شمارچهاردهم دوره سوم عقرب ۱۳۸۵ نوامبر ۲۰۰۶
پنج سال پس از تجاوزگری و اشغال امپریالیستی
باگذشت پنجسال از آغاز تجاوز امپرياليست هاي امريکايي ومتحدين شان بر افغانستان و اشغا ل اين کشور توسط آنها ، جامعه افغانستان کماکان بحراني و درحال جنگ باقي مانده است . امپرياليست هاي متجاوزواشغالگرودست نشاندگان شان ، نه تنها قادرنشده اندکه درطي پنج سال گذشته به بحران و جنگ به نفع خودشان خاتمه داده وسلطه اشغالگرانه ، خائنانه وارتجاعي شان راکاملا برجامعه برقرار نمايند ، بلکه درين اواخر حالت بحراني بيشتر از پيش به ضرر شان تشديد گرديده و آنها را در وضعيت نا مساعد تر ي نسبت به سال هاي قبل قرار داده است .اين تشديد بحران نتيجه تشديد تمامي تضاد هاي بزرگ و مهم جامعه است.
تضادملي خلقهاومليتهاي افغانستا ن بااشغالگرا ن امپرياليست وخائنين ملي دستنشانده شان،تشديد گرديده وبطرف تشديد بيشترپيش ميرود وداراي جوانب گوناگون وسطوح مختلف است . درسطح عام ، نا رضايتي ازامپرياليست هاي اشغالگر ورژيم دستنشانده ومخالفت عليه آنها وسيعا درحال گسترش است وتمامي اقشاروطبقات جامعه ،به استثناي مشت ناچيزي از خائنين ملي ، را در بر مي گيرد. عالي ترين سطح اين نارضايتي ومخالفت در مبارزات مسلحانه تبارزمي يابد . از آنجا ئيکه متاسفانه تا حال صرفا طالبان، ودرحد معيني حزب اسلامي ،دراين عرصه حضورفعال دارند،عموماآمادگي هاي اهالي براي پيشبرد مبارزات مسلحانه عليه اشغالگران و رژيم پوشالي زير درفش آنان قرار مي گيرد و به بخشي از جنگ هاي آنان مبدل مي گردد . نيرومند شدن سريع طالبان از لحاظ نظامي و گسترش مناطق تحت کنترل شان در طي چند ماه گذشته بطور عمده محصول استفاده فعال آنان از همين وضعيت است . طالبان تا همين زمستان گذشته صرفا در حد گروپ هاي چريکي پراگنده درولايات جنوبي وجنوب شرقي و تا حدي ولايات شرقي فعاليت هاي نظامي دا شتند . اما اينک آنها در ولايات پکتيکا ، زابل ، قندهار ، ارزگان ، هلمند و فراه مناطق وسيعي را تحت کنترل دارند و فعاليت هاي نظامي شان را در حد جنگ هاي جبهه يي ارتقا داده اند.
اينک ديگرافسانه شکست نا پذيري امپرياليست هاي امريکايي و متحدين شان در ناتو به طلسم شکسته شده اي ميماند که خودنيز به آن اعتراف دارند. وقتي فرماندهي جنگ از " قواي ائتلاف " به " قواي ناتو " انتقال يافت ، هم امپرياليست هاي اشغالگر و هم رژيم دست نشانده اعلام کردند که اين قوا در ظرف شش ماه" وضعيت امنيتي " را از طريق اقدامات نرم تر نسبت به قواي ائتلاف ، بهبود خواهند بخشيد . اما در عمل نه تنها قواي ناتو جنايات جنگي قواي ائتلاف را ادامه داده و وسيعا گسترش بخشيد ، بلکه در عمل متزلزل تر و سست اراده تر از آن ثابت گرديد . تا حال موعد شش ماهه تعيين شده بسر نرسيده است ولي فرماندهي قواي ناتو رسما اعلام کرده است که :
ناتو به تنهايي نمي تواند جنگ در افغانستان را پيش ببرد و بايد „ اردوي ملي „ افغانستان فعالانه در جنگ هاشرکت نمايد . براي اجراي اين کار ضروري و حتمي است که اين اردو به اندازه کافي تقويت گردد. برمبناي همين وضعيت است که اينک امپرياليست هاي اشغالگر امريکايي و متحدين شان در ناتو فيصله کرده اند که براي رژيم پوشالي ، نه يک اردوي هفتاد هزار نفري بلکه يک اردوي يکصد و پنجاه هزار نفري ايجاد کنند . تا جائيکه مقامات رژيم پوشالي اعلام کرده اند قرار است اين اردو تا آخر سال ۲۰۰۸ از طريق کمکهاي آموزشي و تسليحاتي وپولي امپرياليست هاي امريکايي و سائر اعضاي ناتو تکميل گردد.
بنابرين تلاش امپرياليست ها براي حل معضله افغانستان به نفع خود شان کماکان عمدتا بر محور جنگ تجاوزکارانه و اشغالگرانه متمرکز باقي مي ماند، اما نه از طريق وارد ساختن تعداد بسيار بيشتري از نيروهاي اشغالگر خارجي به افغانستان ، بلکه از طريق نيرومند ساختن هرچه بيشتراردوي رژيم دست نشانده شان . قدرمسلم است که اقدامات محيلانه سياسي آنها از قبيل دامن زدن به دعواي خط ديورند و يا تدوير جرگه قومي دو سوي ديورند نيز ادامه خواهد يافت. ولي اين اقدامات „ سياسي „ بر محوريت جنگ متکي است و با تکيه بر آن پيش برده مي شود. قدرمسلم است که هرقدر امپرياليست هاي اشغالگر و دست نشاندگان شان براقدامات خشن و سرکوبگرانه نظامي و اقدامات سياسي محيلانه شان بيفزايند ، قادر نخواهند بودازجوشش روزافزون کينه و نفرت
افغانستاني ها عليه خود شان جلوگيري نمايند . اينها ديگرازلحاظ سياسي درذهنيت افغانستاني هاشکست خورده اندوهرقدرتلاش کنند که اين شکست شان را بپوشانند،بيشتراز پيش آنراعمق وگسترش ميدهند.
ترانه هاي بازسازي ، در هياهوي مشمئز کننده فساد همه گير مستولي بر رژيم پوشالي و منابع کمک رساني خارجي ، ديگر به ناله هاي گوشخراشي مبدل گرديده است که نه تنها سامعه شنوندگان بلکه اعصاب خود ترانه خوانان را نيز مي آزارد . اينک خود ميگويند که در ظرف چند سال گذشته هفده ميليارد دالر ( هشتصد و پنجاه ميليارد افغاني يا بيشتر از چهار صد برابر تمام پول افغاني در حال گردش در بازار افغانستان ) کمک خارجي به افغانستان سرازير گرديده و وسيعا حيف و ميل گرديده است . فساد چه بصورت چورو چپاول اموال دولتي و چه بصورت رشوه ستانيها از مراجعين به ادارات دولتي ديگر آنچنان رسوا و بر ملا گرديده است که ر ئيس جمهور فعلي وروساي دولتي قبلي نيز ديگر آشکارا در مسائل مربوط به آن دخيل مي گردند. نتيجه اين چور و چپاول وسيع ، چاق و فربه شدن هر چه بيشتر يک مشت کمپرادور – فئودال از يکطرف و بي چيز شدن روز افزون توده هاي مردم از سوي ديگر است . به عبارت روشن تر تضاد ميان توده ها و فئودال – کمپرادور ها در حال تشديد است.
سطح زندگي زحمتکشان از دو سال به اينطرف پيوسته در حال سقوط بوده است . نيروي کار بار ديگر و سيعا آواره و بي اشتغال است و اگر اشتغالي هم وجود داشته باشد ، مزد پرداختي نصف مزد دو سال قبل است در حاليکه سطح تورم نسبت به آن زمان پنجاه فيصد بالا رفته است . کارگران آواره و بي اشتغال اگر موفق شوند به بيرون از مرز ها بروند ميتوانند اميد وار باشند که کاري خواهند يافت ، اما سطح در آمد آنها نيز شديدا سقوط کرده است . يک کارگر آواره افغانستاني که براي يافتن کاري به ايران ميرود مجبور است حد اقل پنجاه فيصد مجموع مزد خود را براي خريد پاسپورت افغانستاني وخريد ويزاي ايراني ، که هر چند وقت يکبار بايد تجديدش نمايد ، به مصرف برساند.
خانه خرابي دهقانان هر روز بيشتر از پيش و عميق تر و گسترده تر مي گردد . آنها پيوسته در زير بمباران ها، راکت زني ها و توپ پراني هاي اشغالگران و دست نشاندگان شان قرار مي گيرند ، به قتل ميرسند ، دار و ندارشان را از دست مي دهند و به آوارگي کشانده مي شوند . در جاهايي که بمب وراکت و توپ اشغالگران و نيروهاي رژيم پوشالي نمي غرند ، چنگ و دندان جنگ سالاران جهادي و غير جهادي وابسته به رژيم پوشالي ، که ديگر وسيعا موقعيت هاي فئودالي يافته اند ، دست در دست صاحبمنصبان و مامورين فاسد دولتي گوشت و
استخوان آنها را مي جوند وشيره جان شان را ميمکند.
در مقايسه با چنين وضعيتي تامين حاکميت فئودالي و ارتجاعي طالبا ن بر منطقه که کم از کم کشت بي درد سر کوکنار و توليد ترياک را به همراه دارد ، فرصت يک „ دم دراز کردن „ ولو موقتي را به دهقانان ميدهد . اما تحت حاکميت طالبان نيز، گرچه از چور وچپاول بي حساب و کتاب جنگ سالاران حکومتي خبري نيست و صاحبمنصبان و مامورين رشوتخوردولتي گم و گور ميشوند ، ولي حاکميت فئودالي خشن طالبان نيز چيزي نيست که منافع اساسي دهقانان طالب آن باشد . حاکميت طالبان عشر شرعي ترياک و سائر „ وجوهات شرعي „ را بدون کم وکاست از تمام اهالي ، منجمله دهقانان ، ميگيرند و تامين مصارف لوجيستيکي خود را بر آ نها تحميل ميکنند . نميتوان گفت که دهقانان اين ماليات شرعي را با „ طيب خاطر „ ميپردازند ، گرچه در مقايسه با چور و چپاول و اخاذي هاي دولتي ها با ناراحتي کمتري به آن تن در مي دهند. اقشار وسيع خرده بورژوازي هر روز بيشتر از پيش به فقر و فلاکت مي افتند . پيش ه وران تقريبا در مجموع در تقابل با کالاي وارداتي خارجي شغل شان را از دست داده اند و پيشه وري در حال نابودي است. قشر وسيع مامورين پائين رتبه دولتي ، به شمول معلمين مکاتب ، به گفته يک معلم پر درد ، آنچنان حالت زاري دارند که به گدا ها مي مانند . سائر اقشار خرده بورژوازي نيز پيوسته به اعماق جامعه رانده ميشوند. و تجارت کوچک در مسير قهقرايي افتاده است.
اينچنين وضعيتي در حالي عمق و گسترش مي يابد که ظرفيت اشتغال روز بروز کمتر ميگردد.به عبارت ديگر اين سقوط به پائين نه به گسترش صفوف طبقه کارگر بلکه به گسترش صفوف بيکاران منتهي مي گردد. همين قشر رو به افزايش بيکاران است که نيروي مهم شورشگر عليه اشغالگران و رژيم دست نشانده را تشکيل مي دهند و آنچنان عاصي اند که در شرايط نبود حضور فعال نيروي ملي مردمي و انقلابي در صحنه نبرد ، حتي وسيعا به سوي يک نيروي ارتجاعي امتحان داده مثل طالبان کشانده ميشوند. طبيعي است که امپرياليست هاي اشغالگر و رژيم پوشالي بنا به ماهيت استثمارگرانه و ارتجاعي نظام شان نمي توانند اين همه معضلات را در جهت تامين منافع زحمتکشان و توده هاي مردم حل و فصل نمايند. اين است که راهي ندارند جز اينکه محور سرکوب قهري تجاوزکارانه و اشغالگرانه را کماکان ادامه دهند و هر روز بيشتر از پيش تشديد نمايند . اما در اين ميان با سه عامل بازدارنده رو برويند و نمي توانند صفوف قواي اشغالگر را در حد دلخواه گسترش دهند.
عامل اول ادامه جنگ در افغانستان و گسترش روزافزون آ ن است که تلفات نيروي انساني آنها را بيشتر ميسازد . اين در حالي است که نه تنها خود قوت هاي اشغالگر ، به شمول سربازان و افسران، آمادگي کافي براي „ قرباني دادن „ ندارند ، بلکه سردمداران کشور هاي امپرياليستي نيز از آن مي ترسند . آنها مي ترسند که اين امر به برو ز نا رضايتي هاي توده يي در خود کشور هاي شان منجر گردد. تجربه عراق نشان داده است که قوت هاي نظامي کشور هاي امپرياليستي معيني ظرفيت تحمل تلفات وسيع را ندارند و در صورت روبرو شدن با چنين تلفاتي از معرکه پا بيرون مي کشند .
از اينجا مي توان به عامل دوم بازدارن دگي امپرياليست ها در گسترش وسيع نيروهاي اشغالگر و افزايش زياد تعداد آنها يعني عامل داخلي کشور هاي امپرياليستي پي برد. اما عامل سوم عبارت است از مخالفت امپرياليست هاي روسي و همچنان مخالفت قدرت هايي مثل چين و حتي تا حدي هند به حضور دايمي و سنگين نظامي امپرياليست هاي امريکايي و قدرت هاي ديگر عضو ناتو در افغانستان . در اين محدوده ، گذشته از مخالفت ايران ، حتي حساس شدن بيشتر پاکستان و همسايه هاي شمالي افغانستان نيز ديگر قابل رويت و لمس است . در واقع پس از آنکه رژيم دست نشانده با امپرياليست هاي امريکايي و ار وپايي پيمان هاي استراتژيک به امضا رساند ، حساسيت هاي روسيه و چين و سائر همسايه هاي دور و نزديک کشور در مورد حضور قواي امريکا و ناتو در افغانستان بيشتر گرديد . گرچه هنوز اين حساسيت ها ائتلاف وسيع بين المللي امپرياليستي و ارتجاعي در مورد افغانستان را از بين نبرده است ، ولي وحدت اوليه عمومي در ميان اين ائتلاف ديگر وجود ندارد . در چنين حالتي
چنانچه امپرياليست هاي امريکايي و متحدين شان نيروهاي تازه نفس زيادي به افغانستان وا رد نمايند ، با مخالفت هاي بيشترقدرت هاي امپرياليستي و ارتجاعي اطراف افغانستان رو برو خوا هند شد و خطرات بيشتري ائتلاف بين المللي را تهديد خواهد کرد.
قدر مسلم است که تشديد تضاد ميان امپرياليست هاي امريکايي و متحدين شان در ناتو از يکجانب و قدرت هاي امپرياليستي و ارتجاعي منطقه اطراف افغانستان و مهم تر از همه روسيه و چين از طرف ديگر ، انعکاس خو د را بصورت تشديد تضاد ميان استثمارگران فئودال - کمپرادور و جناح هاي گوناگون مرتجعين نيز نشان مي دهد . سطحي از تشديد اين تضاد بصورت افزايش کشمکش ميان جناح هاي مختلف رژيم دست نشانده خود را نشان مي دهد ، در حاليکه سطح ديگري از آن بصورت تشديد تضاد ميان طالبان و نيروهاي ارتجاعي ديگري مثل حزب اسلامي منعکس مي گردد. علاوه از تضاد هاي بزرگ سه گانه جامعه ، موضوع مليت ها و موضوع زنان يعني دو تضاد مهم اجتماعي در جامعه افغانستان نيز از جهات گوناگون در حال تشديد هستند.
هم اکنون مليت هاي تحت ستم در افغانستان با سه چالش دررابطه باموضوع مليت ها مواجه اند. شوونيزم حيله گرانه و خزنده باند حاکم دررژيم دست نشانده .شوونيزم در حال قوت يابي مجدد طالبان .معامله گري هاي مرتجعين مربوط به مليت هاي تحت ستم بر سر مسئله مليت ها با باند حاکم شوونيست در رژيم دست نشانده و حتي با د لهره و ترس ولرزچراغ سبز نشاندادن به طالبان. اخيرا باند حاکم در رژيم دست نشانده بر تلاش هاي شوونيستي اش بيشتر از پيش افزوده است و از طريق اين تلاش ها مي خواهد جلو گسترش و قوت يابي بيشترطالبان در مناطق پشتون نشين را گرفته و پان اسلاميزم ضد امريکايي آنان و متحدان خارجي شان را به چالش بطلبد . يکي از موارد حيله گرانه و رذيلانه اين تلاش وجه المصالحه قرار دادن سرنوشت پشتون هاي آن طرف ديورند در مسير خيانت ملي وطنفروشي هايش است . در اين مسير است که دعواي خط ديورند تازه مي گردد و جرگه قومي دو سوي اين خط رويدست گرفته مي شود.
از جانب ديگر به نظر نميرسد که شوونيزم طالبان همان غلظت شديد دوران حاکميت شان را حفظ کرده باشد و خواهي نخواهي تحت فشار حملات و يورش هاي شديد قوت هاي اشغالگر کم و بيش تعديل شده است . اما اين تعديل صرفا در حدي است که ملا عمررا وادارد تا از اشتباهات دوره حاکميت طالبان بطور عام تذکر انتقاد گونه اي به عمل آورد و بصورت کلي از همزيستي ميان پيروان مذاهب مختلف حرفي به ميان آورد که آنهم بطور قطع روشن نيست که منظورش همزيستي ميان پيروان مذاهب مختلف در افغانستان است يا ميان طالبان حنفي مذهب و پيروان سائر مذاهب در درون صفوف القاعده ( در پيام ملا عمر بمناسبت عيد رمضان ) . در هر حال اين شوونيزم نيز همسو با تقويت نيروهاي طالبان و گسترش مناطق تحت کنترل شان حالت تهديد آميز خود را ، سر از نو ، باز مي يابد.
اما مرتجعين مربوط به مليت هاي تحت ستم کشور، تعلقات مليتي شان به مليت هاي تحت ستم را در مسير معامله گري ها و خود فروشي ها و „ قوم فروشي „ هاي شان ، مدام وجه المصالحه با شوونيست ها قرار مي دهند و بر سر „ نرخ خوب „ چانه مي زنند . معيار تعيين نرخ خوب يا نرخ بد در اين چانه زني ها منافع آزمندانه استثمارگرانه و ارتجاعي خود شان است و درين راستا مداوما عريضه به بارگاه امپرياليست هاي اشغالگر و غير اشغالگر تقديم مي کنند . آنها در اين چانه زني ها سعي مي کنند که به چوکي هاي کليدي در حکومت دست يابند . ولي اگر به آنها دست نيافتند ، به چوکي هاي غير کليدي در حکومت نيز قناع ت مي ورزند . درين راستا است که
با کساني مثل سياف معامله و داد و گرفت مي کنند و همانند کساني که آئينه شان را گم کرده و چهره شان را از ياد برده باشند ، ادا و اطوار هاي شبه شوونيستي در مي آورند و رهبري آرکستر بازي شوونيستي جرگه قومي دو سوي ديورند „ را بر عهده مي گيرند وزنان از يکطرف با ستم شوونيستي مرد سالار سنتي دير پا مواجه اند ؛ از جانب ديگر با حيله گري هاي امپرياليست ها ي اشغالگر و رژيم دست نشانده ، به شمول بخش زنان اين رژيم ؛ و در پهلوي آنها با خطرفزاينده شوونيزم غليظ و کور طالبي . در گير و دار اين حالت پريشان کننده است که وسيعا تحت ستم قرارمي گيرند ، بي حقوقي وسيعي بر آنها اعمال مي گردد و بطور وسيعي قرباني خشونت هاي خانوادگي و غيرخانوادگي ميگردند . اما سوگمندانه توام با اين اشکال گوناگون ستم ، مشت کوچکي از زنان وابسته به رژيم دست نشانده ، نظام مستعم راتي – نيمه فئودالي حاکم را آرايش مي دهند و سر و صورتش را مي آرايند تا زشتي ها و بد نمودي هاي دروني و ظاهري اش از انظار پوشيده بماند . از جانب ديگر شوونيزم کورطالبي نيز هر روز بيشتر از پيش مجددا حالت تهديد آميز بخود مي گيرد ، تا جائيکه مکاتب دخترانه يکيپس از ديگري به آتش کشيده مي شوند و يا تعطيل مي گردند . حتي استادان و شاگردان اين مکاتب دروضعيت هاي بسيار فجيعي به قتل مي رسند ، آنچنان فجيع که حتي در چوکات غيرت و افغانيت شوونيستي و ارتجاعي نيز نمي تواند گنجايش داشته باشد . درچنين شرايطي است که زنان آرايش گر رژيم دست نشانده بيشتر از پيش فرصت مي يابند که بازي هاي نمايشي شان را هر چه بيشتر برجسته سازند و حيله گرانه از آن استفاده سوء نمايند.
اينچنين است که شرايط عيني و ذهني ناشي از تشديد تضاد ها در جامعه فرصت هاي عظيم و چالش هاي بزرگ بر سر راه مبارزه براي برپايي و پيشبرد مقاومت ملي مردمي و انقلابي به مثابه شکل مشخص کنوني مبارزات ضد امپرياليستي و ضد ارتجاعي در افغانستان به وجود مي آورد . اگر از فرصت ها استفاده اعظمي به عمل نيايد طبيعي است که چالش ها به خطرات بالفعل تبديل خواهند شد . پس با توجه به رسالت تاريخي نيروي انقلابي آگاه و با توجه به تعهد خارائين به منافع علياي توده ها و کشور با تمام قوت و تو ان به پيش!
نیپال در آستانۀ انقلاب
نیپال در مرحله حساسی از تاریخ خود قرار گرفته است . انقلاب دموکراتیک نوین در نیپال ، پس از پیشروی رزمنده و موجوار جنگ خلق در طی مدت زمانی بیشتر از یک دهه ، اکنون در آستانه پیروزی قرار دارد . توام با این فرصت تاریخی کم نظیر ، مخاطرات عظیمی نیز بر سر راه انقلاب خود نمایی می کند .
حزب کمونیست (مائوئیست ) نیپال جنگ خلق را در اوایل ماه فبروری سال 1996 آغاز کرد . در طول این دوره تقریبا یازده ساله ، انقلاب نیپال موفق شده است گام های بزرگی به پیش بردارد . در تمام مناطق روستایی آزاد شده که بیشتر از هشتاد در صد کل مناطق روستایی نیپال را در بر می گیرد ، فئودال ها از قدرت افتاده و خلع مالکیت شده اند . قدرت سیاسی انقلابی درین مناطق به توده های زحمتکش ، عمدتا دهقانان ، تعلق دارد . در عین حال حزب در تمام طول دوره یازده ساله گذشته از سازماندهی کارگران در شهر ها نیز غافل نبوده است . این سازماندهی های مبارزاتی بار بار از طرف ارتجاع حاکم شدیدا سرکوب گردیده و صد ها و بلکه هزاران کارگر انقلابی یا کشته شده اند ، یا به زندان افتاده اند و یا ناگزیر به فرار به مناطق آزاد شده اند . اما اخیرا حزب قادر شده است که مجددا دست به سازماندهی کارگران شهری زده و اتحادیه های کارگری را وسیعا باز سازی نماید و حتی بیشتر از گذشته گسترش دهد .
در تمامی مناطق آزاد شده ، حزب و توده های تحت رهبری اش در عین اینکه تضاد طبقاتی میان دهقانان و فئودال ها و تضاد ملی با امپریالیزم را در جهت تامین منافع دهقانان و کل ملت به نحو عمیق و گسترده ای حل و فصل کرده اند ؛ در رابطه با سه مسئله مهم دیگر جامعه نیپال یعنی مسئله ملیت ها و اقوام تحت ستم ، مسئله زنان و مسئله کاست ها نیز گام انقلابی بزرگی به پیش برداشته اند . در این مناطق ملیت ها و اقوام تحت ستم از ستم ملی شاهی نجات یافته و حکومت های خود مختار خود را تشکیل داده اند . اخیرا حزب اقدامات درین مورد را به داخل کتمندو نیز کشانده و به سازماندهی ملیت ها و اقوام تحت ستم در داخل پایتخت پرداخته است . زنان نیپالی که هم اکنون بخش بزرگی از اردوی رهائیبخش ملی را در بر می گیرند و در قدرت سیاسی انقلابی سهیم اند ، در مناطق آزاد شده به آنچنان آزادی هایی دست یافته اند که نه تنها در کل منطقه شبه قاره هند بی نظیر است ، بلکه بعضی از نمونه های آن را در کشور های " پیشرفته غرب " نیز نمیتوان سراغ کرد . مبارزات زنان ، تحت رهبری حزب کمونیست (مائوئیست ) نیپال، اخیرا شهر ها و بطور مشسخص کتمندو را نیز وسیعا در بر گرفته است.
در کشور های شبه قاره ، البته غیر از پاکستان و بنگله دیش ، مسئله کاست ها یک مشکل اجتماعی ویژه و مهم است و نه تنها در کشور هایی مثل بوتان ، سریلانکا و مناطق آزاد نشده نیپال ، و در گذشته در سراسر آن کشور ، بلکه در خود هند نیز ، که گویا بزرکترین دموکراسی جهان محسوب می گردد ، بیداد می کند . انقلاب قادر شده است در مناطق آزاد شده ضربات کاری ای بر نظام کاستی وارد نماید و نمونه های انقلابی ای ارائه نماید که نه تنها ارتجاع نیپال بلکه ارتجاع حاکم بر " بزرکترین دموکراسی جهان " یعنی هند نیزدر مقابل آن ازلحاظ تاریخی کاملا خجل باشد .
دسته های آغاز کننده جنگ خلق در نیپال ، گروه های چریکی ای بودند که با سلاح های محلی مجهز شده بودند و سازماندهی شان در سطح بسیار ابتدایی قرار داشت . اینک همین گروه های چریکی غیر مجهز و ابتدایی ، تحت رهبری مشی مارکسیستی – لنینیستی – مائوئیستی حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) ، به یک نیروی نظامی رزمنده انقلابی عظیم مبدل گردیده است .
اردوی رهائیبخش خلق نیپال اکنون دارای یک قوای منظم هفت فرقه یی است . مجموع افسران و سربازان شامل در یک فرقه بیشتر از سه هزار نفر هستند . این قوت های منظم را صد ها دسته چریکی توده یی حمایت می نمایند که در اطراف و اکناف کشور پراگنده اند و تعداد مجموع افراد آنها به ده ها هزار نفر می رسد . این نیروی های مسلح انقلابی هم اکنون بیشتر از هشتاد در صد از مناطق روستایی نیپال را در تصرف دارند و مراکز ولایات و همچنان پایتخت مملکت یعنی شهر کتمندو را در محاصره گرفته اند . نقطه قوت عظیم این نیرومندی انقلابی نظامی این است که با اتکاء تام و تمام بر رزمندگی توده های نیپالی به کف آمده و کمک تسلیحاتی و پولی هیچ قدرت امپریالیستی و ارتجاعی خارجی در آن نقش نداشته است .
دولت ارتجاعی شاهی نیپال که در جریان پیشروی های جنگ خلق پیوسته شکست خورده و محدود تر و محدود تر گشته است ، اینک در آستانه نابودی قرار دارد . اوضاع نشان می دهد که این دولت ارتجاعی دیگر هیچ چانسی برای بقا و دوام ندارد ، مگر اینکه امپریالیست های امریکایی ، صهیونیست های اسرائیلی و توسعه طلبان هندی ، تجاوزکارانه و اشغالگرانه به حمایتش بر خیزند و توده های رزمنده و بپا خاسته نیپالی را طی یک دوره دیگر در جنگ مقاومت ضد تجاوز و اشغال و دفاع از استقلال و آزادی ملی شان نیز امتحان نمایند .
اردوی شاهی نیپال در حال حاضر صرفا شهر کتمندو و مراکز ولایات و منطقه ترایی و دانگ را ، که دو منطقه دشتی و هموار هستند ومنطقه ترایی دشت نوار مرزی جنوب نیپال با هند است ، در کنترل دارند . اما کنترل اردوی شاهی دیگر یک کنترل موثر نیست . قوت های آنها در قشله های شان محصور اند و موقع حرکت از یکجا بجای دیگر کاروان های بزرگ تشکیل می دهند . سربازان اردوی شاهی حتی دیگر کنترل شاهراه ها و مسافرین را نیز رها کرده اند .
این در حالی است که دسته های اردوی رهائیبخش خلق و چریک های توده یی وسیعا در میان مردم ، نه تنها در روستا ها بلکه در شهر ها و منجمله در کتمندو ، نیز حضور دارند و به کار سیاسی توده یی و سازماندهی توده ها مصروف اند . مشخصا دسته های مربوط به اردوی رهائیبخش خلق در شهر کتمندو ، البته بدون آرایش نظامی ، داخل گردیده و به سازماندهی توده ها می پردازند .
آتش بسی که از چند ماه به اینطرف میان حکومت و مائوئیست ها بر قرار مانده است ، تحت نظارت سازمان ملل متحد قرار دارد . این نظارت را هر دو طرف پذیرفته اند . حکومت که در حال حاضر توان آغاز و ادامه جنگ را از دست داده است و علاقمند است که آتش بس را بیشتر و بیشتر تمدید نماید ، در واقع فعلا توان نقض آتش بس را ندارد . مائوئیستها نیز تا حال آتش بس را رعایت کرده اند ، چرا که نمیخواهند مسئولیت آغاز دوباره جنگ بر عهده آنها بیفتد . اما آتش بس نمیتواند همیشه ادامه داشته باشد و دیر یا زود شکسته خواهد شد .
در حال حاضر مستشاران نظامی امریکایی دسته های خاصی از اردوی شاهی نیپال را تحت آموزش های فنون جنگی ضد چریکی قرار داده اند و اسرائیلی ها نیز از راه هوا به رساندن سلاح و مهمات برای این اردو مصروف هستند . یقینا اردوی رهائیبخش خلق و چریک های توده یی نیز نمی توانند از این امر غافل باشند . آنها به شدت فعالیت های توده یی و سازماندهی توده یی را در سراسر کشور پیش می برند . بطور خاص دسته های مربوط به اردوی رهائیبخش خلق کمپ های شان را در اطراف شهر کتمندو برقرار کرده اند و مترصد اند که مبادا اشرار اردوی شاهی دست به ماجراجویی بزنند .
موافقتنامه ای که میان حکومت و مائوئیست ها به امضا رسیده است ، حاوی چهار نکته اساسی است :
1 - آتش بس و نظارت آن توسط ناظران سازمان ملل متحد .
2 - تشکیل حکومت وحدت ملی به اشتراک هفت حزب پارلمانی و مائوئیست ها .
3 - برگزاری انتخابات عمومی برای مجلس موسسان و تصویب قانون اساسی جدید .
4 - ایجاد یک اردوی واحد برای نیپال .
در حال حاضر آتش بس بر قرار است و ناظرین ملل متحد نیز در نیپال حضور دارند و ظاهرا مشکل بزرگی درینمورد تا حال وجود نداشته است . گرچه در این مورد مشکلی بروز کرد ، اما به نظر می رسد که این مشکل دیگر حل شده باشد . ناظرین سازمان ملل متحد در ابتدای ورود شان به نیپال می خواستند بالای سلاح های افراد اردوی رهائیبخش خلق وسایل مخصوصی را که رد یابی آنها را مقدور می سازد ، نصب نمایند . اما مائوئیست ها حاضر به پذیرش این کار نشدند و خاطر نشان کردند که وظیفه ناظرین صرفا نظارت بر آتش بس است و نه چیز بیشتری . اما در مورد سه نکته دیگر موافقتنامه هنوز تفسیر های مختلف وجود دارد .
احزاب پارلمانی شامل در حکومت در مورد این نکات چهار گانه نظر واحدی ندارند . کسانی از آنها واضحا طرفدار آن هستند که مائوئیست ها قبل از شرکت در حکومت وحدت ملی باید خلع سلاح شوند . آنها ماده چهارم موافقتنامه یعنی موافقه بر سر ایجاد یک اردوی واحد برای نیپال را به مفهوم خلع سلاح نیروهای مسلح مائوئیست ها تفسیر می کنند . اما کسان دیگری از آنها این نظر را ندارند و تشکیل حکومت وحدت ملی و شرکت مائوئیست ها در آن را مشروط به خلع سلاح شدن مائوئیست ها نمی کنند . جر و بحث پیرامون این مسائل بصورت روز مره ادامه دارد و در صفحات روزنامه ها و امواج رادیو و پرده تلویزیون انعکاس می یابد .
طراح اصلی خلع سلاح مائوئیست ها سفیر امریکا در نیپال است . او بطور روز مره روی این موضوع تاکید می گزارد که او و دولت امریکا بدون خلع سلاح شدن مائوئیست ها به هیچ وجهی حاضر نخواهد بود شرکت آنها در حکومت وحدت ملی را بپذیرد . دولت هند که در واقع سر پرست اعلای حزب کنگره نیپال و رئیس آن ( صدر اعظم فعلی نیپال ) است ، ظاهرا اعلام می کند که به فیصله های مردم نیپال احترام می گزارد ، اما در باطن توطئه می کند و مصروف دسیسه چینی است . دولت هند حتی تا حال دو رهبر زندانی حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) یعنی رفقا گوراو و کیران را آزاد نکرده است ، در حالیکه خود حکومت نیپال زندانیان مائوئیست را رها کرده و از دولت هند نیز خواسته است که زندانیان نیپالی ، به ویژه گوراو و کیران ، را رها نماید .
درین میان موضعگیری رویزیونیست های حاکم بر چین در قبال اوضاع نیپال رخ دیگری اختیار نموده است . آنها زمانی می گفتند که " تند روان نیپالی با مائوئیست خواندن شان پرستیژ و حیثیت تاریخی مائو تسه دون را لکه دار می کنند " . در مقاطع دیگری تعدادی از اعضا و رهبران حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) را زندانی نمودند . آنها همین یکسال قبل وعده های کمک نظامی برای اردوی خونخوار شاهی را پیشکش کردند . اما اینک رخ بدل کرده اند و پیوسته به هند و امریکا هوشدار می دهند که نباید در امور داخلی نیپال مداخله کنند ، در حالیکه آنها بطور روز مره به مداخلات شان ادامه می دهند . در واقع چین در مقایسه با هند و امریکا در حوادث نیپال نقش فعالی ندارد ولی به علت همسایگی با نیپال ، از پتانسیل رقابت با آنها رقابت می کند . اگر از هوشدار باش های دیپلماتیک به هند و امریکا بگذریم ، دولت چین تا حال تنها در یک مورد یک اقدام اطلاعاتی جدی در رابطه با نیپال به عمل آورده است . چندی قبل یک طیاره پولندی حامل سلاح های اسرائیلی برای اردوی شاهی نیپال توسط چینی ها رد یابی می شود و آنها موضوع را به هندی ها اطلاع می دهند . حکومت هند مجبور می گردد تا از پرواز طیاره به سوی نیپال جلو گیری کرده و آنرا در خاک هند فرود آورد . صدر اعظم نیپال ابتدا موضوع را انکار می کند ولی بعدا می گوید که این سلاح ها قبل از تصدی پست صدر اعظمی توسط او یعنی در دوره حالت اضطرار و انحلال پارلمان ، خریداری گردیده و پولش پرداخت شده است .
حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) موضوع خلع سلاح اردوی رهائیبخش خلق را قاطعانه رد کرده و روی تشکیل یک اردوی واحد برای نیپال پافشاری می نماید . طرحی را که حزب ارائه کرده است این است که در جریان بر قراری آتش بس و نظارت آن توسط ناظران سازمان ملل متحد :
- در قدم اول حکومت وحدت ملی تشکیل گردد . حکومت وحدت ملی انتخابات عمومی برای تشکیل مجلس موسسان را تحت نظارت سازمان ملل متحد بر گزار نماید .
- مجلس موسسان قانون اساسی جدید نیپال را تصویب کند .
- بر مبنای قانون اساسی جدید نیپال اردوی واحد برای نیپال تشکیل گردد .
- پس از آن امور سیاسی نیپال در مطابقت با قانون اساسی نیپال پیش برده شود .
طرح حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) برای قانون اساسی آینده نیپال یک قانون اساسی جمهوری ضد فئودالی و ضد امپریالیستی است که در چوکات آن سیستم چند حزبی و مبارزات انتخاباتی وجود داشته باشد .
اگر این طرح توسط مجلس موسسان به تصویب برسد ، در واقع این اردوی شاهی نیپال است که باید منحل و خلع سلاح گردد . اما در عین حال حزب پذیرفته است که اگر مردم نیپال تصمیم دیگری بگیرد ، یعنی سیستم شاهی را نپذیرد ، به این تصمیم مردم احترام خواهد گزاشت . به عبارت دیگر حزب این چالش را پذیرفته است که موضوع منحل شدن و خلع سلاح شدن یکی از دو اردوی موجود در نیپال را به انتخابات مجلس موسسان و قانون اساسی جدید نیپال واگزار نماید . پذیرش این چالش از سوی حزب به مفهوم مطمئن بودن از نتایج انتخابات مجلس موسسان و نتایج برگزاری آن برای تصویب قانون اساسی جمهوری ضد فئودالی و ضد امپریالیستی در نیپال است .
توده های مردم نیز با خلع سلاح شدن اردوی رهائیبخش خلق وسیعا مخالفت می کنند . به نظر آنها در صورتی که این کار عملی شود ، تمامی مبارزات بیشتر از یکدهه در جریان پیشبرد جنگ خلق و قربانی های بی همتای فرزندان خلق نیپال بر باد می رود و یکبار دیگر اردوی ارتجاعی شاهی نیپال قلدری ها و زورگویی هایش از سر می گیرد . توده های مردم مائوئیست ها را هوشدار می دهند که هرگز نباید به خلع سلاح شدن تن در دهند . این وضعیت رو به رشد و در حال گسترش ، سطح اتکای توده یی گسترده یی برای ایستادگی مائوئیست ها در مورد موضوع خلع سلاح به وجود می آورد .
در رابطه با موضوع خلع سلاح ، بخشی از سران هفت حزب پارلمانی نیز دلهره و ترس دارند . حتی صدر اعظم کنونی را اردوی شاهی زندانی کرد و برایش دوسیه سوء استفاده مالی را به جریان انداخت . تمامی این سران به خوبی می دانند که اگر زور اردوی رهائیبخش خلق نبود ، اینها دیگر کار شان به پایان رسیده بود .
پس از آنکه شاه در ماه فبروری سال 2005 پارلمان نیپال را منحل کرد و حکومت را برطرف نمود ، احزاب پارلمانی راه مبارزات و اعتراضات مسالمت آمیز را در پیش گرفتند . اما این مبارزات نه تنها هیچ نتیجه ای نداد بلکه روز به روز ضعیف تر و محدود تر گشت . آخرین حلقه این سلسله اعتراضات در اواخر بهار گذشته در کتمندو به عمل آمد و صرفا پنجاه نفر را در بر گرفت . از آن پس در واقع تلاش های اعتراضی آنها به پایان رسید . دوسیه سازی شاه برای صدر اعظم در مورد سوء استفاده های مالی او و اطرافیانش که شبیه به دوسیه سازی های پرویز مشرف برای بینظیر بوتو و نواز شریف ، صدر اعظم های سابق پاکستان ، بود ؛ این سران و احزاب مربوطه شان را حتی در ذهنیت پایه های اجتماعی رژیم شاهی نیز شدیدا بی حیثیت کرد .
اما از جانب دیگر ، حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) ، مدتی پس از انحلال پارلمان و بر طرفی حکومت توسط شاه و بعد از پیشبرد یک مرحله از مذاکرات با جناح حاکم در دولت ، یعنی جناح مربوط به شاه ، دستور تعرض توسط اردوی رهائیبخش خلق را صادر کرد . در طی چند ماه نبرد جانبازانه و تحمل تلفات سنگین ، اردوی رهائیبخش خلق قادر شد ، تلفات و شکست های سختی بالای اردوی شاهی تحمیل نماید و پایگاه مهم اردوی شاهی در غرب کشور را به تصرف در آورد . در نتیجه این موفقیت ها ، اردوی رهائیبخش خلق سریعا به یک اردوی هفت فرقه یی تبدیل شد ( قبل از این موفقیت های جدید دارای سه فرقه بود ) ، چریک های توده یی وسیعا گسترش یافتند و مناطق وسیعی تحت کنترل نیروهای انقلابی قرار گرفت ، آنچنانکه حاکمیت رژیم شاهی عمدتا به مراکز ولایات و پایتخت کشور ( شهر کتمندو ) محدود گردید .
حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) با تکیه بر چنین موقعیتی ، احزاب پارلمانی را به تشکیل یک ائتلاف ضد شاهی فرا خواند . سران احزاب پارلمانی که دیگر کار شان تمام بود ، این پیشنهاد را پذیرفتند ، بدون اینکه به نتایج آن امید وار باشند . اما وقتی اعتراضات و حرکت های توده یی جدید آغاز شد ، دامنه و گستردگی آن برای سران احزاب پارلمانی گیج کننده بود . حزب کمونیست ( مائوئیست ) نیپال این بار نیرو ها و پایه های توده یی اجتماعی خود را در قالب اعتراضات توده یی رزمنده سازماندهی کرد و با تمام قوت برای گسترش این اعتراضات کوشید . این وضعیت روابط از نفس افتاده احزاب پارلمانی را نیز سر از نو زنده کرد و به حرکت وا داشت . در نتیجه یک سلسله مبارزات توده یی گسترده در تمامی شهر های نیپال ، به ویژه پایتخت ، به وجود آمد که به حق می توان گفت صفحه درخشانی از مبارزات توده های نیپالی را تشکیل می دهد .
اعلام حکومت نظامی توسط شاه ، که با پشت گرمی امپریالیست های امریکایی صورت گرفت ، در مقابله با امواج نیرومند خیزش توده یی ، با وجودیکه به کشته شدن وزخمی شدن تقریبا صد نفر از فرزندان خلق نیپال منجر شد ، با شکست مواجه شد . در حقیقت سربازان و افسران پائین رتبه اردوی شاهی دستور " فیر بالای هر اعتراض کننده " را که توسط شاه و فرماندهی عالی اردوی شاهی صادر شده بود نا دیده گرفتند . شاه در مواجهه با گسترش روز افزون و جریان بدون توقف مبارزات توده یی ناچار شد کنار بیاید و ضمن " عذرخواهی از ملت " از قدرت مطلقه دست بکشد و احیای " پارلمان و حکومت منتخب " را اعلام نماید .
سفیر امریکا در نیپال برجسته ترین چهره مخالف تشکیل ائتلاف میان مائوئیست ها و احزاب پارلمانی بود و کل تلاشش را روی کنار آمدن احزاب پارلمانی و شاه متمرکز کرده بود . اما وقتی این تلاش ناکام گردید ، شاه را وادار کرد که صدر اعظم زندانی شده را از زندان آزاد کرده و پارلمان و حکومت را احیا کند و از قدرت مطلقه دست بکشد . این حرکت در واقع اگر از یکجانب یک پیروزی نسبی برای مبارزات توده یی بود ، در عین حال سازشی میان شاه و احزاب پارلمانی ، در اثر عقب نشینی شاه ، نیز بود . به همین جهت حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) ضمن استقبال از پیروزی نسبی مبارزات توده ها ، خیانت احزاب پارلمانی یعنی نوعی کنار آمدن با شاه را ، که ناقض موافقتنامه ائتلاف علیه شاه بود ، به شدت محکوم نمود .
حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) بعد از این خیانت احزاب پارلمانی نیز بلافاصله دست به جنگ نزد و راه مذاکره با حکومت را در پیش گرفت . نتایج چند دور مذاکراتی که تا حال صورت گرفته است قرا ذیل است :
1 – رهایی تقریبا تمامی زندانیان مائوئیست و هواداران توده یی شان توسط حکومت . تعدادی هنوز مفقود الاثر اند که به گمان اغلب باید بدون محاکمه به
قتل رسیده باشند .
2 - امضای موافقتنامه میان حزب
کمونیست نیپال ( مائوئیست ) و حکومت
در مورد آتش بس ، تشکیل حکومت وحدت ملی ، انتخابات برای مجلس موسسان و تصویب قانون اساسی جدید و ایجاد یک اردوی واحد برای نیپال .
3 - تامین آزادی فعالیت برای حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) در شهر ها ، به ویژه کتمندو ، که نه تنها باعث شگوفایی فعالیت های حزبی بلکه باعث شگوفایی وسیع فعالیت های توده یی حزب نیز گردیده است . این موفقیت ها به این معنی است که ضعف تشکیلاتی و ضعف فعالیت های توده یی حزب در شهر ها نیز سریعا رو به کاهش است و تبدیل شدن حزب به یک حزب توده یی در شهر ها نیز جامه عمل پوشیده و بطور روز افزونی در حال تحکیم و گسترش قرار دارد .
4 - گسترش وسیع روحیه جمهوری خواهی در میان توده های شهری و بی اعتبار شدن روز افزون احزاب پارلمانی در میان این توده ها . این بی اعتباری بعد از ناکامی اعتراضات این احزاب علیه انحلال پارلمان وبر طرفی حکومت توسط شاه به اوج خود رسید . اما وقتی شاه عقب نشینی کرد آنها کوشش کردند این موفقیت نسبی را به پای خود بنویسند و تا جائیکه می توانند دوباره کم و بیش اعتبار کسب کنند . این تلاش در ابتدا کم و بیش نتیجه داد ، اما اینک سیر نزولی آن دوباره شروع شده است .
موضع هفت حزب پارلمانی ، که بعضا خود را مارکسیست - لنینیست می خوانند ، در مورد نظام سیاسی آینده نیپال ، که آیا کماکان شاهی باقی بماند و یا به نظام جمهوری ویا هم آنطوریکه حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) می گوید به نظام جمهوری ضد فئودالی و ضد امپریالیستی ، بدل گردد ، نه روشن و مشخص است و نه هم یکدست و یکپارچه . این احزاب ، موافقتنامه قبلی با حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) مبنی بر مبارزه با نظام شاهی و بر قراری نظام جمهوری در نیپال را با پذیرش پیشنهاد شاه ، و در واقع دستور امریکا ، برای احیای پارلمان و حکومت ، تحت قانون اساسی شاهی ، نقض کرده و به آن خیانت کرده اند . این خیانت در جریان انتخابات برای مجلس موسسان و در جریان تصویب قانون اساسی جدید نیز می تواند تکرار گردد ، اما به نظر نمی رسد که این خیانت یکدست و یکپارچه صورت بگیرد . درین جریان نیز ، حزب کنگره در راس خیانت کاران جای خواهد داشت ، مگر اینکه دولت هند چنین نخواهد . احتمال این وجود دارد که احزاب دیگری از این هفت حزب ، مثلا به طور مشخص " اتحاد مارکسیست – لنینیست های نیپال " که بزرگترین حزب پارلمانی بعد از کنگره بوده و چند سال قبل برای مدتی حکومت را بدست داشت ، در این خیانت شرکت نکند . البته به نظر ما در این مورد نیز نمی تواند اطمینان قطعی وجود داشته باشد .
راز موفقیت های روز افزون حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) تا حال این بوده که این حزب بطور موفقانه قادر شده است استواری استراتژیک در جنگ خلق و انعطاف های تاکتیکی ، به ویژه پیشبرد مذاکرات در مراحل مختلف جنگ ، را در جهت منفرد کردن حد اعلای جناح عمده دشمن و استفاده از تضاد های دشمنان ، موفقانه با هم تلفیق نماید . در حال حاضر چنین موضوعی در مورد ایستادگی بر سر خلع سلاح نشدن و در عین حال رعایت آتش بس خود را نشان می دهد . اما آتش بس چیزی نیست که حزب بتواند برای مدت طولانی آنرا ادامه دهد . فشار روز افزون خواست توده ها ، مثلا تقاضای روز افزون برای تشکیل دادگاه های مردمی درپایتنخت و سائر شهر ها برای محاکمه افسران جنایتکار اردوی شاهی ، و مهم تر از آن فشار قوای مسلح ده ها هزار نفری برای جنگیدن و همچنان فشار ناشی از تقبل مصارف گوناگون این قوای مسلح و یا هم توطئه های مرتجعین ، حزب را ناگزیر می سازد که آتش بس را ، حتی در صورت رعایت آن توسط اردوی شاهی ، بشکند و جنگ را آغاز کند .
این ضرورت مبارزاتی اجتناب ناپذیر در شرایط فعلی با توجه به حضور ناظران سازمان ملل متحد در نیپال با یک چالش جدی می تواند مواجه گردد و حزب را ناگزیر می سازد که به چنین چالشی بصورت جدی توجه داشته باشد . اگر مسئولیت نقض آتش بس به دوش مائوئیست ها بیفتد ، این موضوع می تواند توسط حکومت نیپال و با پشت گرمی امپریالیست های امریکایی به " شورای امنیت سازمان ملل متحد " ارجاع گردد و طرح هایی از قبیل اعزام " قوای صلح " بین المللی به نیپال رویدست گرفته شود . حضور ناظران " سازمان ملل متحد " برای نظارت بر آتش بس در نیپال که باتوافق حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) به عمل آمده است به نوعی به رسمیت شناختن قدرت مائوئیست ها و قبول موجودیت قدرت سیاسی دوگانه در این کشور است و تا اینجا تاکتیک حزب در رابطه با " سازمان ملل متحد " موفق بوده است . اما این موفقیت می تواند به ضد خود مبدل گردد و مسئله حضور قوای خارجی در نیپال تحت درفش این نهاد بین المللی ، که در نهایت چیزی جز آلت دست قدرت های امپریالیستی به ویژه امپریالیست های امریکایی نیست ، به میان آید .
یقینا در شرایط فعلی جناح شاه و اردوی شاهی جناح عمده دشمن محسوب می گردد و منفرد کردن آن در حد اعلا ، اقدام اصولی و مناسبی است که حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) در پیش گرفته است . نابودی نظام سلطنت و از میان رفتن کاخ استبداد سلطنتی ، این سمبول فئودالیزم ، یک گام موفقیت آمیز تاریخی بزرگ برای مبارزات جاری در نیپال خواهد بود . پشنهاد حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) مبنی بر اینکه قانون اساسی آینده نیپال یک قانون اساسی ضد فئودالی باشد ، بر پایه همین ضرورت مبارزاتی مطرح گردیده است .
تکیه حزب کمونیست نیپال ( مائوئیست ) بر روی این مسئله که قانون اساسی آینده نیپال در عین ضد فئودالی بودن باید یک قانون اساسی ضد امپریالیستی نیز باشد وجه دیگری از اهداف انقلاب ضد ارتجاعی و ضد امپریالیستی در نیپال را انعکاس می دهد .
یقینا در شرایط کنونی جهانی و منطقوی و شرایط خاص نیپال ، حفظ خصلت انقلاب جاری در نیپال به مثابه یک انقلاب دموکراتیک نوین یعنی یک انقلاب ملی – دموکراتیک تحت رهبری پرولتاریا و با سمت و سو و جهتگیری سوسیالیستی ، کاری نیست که به طریق نرم و هموار و بدون پیچ وخم و فراز ونشیب انجام یابد . اما ما به قابلیت رفقای نیپالی و کل جنبش مان ، جنبش انقلابی انترناسیونالیستی ، برای مواجه شدن موفقانه با این چالش ها اطمینان داریم .
در هر حال هر نوع عدم موفقیتی در مواجهه با این چالش ها ، مسئولیتی نیست که صرفا متوجه رفقای نیپالی مان باشد ، بلکه متوجه کل جنبش ما خواهد بود و عوارض آن نیز ، خواهی نخواهی ، دامن تمامی جنبش ما یعنی جنبش انقلابی انترناسیونالیستی ، را خواهد گرفت و درین ضمن حزب ما نیز با چنین عوارضی مواجه خواهد شد .
به این ترتیب ما با خوشوقتی زاید الوصف به پیشواز فرصت های انقلابی عظیمی که در نیپال سر بلند کرده می شتابیم و قویا امید واریم که چالش های کنونی بر سر راه انقلاب نیپال با موفقیت پشت سر گذاشته شود .
پیروزی انقلاب نیپال می تواند تاثیرات مهمی بر کل روند مبارزات انقلابی در جهان داشته باشد ؛ به ویژه بر مبارزات انقلابی کشور های جنوب آسیا ، که بیشتر از بیست فیصد نفوس جهان را در خود جای داده اند . اگر از منظر منافع علیای توده های میلیاردی این کشور ها به موضوع نظر اندازیم ، ضرورت پیروزی انقلاب در نیپال قطعی و حتمی می شود . انقلاب نیپال باید به پیروزی برسد و حتما به پیروزی می رسد .
پس به استقبال طلوع آفتاب انقلاب در کوهپایه های همالیا بشتابیم و با تمام قوا از این انقلاب دفاع کنیم .
خط دیورند دعوای از سابق در بستر جدید
از مدتی به اینطرف حلقات معینی از رژیم دست نشانده ، موضوع خط دیورند را دوباره به میان کشیده و بصورت های مختلف و به مناسبت های گوناگون مطرح می نمایند . برای اینچنین رژیم بحران زده و بی ثبات که بحران و بی ثباتی سراسر وجودش را فرا گرفته و از صد ها منفذ نمایش بیرونی می یابد ، مطرح کردن " دعوا ی " خط دیورند با پاکستان و دامن زدن به تشنج میان دو کشور ، عجیب به نظر می رسد . تا آنجائیکه براه انداخته شدن این " دعوا " از جانب بخشی از مشمولین خود رژیم ، " منتهای بی خردی سیاسی " و نتیجه " فقدان یک استراتژی سیاسی منسجم منطقوی " محسوب می گردد .
رژِیم دست نشانده در رابطه به این موضوع به نحو آشکاری دو شقه به نظر می رسد . جناح حاکم یعنی جناح شوونیست های پشتون یا به عبارت دیگر جناح کرزی که شوونیست های افغان ملتی و " بابای ملت ! " و اعوان و انصار نیم نفسش را نیز در بر می گیرد ، این دعوا را دامن می زند ؛ در حالیکه خائنین ملی مرتجع غیر پشتون در رژیم با دامن زدن این دعوا مخالف بوده و در واقع طرفدار آن هستند که خط دیورند به رسمیت شناخته شود تا حالت تشنج و دعوا میان افغانستان و پاکستان از میان برود . به همین سبب ، این موضوع هم اکنون به معضله ای در درون رژیم بدل شده و بی ثباتی آن را تشدید می نماید .
یقینا هر دو جناح فوق الذکر رژیم در این حمایت و مخالفت شان با موضوع ، منافع و مواضع شوونیستی و ناسیونالیستی ارتجاعی شان را تبارز می دهند . اما این مسئله محور این حمایت و مخالفت را تشکیل نمی دهد . سردمداران رژیمی که بود و نبود حاکمیت شان به تار مویی از الطاف اربابان امپریالیستی شان و اشاره ای مثبت یا منفی از سوی آنها بسته است و خود بخوبی از ماهیت پوشالی رژیم شان آگاهی دارند ، در موقعیتی قرار ندارند که مستقلا میان هم دعواهای شوونیستی و ناسیونالیستی ارتجاعی براه بیندازند . اما میبینیم که هم اکنون این دعوا براه افتاده است . پس دلیل و علت اصلی و محوری چه چیزی می تواند باشد ؟
دلیل و علت اصلی این موضوع را باید در ماهیت دست نشاندگی و پوشالی ارتجاعی رژیم جستجو کنیم . رژیم پوشالی عمدتا یک رژیم دست نشانده امپریالیست های امریکایی است ، ولی در عین حال سائر امپریالیست ها نیز در درون آن مهره های خود را دارند . گرچه تمامی امپریالیست ها در چوکات " ائتلاف بین المللی " و بصورت خاص تر در چوکات " ناتو " با امپریالیست های امریکایی متحد اند و تحت رهبری آنها حرکت می کنند ، اما در عین حال به دنبال منافع خاص خود شان نیز هستند . از اینجهت پلان های سیاسی و نظامی امپریالیست های امریکایی و همچنان امپریالیست های انگلیسی به عنوان متحدین نزدیک آنها ، با پلان های سیاسی و نظامی سائر قدرت های امپریالیستی در افغانستان تا حد معینی با هم فرق دارند . این تفاوت در مورد دعوای خط دیورند نیز انعکاس خود را دارد . جناح عمدتا مربوط به امپریالیست های امریکایی و انگلیسی رژِیم دعوای خط دیورند را دامن می زند در حالیکه جناح های دیگر با دامن زدن این دعوا مخالف اند . این مخالفت نیز سطوح مختلف دارد . امپریالیست های اروپایی که در هر حال در چوکات قوت های " ناتو " بصورت متحدانه با امپریالیست های امریکایی و انگلیسی در افغانستان عمل می کنند ، مخالفت های شان زیاد استوار نیست و علیرغم هر نوع مخالفتی عملا به دنبال امریکایی ها و انگلیس ها کشانده می شوند . مهره های مربوط به امپریالیست های اروپایی در درون رژیم نیز نهایتا نمی توانند غیر از دنباله روی از اربابان شان کار بیشتری انجام دهند . اما آن جناحی از رژیم که روابط دور و نزدیکی با امپریالیست های روسی دارند ، به دنباله روی از روس ها ، مخالفت های شان را جدی تر و روشن تر مطرح می کنند .
ببینیم که امپریالیست های امریکایی و انگلیسی چه پلانی برای منطقه در سر دارند ؟ در این اواخر نشریه اردوی امریکا در مقاله ای خواهان ایجاد یکسلسله تغییرات در نقشه منطقه ای که از پاکستان تا ترکیه و از آذربایجان تا یمن را در بر می گیرد ، گردیده و نقشه جدید مورد خواستش را نیز منتشر کرده است . در این نقشه شش کشور جدید در تقسیمات سیاسی منطقه ظاهر شده است :
1 - بلوچستان که مناطق بلوچ نشین در پاکستان و ایران را در بر میگیرد .
2 – کردستان که مناطق کرد نشین ایران ، عراق ، ترکیه و سوریه را شامل می شود .
3 - کشور عرب های سنی عراق که منطقه سنی نشین غرب عراق را در بر می گیرد .
4 - کشور عرب های شیعه شامل منطقه عرب های شیعه در عراق ، بخشی از خاک کویت ، مناطق ساحلی جنوبی خلیج فارس تا نزدیکی های قطر به شمول بحرین ، قسمتی از مناطق ساحلی عربستان سعودی و بخشی از امارات متحده عربی .
5 - دولت – شهر بغداد به عنوان کشور مستقل لوکزامبورگ گونه در وسط کشور سنی های عرب عراق و کشور عربی شیعه .
6 - دولت مقدس اسلامی در منطقه حجاز عربستان سعودی ، در بر گیرنده دو شهر مذهبی مکه و مدینه ، به مثابه " واتیکان اسلامی " .
علاوتا تغییرات مهم دیگری نیز در سرحدات میان کشور های موجود فعلی ترسیم شده است . تمام مناطق پشتون نشین پاکستان یعنی " صوبه سرحد " و بخش پشتون نشین شمال بلوچستان پاکستان و همچنان مناطق شمالی پاکستان یعنی گیلگیت و بیلتستان ( دو بخش از بخش های پنج گانه کشمیر سابق ) به افغانستان ضمیمه شده است ، از طرف دیگر سه ولایت غربی هرات ، فراه و بادغیس جزء قلمرو ایران محسوب شده است . آذربایجان ایران از قلمرو ایران جدا ساخته شده و به جمهوری آذربایجان فعلی وصل گردیده است و بخشی از قلمرو فعلی جمهوری آذربایجان به ارمنستان تحویل داده شده است . مناطق ساحلی شمال غربی سوریه با بحیره مدیترانه از این کشور جدا شده و جزء خاک لبنان به حساب آمده و به این ترتیب سوریه به یک کشور محاط به خشکه مبدل شده است . تمام مناطق ساحلی شمال غربی عربستان سعودی با بحیره سرخ به اردن تحویل داده شده و اردن با دولت مقدس اسلامی حجاز( " واتیکان اسلامی " ) دردو شهر مکه و مدینه هر سرحد ساخته شده است .
قسمت هایی از مناطق جنوبی عربستان
سعودی به یمن ملحق شده و قلمرو این کشوربه طرف شمال وسعت یافته است . در سراسر منطقه ، صرفا سرحدات دو کشور یعنی اسرائیل و کشور پادشاهی عمان در منتها الیه جنوب خلیج فارس بلا تغییر باقی مانده است . منطقه ساحلی غرب رود اردن به عنوان یک منطقه غیر متعین نشانی شده و نوار غزه اصلا از نقشه محو شده است و منطقه کشمیر که فعلا میان پاکستان و هند تقسیم است ، به سه منطقه تحت تصرف هند ، پاکستان و افغانستان منقسم گردیده است .
نویسنده مقاله و ارائه کننده نقشه جدید یک دگروال متقاعد اردوی امریکا بنام " رالف پیترز " است . او در مقاله اش ادعا کرده است که تصحیح نقشه خاورمیانه به بی عدالتی ها در این منطقه پایان خواهد داد .
گمان نمی رود که انتشار این مقاله و نقشه جدید در نشریه اردوی امریکا نشاندهنده یک فیصله قطعی و نهایی در میان سردمداران کنونی کاخ سفید و یا سران پنتاگون باشد . اما در هر حال نشاندهنده تصمیم امپریالیست های امریکایی برای ایجاد تغییرات و تحولات جدی در نقشه جفرافیایی منطقه و جابجایی وسیع مرز های کنونی میان کشور ها است . به این ترتیب ، چهار نکته اصلی استراتژی کنونی امپریالیست های امریکایی در منطقه عبارت اند از :
1 - لشکر کشی و تجاوز نظامی و اشغال مستقیم کشور ها که در مورد افغانستان و عراق مورد اجرا قرار گرفته و ایران در شماره بعدی فهرست قرار دارد و ممکن است کشور یا کشور های دیگری نیز در این فهرست جای بگیرند .
2 - سرنگونی رژیم های های بر سر قدرت فعلی و رویکار آوردن رژیم های دست نشانده و پوشالی در کشور های تحت اشغال و تطبیق این پروژه در سائر کشور های منطقه .
3 - ایجاد تغییرات دلخواه در تقسیم بندی سرحدات میان کشور های موجود .
4 - ایجاد کشور های جدید در منطقه از طریق تحت کنترل در آوردن جنبش های ملیگرایانه در میان ملیت های تحت ستمی که علیه شوونیزم ملیت های حاکم مبارزه می کنند و همچنان از طریق دامن زدن بیشتر به تنازعات ملیتی و به استخدام گرفتن آنها .
ما درینجا از بحث مفصل حول این مسائل در سطح کل منطقه می گذریم وتوجه خود را صرفا به تغییرات مرزی ای معطوف می کنیم که در نقشه جدید کشیده شده برای افغانستان و پاکستان به چشم می خورد .
مطابق به " نقشه جدید " ، پاکستان دو ایالت ( بلوچستان و سرحد ) از ایالت های چهارگانه اش را همراه با مناطق شمالی از دست می دهد و به کشور کوچکی در محدوده سند ، پنجاب و کشمیر تحت کنترل فعلی پاکستان ( که پاکستانی ها آنرا کشمیر آزاد می خوانند ) مبدل می گردد . دولت اینچنین کشور کوچکی قادر نخواهد بود ضمن اتحاد و همسویی با اربابان امریکایی اش خود سری هایش را نیز داشته باشد و مثلا مخفیانه از آنها تکنالوژی اتمی به ایران و لیبیا و کوریای شمالی بفروشد . خلع سلاح شدن اتمی پاکستان کوچک شده نیز به آسانی ممکن خواهد بود . بر علاوه این کشور نه دیگر حریفی برای هند ، متحد استراتژیک فعلی امریکا در جنوب آسیا ، محسوب می گردد و نه " تهدیدی " برای افغانستان تحت اشغال و رژیم دست نشانده اش . از طرف دیگر پاکستان از حالت یک کشور همسایه با چین خارج شده و با قرار گرفتن جاده قراقرم ، که راه اتصالی زمینی میان چین و پاکستان است ، در قلمرو افغانستان ، ارتباط زمینی میان چین و پاکستان قطع می گردد . بندر ساخته شده توسط چینی ها در سواحل بحیره عمان یعنی گوادر به مثابه مدرن ترین و مجهز ترین بندر کل منطقه ، از خلیج بنگال تا خلیج فارس ، نه تنها اهمیت اقتصادی بزرگی دارد بلکه پایگاه نظامی بحری باالقوه بعدی چینی ها نیز محسوب می گردد . طبق موافقتنامه به امضا رسیده میان دولت های پاکستان و چین ، نیروهای بحری چین درتامین امنیت بندر گوادر ، بعد از آغاز بهره برداری در سال آینده ، شریک خواهند بود و تحت البحری های چینی در آب های این بندر متمرکز خواهند شد . با قرار گرفتن بندر گوادر در قلمرو بلوچستان مستقل ، که قرار است تحت اشغال و یا حد اقل دست نگر امپریالیست های امریکایی باشد ، چینی ها امتیازات اقتصادی و نظامی ناشی از کنترل این بندر را از دست خواهند داد و این امتیازات به امریکایی ها تعلق خواهند گرفت .
از جانب دیگر ، ضمیمه شدن کل مناطق پشتون نشین و مناطق شمالی پاکستان به افغانستان ، قلمرو و نفوس کشور اخیر الذکر را قویا وسعت و افزایش خواهد داد و آنرا به یک کشور بزرگ از لحاظ قلمرو و نفوس در منطقه مبدل خواهد کرد . این وضعیت بافت ملیتی افغانستان را به نفع شوونیست های پشتون قویا تغییر خواهد داد و نقش سائر ملیت ها و تاثیر گذاری احتمالی آینده از طرف شمال در رابطه با آنها را قویا تضعیف خواهد کرد ؛ به ویژه که قرار است هرات و توابع آن در غرب کشور به ایران تحت اشغال و یا حد اقل تحت اداره رژیم کاملا مطیع امپریالیست های امریکایی تحویل داده شود .
درینجا وارد این بحث نمی شویم که ترسیم عملی این نقشه جدید در مرز های افغانستان و کلا عملی ساختن مجموع طرح ، چه الزامات و شرایطی را طلب می کند و آیا این نقشه امکان پیاده شدن دارد یا نه ؟ ، تا از بحث عنوان شده مشخص مان به طرف دیگر نرویم و موضوع مورد نظر زیاد گسترده و پراگنده نگردد .
مطابق به طرح جدید ، موضوع خط دیورند حالت معکوس یافته است . تا زمانی که دولت پاکستان یک متحد مطیع غرب و امریکا ، چه در زمان پیمان سینتو و چه در زمان ضیاء الحق و بعد از آن ، بود و دولت های افغانستان و هند در نزدیکی با سوسیال امپریالیست های شوروی قرار داشتند ، این " شوروی " ها و مزدوران شان بود که به دعوای خط دیورند دامن می زدند . اما فعلا اوضاع فرق کرده است . حال افغانستان تحت اشغال امپریالیست های امریکایی و متحدین شان قرار دارد و رژیم دست نشانده یک دست نشانده استراتژیک آنها محسوب می گردد و هند نیز به متحد استراتژیک دیگر امپریالیزم امریکا در منطقه مبدل گردیده است . گرچه پاکستان هم هنوز عمدتا متحد امریکا محسوب می گردد ، اما نه پاکستان اتمی امروزه پاکستان مطیع و فرمانبردار دیروزی است و نه هم امپریالیست های امریکایی می توانند پاکستان را نسبت به هند و افغانستان ترجیح دهند . این است که دعوای خط دیورند اکنون از جانب حلقات معینی از امپریالیست های امریکایی و انگلیسی دامن زده می شود و این امر جناح کرزی در رژیم دست نشانده را تشجیع و تشویق می نماید که این موضوع را سر زبان ها بیندازد .
طبیعی است که رژیم مفلوک و دست نشانده کرزی توان و صلاحیت آنرا ندارد که خودش مستقیما این دعوا را پیش ببرد . به همین سبب است که کرزی و اعوان و انصارش مداوما تقاضا به عمل می آورند که قوای خارجی باید به " پایگاه های تروریزم " در آن طرف خط دیورند توجه نموده و برای از بین بردن آنها اقدام نمایند . این تقاضا هیچ مفهوم دیگری نمی تواند داشته باشد غیر از تقاضا برای حمله به پاکستان و اشغال مناطق " قابل الحاق به افغانستان " . به عبارت دیگر ، خواست جناح کرزی در رژیم دست نشانده این است که تهاجم و اشغالگری کنونی امپریالیست های امریکایی و متحدین شان از مرز های فعلی افغانستان فرا تر رود و به مناطق ماورائ خط دیورند گسترش داده شود . اگر این موضوع را با تصمیم امپریالیست های امریکایی برای حمله به ایران ربط بدهیم ، می توانیم ببینیم که چنین تقاضایی در حقیقت خواستی برای گسترش دادن جنگ و تهاجم و اشغالگری امپریالیستی در سطح کل منطقه و به آتش کشیدن آن است .
اما این دعوا به مثابه شمشیر دو دمی
است که می تواند به این طرف یا به آن طرف ضربه وارد نماید . در واقع تقسیم بودن پشتون ها در دو طرف خط دیورند تا حال نیز توانسته است به مثابه شمشیر دو دمه عمل نماید و هم اکنون نیز چنین است .
در دوره قبل از کودتای هفت ثور و تجاوز قوای سوسیال امپریالیستی به افغانستان ، همیشه دعوای خط دیورند ، زمانی آشکارا و زمانی در لفافه ، از طرف دولت افغانستان مطرح می گردید . یکی از عواملی که در زمان صدارت شاه محمود خان باعث بی التفاتی انگلیس و امریکا نسبت به دولت افغانستان گردید ، همین دعوا با پاکستان بود ؛ زیرا که پاکستان عضو پیمان سینتو و متحد نظامی انگلیس و امریکا بود . بعد از آن که داود خان در زمان صدر اعظمی اش در دهه سی و اوائل دهه چهل شمسی ، افغانستان را به " شوروی " نزدیک کرد ، دعوای خط دیورند مورد حمایت سوسیال امپریالیست ها قرار گرفت . آنها این موضوع را به عنوان دعوایی از سوی دولت دوست خود و بر علیه دولت پاکستان به مثابه متحد نظامی انگلیس و امریکا و بعد ها دوست چین تلقی کردند .
اما حتی در همین دوره نیز پشاور توانست محل استقرار " دولت جلای وطن جمهوری افغانستان " تحت ریاست عبدالهادی داوی باشد ، یعنی پاکستان حتی در همان دوره توانست با تکیه بر سکنا گزین بودن بخش قابل توجهی از پشتون ها در داخل سرحدات رسمی پاکستان ، برای دولت افغانستان درد سر آفرینی کند .
پس از کودتای 26 سرطان 1352 ، در
دوره جمهوریت داود خانی ، اگر از یک طرف رژِیم حاکم بر افغانستان دعوای خط دیورند را بیشتر هوا داد ، از طرف دیگر بنیاد گرایان اسلامی افغانستانی مورد حمایت رژیم ذوالفقار علی بوتو قرار گرفتند و آنها توانستند در سال 1354 در مناطق شرقی افغانستان درگیری هایی را به وجود آورند و رژِیم داود خان را تحت فشار قرار دهند . رژیم داود در سال آخر حیات پنج ساله اش توام با دوری از " شوروی " و گرایش بسوی غرب ، دعوای خط دیورند را نیزکمرنگ ساخت .
کودتای هفت ثور بار دیگر این موضوع را تشدید نمود . رژِیم کودتا موضوع پشتونستان را بار دیگر و شدید تر از پیش به میان کشید . محافل حاکمه پاکستان ادعا دارند که رژیم کودتای هفت ثور و دولت هندوستان طرحی را بخاطر از میان بردن پاکستان رویدست گرفته بودند و روی آن کار می کردند . رژِیم ضیاءالحق روی بنیاد گرایان هم مسلک افغانستانی اش که قبلا در مناطق پشتون نشین پاکستان لانه کرده بودند ، بیشتر و آشکار تر از زمان ذوالفقار علی بوتو تکیه کرد . در طول دوره حاکمیت رژِیم کودتای هفت ثور و موجودیت قوای شوروی در افغانستان تا آخرین روز های حکومت نجیب ، پشاور عملا بصورت یک مرکز سیاسی در مقابل کابل در آمده بود .
بعد از قدرتگیری جهادی ها در کابل ، باز هم دولت پاکستان در اتحاد با امریکا و انگلیس و سعودی ، حمایت کننده یک طرف جنگ و درگیری در افغانستان باقی ماند ، آنها ابتدا از گلبدین و " شورای هماهنگی " تحت رهبری اش حمایت می کردند و پس از آنکه نا کار آمد بودن آن در عمل ثابت شد ، طالبان را روی صحنه آوردند و حمایت کردند .
در این اواخر پرویز مشرف رئیس جمهور پاکستان کتابی بنام " در خط آتش " منتشر کرده و در آن ادعا کرده است که وی در اثر تهدید امریکا مبنی بر بمباران سراسری پاکستان وادار شد که با حمله امریکایی ها بالای افغانستان همنوایی نشان دهد و همکاری کند . در هر حال فعلا کماکان پرویز مشرف عمدتا متحد امریکا است . اما بعد از امضای پیمان همکاری اتمی میان امریکا و هند و برپا شدن سرو صدا های محافلی از رژیم کرزی در مورد خط دیورند ، که هیچ کسی نمی تواند بپذیرد مستقلا و بدون اشاره امریکا براه افتاده است ، رژیم مشرف از طرف محافلی از هیئت حاکمه و جناح هایی از اردوی پاکستان شدیدا زیر فشار قرار دارد که سیاست هایش را در رابطه با امریکایی ها و انگلیس ها کم و بیش تعدیل نماید . در واقع تحت همین فشار است که اخیرا وزیر خارجه پاکستان به نحو محترمانه ای از دولت امریکا خواست که تقسیم اوقاتی برای خروج نیروهایش از افغانستان تنظیم نماید .
در واقع تهدید از جانب هند ، که از ابتدای تشکیل پاکستان تا حال ، همیشه متوجه این کشور بوده و هست ، محور سیاست خارجی پاکستان را تشکیل می دهد . اما دولت پاکستان نه تنها با هند بر سر کشمیر جنجال دارد ، بلکه دعوای خط دیورند با افغانستان نیز تهدیدش می کند . در طول تمامی این سال ها دولت پاکستان تلاش داشته است که نه تنها از جانب سرحدات غربی اش مصئون گردد ، بلکه کوشش داشته است که کابل در اتحاد با دهلی قرار نداشته باشد و حتی بالا تر از آن محور دوستی پاکستان و افغانستان مستحکم و گسترده باشد و حتی افغانستان بتواند به مثابه " عمق استراتژیک " برای پاکستان در مقابل هند مورد استفاده قرار بگیرد . ضیاءالحق محافل حاکمه پاکستان را از امن شدن سرحدات غربی پاکستان اطمینان داده بود . اکنون به نظر می رسد که چنین اطمینانی دیگر وجود ندارد . مطرح شدن پیهم دعوای خط دیورند از جانب دار و دسته کرزی در عین حالیکه می تواند به مثابه یک عامل فشار بالای رژیم پرویز مشرف عمل نماید ، دارای این پتانسیل نیز هست که نتیجه بر عکس بدهد ، یعنی بجای اینکه رژیم مشرف را به تلاش های بیشتر در جهت ایجاد محدودیت برای طالبان در پاکستان وادارد ، باعث باز شدن بیشتر دستان محافلی در پاکستان گردد که حامی طالبان اند .
در عین حال تشدید بیشتر دعوای خط دیورند با پاکستان می تواند عوارض جدی ای در داخل افغانستان نیز داشته باشد و دعواهای ملیتی در داخل رژیم دست نشانده و حتی در سطح کل افغانستان را بیشتر از پیش دامن بزند . هم اکنون صف بندی های ملیتی در داخل رژیم قوت گرفته است و به سوی تشدید بیشتر پیش می رود . از این زاویه دامن زدن به گرایشات تجزیه طلبانه در پاکستان می تواند نتیجه معکوس بدهد و باعث تقویت نوعی گرایشات تجزیه طلبانه در داخل افغانستان گردد . از قرار معلوم روس ها حاضر اند با این نوع گرایشات روی خوش نشان دهند . گفته می شود که در نقاطی از سمت شمال سلاح های جدید توزیع می گردد . گمان نمی رود که این سلاح ها در جنگ علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده بکار افتند . این حرکت با تشدید دعواهای ملیتی در داخل رژیم مرتبط است و باعث تقویت بیشتر آن می گردد .
قدر مسلم است که پشتون ها در پاکستان یک ملیت تحت ستم اند . حتی نام آنها در پاکستان غیر قانونی است و زبان شان نیز به رسمیت شناخته نمی شود . حاکمیت مرکزی پاکستان حتی تا حال حاضر نشده است که بجای اسم بی معنای " صوبه سرحد شمال مغربی " که اسمی گزاشته شده از سوی استعمارگران انگلیسی است ، نام " صوبه پشتونخوا " را بپذیرد و بر علاوه بخش جنوبی منطقه پشتون نشین پاکستان را بصورت بخشی از بلوچستان در آورده است . اما از طرف دیگر شوونیست های پشتون در افغانستان در مورد الحاق مناطق پشتون نشین پاکستان به افغانستان ، اجندای شوونیستی دارند و می خواهند از این طریق بیشتر از پیش حاکمیت شوونیستی شان را گسترده تر و مستحکم تر نمایند .
از دید ما تمامی ملیت های پاکستان ، به شمول پشتون ها ، باید از حق تعیین سرنوشت برخوردار باشند . اما این حق نمی تواند با گدایی از امپریالیست ها بدست آید بلکه فقط می تواند با مبارزه علیه امپریالیزم به کف آید . این حق نباید خود به عاملی برای تشدید ستمگری ملی بالای ملیت های غیر پشتون در افغانستان مبدل گردد . این حق نمی تواند در چوکات نظام ارتجاعی کنونی مسلط بر افغانستان و پاکستان تامین گردد . نجات پشتون های پاکستان از تسلط شوونیزم پنجابی و تامین حق کل ملت پشتون برای تامین وحدت ملی شان ، فقط و فقط یک راه اساسی و اصولی دارد و آن پیروزی انقلابات دموکراتیک نوین در افغانستان و پاکستان است . در غیر آن موضوع پشتون های پاکستان کماکان به مثابه تیغ دو دمه توسط امپریالیست ها و مرتجعین حاکم بر دو کشور مورد سوء استفاده قرار خواهد داشت و این ملیت تحت ستم کماکان تحت ستم باقی خواهد ماند .
جرگه قومی دو سوی خط دیورند تلاش محیلانه امپریالیستی و ارتجاعی
در جریان برگزاری جلسات " مجمع عمومی سازمان ملل متحد " ، بوش سردمدار هیئت حاکمه امریکا ، کرزی و مشرف را به قصر سفید فرا خواند ، آنها را با هم نشاند و طرح تشکیل " جرگه قومی دو سوی دیورند " را ، برای تامین " صلح " در افغانستان و پاکستان ، به آنها دیکته کرد . قرار است که این جرگه در اواسط و یا اواخر ماه قوس امسال با شرکت سران قومی دو سوی دیورند بر گزار گردد . پرویز مشرف و حامد کرزی نیز در این جرگه شرکت خواهند کرد .
این دو بعد از بازگشت به افغانستان و پاکستان با بی شرمی ادعا کردند که طرح تشکیل این جرگه ها از طرف آنها به میان آمده و در جلسه سه جانبه قصر سفید مورد تصویب قرار گرفته است . کرزی ادعا کرد که فکر ایجاد این جرگه بعد از ملاقات هایی که او با سران قومی " مشرقی " و " جنوبی " داشته است برایش ایجاد شد . کرزی هدف از برگزاری این جرگه را بحث روی چگونگی تامین امنیت و تقویت نهاد های مدنی در میان اقوام دو سوی خط دیورند اعلام کرد .
اما پرویز مشرف بعد از بازگشت به پاکستان ادعا کرد که پیشنهاد تشکیل این جرگه قومی توسط او مطرح شده و بوش و کرزی آنرا پذیرفته اند . مشرف قرار دادی را که قبلا حکومت پاکستان با سران قومی وزیرستان جنوبی به امضا رسانده است ، به عنوان یک نمونه موفق جرگه قومی یاد آوری کرده و اعلام نمود که هدف از برگزاری جرگه قومی دو سوی دیورند جدا ساختن پشتون ها از طالبان و تقویت سران قومی در برابر طالبان و القاعده از طریق ارائه خدمات اقتصادی و اجتماعی بیشتر به آنها و اقوام شان است .
به این ترتیب کرزی و مشرف هر دو همان یک هدف و راه رسیدن به آنرا با الفاظ مختلف بیان کردند . لب و لباب طرح تشکیل جرگه قومی دو سوی دیورند ، تلاش برای سازماندهی سراسری سران قومی دو سوی دیورند از طریق خرید آنها است . این رشوه در قالب تهیه امکانات نظامی و تسلیحاتی برای ملیشه های قومی و ارائه کمک های اقتصادی و اجتماعی به قبایل و از طریق سران قومی پرداخت می گردد .
ظاهرا امپریالیست های امریکایی و متحدین شان امید وار اند که از این طریق ، آنها و دو رژیم دست نشانده و مزدور شان ، یعنی رژیم کرزی و رژیم مشرف ، قادر خواهند شد قبایل پشتون در دو سوی دیورند را وادارند که مخالفت با آنها و دست نشاندگان و مزدوران شان را کنار بگذارند و دست از مقاومت بکشند .
خرید سران قومی خود فروخته از طریق تطمیع و تمویل ، نیرنگی است که از زمان استعمار انگلیس تا حال مورد استفاده مستعمره چیان و امپریالیست های اشغالگر و دست نشاندگان و مزدوران شان بوده است . استعمار گران انگلیس نه تنها در سال های اشغال و مستعمره سازی افغانستان بلکه در جریان تحریکات پشت پرده آخوند ها و سران قومی علیه امان الله خان نیز مداوما از این نیرنگ استفاده می کردند .
بعد از کودتای هفت ثور و تجاوز سوسیال امپریالیست ها به افغانستان و اشغال این کشور توسط آنها ، بخش مهمی از " جبهه ملی پدر وطن " مربوط به رژیم دست نشانده کارمل را خوانین و متنفذین قومی رشوت خور تشکیل می دادند . گروه های ملیشه که از سوی اشغالگران سوسیال امپریالیست و دست نشاندگان شان در نقاط مختلف افغانستان بر پایه پیوند های قومی ایجاد شده بودند ، جنایتکار ترین قوماندان ها و افراد مسلح را در بر می گرفتند و " کارروایی " های شان زبانزد خاص و عام بود و هست . این پلان در زمان " مشی مصالحه ملی " رژیم نجیب خصلت سرتاسری گرفت ، تا آن حدی که تقریبا تمامی خوانین و متنفذین قومی و اکثریت قوماندان های جهادی به " پروتوکولی " های رژیم مبدل گردیدند .
پرویز مشرف توافق با سران قومی وزیرستان جنوبی را به عنوان ثمره موفق یک جرگه قومی قلمداد می کند ، کما اینکه در افغانستان نیز درین راستا یک نمونه سازی صورت گرفته است و آن توافق با جرگه قومی ولسوالی موسا قلعه ولایت هلمند است .
برای اینکه به روشنی چگونگی ، هدف و نتیجه جرگه قومی دو سوی دیورند را بیان کرده باشیم ، ضرور است که همین دو نمونه به وقوع پیوسته در پاکستان و افغانستان را مورد توجه قرار دهیم .
وزیرستان در قسمت جنوبی " صوبه سرحد شمال مغربی " پاکستان واقع است ، یک منطقه نیمه خود مختار است و به دو قسمت وزیرستان شمالی و وزیرستان جنوبی تقسیم می گردد . دو قبیله معروف " وزیر " و " مسعود " در این منطقه زندگی می کنند .
این منطقه پس از امضای معاهده دیورند میان انگلیس ها و عبدالرحمان خان از افغانستان جدا شده و به هند برتانوی تسلیم داده شد . اما وزیرستان در طول دوران تسلط استعمار انگلیس بر شبه قاره هند ، دست از مقاومت علیه انگلیس ها نکشید و تا آخر به عنوان یک " منطقه نا آرام " باقی ماند .
علیرغم اینکه وزیرستان همانند سائر مناطق قبایلی آنطرف خط دیورند ، پس از تشکیل پاکستان ، بصورت رسمی جزء قلمروپاکستان محسوب گردید ، اما روابط نزدیک وزیرستانی ها با اقوام اینطرف خط دیورند در افغانستان و روابط نزدیک سران قومی " وزیر " و " مسعود " با دولت افغانستان دوام کرد .
پس از اشغال افغانستان توسط سوسیال امپریالیست ها ، وزیرستان از طریق افسران نظامی عالیرتبه پشتون نسب پاکستانی مثل جنرال اختر عبد الرحمان و جنرال حمید گل مومند به یکی از مراکز مهم پشت جبهه برای مجاهدین افغانستان و همچنان مجاهدین " داوطلب " عرب و غیر عرب خارجی تبدیل گردید ، در عین حالیکه بعضی از سران وزیر و مسعود روابطی با رژیم کابل و سوسیال امپریالیست ها نیز داشتند .
بعد ها ، منطقه وزیرستان نقش مهمی در تشکل و سازماندهی اولیه جنبش طالبان در پاکستان ، بازی کرد و در دوره حکومت طالبان کماکان به عنوان یک مرکز تجمع پشت جبهه برای آنها و مجاهدین خارجی متحد شان باقی ماند .
مشکل وزیرستان از موقعی شروع شد که رژیم مشرف به دستور اربابان امریکایی و انگلیسی اش ، رژیم طالبان را از پشت خنجر زد و بصورت یکی از مشمولین " جنگ ضد تروریزم " در آمد .
لشکر کشی اردوی پاکستان بر وزیرستان یک جنگ تقریبا دو ساله را بالای قبایل وزیر و مسعود تحمیل نمود که ثمره آن بیشتر از یک هزار کشته و ویرانی های وسیع در این منطقه بود . ساحه اصلی تمرکز این جنگ ها در منطقه وزیرستان جنوبی بود . اوایل بهار گذشته حکومت پاکستان در اثر امضای یک موافقتنامه با سران قومی وزیرستان جنوبی نیروهای نظامی مربوط به اردوی پاکستان را از این منطقه بیرون کشید و کنترل منطقه را به سران و ملیشه های قومی سپرد .
در این موافقتنامه سران قومی وزیرستان جنوبی متعهد شده اند که امنیت منطقه شان را خود تامین می کنند ، به جنگجویان خارجی در منطقه شان اجازه فعالیت نمی دهند و همچنان اجازه نمی دهند که از منطقه شان بالای افغانستان حمله صورت بگیرد . درمقابل حکومت پاکستان تعهد سپرده است که از طریق سران قومی ، ملیشه های قومی وزیر و مسعود را از لحاظ تسلیحات ، تجهیزات و معاش تامین کنند و پروژه های اقتصادی و اجتماعی منطقه را تمویل نمایند .
فتوا نامه ملا عمر رهبر طالبان در زمستان گذشته که " مجاهدین " را از جنگ با اردوی پاکستان منع می کرد و از آنها می خواست که تمام توان و قوت شان را بر روی " جهاد " در افغانستان متمرکز کنند ؛ زمینه مساعدی برای امضای موافقتنامه میان حکومت پاکستان و سران قومی وزیرستان فراهم نمود . در واقع قبل از آنکه این موافقتنامه به امضا برسد ، از اواخر زمستان و اوایل بهار گذشته ، " مجاهدین " محلی و خارجی مستقر در وزیرستان عمدتا متوجه افغانستان شده و از آن منطقه خارج شده بودند .
سران قومی وزیرستان که حکومت پاکستان با آنها موافقتنامه امضا کرده است ، صرفا با حکومت پاکستان ارتباط ندارند بلکه هم اکنون نیز روابط محکمی با طالبان دارند . حکومت پاکستان از این موضوع بیخبر نیست و در واقع آنرا می پذیرد ، چرا که اجرای خود نقشه طرح شده توسط امپریالیست های امریکایی و انگلیسی بدوا موجودیت چنین روابطی را می پذیرد و برای قطع آن در آینده می کوشد .
از جانب دیگر ، اگر نمونه موسا قلعه ولایت هلمند در خطوط کلی با نمونه وزیرستان جنوبی کاملا منطبق نباشد ، لا اقل تا حدود زیادی ، مشابه است . درین ولسوالی قوای انگلیسی شامل در ناتو ، برای چند ماه اول سال جاری ، جنگ علیه نیروهای طالبان را پیش می برد . با تشدید بیشتر جنگ و تحمل تلفات ، قوای انگلیسی نتوانست در موسا قلعه تاب بیاورد . توافق با سران قومی در موسا قلعه ، برای تامین امنیت ولسوالی توسط خود شان ، اساسا توسط رژِیم کرزی صورت نگرفت ، بلکه مستقیما خود قوای انگلیسی به این کار مبادرت کرد .
موافقتنامه موسا قلعه که منجر به خروج قوای انگلیسی از آنجا و تسلیم دهی مسئولیت " تامین امنیت " به ملیشه قومی گردید ، در واقع توافقی میان قوای انگلیسی ، طالبان و مافیای مواد مخدر بود . درینجا نیز وضعیت همانگونه است که فعلا در وزیرستان جنوبی است ، یعنی سران قومی از یکجانب از قوای اشغالگر و رژیم دست نشانده امکانات تسلیحاتی و جنسی و پولی می گیرند و از جانب دیگر روابط محکمی با طالبان دارند . البته روابط سران قومی با طالبان در موسا قلعه نسبت به روابط سران قومی وزیرستان جنوبی با طالبان ، گسترده تر وعمیق تر است و به یک معنی سران قومی در واقع همان طالبان و قاچاق بران مواد مخدر در منطقه هستند .
به این ترتیب در هر دو منطقه وزیرستان و موسا قلعه ، اگر از یکجانب طالبان ادعای موفقیت دارند و این تا حدی درست است ؛ ولی از جانب دیگر، پایه های اجتماعی وافراد فعلی مرتبط با آنها تا حدی به طرف سازش و مصالحه با رژیم مشرف ، قوای اشغالگر و رژیم دست نشانده در افغانستان نیز کشانده شده است .
در این نمونه ها ، تا جائیکه به رژیم مشرف ، اشغالگران امپریالیست و رژیم کرزی مربوط است ، همان هدفی دنبال شده است که صبغت الله مجددی در قالب کمسیون تحت رهبری اش انجام می دهد . فرقی که میان این دو نمونه وجود دارد ، علم کردن انگیزه های متفاوت در کشاندن روابط طالبان و پایه های اجتماعی آنها به سوی اشغالگران و رژیم دست نشانده در افغانستان و یا کشاندن شان به سوی رژیم مشرف است .
کمسیون تحت رهبری صبغت الله مجددی با استفاده از موقعیت مذهبی " حضرت " و توسل به انگیزه های مذهبی تسلیم طلبانه پایه های اجتماعی و روابط طالبان را به سوی رژیم کرزی و تسلیم طلبی در قبال قوای اشغالگر می کشاند ، اما در نمونه های وزیرستان جنوبی و موسا قلعه " پشتونولی " بیشتر نقش بازی می کند و نمونه هایی از وحدت پشتون ها ارائه می گردد که در آن هم کشتار پشتون ها و خانه خرابی در مناطق پشتون نشین متوقف می گردد ، هم اسلام حفظ می شود و هم سود حاصله از دریافت امکانات مالی از رژیم مشرف ، قوت های اشغالگر در افغانستان و رژیم دست نشانده کرزی و توام با آنها پول های بدست آمده ازکشت کوکنار و تولید و قاچاق تریاک و هروئین ، سر به میلیارد ها دالر میزند . هم پشتونولی ، هم مسلمانی و هم دنیا داری ! یگانه کاری که باید از آن صرفنظر گردد " جهاد " علیه اشغالگران امریکائی و انگلیسی و متحدینشان است .
اگر این " نقشه راه " امپریالیستی و ارتجاعی را با توجه به ارائه نقشه جدید منطقه از سوی حلقاتی از اردوی امریکا و متحرک شدن نیروهایی مثل حزب عوامی ملی پاکستان ، که تا دیروز " منافع ملی " پشتون ها را در وابستگی با سوسیال امپریالیست ها و تسلیم طلبی در قبال آنها جستجو می کرد و امروز آن را در وابستگی با امپریالیست های امریکایی و انگلیسی و تسلیم طلبی در قبال آنها جستجو می کند ، مد نظر قرار دهیم ، به نحو روشن تر و واضح تر می توانیم چوکات کلی آن را ترسیم کنیم .
طرح برگزاری جرگه قومی دو سوی دیورند در واقع تلاشی است برای قرار دادن شوونیزم و ناسیونالیزم پشتون در افغانستان و پاکستان در مقابل " اسلامیزم " طالبان و قرار دادن " ضرورت " وحدت پشتون ها در مقابل مقاومت " طالبان " علیه اشغالگران و رژیم کرزی . درینجا منظور این نیست که ما " طالبان " را از شوونیزم ملی بری بدانیم . آنها در زمان حاکمیت شان خشن ترین سیاست شوونیستی را پیش بردند و اکنون نیز آنرا کنار نگذاشته اند . ولی هر چه باشد عنصر تعیین کننده در ایدئولوژی و سیاست طالبان پان اسلامیزم دیو بندی است و شوونیزم آنها عنصر بعدی و تابع را تشکیل می دهد .
بهر حال ، چنانچه می دانیم در زمان اشغال افغانستان توسط قوای سوسیال امپریالیستی ، آنها و دست نشاندگان شان به شدت تلاش می کردند که شوونیزم و ناسیونالیزم پشتون را در مقابل " اسلامیزم " مجاهدین قرار دهند ، اما در نهایت در این بازی شکست خوردند . شوونیست ها و ناسیونالیست های پشتون طرفدار سوسیال امپریالیست ها و رژیم دست نشانده شان ، عاقبت نه در افغانستان توانستند کاری از پیش ببرند و نه هم در پاکستان . اینک این بازی بار دیگر توسط امپریالیست های امریکایی و انگلیسی و دست نشاندگان ، مزدوران و وابستگان شان در افغانستان و پاکستان براه افتاده است . اما چرا این ها یک بازی شکست خورده را تکرار می کنند و چه امید واری هایی برای موفقیت در این بازی دارند ؟
در زمان حضور قوای سوسیال امپریالیستی در افغانستان ، امپریالیست های امریکایی و بلوک تحت رهبری اش یکجا با دولت های ارتجاعی وابسته به آنها ، به نحو رسمی ، آشکار و با دست باز ، از مقاومت علیه قوت های اشغالگر و رژیم دست نشانده حمایت می کردند . فعلا چنین حمایت بین المللی امپریالیستی و ارتجاعی ای از مقاومت علیه اشغالگران امریکایی و متحدین شان و رژیم دست نشانده شان وجود ندارد تا طالبان و حزب اسلامی و گروپ هایی مثل گروپ حقانی از آن سود ببرند . اما گذشته از این مسئله عمومی بین المللی ، مسایل خاصی در رابطه با اسلام و " جهان اسلام " و شوونیزم و ناسیونالیزم پشتون نیز مطرح است .
در آن موقع تا جائیکه به تنظیم های اسلامی و مجاهدین تحت رهبری شان مربوط می شد ، آنها از جهاد علیه " کفر کمونیزم " دم می زدند و برنامه های اسلامی شان را در مقابل کمونیزم دروغین شوروی و دست نشاندگان بومی شان قرار می دادند . اما اکنون در افغانستان جمهوری اسلامی " بر قرار " است و امریکا نیز بهر حال یک قدرت " کمونیستی " نیست .
در آن موقع ، " جهان اسلام " عمدتا از " مجاهدین " حمایت می کرد ، اما فعلا از لحاظ رسمی بصورت عام و تام از رژیم دست نشانده حمایت می کند و از لحاظ عملی نیز عمدتا این حمایت وجود دارد . در آن وقت حاکم نظامی پاکستان ( ضیاء الحق ) و رژیم تحت رهبری اش ، علنا و وسیعا از " مجاهدین " حمایت می کردند ، اما حاکم نظامی کنونی پاکستان ( پرویز مشرف ) و رژِیم تحت رهبری اش ، خود در خط تقویت ناسیونالیزم پشتون قرار دارد و حتی ادعای پیشگامی در طرح جرگه قومی دو سوی دیورند را می نماید و مداوما نیز از حقوق پشتون ها در افغانستان داد سخن میدهد . در آن موقع جمهوری اسلامی ایران در سمت " مجاهدین " قرار داشت ، اما فعلا بصورت رسمی یکی از حمایت کنندگان رژیم کرزی محسوب می گردد . در آن موقع سلطنت اسلامی سعودی از " مجاهدین " حمایت میکرد ، اما اکنون بصورت رسمی پشت سر رژیم کرزی استاده است .
در آن موقع مسایل ملیتی به شدت تحت تاثیر مقاومت مشترک علیه اشغالگران سوسیال امپریالیست و دست نشاندگان شان قرار گرفته بود و برآمد ملموس برجسته ای نداشت ، در حالیکه نفاق ملیتی دامن زده شده از سوی سوسیال امپریالیست ها و بعد ها امپریالیست های روسی ، امپریالیست های امریکایی و اروپایی و قدرت های مرتجع منطقوی و همچنان جناح های مختلف ارتجاعی افغانستانی ، بعد از خروج قوای شوروی از افغانستان که کماکان دامن زده می شود به عنوان یکی از عوامل باز دارنده شکلگیری مقاومت وسیع کثیرالملیتی علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده کنونی نقش منفی مهمی بازی می نماید .
در آن موقع ملیت های غیر پشتون دوش به دوش پشتون ها در مقاومت علیه اشغالگران سوسیال امپریالیست و رژیم دست نشانده شان سهم گرفتند ؛ اما اکنون چنین نیست و مقاومت ارتجاعی کنونی طالبان از بابت نفوذ به مناطق غیر پشتون در افغانستان با محدودیت های جدی مواجه است و شوونیزم غلیظی که آنها در زمان حاکمیت شان اعمال کردند ، اکنون به شدت دست و پای شان را از این بابت بسته است . در واقع ترس از همان شوونیزم غلیظ ، یکی از عواملی است که ملی – مذهبی و مذهبی – ملی های مرتجع غیر پشتون درافغانستان را وا میدارد که کماکان محکم به اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده بچسپند و حتی چهره سر شناسی از آنها مثل محمد محقق با کمال خوشی نقش یکی از دهل زن های " اتن ملی " جرگه قومی دو سوی دیورند را قبول نماید . این موضوعی است که ارگان نشراتی جمعیت اسلامی افغانستان ( نشریه مجاهد ) در شماره بیست و ششم دوره هفتم خود منتشره دهم عقرب 1385 ، به صراحت در مورد آن می نویسد :
" ... دولت موجود توان سامان دادن به وضع نا به سامان فعلی را ندارد . بسیاری از کسانی که تا کنون خاموشند { مثلا خود شان } به خاطر آن نیست که امیدی به بهبود وضع در آینده دارند بلکه بیم از آن دارند که مخالفت شان با دولت موجود به نفع طالبان تمام شود . "
اما مهم تر از آن ، ترس از شوونیزم غلیظ طالبانی ، یکی از عواملی است که توده های ملیت های غیر پشتون را علیرغم نارضایتی شدید شان از وضع موجود ، فلج کرده و از حرکت و مقاومت جدی علیه اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده باز میدارد .
بهر حال یک نکته مسلم است و آن اینکه در سراسر مناطق پشتون نشین افغانستان و پاکستان به زحمت متنفذ قومی ای را می توان یافت که به یکی از جناح های سیاسی مرتبط نباشد . واقعیت مسلم این است که نیمه فئودالیزم دیگر فئودالیزم مستقل نیست ، بلکه فئودالیزم وابسته به امپریالیزم و قدرت های ارتجاعی خارجی و مراجع ارتجاعی قدرت در داخل کشور است . در سراسر مناطق پشتون نشین افغانستان سران قومی یا مرتبط به طالبان و نیروهای مشابه آنها مثل حزب اسلامی و گروپ حقانی هستند و یا مرتبط به گروه های مختلف رژیم کرزی ، مثل گروپ خاص خود کرزی ، گروپ " باباِی ملت " ، گروپ " افغان ملت " ، و در سطح پائین تری گروپ مربوط به " خلقی ها " .
اما سران قومی پشتون در پاکستان به چهار گروه تقسیم می شوند :
یک : گروپ مرتبط به احزاب اسلامی مدافع طالبان ، عمدتا جمعیت علماء اسلام تحت رهبری مولوی فضل الرحمان .
دو : گروپ مرتبط به احزاب ناسیونالیست پشتون مثل " پشتونخوا نشنل عوامی پارتی " تحت رهبری محمود خان اچکزی و " نشنل عوامی پارتی پاکستان " تحت رهبری اسفندیار ولی پسر خان عبدالولی خان و نواسه خان عبدالغفار خان .
سه : گروپ مرتبط به " پیپل پارتی پاکستان " .
این سه گروپ از جمله مخالفین پارلمانی فعلی پرویز مشرف هستند و در اپوزیسیون قرار دارند .
چهار : گروپ وابسته به احزاب مدافع رژیم پرویز مشرف که عمدتا مرتبطین به " پاکستان مسلم لیگ " را در بر می گیرد و همچنان گروپ انشعابی شیر پاو از " پاکستان پیپل پارتی " را نیز شامل می گردد .
ارسال نامه های خاص از طرف حامد کرزی ، به شخصیت های سیاسی سه گانه مطرح در میان پشتون های پاکستان یعنی مولوی فضل الرحمان ، اسفندیار ولی خان و محمود خان اچکزی در رابطه با تشکیل جرگه قومی دو سوی دیورند و کلا " تامین امنیت " در افغانستان ، بسیار معنی دار است . مولوی فضل الرحمان و جمعیت علماء اسلام تحت رهبری اش ، مدافع اصلی طالبان در پاکستان محسوب می گردد . محمود خان اچکزی و اسفندیار ولی خان و احزاب تحت رهبری شان ، در طول دوران مقاومت علیه سوسیال امپریالیست های شوروی و رژیم دست نشانده شان ، در پهلوی " شوروی ها " و رژیم کابل قرار داشت و از مدافعین پاکستانی" انقلاب ثور " محسوب می شدند .
از جانب دیگر تشکیل گرد همایی توسط " نشنل عوامی پارتی پاکستان " تحت شعار " وحدت پشتون ها " در صوبه سرحد و شرکت محمود خان اچکزی و مولوی فضل الرحمان در این گرد همایی در پهلوی رئیس این حزب یعنی اسفندیار ولی خان نیز بسیار معنی دار است .
بطور خلاصه باید گفت که هدف از براه انداختن این حرکت ها ، در راس قرار دادن شوونیزم و ناسیونالیزم پشتون ( شوونیزم در رابطه با افغانستان و ناسیونالیزم در رابطه با پاکستان ) و " ضرورت " تامین وحدت میان پشتون های دو سوی خط دیورند است .
هر یک از طرف های شرکت کتتده در این بازی چند جانبه هدف خاص خود را تعقیب می کند . امپریالیست های امریکایی ومتحدین شان در ناتو و جناح کرزی در رژیم دست نشانده ، هدف شان دامن زدن به شوونیزم و ناسیونالیزم پشتون در میان پشتون ها برای مقابله با پان اسلامیزم طالبان و کمرنگ ساختن آن است . در عین حال امپریالیست های امریکایی و انگلیسی و جناح کرزی تشدید بیشتر دعوای خط دیورند با پاکستان را نیز دنبال می کنند . رژیم پرویز مشرف در عین حالیکه دستور ارباب را تعقیب می کند ، تاثیر گ