلی و قضائی و قابل محاکمه است . اینچنین رژیمی اصولا حق عفو جنایتکاران را ندارد . وقتی به خود جنایتکاران حق داده شود که جنایات را از تعقیب عدلی و قضائی معاف بسازند ، هیچ جنایتکاری به جزای اعمالش نخواهد رسید . همه جنایتکاران ، در طول تاریخ نسل بشر و در تمامی نقاط جهان ، خود برای خود چنین معافیتی را منظور داشته اند و منظور می دارند . اما تاریخ و توده ها نه به آنها چنین حقی داده اند و نه در آینده خواهند داد .
3 - خیانت ملی و جنایت جنگی امری نیست که صرفا به گذشته تعلق داشته باشد بلکه
هم اکنون نیز در افغانستان تحت اشغال قوت های مهاجم امپریالیستی و حاکمیت پوشالی خائنین ملی ، جریان دارد و تا زمانی که کشور تحت اشغال باشد و رژیم دست نشانده بر مسند قدرت چاکری تکیه زده باشد ، کماکان ادامه خواهد داشت . حق تعقیب عدلی و قضائی و به محاکمه کشاندن خائنین ملی و جنایتکاران گذشته و حال و آینده برای مردمان این مرز و بوم محفوظ است . آنها پس از اخراج نیروهای متجاوز و اشغالگر امپریالیستی ، سرنگونی رژیم دست نشانده و برقراری حاکمیت ملی و مردمی خود شان و در جریان مقاومت و مبارزه برای تامین این اهداف ، از این حق مسلم خود استفاده خواهند کرد
به پیش در راه بر پایی جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی !
استقلال ، آزادی ، انقلاب !
" حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان "
اول حمل 1386
نوشته که در ذيل مي آيد ،خلاصه چندين جلسه پرسش و پاسخ ميان فعالين و هواداران حزب و همچنان ميان فعالين حزب و تعداد از خوانندگان "شعله جاويد" در مورد طالبان است که بصورت يک جلسه پرسش و پاسخ واحد تنظيم گرديده است
" طالبان "
گماشتگان محبوب دیروز
یاغیان مغضوب امروز
پرسش :
در سرمقاله شماره سیزدهم شعله جاوید گفته می شود که :
" تضاد عمده فعلی جامعه افغانستان ، که در حالت مستعمراتی – نیمه فئودالی قرار دارد ، تضاد ملی خلق ها و ملیت ها با قدرت های امپریالیستی است که مشخصا بصورت تضاد ملی خلق ها و ملیت های کشور با اشغالگران امپریالیست و خائنین ملی دست نشانده شان تبارز می نماید . "
بعد در رابطه با همین موضوع در مورد طالبان گفته می شود که :
موقعیت طالبان در رابطه با تضاد عمده دقیقا چگونه مشخص می گردد ؟
پاسخ :
پاسخ به این سوال درمتن خود مطلب نقل شده دوم وجود دارد . در جای دیگری از همان سرمقاله شماره سیزدهم شعله جاوید نیز گفته می شود :
" اگر تضاد عمده یعنی تضاد ملی خلق ها و ملیت های کشور با اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده را در نظر بگیریم ، می بینیم که طالبان در ضدیت با اشغالگران و رژیم دست نشانده قرار داشته و مقاومت شان را علیه آنها ادامه می دهند . "
برای ارائه پاسخ مختصر تر و روشن تر به سوال شما بازهم مطلبی را از سرمقاله شماره سیزدهم شعله جاوید نقل می کنیم :
" ... آنها { طالبان } بخشی از مقاومت عمومی علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده را تشکیل می دهند ... "
پرسش :
در حال حاضر صرفا طالبان و کم و بیش حزب اسلامی گلبدین ، علیه اشغالگران و رژیم می جنگند . آیا چیزی بنام " مقاومت عمومی " اصلا وجود دارد ؟
پاسخ :
بلی وجود دارد . مقاومت علیه اشغالگران و رژیم صرفا به مقاومت مسلحانه و جنگ خلاصه نمی شود ، بلکه اشکال غیر جنگی و غیر مسلحانه گوناگون نیز دارد . مثلا تحریم انتخابات پارلمانی رژیم خیلی وسیع بود . همچنان عدم همکاری با آنها چیزی است که وسیعا وجود دارد . تظاهرات و اعتصابات ضد رژیم و ضد امریکایی نیز وجود دارند . شعار " مرگ بر امریکا " به شعار عام تظاهرات مبدل گردیده است . بر علاوه مقاومت مسلحانه نیز در مجموع به مقاومت مسلحانه و جنگ طالبان و حزب اسلامی خلاصه نمی شود .
پرسش :
منظور این است که حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان نیز هم اکنون در جنگ علیه اشغالگران و رژیم پوشالی سهیم است ؟
پاسخ :
نه ، ما هنوز در مرحله تدارک برای آغاز جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی قرار داریم . اما علیرغم آن هم اکنون بخشی از مقاومت عمومی هستیم . منظور این است که برخورد های مسلحانه دیگری ،علاوه از فعالیت های جنگی طالبان و حزب اسلامی حد اقل گاه به گاهی وجود دارند .
پرسش :
وقتی که گفته می شود طالبان بخشی از مقاومت عمومی علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده هستند ، منظور این است که آنها نماینده تضاد ملی با اشغالگران و رژِیم هستند ؟
پاسخ :
در همین سطح و به همین معنی محدود یعنی به عنوان بخشی از مقاومت عمومی علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده ، بلی هستند .
پرسش :
چگونه ؟ کمی توضیح لازم است .
پاسخ :
آنها فقط تا سطح مخالفت با اشغال مستقیم و حاکمیت رژیم دست نشانده نماینده تضاد ملی با اشغالگران و رژیم هستند . اما با حالت نیمه مستعمراتی و با حاکمیت یک رژیم وابسته مخالفتی ندارند و یا در واقع نظام مورد خواست شان یک نظام نیمه مستعمراتی است و نمیتوانند با سلطه امپریالیستی بطورکل مخالفت کنند .
پرسش :
طالبان از لحاظ سیاسی کدام اقشار و طبقات اجتماعی را نمایندگی می کنند ؟
پاسخ :
طالبان نماینده بخشی از فئودال ها و بورژوا کمپرادور های پشتون هستند که سلطه مستقیم و اشغالگرانه امپریالیست ها و حاکمیت رژیم دست نشانده را نمی پذیرد و در مقابل چنین سلطه و حاکمیتی مقاومت می کند .
پرسش :
چرا فقط بخشی از فئودالیزم و بورژوازی کمپرادور پشتون ؟
پاسخ :
برای اینکه بخش دیگری از فئودال ها و بورژوا کمپررادور های پشتون از درون بخشی از رژیم دست نشانده نمایندگی می گردد . همچنان برای اینکه فئودال ها و بورژواکمپرادورهای غیر پشتون تقریبا بصورت کامل توسط بخش های دیگری از رژیم دست نشانده نمایندگی می گردند . شوونیزم طالبان آنقدر غلیظ است که حتی فئودالها و بورژوا کمپرادورهای سائرملیتها را در پهلوی شان نمیپذیرند .
پرسش :
به این ترتیب پایه طبقاتی اصلی طالبان بسیار محدود است . آیا این محدودیت در آینده نیز بحال خود باقی خواهد ماند ؟
پاسخ :
ما فکر می کنیم که بلی ! محدودیت ملیتی طالبان غیر قابل رفع است ، مگر اینکه آنها در یک پروسه استحالوی قرار بگیرند و به تدریج ، حد اقل تا سطح معینی ، تغییر ماهیت بدهند که احتمال آن بسیار ضعیف است . بر علاوه محدودیت ملیتی ، محدودیت جنسیتی طالبان نیز غیر قابل رفع است . آنها اصلا نمی توانند از هیچ بخشی از نصف نفوس جامعه یعنی زنان نمایندگی کنند . طالبانیزم همین است ، با تمام محدودیت های طبقاتی ، ملیتی و جنسیتی اش .
پرسش :
وابستگی بین المللی آن قشر ازفئودال - کمپرادور های پشتون که طالبان نمایندگی آنها را بر عهده دارند از چه قرار است ؟
پاسخ :
این وابستگی از دو مجرا وجود دارد : یکی از مجرای وابستگی به بخشی از فئودال کمپرادور های مافیایی مواد مخدر و دیگری از مجرای وابستگی به بخشی از فئودال – کمپرادورهای کشور های اسلامی و بخصوص سرمایه های بزرگ عرب که خیالات پان اسلامیستی عظمت طلبانه ای در سر دارند .
پرسش :
ولی این ها نیز در نهایت سرمایه های کمپرادور وابسته به متروپول های امپریالیستی نیستند ؟
پاسخ :
هستند . ولی این ها نیز وقتی از حد معینی بزرگ تر باشند و یا بزرگتر شوند، از لحاظ داخلی استقلال طلب می شوند و از لحاظ خارجی در جستجوی منطقه نفوذ برایشان می بر آیند . ما اینچنین عظمت طلبی های فئودال – کمپرادوری را در طبقات حاکم هند یعنی در توسعه طلبی هندی در منطقه جنوب آسیا نیز می بینیم . عظمت طلبی های ارتجاعی چین کنونی نیز عظمت طلبی های سرمایه داری عمدتا کمپرادور ، و نه ملی ، است . تفاوت میا ن آن دو نوع عظمت طلبی ارتجاعی و عظمت طلبی نوع پان اسلامیستی این است که پان اسلامیست های اسلامی فاقد پایه دولتی متمرکز هستند .
پرسش :
آیا جمهوری اسلامی ایران نمی تواند یک پایه دولتی برای پان اسلامیزم عظمت طلبانه اسلامی باشد ؟
پاسخ :
می تواند ولی بصورت محدود . جمهوری اسلامی ایران صرفا بخش پان اسلامیست های شیعه را تحت رهبری دارد . به این ترتیب وجود جمهوری اسلامی ایران به عنوان یک دولت شیعه ، علامت یک درز غیر قابل علاج میان پان اسلامیست ها است . این پان اسلامیزم در واقع پان شیعیزم است و تا حد زیادی متوجه پان اسلامیزم سنی است . در رابطه با جمهوری اسلامی ایران قبل از هر چیزی این موضوع قابل دقت است که این رژیم عمدتا در مخالفت و دشمنی با اشغالگران در عراق و افغانستان قرار ندارد و در واقع در همراهی با آنها از اوضاع موجود در عراق و افغانستان سود برده است . جمهوری اسلامی ایران هر دو رژیم دست نشانده در عراق و افغانستان را به رسمیت می شناسد و با هر دو رژیم روابط دیپلوماتیک نزدیک دارد و تا حال صد ها میلیون دالر به آنها کمک رسانده است . البته وضعیت جمهوری اسلامی ایران در رابطه با اشغالگران در عراق و افغانستان ، مثل وضعیت رژِیم کرزی و یا حتی رژیم حاکم بر پاکستان نیست ، ولی در عین حال مثل وضعیت القاعده و طالبان نیز نیست و خیلی فرق دارد . بنا به این دلایل است که این رژیم نمی تواند پایه دولتی برای کل پان اسلامیزم معارض با اشغالگران و دست نشاندگان شان فراهم نماید و تا آنجائیکه هم فراهم می کند ، مثل مورد حزب الله لبنان ، شدیدا آغشته به تسلیم طلبی و سازشکاری است ؛ یا مثل مورد کمک رسانی های قسمی به طالبان که به عنوان تاکتیکی برای ایجاد فشار در رابطه با احتمالات تجاوز امریکا بر ایران ، رویدست گرفته می شود . نباید فراموش کرد که جمهوری اسلامی ایران شدیدا با رژیم طالبان دشمنی داشت و فعلا نیز دوست اصلی اش در افغانستان رژیم کرزی و به ویژه دار و دسته های بنیادگرای شیعه در درون این رژیم است .
پرسش :
آیا طالبان تسلیم طلبی و سازشکاری ندارند ؟
پاسخ :
رهبری عالی آنها در سطح مخالفت با اشغال و حاکمیت رژیم دست نشانده تا حال تسلیم طلبی و سازشکاری نداشته است ، البته از موضع خود ش . در درجات پائین تر رهبری شان و همچنان در صفوف پائین شان پهلو بدل کردن های مداوم و رفت و برگشت در رابطه با اسلامیست های مربوط به رژیم دست نشانده ، یک جریان ادامه دار است . ولی از همین حد مخالفت با اشغالگران و رژیم دست نشانده که بگذریم ، رهبری عالی شان نیز ، هم تسلیم طلبی دارد و هم سازشکاری . آنها مجموعا ، به شمول رهبری عالی شان ، نمی توانند استقلال طلبی پیگیر داشته باشند و با حالت نیمه مستعمراتی مخالفتی ندارند و یا نمی توانند مخالفت کنند .
پرسش :
پایه تعلقات بین المللی طالبان ، چه تاثیر مشخصی روی چگونگی مقاومت آنها دارد ؟
پاسخ :
بنا به همین پایه اجتماعی بین المللی ، علاوه از پایه اجتماعی داخلی ، است که مخالفت طالبان با اشغالگران و رژیم دست نشانده و مقاومت شان علیه آنها ، ارتجاعی ، محدود ، ناقص و ناپیگیر و در نهایت سازشکارانه است .
پرسش :
نمی توان خود را قناعت داد که نمایندگان سیاسی فئودال ها و بورژا کمپرادور ها در مخالفت با امپریالیزم قرار بگیرند و علیه امپریالیست ها و دست نشاندگان شان دست به مقاومت بزنند . این طبقات متحدین امپریالیزم اند . چگونه می توان این مسئله را توضیح داد ؟
پاسخ :
چرا نمی توانند دست به مقاومت علیه امپریالیست ها بزنند . مگر در جنگ مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی نیروهای سیاسی فئودال – کمپرادور علیه اشغالگران سوسیال امپریالیست دست به مقاومت نزدند ؟ مگر در جنگ های ضد انگلیسی نمایندگان سیاسی فئودال ها و بورژوا کمپرادور ها دست به مقاومت علیه انگلیس نزدند ؟ در دو جنگ اول منحصرا نمایندگان سیاسی فئودال ها بودند که علیه انگلیس ها جنگیدند و جنگ سوم یا " جنگ استقلال " تحت رهبری سلطنت فئودال – کمپرادور یعنی دربار شاهی امانی براه افتاد و پیش برده شد . از آن گذشته امروز در عراق مقاومت توسط همین نیروها پیش برده می شود . همچنان در فلسطین و لبنان نیز نیروهای مقاومت ضد صهیونیستی فعلا از همین قماش اند .
مسلم است که اینچنین نیروهائی در مخالفت عام و تام با امپریالیزم قرار نمیگیرند و علیه آنها و رژیم دست نشانده شان دست به مقاومت همه جانبه نمیزنند . هم مخالفت آنها شدیدا محدود و ناقص و بطریق اولی ارتجاعی است و هم مقاومت شان . آنها نمایندگان حقیقی تضاد ملی با اشغالگران و رژیم دست نشانده نیستند .
اصولا در عصر امپریالیزم و انقلابات پرولتری صرفا مبارزات ، مقاومت ها و انقلابات تحت رهبری پرولتاریا می توانند ستم ملی امپریالیستی را از ریشه برکنند و آزادی ملی حقیقی برای ملل تحت ستم فراهم سازند . به همین جهت است که می گوئیم مبارزات آزادیبخش ملی خلق ها و ملل تحت ستم دیگر به بخشی از انقلاب جهانی پرولتری تبدیل شده است . یعنی در این عصر فقط آن مبارزه ملی و مقاومت علیه امپریالیزم واقعا آزادیبخش است و قادر است ستم ملی امپریالیستی را کاملا سرنگون کند که تحت رهبری پرولتاریا و به مثابه بخشی از انقلاب جهانی پرولتری پیش برده شود . هر نوع مبارزه و مقاومت و به اصطلاح انقلابات دیگری ، مثل مبارزه و مقاومت و " انقلاب " اسلامی ، نمی تواند به فرجام موفقیت آمیز حقیقی و کامل در سرنگونی سلطه امپریالیستی و تامین استقلال و آزادی ملی
برسد .
پرسش :
بنابرین چگونه سیاستی را باید در قبال اینگونه مخالفت و مقاومت شدیدا ناقص ، ناپیگیر و ارتجاعی در پیش گرفت ؟
پاسخ :
ما وظیفه داریم که در عین تدارک ، بر پایی و پیشبرد مقاومت ملی مردمی و انقلابی علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده ، برای ایجاد نوعی همسویی عمومی در مقاومت با آنها در سطح به وجود نیامدن جو برخورد نظامی میان دو طرف مبارزه کنیم . مسلم است که مبارزات سیاسی – ایدئولوژیک علیه آنها باید ادامه یابد و نمیتواند ادامه نیابد .
پرسش :
با توجه به شناختی که از طالبان و خط ایدئولوژیک – سیاسی شان وجود دارد ، آیا امکان به وجود آمدن همسویی عمومی در مقاومت علیه اشغالگران ورژیم دست نشانده با آنها حتی در همان سطح محدودی که شما گفتید می تواند یک خواست عملی باشد ؟
پاسخ :
باید باشد ، یعنی این همسویی عمومی یکی از ضرورت های انصراف ناپذیرمقاومت عمومی علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده است . اگر طالبان نخواهند به این ضرورت انصراف ناپذیر پاسخ مثبت بدهند و جنگ علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده را نه به مثابه یک جنگ عمومی ضد اشغال و ضد حاکمیت پوشالی بلکه به مثابه یک جنگ مطلقا ایدئولوژیک در نظر بگیرند ، مسئولیت تاریخی براه انداختن جنگ داخلی در شرایط اشغال کشور بر عهده آنها است و این یک خیانت ملی است ، چرا که مطلقا به نفع اشغالگران ورژیم دست نشانده تمام می شود . ما مسئولیت داریم با تمام قوت و توان مان علیه این خیانت ملی مبارزه و مقاومت کنیم . در چنین صورتی جنگ علیه طالبان ماهیت دفاعی خواهد داشت و به مثابه جنگ علیه خائنین به مقاومت عمومی پیش خواهد رفت .
پرسش :
در شرایطی که حزب هنوز در مرحله تدارک برای برپائی جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی قرار دارد و هنوز عملا وارد پروسه جنگ نشده است ، طرح این مسئله و تاکید روی آن چه لزومی دارد ؟
پاسخ :
تدارک ، برپائی و پیشبرد جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی مراحل مختلف یک پروسه ملی مردمی و انقلابی واحد است . ما همان جنگی را که تدارک دیده باشیم ، می توانیم بر پا نمائیم و همان جنگی را که برایش تدارک دیده و بر پا کرده باشیم می توانیم پیش ببریم . ما برای جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی علیه اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده تدارک می بینیم و نه برای جنگ داخلی علیه طالبان . بنابرین از هم اکنون ضروری است که در مورد جنگ مان به روشنی صحبت نمائیم و بصورت شفاف روشن و صریح برایش تبلیغ و ترویج و سازماندهی کنیم .
پرسش :
در شرایطی که طالبان علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده می جنگند ولی جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی هنوز بر پا نشده است و تا حد زیادی مقاومت مهر و نشان طالبی خورده است ، برای برپایی جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی نیاز شدیدی به خط کشی مبارزاتی علیه طالبان وجود دارد . آیا موضعی که حزب مطرح می کند و روی آن تاکید به عمل می آورد ، این خط کشی مبارزاتی را رقیق نمی سازد ؟
پاسخ :
فکر نمی کنیم رقیق بسازد ، بلکه آنرا دقیق تر میسازد . البته اگر بیش از حد روی آن تاکید شود ، به مثابه یک ترجیح بند همیشه برایش تبلیغ گردد و بیش از اندازه نیرو و وقت مبارزاتی را بخود اختصاص دهد ، ممکن است در این حد یا آن حد ، خط کشی مبارزاتی علیه طالبان را رقیق تر بسازد . مسئله عمده در رابطه با این موضوع این است که ما نقشه جنگی مان را به مثابه یک جنگ مقاومت و نه جنگ داخلی مطرح نمائیم و برای تطبیقش مبارزه کنیم . جنگ داخلی ، تحت هر شعار و لفافه راست و " چپ " ، نه تنها در مرحله تطبیق بلکه در مرحله طرح و تدارک نیز در شرایط کنونی به نفع اشغالگران و رژیم دست نشانده تمام می شود .
پرسش :
برخی ها می گویند پان اسلامیزم ضد امریکایی و ضد غربی امروز همان نقشی را در رقابت های بین المللی برعهده دارد که قبلا سوسیال امپریالیزم شوروی و بلوک تحت رهبری اش بر عهده داشت . بنا به کدام دلایلی حزب این ارزیابی را قبول ندارد ؟
پاسخ :
دولت " شوروی " – البته بعد از سرنگونی سوسیالیزم در آن کشور – یک دولت سوسیال امپریالیستی و یکی از دو ابر قدرت جهانی بود و بلوک تحت رهبری اش یعنی بلوک وارسا نیز یک بلوک سوسیال امپریالیستی متشکل از چندین دولت بر سر اقتدار . سوسیال امپریالیزم شوروی و بلوک تحت رهبری اش یکی از دو بخش تعیین کننده امپریالیزم جهانی بود و در سطح جهانی با ابر قدرت دیگر و بلوک تحت رهبری اش ( امپریالیزم امریکا و بلوک ناتو ) رقابت می کرد . سوسیال امپریالیست های شوروی و بلوک تحت رهبری اش یک نیروی نظامی چندین میلیونی منظم ومجهز و مسلح در اختیار داشتند ، نیروئی که نیمی از زراد خانه اتمی جهان را در چنگ خود داشت . حتی هم اکنون نیز ، امپریالیزم روسیه ، که از خاکستر شوروی سوسیال امپریالیستی و بلوک تحت رهبری اش بجا مانده است ، حریف امپریالیستی اصلی امپریالیزم امریکا در جهان به حساب می آید .
اما پان اسلامیست های معارض با اشغالگران امریکائی و متحدین شان و رژیم های دست نشانده آنها ، هیچ یکی از این خصوصیات را دارا نمی باشند ، نه از لحاظ سیاسی ، نه از لحاظ اقتصادی ، نه از لحاظ نظامی و نه هم از لحاظ انسجام و سازمانیافتگی . حتی در سطح وسیع تر یعنی در سطح کل کشور های اسلامی می بینیم که همه این ها کشورهای تحت سلطه امپریالیزم ، چه در حالت نیمه مستعمراتی و چه در حالت مستعمراتی ، هستند . حتی از آن پائین تر ، هیچ یک از کشور های اسلامی ، در موقعیت نیرومندی ارتجاعی ای مثل موقعیت هند توسعه طلب قرار ندارند . تازه پان اسلامیست های معارض در هیچ یکی از همین کشور ها نیز از قدرت سیاسی سرتاسری برخوردار نیستند و یا مرکزیت و توانمندی قابل اتکای محکمی برای پان اسلامیست های سائر کشور هاندارند . جمهوری اسلامی ایران سیاست تسلیم طالبانه ای در قبال تجاوز به عراق و افغانستان دارد . سودان از هر لحاظ در موقعیت آنچنان بدی قرار دارد که ادعا و خیال بدل شدن به چنان مرکزیتی را نمی تواند در سر بپروراند . اسلامیست های سومالیه نیز با تجاوز و لشکر کشی آشکار اردوی دولتی حبشه از مگدیشو مرکز سومالیه بیرون رانده شدند و قوت های متجاوز هنوز در آن کشور حضور دارند .
به این ترتیب مجموعه نیروهائی که از یکجانب به بخشی از کشور های تحت سلطه امپریالیزم ، که کشور های اسلامی نامیده می شوند ، تعلق دارند و از جانب دیگر در خود همین کشور ها نیز در موارد بسیاری تحت پیگرد و سرکوب قرار دارند ، چگونه می توانند حیثیت یک بلوک امپریالیستی رقیب در مقابل امپریالیست های امریکائی و متحدین شان در ناتو را داشته باشند ؟ حتی اگر کل پان اسلامیست های سنی و شیعه ، یعنی جمهوری اسلامی ایران ، سودان ، اسلامیست های سومالیه ، طالبان ، القاعده ، حزب الله ، حماس و غیره و غیره را با هم در بگیریم می توانیم به روشنی ببینیم که اینها در قدم اول یک مجموعه هماهنگ را تشکیل نمی دهند و ثانیا حتی اگر کاملا هماهنگ نیز در نظر گرفته شوند باز هم نمی توانند حیثیت یک بلوک امپریالیستی و یا حتی حیثیت یک قدرت ارتجاعی نیرومند مثل هند را داشته باشند .
اساسا بنا به دلایل اقتصادی ، سیاسی و استراتژیک ، کل منطقه شرق میانه ، آسیای میانه و آسیای جنوبی منطقه مورد تجاوز و اشغالگری امپریالیست های امریکائی و متحدین شان قرار گرفته است و مسئله عمده در رابطه با کل این منطقه همین مسئله تجاوز و اشغالگری امپریالیستی است . " مبارزه علیه تروریزم پان اسلامیستی " اسم رمز همین تجاوز و لشکر کشی امپریالیستی و به عبارت روشن تر بهانه و پوشش برای آن است . گرچه " مبارزه علیه تروریزم پان اسلامیستی " نیز وجود دارد ، چرا که پان اسلامیزم مسلح و جنگنده موجود است ، ولی این موضوع عامل عمده لشکر کشی ها و تجاوزات امپریالیستی محسوب نمی گردد . به عبارت دیگر " کارزار مبارزه علیه تروریزم " بطور عمده کارزار تجاوزکارانه و اشغالگرانه امپریالیستی برای مستعمره سازی کشورهای منطقه و تحمیل انقیاد مستقیم بر ملل ساکن در این کشور ها است . ذخائر طبیعی ، موقعیت استراتژیک و پراگندگی و ضعف کشور ها و ملل این مناطق دست بهم داده و این ساحه را به میدان تاخت و تاز های امپریالیستی مبدل ساخته است . به عبارت دیگر ضعف و ناتوانی ملل و مردمان و ضعف مجموع نیروهای سیاسی معارض در این مناطق ، زمینه ساز لشکر کشی های امپریالیستی بر این ساحه است و نه قوت و توانمندی شان ، آنهم در سطح یک ابر قدرت رقیب .
یکی از دلایل اصلی این امر که امپریالیست های امریکائی و متحدین امپریالیست شان می توانند به اجرا و تطبیق چنین سیاستی در سطح وسیع این مناطق بپردازند و بی مهابا تاخت و تاز کنند ، نبود بلوک امپریالیستی رقیب در مقابل شان است و نه موجودیت چنین بلوکی و نه هم موجودیت نیروهائی که بتوانند حیثیت چنین بلوکی را داشته باشند و یا حتی در آینده کسب کنند . بزرگ سازی های فریبکارانه و افسانوی " تروریزم پان اسلامیستی " صرفا پرده دودی است برای پوشاندن لشکر کشی های عریان امپریالیستی و دام فریبی است برای شکار افکار عامه جهان ، به ویژه افکار عامه غرب در جهت تقویت این یلغار تجاوزکارانه و اشغالگرانه .
پرسش :
آیا نمی توان طالبان و القاعده را در نهایت نیروهائی دانست که از لحاظ صفبندی امپریالیست ها و مرتجعین در سطح جهانی در زیر پرچم امپریالیست های روسی قرار می گیرند .
پاسخ :
به احتمال زیاد روابط پنهانی مستقیم و غیر مستقیمی باید میان شان به وجود آمده باشد ، حد اقل روابطی میان طالبان و امپریالیست های روسی . بعضی از روابط طالبان خود به موجودیت چنین روابطی اذعان دارند . اما هنوز هم امپریالیست های روسی در رابطه با افغانستان ، با امپریالیست های امریکایی و متحدین شان در ناتو ، عمدتا همسوئی و هماهنگی دارند . به همین جهت نیروهای اصلی وابسته ارتجاعی به امپریالیزم روسیه در افغانستان هنوز هم در درون رژیم دست نشانده هستند . مشکل پان اسلامیزم مدافع طالبان و خود طالبان با امپریالیزم روسیه یعنی مشکل چچینیا و اسلامیست های ترک تبار مرتبط به آنها درآسیای میانه ، هنوز هم باقی است . رژیم طالبان یگانه رژیمی در جهان بود که حکومت اسلامیست های چچینی را به رسمیت شناخت و رسما به تقویت آنها پرداخت . البته سرکوب اخیر پان اسلامیست های ازبک و چچینی در وزیرستان می تواند مشکوک باشد . اگر واقعا در این سرکوب ، که بیشتر به قتل عام می ماند ، و یا لا اقل در تماشاچی باقی ماندن در مقابل آن ، یکی از مسائل ، جلب رضائیت امپریالیست های روسی در هر سطحی باشد ، در آینده باید در همان سطح شاهد نزدیکی طالبان و امپریالیست های روسی باشیم .
پرسش :
آیا حزب در مناطق روستائی تحت کنترل طالبان فعالیت دارد ؟
پاسخ :
نه متاسفانه . ما به این محدودیت مهم دچار هستیم .
پرسش :
آیا حزب در آینده نیز قصد ندارد در این مناطق روابطی ایجاد کند و دست به فعالیت بزند ؟
پاسخ :
درینمورد شدیدا محدودیت داریم ، ولی قصد داریم .
پرسش :
حزب درین مناطق چگونه دست به فعالیت خواهد زد ؟ مگر طالبان اجازه می دهند ؟
پاسخ :
نه ، اجازه نمی دهند . طالبان در مناطق شان حتی به حزب اسلامی گلبدین نیز اجازه نمی دهند آزادانه فعالیت کند . فعالیت های حزب در مناطق تحت کنترل طالبان ، در صورت به وجود آمدن ، باید مبتنی بر مخفی کاری و فشردگی باشد و با تکیه بر ضرورت ایجاد هماهنگی عمومی در مقاومت علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده پیش برده شود .
پرسش :
اگر حزب جنگ خود را داشته باشد و مناطقی را بدست آورد ، به طالبان اجازه خواهد داد درین مناطق آزادانه فعالیت نمایند ؟
پاسخ :
ما در اینمورد مشکلی نخواهیم داشت ، به شرط اینکه این عمل متقابل و دو جانبه باشد . یعنی چنین اجازه ای مشروط به آن است که طالبان نیز در مناطق شان چنین حقی را برای ما بپذیرند . اگر آنها به ما اجازه فعالیت ندهند ما نمی توانیم یک جانبه اقدام نمائیم . در چنین صورتی ممکن است حالتی پیش بیاید که بصورت رسمی و یا غیر رسمی به مناطق هم کاری نداشته باشیم .
پرسش :
بعضی ها می ترسند که به محض قد علم کردن حزب ، طالبان با اسلامیست های درون رژیم دست نشانده علیه حزب متحد خواهند شد و یکجا با آنها برای سرکوب حزب و توده های تحت رهبری حزب اقدام خواهند کرد . این ترس چقدر می تواند جدی باشد ؟
پاسخ :
چنین اتحادی از احتمال دور نیست ، ولی بسیار ضعیف است ، حد اقل در مراحل آغازین جنگ و در طول دوره دفاع استراتژیک . بر علاوه طالبان در تمام مناطق روستایی افغانستان بصورت گسترده حضور ندارند . آنها در مناطق مربوط به ملیت های غیر پشتون ، نه فعلا توان سرکوب دارند و نه به احتمال قریب به یقین در آینده توان سرکوب پیدا خواهند کرد . آنها فعلا در تمامی مناطق پشتون نشین کشور نیز حضور نیرومند و توان سرکوب ندارند و امکان زیادی وجود دارد که در ساحاتی از این مناطق در آینده نیز نتوانند توان سرکوب پیدا نمایند . مناطق پایگاهی طالبان در کشتزار های کوکنار در جنوب کشور است .
اما علیرغم تمامی این مسائل ، احتمال مورد حمله قرار گرفتن از سوی طالبان را باید در سازماندهی تمامی اشکال فعالیت های مبارزاتی در نظر گرفت . حتی ممکن است تجمعات و فعالیت های ملی – دموکراتیک تحت رهبری حزب در شهر ها مورد حمله کور کورانه طالبان و یا همراهان خارجی آنها قرار گیرد .
ایجاد همسویی عمومی در مقاومت علیه اشغالگران و دست نشاندگان شان امر ساده و سهلی نیست و خود یک عرصه مبارزاتی است . حزب نه تنها باید حضور خود در میدان مبارزه و کارزار را بالای اشغالگران و رژیم پوشالی ، بلکه همچنان باید بالای طالبان و سائر اسلامیست های معارض تحمیل نماید .
پرسش :
به این ترتیب وظیفه حزب مبارزه برای ایجاد قطب انقلابی در مقابل دو قطب امپریالیستی و ارتجاعی یعنی قطب اشغالگران و رژیم و قطب طالبان و متحدین خارجی شان است ؟
پاسخ :
قطب انقلابی در مقابل قطب ارتجاعی قرار دارد . در این سطح دو قظب در مقابل قطب انقلاب قرار ندارد بلکه صرفا یک قطب قرار دارد : قطب ضد انقلاب ، و هر دو نیروی ضد انقلاب یعنی هم امپریالیست های اشغالگر و رژیم دست نشانده و هم طالبان و سائر اسلامیست های معارض در همین یک قطب قرار می گیرند . مبارزه برای ایجاد و تقویت قطب انقلابی در جامعه ، وظیفه اساسی و رهبری کننده ما است . این وظیفه اساسی و رهبری کننده فعلا از مجرای ایجاد قطب مقاومت ملی مردمی و انقلابی میگذرد که فعلا وظیفه عمده مبارزاتی را تشکیل می دهد . این قطب مبارزاتی در عین حالیکه در درون مقاومت عمومی علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده در مقابل قطب مقاومت اسلامی فئودال - کمپرادوری و ضد انقلابی طالبان قرار دارد ، یکجا با آن قطب ، حد اقل در سطح یک همسویی عمومی نظامی ، مقاومت عمومی علیه اشغالگران و رژیم پوشالی را تشکیل می دهد . به این ترتیب وضعیت پیچیده و بغرنج است .
پرسش :
آیا حزب نیروهای خارجی پان اسلامیستی را که دوش به دوش طالبان در افغانستان می جنگند ، نیروهای خارجی متجاوز و اشغالگر نمی داند و برای اخراج آنها از افغانستان مبارزه نمی کند ؟
پاسخ :
وجود نیروهای خارجی پان اسلامیستی در افغانستان ، از یک جهت ، نتیجه مداخلات امپریالیست های امریکایی و سائر امپریالیست های غربی ، در زمان جنگ مقاومت ضد شوروی ، حاکمیت جهادی ها و بعدا حاکمیت طالبان است . در آن زمان ها جهادی ها و طالبان و این جنگجویان خارجی پان اسلامیست گماشتگان محبوب این قدرت های امپریالیستی بودند . پس از جهادی ها مغضوب واقع شدند و پس از آنها طالبان و القاعده نیز از موقعیت گماشتگان محبوب به موقعیت یاغیان مغضوب سقوط داده شدند ، مجموع نیروهای خارجی پان اسلامیستی در افغانستان ، یکجا با نیروهای طالبان به آوارگی افتادند . پس از سقوط رژیم طالبان در افغانستان ، نیروهای پان اسلامیست خارجی موجود در افغانستان در موقعیتی قرار گرفتند که از یکجانب در افغانستان جای نداشتند و از جانب دیگر در کشور های متبوع اصلی شان نیز تحت تعقیب و پیگرد بودند و نمی توانستند برگشت نمایند .
موضوع مهم در رابطه با جنگجویان پان اسلامیست خارجی این است که تعداد زیادی از آنها در زمان مقاومت ضد " شوری " و در زمان حاکمیت جهادی ها و طالبان اسناد تابعیت افغانستانی و پاکستانی ، با توافق حاکمیت های آن زمان این دو کشور ، گرفته اند . این افراد اکثرا تا زمان سقوط حاکمیت طالبان در میان قبایل پشتون دو طرف خط دیورند تا حدی مستحیل شده و در پیوند با آنها تشکیل خانواده داده اند . تعداد زیادی از آنها فرزندانی دارند که دیگر پشتون به حساب می آیند و خود شان نیز در واقع افراد دارای دو تابعیت هستند .
به این ترتیب مشکل جنگجویان پان اسلامیست خارجی هم در افغانستان و هم در پاکستان یک مشکل پیچیده است . مشکل اینها در واقع تا حد زیادی مشکل خارجی های بومی شده است و آنهم خارجیانی که در کشور های اصلی اول شان تحت تعقیب و پیگرد هستند ، نه صاف و ساده مشکل نیروهای خارجی غیر قانونی در این دو کشور و در نتیجه قابل اخراج به کشورهای اصلی شان . البته حاد شدن وضعیت عراق و پیدا شدن زمینه های وسیع فعالیت برای این نیروها در آن کشور ، گشایشی برای آنها به وجود آورد و تعداد زیادی از آنها ، بخصوص عرب های شان ، به عراق کوچیدند . ولی کماکان تعداد نسبتا قابل توجهی از این جنگجویان کماکان در دو طرف خط دیورند موجود هستند ، که مسائل ویژه خود را دارند و وضعیت شان با وضعیت نیروهای متجاوز و اشغالگر امریکایی و متحدین آنها فرق می نماید .
پرسش :
چرا طالبان با حزب اسلامی متحد نشدند ؟
پاسخ :
سخنگوی طالبان در مورد این مسئله گفت که :
" گلبدین حکمتیار یک آدم بور است و با هر کسی که اتحاد کرده ، شکست خورده است . او یک آدم دروغگو و استفاده جواست و فقط به دنبال پول و امکانات است . طالبان با او متحد نمی شوند . "
اصطلاح " آدم بور " با " آدم بد شگون " مترادف است . بور بودن یا بد شگون بودن گلبدین ، به آن صورتی که سخنگوی طالبان می گوید ، البته یک باور و عقیده خرافی است .
دلیل اینکه گلبدین با هر نیروئی که اتحاد کرده است ، آن نیرو شکست خورده است ، ناشی از این است که او دروغگو و استفاده جو است و روی تعهداتش نمی ایستد . گفته می شود که او در جریان مذاکرات با طالبان ، مخفیانه با کرزی نیز مذاکراتی داشته است . برعلاوه ممکن است در جریان مذاکرات با طالبان لاف هایی ردیف کرده باشد که در عمل نتوانسته آنها را تطبیق نماید . گلبدین در واقع فعلا نیروی رزمنده قابل ملاحظه ای ندارد و اکثریت عظیم روابط حزب اسلامی به رژیم دست نشانده پیوسته اند . اینکه گلبدین میگوید با عملیات انتحاری مخالف است و آن را یک عمل ضد اسلامی میداند ، قبل از همه به این خاطر است که حزب اسلامی نمیتواند در فعالیت های انتحاری با طالبان همراهی کند .
پرسش :
در صورتی که طالبان با حزب اسلامی گلبدین نتوانند متحد شوند ، چگونه می توانند با حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان در مقاومت عمومی علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده یک همسویی عمومی پیدا نمایند .
پاسخ :
طالبان با حزب اسلامی گلبدین اتحاد نکرده اند ، اما تا جائیکه به مقاومت علیه اشغالگران و رژیم کرزی مربوط است ، هماهنگی و همسویی عمومی و بالا تر از آن رویهمرفته مناسبات دوستانه دارند .
اما موضوع مناسبات حزب اسلامی و طالبان با مسائل مربوط به حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان از ریشه با هم فرق دارند . ما اصلا در صدد نیستیم از طریق مذاکرات با طالبان هماهنگی عمومی در مقاومت با آنها به وجود بیاوریم . چنین مذاکراتی اصولا نمی تواند سودی داشته باشد ، بخصوص در شرایط فعلی . ما باید در موقعش این هماهنگی را بر آنها تحمیل کنیم . البته تا حد معینی واقعیت های موجود در افغانستان این هماهنگی عمومی را بر آنها تحمیل می نماید . از آن بالاتر ما اساسا در صدد اتحاد با طالبان نیستیم و برای ما کاملا روشن است که چنین اتحادی اساسا نمی تواند به وجود بیاید . در واقع اگر روزی بتواند زمینه برای چنین اتحادی به وجود بیاید ، باید بگوئیم که طالبان دیگر طالبان باقی نمانده اند و این یک پیشرفت بزرگ کیفی در مقاومت عمومی علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده است . این احتمال بسیار ضعیف است و ما نمیتوانیم روی آن حساب باز نمائیم .
پرسش :
آیا واقعا حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان خواهد توانست در شرایط افغانستان که مقاومت علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده مهرو نشان طالبی و القاعده یی خورده است ، موفقانه به مرحله آغاز جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی گذر نماید ؟
پاسخ :
شرایط ما واقعا سخت است و قد علم کردن در چنین شرایطی واقعا خیلی مشکل است . اما حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان امید وار است ، هم از لحاظ داخلی ، هم از لحاظ منطقوی و هم از لحاظ بین المللی .
از لحاظ داخلی وسیعا زمینه فعالیت داریم و ما تا حال نتوانسته ایم یک دهم این زمینه ها را باالفعل بسازیم .از لحاظ منطقوی ، در منطقه شرق میانه ، آسیای میانه و جنوب آسیا دو نیروی بزرگ گسترده و فراملیتی رزمنده وجود دارد : یکی پان اسلامیست ها و دیگری مائوئیست ها . رفقا ، متحدین و حامیان بین المللی ، منجمله در خود امریکا ، نیز داریم . اگر نتوانیم در میدان جنگ قد علم کنیم ناشی از بی عرضگی خود ما و رفقای ما خواهد بود .
نگاهی به
طرح پیشنهادی مرامنامه سازمان روشنگران افغانستان
قسمت دوم
تحلیل درهم و برهم و مغشوش از اوضاع جهانی :
تحلیل " طرح پیشنهادی مرامنامه سازمان روشنگران افغانستان " از اوضاع جهانی یک تحلیل درهم و برهم و مغشوش است و در پهلوی ارزیابی های نسبتا درست ، برداشت ها و ارزیابی های نادرست و مغشوش زیادی را نیز در خود دارد .
چنانچه قبلا گفتیم درهم و برهمی و اغتشاش این تحلیل قبل از همه در ارزیابی از " شوروی " سابق و نا دیده گرفتن ماهیت سوسیال امپریالیستی آن خود را نشان می دهد .
علاوتا نابودی بلوک وارسا و فروپاشی شوروی ، بصورت دقیق فرمولبندی نگردیده و صرفا از " پدیدار شدن تزلزل در امپراطوری بلاک شرق به رهبری اتحاد شوروی ... " صحبت به عمل می آید ؛ در حالیکه آنچه در رابطه با شوروی سوسیال امپریالیستی و بلوک تحت رهبری اش صورت گرفته است ، نابودی و فروپاشی است و نه پدیدار شدن تزلزل .
در هر حال وقتی از این صحبت به عمل می آید که : " جهان سرمایه داری کهن به رهبری امپریالیزم امریکا نفوذ خود را به تمام نقاطی که از حیطه قدرتش خارج بود گسترده ساخت . " ، معلوم است که نویسندگان طرح " جهان سرمایه داری کهن " را صرفا در وجود امپریالیزم امریکا و قدرت های امپریالیستی تحت رهبری اش می بینند و " اتحاد شوروی " و بلوک تحت رهبری اش را در " جهان سرمایه داری کهن " شامل نمی سازند .
درینجا روی موارد دیگری از درهم و برهمی و اغتشاش " طرح ... " در تحلیل از اوضاع جهانی انگشت می گزاریم :
در صفحه سوم " طرح ... " در مورد تضاد های امپریالیزم جهانی گفته میشود :
" هر چند در آغاز دهه پایانی قرن بیستم ، بسیاری بدین فکر رسیدند که گویا امپریالیزم جهانی بسوی زدودن تضاد های خود گام می گذارد و جهان وارد عصر " اولترا امپریالیزم " که کائوتسکی پیش بینی کرده بود ، می شود . اما واقعیات نشان دادند که تضاد های امپریالیستی اگر چه در نیمه دوم قرن بیستم به جنگ های بزرک تبدیل نگشتند ، اما همچنان باقی اند و به سوی حدت تدریجی پیش می روند . "
همچنان در سطور بعدی همین صفحه گفته می شود :
" تضاد ها همچنان در میان کشور های امپریالیستی و مراکز اقتصادی امپریالیستی ، به حدت خود باقی و در حال افزایش اند . "
" طرح ... " رویهمرفته سعی دارد که به موجودیت تضاد میان قدرت های امپریالیستی و مسیر حدت یابنده آن اذعان نماید و این تلاشی است درست ، ولی نمی تواند آنرا بصورت دقیق بیان نماید . برای بیان این تضاد در ادبیات انقلابی پرولتری از عبارت " تضاد میان قدرت های امپریالیستی " استفاده می گردد ، ولی " طرح ... " ، عبارت " تضاد میان کشور های امپریالیستی و مراکز اقتصادی امپریالیستی " را بکار می برد که عبارت دقیقی نیست .
اما مهم تر از آن ، " طرح ... " تضاد های امپریالیزم جهانی را نمی تواند بصورت روشن و واضح شناسائی کند . در سطور نقل شده فوق ، تضاد های امپریالیزم جهانی صرفا منحصر و محدود به تضاد بین امپریالیست ها می گردد ، در حالیکه امپریالیزم جهانی به عنوان یک نظام جهانی حاوی سه تضاد بزرگ ( اصلی ) است که همه ریشه در تضاد اساسی این نظام ( تضاد میان تولید جمعی و تملک خصوصی که همان تضاد اساسی نظام سرمایه داری در مجموع است ) دارند . این تضاد ها عبارت اند از :
1 – تضاد میان خلق ها و ملل تحت ستم و قدرت های امپریالیستی .
2 – تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی در کشور های امپریالیستی
3 – تضاد میان قدرت های امپریالیستی .
" طرح ... " که اشاره ای هم به تضاد اساسی امپریالیزم جهانی ندارد ، تئوری " اولترا امپریالیزم " تروتسکی را به تضاد های امپریالیزم جهانی در مجموع ربط می دهد ، در حالیکه این تئوری با تصور از میان رفتن ضرورت و امکان بروز جنگ میان قدرت های امپریالیستی بر سر تقسیم جهان در مرحله خاصی از تکامل سرمایه داری امپریالیستی به میان آمد . در این تئوری حتی از میان رفتن کامل تضاد میان قدرت های امپریالیستی نیز مطرح نیست ، بلکه شکل کرفتن این تضاد بصورتی مطرح است که می تواند از طریق مسالمت آمیز حل و فصل گردد و نه از طریق جنگ .
واضح است که در شرایط فعلی سه تضاد فوق الذکر ، که تضاد های بزرگ ( اصلی ) سیستم جهانی امپریالیستی هستند ، تضاد های بزرگ ( اصلی ) جهانی را تشکیل می دهند . از آنجائیکه فعلا اردوگاه سوسیالیستی و حتی یک کشور سوسیالیستی در جهان وجود ندارد ، تضاد میان دو سیستم سوسیالیستی و سیستم امپریالیستی سرمایه داری نیز به عنوان یکی از تضاد های بزرگ ( اصلی ) جهانی موجود نیست و این تضاد موقتا از عرصه جهانی رخت بر بسته است . " طرح ... " در رابطه با این موضوع ، باز هم در صفحه سومش می نویسد :
" پایگاه انقلاب جهانی و اردوگاه سوسیالیستی وجود ندارند . "
در مورد اینکه اردوگاه سوسیالیستی فعلا در جهان وجود ندارد ، نمی توان شکی روا داشت . درین معنی پایگاه انقلاب جهانی نیز در جهان وجود ندارد . ولی حتی اگر پایگاه انقلاب جهانی را به مفهوم یک کشور سوسیالیستی بگیریم ، باز هم می توانیم بگوئیم که پایگاه انقلاب جهانی در دنیای فعلی موجود نیست . ولی اگر پایگاه انقلاب جهانی را به مفهوم اعم کلمه در نظر بگیریم ، یعنی منطقه یا مناطق تحت حاکمیت سیاسی پرولتری به مفهوم اعم کلمه و نه الزاما قدرت سیاسی سرتاسری در یک یا چند کشور، می توانیم صریح و روشن ببینیم که انقلاب جهانی کاملا فاقد پایگاه یا پایگاه ها نیست . هم اکنون مناطق آزاد شده نیپال ، هند ، فلیپین ، پیرو و ... در واقع پایگاه های انقلاب جهانی قبل از تصرف قدرت سیاسی توسط پرولتاریا در این کشور ها محسوب میگردند . بنا برین طرح این موضوع بصورت مطلق که پایگاه انقلاب جهانی وجود ندارد ، غلط است .
اما غلطی اصلی " طرح ... " درینجا این است که تضاد میان سیستم سوسیالیستی و سیستم امپریالیستی را در زمره تضاد های امپریالیزم جهانی ، یعنی یک تضاد سیستم امپریالیستی ، به حساب می آورد ؛ در حالیکه چنین نیست . در شرایطی که کشور یا کشور های سوسیالیستی و بطریق اولی اردوگاه سوسیالیستی در جهان وجود داشته باشد ، تضاد میان سیستم سوسیالیستی و سیستم امپریالیستی نیز در پهلوی سه تضاد بزرگ ( اصلی ) سیستم امپریالیستی جهانی ، یکی از تضاد های بزرگ ( اصلی ) جهانی خواهد بود . اما این تضاد هیچگاه به یک تضاد امپریالیزم جهانی تبدیل نمی گردد ، بلکه ذاتا یک تضاد با امپریالیزم جهانی هست و تا وقتی که هست به مثابه یک تضاد با این سیستم باقی می ماند . این تضاد اصلا ریشه در تضاد اساسی سیستم امپریالیستی یعنی تضاد میان تولید جمعی و تملک خصوصی ندارد ، چرا که تضادی است میان پرولتاریای بر سر قدرت و بورژوازی امپریالیستی . البته این تضاد تبلور همان تضاد میان سرمایه و کار یا میان بورژوازی و پرولتاریا هست ، ولی نه کار تحت انقیاد سرمایه و نه پرولتاریای تحت استثمار بورژوازی ؛ بلکه کار
مستقل و پرولتاریای دارای حاکمیت .
در رابطه با دو تضاد بزرگ ( اصلی ) دیگر جهانی ، یعنی تضاد پرولتاریا و بورژوازی در کشور های امپریالیستی و سرمایه داری و تضاد میان خلق ها و ملل تحت ستم با قدرت های امپریالیستی ، " طرح ... " اشاراتی بصورت درهم و برهم و مغشوش به عمل آورده است . به جملات ذیل توجه کنیم :
" ... امروز امپریالیزم با تمام زورگوئی خود ، آنهم در دوران فروکش مبارزات ، در فلوجه و نوار غزه با دامن آلوده و بینی شکسته نمایان است . شهر سیاتل در امریکا سر آغاز بزرگ نهضت ضد جهانی شدن ستم امپریالیستی گشته ، جنبش ضد امپریالیستی جوانان در گوتنبرگ سویدن و جنوای ایتالیا و مبارزه مردم فلسطین و عراق ، مبارزات مسلحانه در کولمبیا ، پیرو ، نیپال ، هند ، مکسیکو ، فلیپین و ده ها نوع دیگر مقاومت در جهان و در کنار آن آگاهی مردم ما در برابر چهره منفور امریکا که در کنار قاتلان مردم استاده و در گذشته با تولید تنظیم ها و طالبان موازی با شوروی در ویرانی و قتل عام سهم داشته ، نشان آن است که رویاهای امپریالیزم آشفته تر از آن می باشد که بتوان نهانش نمود . " ( صفحه چهارم نوشته )
تا جائیکه به اشاره روی موجودیت مبارزات ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی در جهان مربوط است ، می توان گفت که در جملات فوق تا حد معینی حق مطلب ادا شده است و این امر نیکی است . اما وقتی ما از مبارزات صحبت می کنیم نباید صرفا به کلی گوئی ها اکتفا کنیم و تفاوت میان انواع مختلف مبارزات و تضاد هائیکه که برخاستگاه های این مبارزات هستند را به فراموشی بسپاریم . اگر چنین کنیم مطالب مطرح شده درهم و برهم و مغشوش می گردند . رویهمرفته در جملات فوق چند درهم و برهمی و اغتشاش وجود دارد :
1 - " طرح ... " از فلوجه و نوار غزه حرف می زند و به دنبال ان به سیاتل و گوتنبرگ و جنیوا می رود و بدنبال آن باز هم به کشور های تحت سلطه ، به فلسطین ، عراق ، کولمبیا ، پیرو ، نیپال ، هند ، مکسیکو ، فلیپین و در آخر به افغانستان بر می گردد . درینجا هیچ تفریقی میان مبارزات در کشور های امپریالیستی و کشور های تحت سلطه به عمل نمی آید ، در حالیکه مبارزات در این دو نوع کشور ها ، در عین اینکه دارای مشترکات هستند ، تفاوت های ماهوی و برخاستگاه های مختلف از هم دارند . برخاستگاه طبقاتی مبارزات انقلابی در کشور های امپریالیستی تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی است و انقلاب در این کشور ها مستقیما دارای کرکترسوسیالیستی است . اما برخاستگاه مبارزات در کشور های تحت سلطه امپریالیزم ، تضاد خلق ها و ملل تحت ستم با قدرت های امپریالیستی ( در شرایط اشغال امپریالیستی ) و تضاد خلق ها با ارتجاع حاکم نیمه فئودال و یا سرمایه داری وابسته ( در شرایط عدم اشغال امپریالیستی ) است و انقلاب قبل از آنکه به مرحله سوسیالیستی برسد باید از مرحله دموکراتیک نوین عبور نماید . در نظر نگرفتن این مسائل به گمراهی و سر درگمی می انجامد .
2 - صحبت از مقاومت ها و مبارزات مسلحانه در فلسطین ، عراق ، کولمبیا ، پیرو ، نیپال ، هند ، مکسیکو ، فلیپین و غیره کشور ها باز هم نمی تواند امر نیکی تلقی نگردد . اما در نظر نگرفتن مطلق تفاوت های این مبارزات نشاندهنده سر درگمی و اغتشاش سیاسی نویسندگان " طرح ... " است .
مبارزاتی که در نیپال ، هند ، پیرو و فلیپین جریان دارند ، جنگ خلق هائی اند که تحت رهبری احزاب مائوئیست پیش برده می شوند . اما مبارزات مسلحانه ای که در کولمبیا و مکسیکو وجود دارند جنگ خلق های تحت رهبری احزاب مائوئیست نیستند و ماهیت دیگری دارند . این تفاوت را باید جدا در نظر گرفت .
اصطلاح " مقاومت " برای مبارزاتی بکار برده می شود که علیه تجاوز و اشغالگری خارجی باشد . هر نوع مبارزه ای را مقاومت خواندن نادرست است . مبارزاتی که در فلسطین و عراق جریان دارند ، مقاومت علیه تجاوزگران و اشغالگران امپریالیست و صهیونیست است ، اما مبارزاتی که در کشور های دیگری مثل کولمبیا و مکسیکو و نیپال و غیره جریان دارند ، مبارزات مسلحانه و یا جنگ خلق هائی اند که کلا در چوکات " جنگ های داخلی " می گنجند . جنگ مقاومت علیه تجاوز و اشغالگری خارجی با جنگ داخلی تفاوت هائی دارد که در نظر گرفتن آنها در شرایط کنونی ، که افغانستان تحت اشغال قوت های متجاوز امپریالیستی قرار دارد ، برای ما جدا الزامی و حیاتی است . 3 – " طرح ... " می گوید که : " امپریالیزم ... در فلوجه و نوار غزه با دامن آلوده و بینی شکسته نمایان است . " و در جمله بعدی باز هم از مبارزه مردم فلسطین و عراق و سائر کشور ها یاد می نماید . ولی وقتی به افغانستان می رسد ، صرفا از " آگاهی مردم ما دربرابر چهره منفور امریکا " حرف می زند . مگر درینجا هیچ نوع مبارزه ضد امریکائی و ضد دست نشاندگان شان وجود ندارد و آنچه وجود دارد " آگاهی ناب " از چهره منفور امریکا است و بس ؟ چرا نویسندگان " طرح ... " مبارزات ضد امریکائی را در افغانستان نمی بینند ؟ یکی از دلایل این نابینائی را می توان در تصویری که این نویسندگان از " چهره منفور امریکا " ترسیم می کنند یافت .
4 - تصویری که در " طرح پیشنهادی مرامنامه سازمان روشنگران افغانستان " از " چهره منفور امریکا " ترسیم می گردد ، نه تنها غلط و غیر اصولی است بلکه به شدت تسلیم طلبانه نیز هست . جمله مربوطه را یکبار دیگر درینجا نقل می کنیم :
" ... آگاهی مردم ما در برابر چهره منفور امریکا که در کنار قاتلان مردم استاده و در گذشته با تولید تنظیم ها و طالبان موازی با شوروی در ویرانی و قتل عام سهم داشته..."
" امریکا در کنار قاتلان مردم استاده " ، یعنی اینکه خود قاتل و بلکه هم اکنون بزرگترین قاتل مردم ما نیست .
" ... در گذشته ... موازی با شوروی در ویرانی و قتل عام سهم داشته ... " ، یعنی فعلا نه به ویرانی افغانستان اشتغال دارد و نه هم به قتل عام مردم می پردازد ؛ بلکه فعلا باز سازی می کند و زندگی مردم را بهبود می بخشد .
واقعیت مسلم و انکار ناپذیر این است که هم اکنون امپریالیست های امریکائی ، درست همانند سوسیال امپریالیست های شوروی سابق ، به ویرانسازی افغانستان و قتل عام مردمان آن مشغول است . نویسندگان " طرح ... " این موضوع را نمی بینند و ندیدن آن یا خود نتیجه تسلیم طلبی است و یا هم به تسلیم طلبی منجر می گردد .. سازمانی که بر مبنای چنین دیدی به وجود آید ، " سازمان روشنگران ... " نخواهد بود ، بلکه " سازمان تسلیم طلبان ... " خواهد بود .
این تسلیم طلبی ، در برخورد " طرح ... " نسبت به طالبان و القاعده نیز به نحوی خود را نشان می دهد . به جملات ذیل از متن " طرح ... " توجه کنیم :
" امپریالیزم امریکا و در مجموع تمام نیروهای ضد مردمی می کوشند با برجسته کردن القاعده – طالبان و نیروهای مشابه آنها ، خط اصلی را در وجود آنها نشان دهند تا از یکطرف برای خود در برابر عقب گرائی آنها ، آبروئی کمائی کرده و از طرف دیگر از وجود نیروهای باالفعل و باالقوه دیگر انکار ورزند . "
" اما واقعیت نشان می دهد که این مرحله گذرا است . نه تروریزم امپریالیستی رسیدن به حقوق بشر است . نه تروریزم تیپ القاعده مبارزه و رهائی از چنگ امپریالیزم می باشد . این هر دو تروریزم یک مبدا و یک هدف دارند و آنهم زنده نگه داشتن استبداد و بردگی است که یکی آن را بصورت نوین و دیگری آن را بصورت کهن می خواهد . "" گذشته نشان داده که این هر دو نوع
استبداد طلبان می توانند با هم متحد گردند ، چنانکه از یک خاستگاه سر زده اند . "
اگر جملات فوق را بصورت مجرد مورد
توجه قرار دهیم ، به این نتیجه می رسیم که مطالب درست و اصولی ای در آنها مطرح گردیده اند که در درستی شان نمی توان شک و شبهه ای داشت . اما اگر موضوعات مطرح شده در این جملات را در شرایط مشخص کنونی افغانستان ، یعنی مستعمره بودن و تحت اشغال بودن آن ، در نظر بگیریم و روی نتایج سیاسی مواضع مطرح شده در آنها دقت کنیم ، متوجه خواهیم شد که در قالب طرح مطالب درست ، نوعی تسلیم طلبی ملی در قبال امپریالیست های اشغالگر امریکائی و متحدین شان و رژیم دست نشانده آنها تئوریزه گردیده است .
درینجا در واقع انحراف تسلیم طلبانه در مسائل مطرح شده نه ، بلکه در مسائل مطرح نشده مرتبط با این مسائل باید جستجو گردد .
کشیدن علامت تساوی مطلق میان تروریزم و استبداد امپریالیستی و تروریزم و استبداد و القاعده یی و بردگی ناشی از آنها ، ظاهرا موضعگیری قاطع و اصولی علیه کلیت تروریزم و استبداد را می رساند . ولی کشیدن چنین علامت تساوی ای در واقع پائین آوردن تروریزم و استبداد عمده تا سطح تروریزم و استبداد غیر عمده است . به همین جهت است که " طرح پیشنهادی مرامنامه سازمان روشنگران افغانستان " ، نه امپریالیست های اشغالگر امریکائی و متحدین شان و رژیم دست نشانده شان را به عنوان دشمنان عمده خلق های افغانستان در شرایط کنونی مشخص می سازد و نه مبارزه و مقاومت علیه این دشمنان عمده را در راُس وظایف و مسئولیت های مبارزاتی خود قرار می دهد . به همین دلیل ، چنانچه قبلا دیدیم ، کل شکایت " طرح ... " از امپریالیست های امریکائی این است که دیروز جهادی ها و طالبان را حمایت کردند و امروز نیز در پهلوی بخش مهمی از آنها که رژِیم پوشالی را تشکیل داده اند ، قرار دارد ؛ که گویا اگر چنین نمی بود ومثلا بجای آنها در پهلوی " آقایان قرارمی داشت " دنیا گل و گلزار می شد . چنین بینشی تمرکز روی تضاد عمده و تمرکز مبارزاتی علیه دشمنان عمده را از بین می برد و خواه نا خواه به تسلیم طلبی ملی در قبال اشغالگران امپریالیست و دست نشاندگان شان منجر می گردد .
قدر مسلم است که در عراق و فلسطین نیز تضاد عمده ، تضاد با اشغالگران امپریالیست و صهیونیست است . در آنجا ها ، و همچنان در لبنان ، نیز مقاومت های مسلحانه علیه اشغالگران ، عمدتا تحت رهبری نیروهای بنیاد گرای اسلامی ( القاعده ، حماس ، حزب الله ) و یا نیروهای ارتجاعی دیگری مثل صدامی ها پیش برده می شود . اما " طرح پیشنهادی مرامنامه سازمان روشنگران افغانستان " آن مقاومت ها را در بست تائید می کند ، ولی در رابطه با طالبان و القاعده در افغانستان به نفی مطلق می پردازد .
به عبارت دیگر در عراق و فلسطین ، تضاد عمده و مقاومت علیه دشمنان عمده را مطلق می سازد و در مورد تضاد های غیر عمده و دشمنان غیر عمده اصلا توجه ای به عمل نمی اورد . چنین برخوردی به تسلیم طلبی طبقاتی در قبال دشمنان غیر عمده و بطور مشخص به تسلیم طلبی طبقاتی در قبال مقاومت ارتجاعی نیروهای بنیاد گرای اسلامی و یا
مرتجعین صدامی منجر می گردد .
اما در مورد افغانستان با تضاد عمده و دشمنان عمده با بی توجهی کامل برخورد می کند و مرز میان آنها و تضاد های غیر عمده و دشمنان غیر عمده را مخدوش میسازد . چنین برخوردی به تسلیم طلبی ملی در قبال اشغالگران امپریالیست و دست نشاندگان شان منجر میگردد .
این دو نوع تسلیم طلبی میتوانند یکی به دیگری تبدیل گردند . مثلا " ساما " در دوران جنگ مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی ، در برخورد با دشمنان غیر عمده به تسلیم طلبی طبقاتی دچار بود و این تسلیم طلبی به تسلیم طلبی ملی نیز منجر شد. اینک نویسندگان " طرح ... " ، در برخورد با دشمنان عمده کنونی به تسلیم طلبی ملی آغشته هستند و این تسلیم طلبی نیز به تسلیم طلبی طبقاتی منجر می شود و یا در واقع منجر شده است .
مبحث اوضاع جهانی در " طرح پیشنهادی ... " با جمله امید وار کننده ای به پایان می رسد :
" با جهانی شدن غارت ، ستم و تجاوز امپریالیستی مبارزه علیه این غارت ، ستم و تجاوز نیز جهانی گردیده ، خبر از امواج جهنده انقلاب جهانی خواهد داد . " ( صفحه پنجم طرح ... )
غارت ، ستم و تجاوز امپریالیستی در زمان موجودیت شوروی سوسیال امپریالیستی و بلوک تحت رهبری اش نیز جهانی بود و توسط هر دو بلوک امپریالیستی و سوسیال امپریالیستی اعمال می گردید . همچنان مبارزه جهانی علیه غارت ، ستم و تجاوز امپریالیستی و سوسیال امپریالیستی وجود داشت . ادعای اینکه هر دو روند متذکره پس از فروپاشی " شوروی " و از میان رفتن بلوک تحت رهبری اش خصلت جهانی یافته اند ، نشان دهنده این است که نویسندگان " طرح پیشنهادی ... " درک روشنی از ماهیت سوسیال امپریالیزم ندارند .
آنها درینجا توجه ندارند که پروسه جهانی شدن غارت ، ستم و تجاوز امپریالیستی و پروسه جهانی شدن مبارزه علیه این غارت ، ستم و تجاوز ، با شروع " گلوبلازیسیون " جاری ، آغاز نگردیده است . یقینا این پروسه جهانی با براه افتادن " گلوبلازیسیون " جاری عمق و گسترش بیشتری یافته است ، ولی شروع آن از زمانی بود که جهان وارد عصر " امپریالیزم و انقلابات پرولتری " گردید ، یعنی از اوائل قرن بیستم ، و تا حال ادامه یافته است .
در جملات اولی مبحث اوضاع جهانی گفته می شود که : " پروسه جهانی شدن سرمایه سرعت بیشتری گرفته " یعنی این پروسه قبل از " گلوبلازیسیون " جاری نیز وجود داشته است . همچنان در جای دیگری از همین مبحث گفته می شود که : " جهانی شدن اقتصاد سرمایه داری و امپریالیستی ... از قرن 19 آغاز شده بود... " . در چنین حالتی ، مبارزه علیه غارت ، ستم و تجاوز امپریالیستی نیز پروسه ای است که هم اکنون به وجود نیامده و از قبل وجود داشته است . در واقع در پیوند با همین واقعیت عینی جهانی ، پروسه انقلاب جهانی ، دو مولفه انقلاب جهانی ، انترناسیونالیزم پرولتری ، جنبش بین المللی کمونیستی و ایجاد تشکلات بین المللی پرولتری ( انترناسیونال ها ) معنی و مفهوم پراتیکی و تئوریکی یافتند . درینجا به نظر می رسد که نویسندگان " طرح ... " نمی توانند میان مسائل مختلف مطرح شده در رابطه با اوضاع جهانی رابطه منطقی برقرار کنند ، بحث شان را انسجام بخشند و به تناقض گوئی نپردازند .
شناخت نا درست از اوضاع سابق و کنونی افغانستان :
" طرح پیشنهادی مرامنامه سازمان روشنگران افغانستان " در مبحثی تحت عنوان " افغانستان در اوضاع کنونی " شناختی از اوضاع سابق و کنونی افغانستان بدست میدهد که سراپا نادرست ، انحرافی و در مواردی به نحو تعجب انگیزی من در آوردی است . مبحث متذکره با این جمله آغاز میگردد :
" افغانستان تا پیش از كودتای ثور و تجاوز اتحاد شوروی ، كشوری از نظر سیاسی مستقل و از نظر اقتصادی محتاج و وابسته بود . "
یعنی چه ؟ وقتی کشوری از نظر اقتصادی محتاج و وابسته باشد ، چگونه می تواند از نظر سیاسی مستقل باشد ؟ افغانستان محتاج و وابسته از لحاظ اقتصادی ، از لحاظ سیاسی نیز نمی توانست استقلال کامل داشته باشد ؟ احتیاج و وابستگی اقتصادی حالت نیمه مستعمراتی را بر این کشور تحمیل می کرد و این حالت از زمان خاتمه یافتن سلطه استعماری انگلیس تا زمان تجاوز سوسیال امپریالیست های شوروی بر افغانستان وجود داشت . به عبارت دیگر استقلال سیاسی افغانستان در طی این مدت یک استقلال سیاسی کامل نبود بلکه یک استقلال سیاسی ناقص بود . به همین جهت افغانستان در طی این مدت یک کشور کاملا مستقل نبود بلکه یک کشور نیمه مستعمراتی بود و سلطه استعمار نوین بر آن وجود داشت .
به جمله بعدی توجه کنیم :
" طبقات اجتماعی در كشور شكل گرفته بودند . "
طبقات اجتماعی در افغانستان چند هزار سال قبل شکل گرفته بودند و این امر چیزی نیست که بود و نبود آن به زمان قبل از کودتای هفت ثور و تجاوز سوسیال امپریالیست های شوروی مورد بحث قرار بگیرد . شکلگیری طبقات اجتماعی در افغانستان مسئله ای است مربوط به چند هزار سال قبل در دوران " یما " پادشاه . این جامعه در طی چند هزار سال تاریخ گذشته ، ساختار های طبقاتی برده داری و فئودالی کهن را با جوانبی از آنچه معمولا شیوه تولید آسیائی نامیده می شود از سر گذشتانده و از اواخر قرن گذشته شمسی به بعد ، با آمدن سرمایه های امپریالیستی و کمپرادوری و کم و بیش رشد سرمایه های ملی ، به یک جامعه نیمه فئودال مبدل گردیده است . شکلگیری طبقات اجتماعی در افغانستان را به زمان پیش از کودتای هفت ثور مربوط دانستن نه تنها یک تحلیل تاریخی غلط است بلکه یک غلطی نابخردانه و من در آوردی است .
ببینیم که نویسندگان " طرح پیشنهادی ... " تحلیل طبقاتی جامعه افغانستان را در زمان قبل از کودتای هفت ثور چه شکل و شمائلی بخشیده اند ؟
" در كنار طبقه ی فئودال كه زیاد گسترده نبود طبقه ی سرمایداری تجاری شهری چه از نوع ملی ، بیروكرات و كمپرادور ٱن و چه از نوع خرده مالكان دهاتی كه بسیار گسترده تر از فئودالها بودند ، در جامعه جای مهم را اشغال نموده بودند. خرده بورژوازی شهری و دهاتی بعنوان گسترده ترین بخش جامعه افغانستان و بخش شهری ٱن ، نقش بسیار متحول داشته ، سراسر تاریخ قرن بیست افغانستان را مشحون از نقش و مبارزه خود ساخته بود ".
پس جامعه افغانستان در قرن بیست - که از اواخر امارت عبد الرحمان خان شروع می شود و تا اواخرحکومت طالبان ادامه مییابد - عمدتا یک جامعه خرده بورژوا بوده است . در طی این مدت تجار سرمایه دار شهری و خرده مالکان دهاتی در افغانستان بسیار گسترده تر از فئودال ها بوده و جایگاه شان در جامعه مهم بوده است . طبقه فئودال نیز وجود داشته است ، ولی زیاد گسترده نبوده است و لذا می توان گفت که نقش برجسته ای در جامعه نداشته است . واضح است که اینچنین تحلیل طبقاتی ای از جامعه افغانستان در زمان قبل از کودتای هفت ثور و تجاوز سوسیال امپریالیزم شوروی بر این کشور یک تحلیل طبقاتی به شدت نا درست و غلط است .
اولا تحلیل طبقاتی از یک جامعه مستلزم آن است که این تحلیل یا مبتنی بر شناخت مشخص از مناسبات تولیدی حاکم بر جامعه باشد و یا منجر به شناخت این مناسبات تولیدی حاکم گردد . " طرح پیشنهادی ... " نه بصورت روشن و واضح از شناخت مناسبات تولیدی حاکم بر افغانستان به تحلیل طبقاتی از این جامعه می رسد و نه تحلیل طبقاتی اش منجر به شناخت روشن و صریح مناسبات تولیدی حاکم بر افغانستان می رسد . البته از فحوای گفته های " طرح پیشنهادی ... " در مورد نقش و وضعیت طبقات اجتماعی ، همانطوریکه قبلا گفتیم ، می توان نتیجه گیری کرد که نویسندگان " جامعه شناس " آن ، جامعه افغانستان را عمدتا بصورت یک جامعه خرده بورژوا به تصویر کشیده اند ؛ تصویری که انعکاس دهنده واقعیت تاریخی این جامعه ، در زمان قبل از کودتای هفت ثور ، نیست بلکه صرفا انعکاس دهنده خیالات ذهنی خود نویسندگان است .
تحلیل طبقاتی علمی از جامعه ، قبل از همه مستلزم آن است که شناخت علمی درستی از مفهوم طبقه اجتماعی وجود داشته باشد . یک طبقه اجتماعی ، در داخل یک شیوه تولیدی مفروض ، در رابطه با مالکیت بر وسائل تولید ، نقش معین در جریان تولید اجتماعی و مقدار سهمی که از محصولات تصاحب می نماید ، تعریف می گردد .
مثلا خرده بورژوازی طبقه ای است که در رابطه با شیوه تولید سرمایه داری یعنی چگونگی رابطه اش با موضوع مالکیت بر وسائل تولیدی ویژه این شیوه تولید ، نقشش در جریان تولید اجتماعی مربوط به همین شیوه تولید و مقدار سهمی که از مجموع محصولات تولید شده در همین شیوه تولید می برد ، تعریف می گردد . اما " طرح پیشنهادی ... " تابع این فرمولبندی علمی نیست و از خرده بورژوازی شهری و دهاتی به عنوان گسترده ترین بخش جامعه افغانستان نام می برد . درینجا در واقع طبقه دهقان مجموعا به عنوان خرده بورژوازی دهاتی منظور گردیده است و این غلط است .
دهقان طبقه ای است مربوط به شیوه تولید فئودالی و یا نیمه فئودالی ، ولی خرده بورژوازی ، اعم از شهری و دهاتی ، طبقه ای است مربوط به شیوه تولید سرمایه داری . دهقان با وسائل تولید شیوه فئودالی سرو کار دارد و نقشش در جریان تولید اجتماعی و همچنان سهمش از محصولات نیز مربوط به همین شیوه تولید است . ولی خرده بورژوازی دهاتی اینچنین نیست ، بلکه از لحاظ ارتباط با شیوه تولید ، متعلق به شیوه تولید سرمایه داری است . دهقانی که با وسائل تولید فئودالی سرو کار دارد ، درمحیط و ماحول استثمار فئودالی بسر می برد ، تولیدش برای مصرف است و نه برای مبادله در بازار و منطبق با شیوه فئودالی سهمی از محصول به او تعلق می گیرد ، نمی تواند یک خرده بورژوای دهاتی تلقی گردد . البته توجه به این نکته ضروری است که در شرایط نیمه فئودالی یعنی در شرایط تداخل مناسبات تولیدی سرمایه داری در مناسبات تولیدی حاکم فئودالی ، جوانبی از خصلت های خرده بورژوایی ، در سطوح و درجات مختلف ، در میان دهقانان نفوذ می نمایند . ولی تا زمانی که خصلت های دهقانی نقش مسلط و عمده داشته باشند ، حاملین این خصلت ها جزء دهقانان و نه خرده بورژوازی به حساب می آیند .
ولی از قرار معلوم در " طرح پیشنهادی ... " کل دهاقین به مثابه خرده بورژواهای دهاتی منظور گردیده است و به همین جهت اصلا از دهاقین در آن حتی اسم برده نمی شود ؛ گو اینکه اصلا طبقه ای بنام دهقان در افغانستان قبل از کودتای هفت ثور وجود نداشته است .
این ادعا که سراسر تاریخ قرن بیست افغانستان مشحون ( مملو ) از نقش و مبارزات خرده بورژوازی شهری و دهاتی و بخصوص بخش شهری آن بوده است ، بر مبنای شناخت غلط از بافت طبقاتی جامعه افغانستان و تحلیل غلط از ماهیت طبقاتی نیروهای حاضر در صحنه سیاسی افغانستان به عمل آمده است .
گسترده ترین طبقه اجتماعی در افغانستان ، نه تنها در زمان قبل از کودتای هفت ثور بلکه تا هم اکنون نیز طبقه دهقان است و نه خرده بورژوازی . مجموع جنگ های ضد انگلیسی ، به شمول " جنگ استقلال " ، از لحاظ ترکیب طبقاتی مشمولین خود عمدتا دهقانی بودند و از لحاظ سیاسی تحت رهبری فئودال ها پیش برده می شدند .
مجموع مبارزاتی که در زمان امارت عبدالرحمان خان در نقاط مختلف کشور در ضدیت با حاکمیت براه افتادند ، از لحاظ سیاسی عمدتا ماهیت فئودالی داشتند ، گرچه ترکیب طبقاتی شرکت کنندگان در آن مبارزات ، عمدتا دهقانی بود .
تنها در دوره امارت حبیب الله خان ، بخشی از مشروطه خواهان به نحوی به خرده بورژوازی شهری تعلق داشتند که آنها هم تحت رهبری بخشی از دربار فئودالی حرکت می کردند .
حرکت های امانی از لحاظ سیاسی ماهیت بورژواکمپرادوری داشت و مخالفت ها علیه آن از لحاظ سیاسی عمدتا فئودالی بود ، گرچه ترکیب طبقاتی شرکت کنندگان در آن مخالفت ها ، عمدتا دهقانی بود .
در زمان پادشاهی نادر خان و پس از آن در دوره صدارت هاشم خان ، مبارزات ضد استبدادی و مشروطه خواهانه خرده بورژوازی شهری که دیگر حمایت هیچ بخشی از دربار را با خود نداشت ، به نحو مستقلانه ادامه یافت . اما در این دوره ، حرکت های سیاسی مسلحانه و غیر مسلحانه فئودالی و دهقانی در مخالفت با حاکمیت نیز وجود داشت و هر چند وقت یکبار از این گوشه و آن گوشه کشور سر بلند می کرد و اینگونه نبود که کل صحنه مبارزات سیاسی را خرده بورژوازی شهری اشغال کرده بوده باشد . اوج مبارزات خرده بورژوازی شهری ، بعد از اختتام دوره صدارت هاشم خان یعنی در دوره صدارت شاه محمود خان در قالب جنبش دوره هفت شورا به وقوع پیوست . جنبش دوره هفت شورا یک جنبش محدود به شهر کابل بود و حتی در این شهر نیز نتوانست به یک جنبش فراگیر بدل گردد . بر علاوه عمر مستعجل داشت و مدت کوتاهی دوام کرد .
در دوره های بعدی نیز ، چنانچه بعدا خواهیم دید ، خرده بورژوازی شهری دارای نقش تعیین کننده در جامعه نبوده و مبارزاتش کل صحنه سیاسی و مبارزاتی افغانستان را نتوانست – و نمی توانست – اشغال نماید . دلیل آن روشن است . اصولا نقش عمده سیاسی و مبارزاتی در هر جامعه ای به دو طبقه اصلی استثمار کننده و استثمار شونده تعلق دارد . ما در افغانستان شیوه تولید فئودالی کهن داشته ایم ، شیوه تولیدی ای که از زمان امان الله خان بصورت آشکار پروسه تبدیلی آن به نیمه فئودالیزم آغاز گردید . در شیوه تولیدی فئودالی و همچنان در شکل تغییر یافته فعلی آن یعنی نیمه فئودالیزم ، دو طبقه فئودال و دهقان طبقات اصلی جامعه محسوب می گردند و نقش عمده و تعیین کننده در صحنه سیاسی و مبارزات سیاسی جامعه دارند . ما تا حال از هیچ کسی نشنیده بودیم که شیوه تولید مسلط بر جامعه افغانستان ، شیوه تولیدی خرده بورژوایی است و از این بابت به نویسندگان " طرح پیشنهادی ... " آفرین می گوئیم .
خرده مالکان دهاتی را مجموعا جزء طبقه سرمایه دارقرار دادن و آنها را گسترده تر از فئودال ها اعلام کردن ، یعنی کلا خرده مالکین دهاتی را بیرون از طبقه فئودال قرار دادن ، نیز غلط است . طبقه فئودال به بخش های مختلف مالکان ارضی بزرگ ، مالکان ارضی متوسط و مالکان ارضی کوچک تقسیم می شوند . مالکان ارضی کوچک یا خرده مالکان نیز جزء طبقه فئودال محسوب می شود و نه جزء طبقه سرمایه دار . درینجا به نظر می رسد که منظور نویسندگان " طرح پیشنهادی ... " از " خرده مالکان دهاتی " مالکان ارضی کوچک نیست بلکه دهقانان مرفه ، یعنی قشر بالائی دهقانان است . موقعیت افراد این قشر می تواند قابل تبدیل شدن به موقعیت بورژوایی ملی باشد و همچنان می تواند در سطوح و درجات مختلف ، آن موقعیت را در خود متداخل سازد . ولی تا زمانی که افراد این قشرعمدتا در موقعیت دهقانی قرار داشته باشند ، کماکان به مثابه بخشی از دهقانان به حساب می آیند و نه به عنوان بخشی از طبقه سرمایه دار .
تحلیل طبقاتی علمی از جامعه افغانستان با یک کاسه کردن انواع مختلف سرمایه داران یعنی سرمایه داران ملی ،بیروکرات و کمپرادور خوانائی ندارد . درست است که اینها همه در چوکات کلی طبقه سرمایه دار می گنجند ، اما نقش و جایگاه هر یکی از آنها در یک جامعه تحت سلطه امپریالیزم و در مرحله انقلاب دموکراتیک نوین با هم فرق می نماید . بطور مشخص ، بورژوازی کمپرادور ، بعد از آمدن بر روی صحنه ، در پهلوی طبقه فئودال در حاکمیت شریک بود و در خدمت گزاری به امپریالیزم ذینفع . اما بورژوازی ملی چنین نبوده و نیست و تحت فشار فئودالیزم و امپریالیزم قرار داشت و کماکان قرار دارد . بورژوازی ملی معمولا بیروکرات نیست ، در حالیکه بورزوازی کمپرادور عمدتا بیروکرات است .
تکیه روی این موضوع که طبقه فئودال زیاد گسترده نبوده است ، به نحو جالبی تعجب بر انگیز است . مگر قرار است که طبقه استثمارگر یک طبقه وسیع و گسترده باشد ؟ طبقات استثمارگر در جوامع طبقاتی همیشه یک اقلیت کوچک را تشکیل می دهند . حاکمیت آنها ب