شماره سيزدهم دوره سوم جوزا - سرطان ۱۳۸۵ جون ۲۰۰۶
با تقدیم صمیمانه ترین تبریکات رفیقانه به تمام اعضا و هواداران حزب
پیچیدگی تضاد های جامعه و رده بندی درست آنها
همانطوری که تداخلات و تاثیر گذاری های تضاد ها یکجانبه نبوده و دو جانبه و چند جانبه می باشند ، ساحات تاثیر گذاری تضاد ها نیز با دیوار چین از هم جدا نیستند ، بلکه بصورت همزمان و هم مکان در همدیگر تداخل می کنند . به همین جهت است که یک نیروی سیاسی مشخص نمی تواند صرفا حامل و عامل یک تضاد یا یک جهت یک تضاد معین باشد .جامعه افغانستان به مثابه یک جامعه مستعمره – نیمه فئودال ، دارای سه تضاد بزرگ است :
1 - تضاد.ملی خلق ها و ملیت ها با قدرت های امپریالیستی .
2 - تضاد توده های مردمان کشور با طبقات حاکم فئودال و بورژوا کمپرادور .
3 - تضاد میان دسته بندی های ارتجاعی .
این تضاد ها همه ریشه در تضاد اساسی نظام ارتجاعی وابسته به امپریالیزم در کشور دارد که گاهی حالت مستعمراتی – نیمه فئودالی دارد و گاهی حالت نیمه فئودالی – نیمه مستعمراتی . حالت مستعمراتی – نیمه فئودالی تفاوت های کیفی ای با حالت نیمه فئودالی – نیمه مستعمراتی دارد ، ولی از اساس با آن یکی است . حالت مستعمراتی – نیمه فئودالی در واقع وضعیت تشدید یافته حالت نیمه فئودالی – نیمه مستعمراتی از وجه سلطه امپریالیستی است . تضاد اساسی در هر دو حالت با هم منطبق بوده و یکی محسوب می گردد . تفاوت کیفی میان این دو حالت ، تفاوت در تضاد عمده آنها است . تضاد عمده فعلی جامعه افغانستان ، که در حالت مستعمراتی – نیمه فئودالی قرار دارد ، تضاد ملی خلق ها و ملیت ها با قدرت های امپریالیستی است که مشخصا بصورت تضاد ملی خلق ها و ملیت های کشور با اشغالگران امپریالیست و خائنین ملی دست نشانده شان تبارز می نماید . در زمان اشغال افغانستان توسط قوای سوسیال امپریالیستی نیز چنین حالتی وجود داشت . در آن زمان نیز ، تضاد عمده ، تضاد ملی خلق ها و ملیت ها با قدرت های امپریالیستی بود که مشخصا بصورت تضاد ملی خلق ها و ملیت ها با اشغالگران سوسیال امپریالیست و خائنین ملی دست نشانده شان یعنی رژیم پوشالی بورژوا کمپرادور و رویزیونیست ، تبارز نموده بود .
اما در حالت نیمه فئودالی – نیمه مستعمراتی که طبقات ارتجاعی استثمارگر و ستمگر حاکمیت را در دست دارند و سلطه امپریالیزم نسبتا بصورت غیرمستقیم اعمال می گردد ، تضاد میان توده های خلق های کشور و طبقات حاکم فئودال و بورژواکمپرادور به تضاد عمده تبدیل می گردد . چنین حالتی در طول دوران سلطنت ظاهر شاه و حاکمیت پنج ساله داود خان وجود داشت .
در حالت نیمه فئودالی – نیمه مستعمراتی ، در صورتی که مداخلات امپریالیست ها بسیار فعال و شدید باشد ، بخصوص از لحاظ نظامی ، تضاد عمده به دو شکل دیگرنیز می تواند تبارز نماید . در صورتیکه ارتجاع حاکم با پشت گرمی های مستقیم و غیر مستقیم امپریالیست ها در مواجهه با مبارزات وسیع و گسترده توده های خلق ها قرار داشته باشد ، تضاد عمده عبارت از تضاد میان توده های خلق ها از یکطرف و ارتجاع و امپریالیزم ، بصورت مشخص پشتیبانان امپریالیستی فعال ارتجاع حاکم ، از طرف دیگر خواهد بود . چنین حالتی از زمان کودتای هفت ثور تا زمان تجاوز قوای سوسیال امپریالیستی بر افغانستان ، وجود داشت . اما در صورتیکه ارتجاع حاکم در مواجهه با مبارزات وسیع و گسترده توده های خلق ها قرار نداشته باشد ، تضاد میان دسته بندی های ارتجاعی تشدید می یابد و این تضاد ، به تضاد عمده تبدیل می گردد . چنین شرایطی در زمان جنگ های خانمان بر انداز ذات البینی میان جهادی ها و همچنان در زمان طالبان ، که دوره جنگ میان طالبان و جهادی ها بود ، وجود داشت .
عمده بودن تضاد ملی خلق ها و ملیت های کشور با اشغالگران امپریالیست و خائنین ملی دست نشانده شان در شرایط فعلی ، به این معنی نیست که تضاد میان توده های خلق ها و طبقات فئودال و بورژوا کمپرادور و همچنان تضاد میان دسته بندی های ارتجاعی ، دیگر عملکرد و تاثیر گذاری ای بر اوضاع ندارند . بالا تر از این ، باید گفت که عمده بودن این تضاد به این معنی نیست که آن دو تضاد بزرگ ، دیگرعملکرد و تاثیر گذاری شان بر اوضاع کم اهمیت و قابل انصراف می باشد . آن تضاد ها با وجودی که در مرحله فعلی تابع تضاد عمده گشته و توسط آن سمت و سو پیدا می نمایند ، اما در عین حال به مثابه تضاد های بزرگ جامعه باقی می مانند و تاثیر گذاری های بزرگ شان بر روند تکامل جامعه ، منجمله تاثیر گذاری های معینی بر روند حرکت تضاد عمده ، را حفظ می کنند .
تضاد های بزرگ و همچنان تضاد های مهم و غیر مهم دیگر جامعه با همدیگر متداخل بوده و همه روی هم بصورت متقابل تاثیر می گذارند . همانطوری که این تداخلات و تاثیر گذاری ها یکجانبه نبوده و دو جانبه و چند جانبه می باشند ، ساحات تاثیر گذاری تضاد ها نیز با دیوار چین از هم جدا نیستند ، بلکه بصورت همزمان و هم مکان در همدیگر تداخل می کنند . به همین جهت است که یک نیروی سیاسی مشخص نمی تواند صرفا حامل و عامل یک تضاد یا یک جهت یک تضاد معین باشد .
مثلا نیروی انقلابی حامل و عامل یک جهت از تضاد عمده ، جهت خلق ها و ملیت ها ، در مقابله و مبارزه با اشغالگران و دست نشاندگان شان است ؛ ولی در عین حال عامل و حامل یک جهت ازتضاد میان توده های خلق ها و طبقات فئودال و بورژوا کمپرادور ( جهت توده های خلق ها ) و همچنان عامل و حامل مبارزه علیه کلیت کشمکش ها میان مرتجعین ، است و نمی تواند مبارزاتش را با توجه به این مجموعه کلی پیش نبرد . قدر مسلم است که این نیرو نمی تواند تفاوت میان تضاد عمده و تضاد های غیر عمده را نادیده بگیرد و با همه آنها برخورد یکسان داشته باشد . علاوتا ، نیروی انقلابی در رابطه با تضاد های مهم جامعه ، یعنی تضاد میان زنان و شوونیزم مرد سالار و تضاد میان ملیت های تحت ستم و شوونیزم طبقات حاکمه ملیت پشتون ، نیز در جهت زنان و ملیت های تحت ستم قرار دارد و نمی تواند مبارزه علیه شوونیزم جنسی و ملیتی را به فراموشی بسپارد . ولی مکلف خواهد بود که این مبارزات را درتابعیت از تضادعمده و درپیوند با تمام تضاد های بزرگ به پیش ببرد .
طالبان را در نظر بگیریم ( درینجا منظور از طالبان آن بخش از طالبان است که علیه اشغالگران و رژیم کرزی می جنگند و نه تسلیم شده های شان ) :
طالبان کسانی اند که حاکمیت شان توسط اشغالگران سر نگون گردید ، حاکمیتی که تا حد زیادی با پشت گرمی و حمایت خود آنها به وجود آمده بود . ولی مقاومت طالبان علیه متجاوزین و اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده ادامه یافته است . این وضعیت ، موقعیت آنها را در رابطه با تضاد عمده مشخص می نماید . اما صرفا توجه به این موضوع ، علیرغم عمده بودنش ، نحوه برخورد و تعیین سیاست های مناسب در قبال طالبان را نمی تواند بصورتمام و کمال معین و مشخص سازد
طالبان از لحاظ طبقاتی ماهیت یکسانی با رژِیم دست نشانده دارند . در اینمورد باید گفت که رنگ و بوی فئودالی آنها نسبتا غلیظ تر و پر رنگ تر نسبت به رژیم دست نشانده است و نمای بورژوا کمپرادوری آن نسبتا ضعیف تر . همین ماهیت طبقاتی استثمارگرانه و ستمگرانه ، چهار موضوع دیگر در رابطه با آنها را به وجود می اورد . یکی اینکه مقاومت آنها علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده مبتنی بر منافع اکثریت قاطع توده ها به ویژه کارگران و دهقانان نیست ، بلکه مبتنی بر منافع فئودال ها و بورژوا کمپرادور ها است . دیگر اینکه مقاومت آنها بر پایه دشمنی سیستماتیک با نظام سرمایه داری امپریالیستی ، که تجاوز و اشغالگری امپریالیست ها از ان ناشی می شود ، نیست . چنین مقاومتی حتی اگر به موفقیت نیز بینجامد ، در بهترین صورت صرفا می تواند حالت مستعمراتی را به حالت نیمه مستعمراتی بدل نماید . بنا بر این چنین مقاومتی نجات از تمامی اشکال سلطه امپریالیستی را اصلا نمی تواند متحقق بسازد . علاوتا می تواند زمینه ساز وابستگی به سائر قدرت های امپریالیستی گردد . سوم اینکه در شرایط ویژه کنونی افغانستان ، که کشور علاوه از تجاوزات و مداخلات امپریالیست ها ، آماج مداخلات رژِیم های ارتجاعی خارجی نیز هست ، مقاومتی با اینچنین ماهیت طبقاتی می تواند – و در واقع تا حد معینی توانسته است – آلت دست رژیم های ارتجاعی خارجی قرار بگیرد . چهارم اینکه بنا به همین ماهیت طبقاتی ، تضاد میان طالبان و رژیم دست نشانده ، صرفا تضاد میان مقاومت کنندگان در مقابل متجاوزین و اشغالگران امپریالیست و خائنین ملی دست نشانده اشغالگران نیست ، بلکه در عین حال ، تضاد میان دو دسته بندی ارتجاعی فئودال کمپرادور نیز محسوب می گردد .
علاوتا در رابطه با شوونیزم ملی و شوونیزم جنسی تفاوت ماهوی و اساسی میان طالبان و رژیم دست نشانده وجود ندارد . حتی بطور مشخص باید گفت که غلظت شوونیزم ملی و شوونیزم جنسی طالبان نسبت به شوونیزم ملی و شوونیزم جنسی رژیم دست نشانده بیشتر است . مخالفت طالبان با رژیم دست نشانده و مقدم بر آن مخالفت شان علیه اشغالگران امپریالیست ، در مورد مسائل مربوط به زنان و ملیت ها ، مبتنی بر همین غلظت بیشتر شوونیزم ملی و شوونیزم جنسی شان است . مثلا آنها پذیرفته شدن کثیر القومیتی بودن افغانستان و به رسمیت شناخته شدن زبان های دیگر ، غیر از زبان پشتو، را در " قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان " به عنوان یک حرکت ضد " وحدت ملی " و " تجزیه طلبانه " مورد نکوهش قرار می دهند و به این ترتیب طرفدار حاکمیت شوونیستی ملی غلیظ تری نسبت به رژیم دست نشانده هستند . در مورد مسئله زنان ، طالبان اقدامات ناچیز و نمایشی رژیم دست نشانده برای زنان را به مثابه اقدامات ضد اسلامی و ضد فرهنگ ملی که هدفش ترویج فحشا و فساد اخلاقی و تضعیف خانواده است ، به شدت محکوم می نمایند . به همین جهت است که هر جائیکه دست شان برسد ، مکاتب دخترانه را به آتش می کشند و می بندند و کارمندان زنانه را خانه نشین می سازند . غلظت شوونیزم ملی و شوونیزم جنسی طالبان نسبت به رژیم دست نشانده نه تنها امروز مشخص و روشن است بلکه در زمان حاکمیت شان نیز بخوبی هویدا بود .
ازلحاظ ایدئولوژیک نیز تفاوت ماهوی میان اسلامیزم رژیم دست نشانده و اسلامیزم طالبان وجود ندارد . اما به وضوح اسلامیزم طالبان نسبت به اسلامیزم رژیم دست نشانده پر رنگ تر است . به عبارت دیگر اسلامیزم طالبان مبتنی بر اسلام ناب است و اسلامیزم رژیم دست نشانده رگه های کمرنگی از مدرنیزم را با خود دارد . اما طالبان از لحاظ ایدئولوژیک به نحو بسیار محکمی بر روی این تفاوت اتکاء می کنند . آنها رگه های کمرنگ مدرنیستی در اسلامیزم رژیم دست نشانده را به معنی عدم خلوص در پذیرش اسلام تلقی کرده و رژیم را به منافقت متهم می کنند ، منافقتی که به نظر آنها خطر بزرگی را متوجه اسلام می سازد . طالبان با تکیه بر همین موضعگیری ایدئولوژیک ، رژیم را حاکمیت منافقی می داند که فقط برای فریب مسلمانان ماسک دروغین " جمهوری اسلامی افغانستان " را به چهره کشیده است . آنها آشکارا می گویند که : " در اسلام دموکراسی نیست " و در مورد رژیم می گویند که چون دموکراسی می خواهد لذا یک رژیم اسلامی نیست . البته آنها وقتی که می گویند : " در اسلام دموکراسی نیست " راست می گویند ؛ اما گفته شان در مورد اینکه : " رژیم کرزی دموکراسی می خواهد " ، گفته درستی نیست . طالبان طرفدار " امارت اسلامی " هستند و " جمهوری اسلامی " را ، که در افغانستان به مفهوم سیستم سیاسی چند حزبی اسلامی مطرح گردیده است ، قبول ندارند . خلاصه طالبان مقاومت علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده را تفسیر اسلامی می کنند و این مقاومت را بمثابه " جهاد اسلامی " مشخص می نمایند .
به این ترتیب اگر تضاد عمده یعنی تضاد ملی خلق ها و ملیت های کشور با اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده را در نظر بگیریم ، می بینیم که طالبان در ضدیت با اشغالگران و رژیم دست نشانده قرار داشته و مقاومت شان را علیه آنها ادامه می دهند . اما این مقاومت چه از لحاظ ماهیت و چه از لحاظ شکل و صورت عمیقا ارتجاعی است و همین امر زمینه های زیادی برای سازش و تبانی میان آنها و اشغالگران و رژیم می تواند به وجود آورد . یک نکته بسیار مشخص و روشن درینمورد این است که حاکمیت طالبان خود در زمانش تا حد زیادی متکی به حمایت همین اشغالگران امروزی بود و هم اکنون نیز بخش مهمی از طالبان دیروزی ، به شمول کرزی ، در ترکیب حاکمیت پوشالی سهم دارند و بلکه نقش مهمی در این ترکیب بر عهده دارند . همین امر باعث می گردد که اشغالگران و رژیم دست نشانده در عین حالیکه سیاست سرکوب قهری در مورد مقاومت ارتجاعی طالبان را پیش می برند ، سیاست آشتی در قبال آنها را نیز باز می گذارند و راه مذاکره و سازش با آنها را مسدود نمی کنند . اینها مجموعا عواملی اند که بر مقاومت طالبان علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده خدشه وارد می سازند و آن را از پایه محکم و پیگیر بی بهره می سازند . این موضوع بخصوص در صورت اوجگیری مقاومت ملی مردمی و انقلابی بیشتر از پیش قابل دقت و در خور توجه خواهد بود .
طالبان در قبال چنین مقاومتی چه سیاستی را در پیش خواهند گرفت ؟ احتمال زیاد وجود دارد که آنها سیاست خصمانه ای در قبال این مقاومت در پیش بگیرند ، ولی در عین حال این امکان نیز وجود دارد که آنها مخالفت شان علیه چنین مقاومتی را تا سرحد تصادمات نظامی تشدید ننمایند و یا نتوانند تشدید نمایند .
در هر حال با توجه به اینکه آنها بخشی از مقاومت عمومی علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده را تشکیل می دهند ، قطب انقلابی وظیفه دارد که در عین تدارک ، بر پایی و پیشبرد مقاومت ملی مردمی و انقلابی علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده ، نوعی همسویی عمومی در مقاومت با آنها بوجود بیاورد و یا لا اقل از به وجود آمدن جو برخورد نظامی میان دو طرف جلوگیری نماید . مسلم است که غیر از برخورد ها و مبارزات مسلحانه میان دو طرف بر سر اختلافات شان در مورد چگونگی و شکل مقاومت ، مبارزات سیاسی – ایدئولوژیک بر سر چنین مسائلی میان شان ادامه خواهد یافت و نمی تواند که ادامه نیابد .
ولی اگر به سائر تضاد ها ، غیر از تضاد عمده ، نظر اندازیم ، می بینیم که گرچه تفاوت ماهوی میان رژیم دست نشانده و طالبان در عرصه این تضاد ها وجود ندارد ، ولی از جهات معینی وضعیت طالبان نسبت به وضعیت رژیم دست نشانده منفی تر است . همین امر یکی از عوامل عینی تسلیم طلبی های تعدادی از چپی های سابق در قبال اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده محسوب می گردد . آنها با توجه به ماهیت نسبتا غلیظ فئودالی و شوونیستی ، اعم از شوونیزم ملی و جنسی ، طالبان نسبت به رژیم دست نشانده و همچنان رنگ و بوی تند تر اسلامی و ضد دموکراتیک آنها ، رژِیم دست نشانده و امپریالیست های اشغالگر را نسبت به آنها ترجیح می دهند و در صف آنها می ایستند .
این موضوع در زمانیکه افغانستان توسط قوای متجاوز سوسیال امپریالیستی اشغال شده بود و رژیم دست نشانده آنها در کابل حاکمیت داشت ، نیز تقریبا به همین گونه بود . اما در آن وقت ، چپ افغانستان تقریبا در مجموع روی تضاد عمده تکیه کاملا یکجانبه نمود و در واقع نوعی تسلیم طلبی در قبال نیروهای اسلامی را در پیش گرفت . آن تسلیم طلبی در قبال نیروهای اسلامی مقاومت ، خواهی نخواهی نظر به ماهیت خود ، در سطوح معینی به تسلیم طلبی ملی در قبال اشغالگران سوسیال امپریالیست و رژیم دست نشانده شان تبدیل گردید ، و نمی توانست که تبدیل نگردد . به همینگونه تسلیم طلبی ملی امروز عناصر و گروپ های سابقا چپی نمی تواند تسلیم طلبی طبقاتی در قبال نیروهای اسلامی شامل در حاکمیت پوشالی و همچنان کل نیروهای ارتجاعی اسلامی ، را در بر نداشته باشد .
بهر حال ، با در نظر داشت چگونگی برخورد به تضاد عمده و مجموع تضاد های بزرگ و مهم جامعه ، می توان به روشنی درک کرد که مناسبات میان مقاومت ملی مردمی و انقلابی تحت رهبری قطب انقلابی جامعه و بصورت مشخص مائوئیست ها و مقاومت مذهبی فئودال کمپرادوری و ارتجاعی طالبان و هم قماشان شان ، مناسبات صاف و هموار و راحتی نیست و نمی تواند باشد . باید نهایت کوشش به عمل بیاید که مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی میان دو طرف ، چه دررابطه با چگونگی برخورد به تضاد عمده و چه در رابطه با اختلافات در عرصه تضاد های دیگر ، به مبارزات مسلحانه انکشاف نیابد . اما درینجا دو موضوع جدی قابل دقت وجود دارد . یکی اینکه جلو گیری از انکشاف مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی میان دو طرف ، که با توجه به اختلافات ناگزیر و اجتناب ناپذیر است ، به مبارزات مسلحانه صرفا با کوشش و تلاش یکجانبه قطب انقلابی امکان پذیر نیست . اگر آنها بهر قیمت تلاش کنند علیه مقاومت ملی مردمی و انقلابی دست به جنگ بزنند ، این مقاومت باید برای دفاع مسلحانه از خود و افشای گری در مورد سیاست انحصار طلبانه و تفرقه افگنانه ای که در نهایت به سود اشغالگران و رژیم دست نشانده تمام می شود ، قاطع و جدی عمل نماید . دیگر اینکه نفس تدارک ، بر پایی و پیشبرد مقاومت ملی مردمی و انقلابی متضمن خط کشی ایدئولوژیک – سیاسی ، تشکیلانی و نظامی با مقاومت مذهبی فئودال کمپرادوری و ارتجاعی است . بدون چنین خط کشی روشن و صریح و تکیه استوار بر آن ، نه می توان تدارک برای بر پایی مقاومت انقلابی را پیش برد و نه تداوم آنرا تضمین نمود . از این جهت مبارزه ایدئولوژیک – سیاسی علیه طالبان و هم قماشان شان و تکیه روی استقلالیت تشکیلاتی و نظامی قطب انقلابی و مبارزه برای گسترش و استحکام روز افزون آن ، اجتناب ناپذیر و غیر قابل انصراف است .
در رابطه با این موضوعات همیشه باید توجه داشت که اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده ، پس از برپایی مقاومت ملی مردمی و انقلابی ، با تکیه بر خصلت غلیظ ارتجاعی و مذهبی طالبان و همقماشان شان ، مداوما بصورت مستقیم و غیر مستقیم کوشش خواهند کرد که آنها را تحریک نمایند تا دست به جنگ داخلی بزنند . هوشیار بودن در مقابل چنین توطئه هایی نهایت ضروری است و یقینا اتخاذ تاکتیک های معین و مشخص سیاسی در قبال طالبان ، از دید هوشیاری های تاکتیکی و در مواردی از دید گذشت های تاکتیکی و همچنان هوشیاری و افشاگری در مورد سیاست تفرقه افگنانه اشغالگران و دست نشاندگان شان را ناگزیر میسازد .
چرا باید روی چنین سیاستی پافشاری
نمود و علیه برپایی جنگ داخلی مبارزات جدی و پیگیری را به پیش برد ؟ چه باید کرد تا اتخاذ چنین سیاستی درنهایت به انصراف ازشعار های ملی، مردمی و انقلابی منجرنشود؟
پافشاری روی چنین سیاستی و جدیت و پیگیری درتطبیق آن بخاطری ضروری است که متمرکز کردن تمام توان و نیروی مبارزاتی مسلحانه علیه دشمن عمده ضروری است و هر گونه عدم تمرکزی درینمورد به نفع اشغالگران و رژیم دست نشانده تمام می شود . باید نهایت تلاش و کوشش مان را به عمل بیاوریم که تمام توان و ظرفیت مبارزاتی مسلحانه خود را علیه دشمن عمده بکار اندازیم و از مصرف نمودن آن در مسیر های غیر عمده یعنی در تقابل علیه دشمن غیر عمده یا طالبان و هم قماشان شان ، جلوگیری نمائیم .
اما در رابطه با عدم انصراف از شعار های ملی مردمی و انقلابی باید گفت که چنین عدم انصرافی و کوشش برای گسترش و تعمیق هر چه بیشتر آنها در سطح جامعه فقط و فقط در صورتی ممکن و میسر و پیشرونده است که :
- از لحاظ ایدئولوژیک دور نمای غائی و هدف نهائی مان را همیشه بخاطر داشته باشیم و چراغ راهنمای مان قرار دهیم . به عبارت دیگر چشم بر نداشتن از هدف غائی کمونیزم و الزامات کشوری و بین المللی آن است که در مقابل در غلطیدن به جهت گم کردکی تضمین به وجود می آورد . چنین تضمینی بصورت پیگیر و مداوم مورد نیاز است و همیشه باید صیقل داده شود . ماهیت پرولتری و هویت کمونیستی پیشآهنگ نقش محوری بر عهده دارد . تکیه روی این ماهیت و هویت ، نه تنها در ضدیت با دشمنان ، بلکه در رابطه با متحدین سیاسی ، نیز الزامی و ضروری است . در غیر آن انحلال طلبی ایدئولوژیک به وجود می آید و این می تواند زمینه ساز هر نوع انحلال طلبی دیگری گردد .
- از لحاظ سیاسی نه تنها روی اهداف و شعار های محوری مبارزاتی مان یعنی شعار ها و اهداف محوری مربوط به جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی ، انقلاب دموکراتیک نوین و جهتگیری سوسیالیستی آن ، استواری و ایستادگی داشته باشیم ، بلکه پیشبرد این اهداف و شعار ها را مستقیما در رابطه با پایه های اجتماعی سیاست انقلابی در مجموع و جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی بطور خاص ، یعنی توده ها و به ویژه کارگران ، به مثابه نیروی رهبری کننده ، و دهقانان ، به مثابه نیروی عمده ، و با توجه به منافع اساسی و خواست های حقیقی آنها ، منطبق با مشی انقلابی توده یی ، به پیش بریم . ممکن است ایستادگی صرف تئوریک روی اهداف و شعار های مبارزاتی زیاد مشکل نباشد ، ولی وقتی مبارزات انقلابی نتواند بصورت مستحکم و استوار بر پایه های اجتماعی خود متکی گردد ، اساس مادی برای انصراف از اهداف و شعار های انقلابی موجود خواهد بود و دیر یا زود انحرافات تئوریک را نیز بدنبال خود خواهد آورد .
- از لحاظ تشکیلاتی روی استقلالیت تشکیلاتی کمونیستی و ملی – دموکراتیک ، چه در رابطه با استقلالیت حزبی و چه در رابطه با استقلالیت کاری برای ایجاد جبهه متحد ملی و اردوی توده یی ، یعنی مبارزه مستقل برای ایجاد هر سه سلاح انقلاب ، پیگیری و استواری غیر قابل انصراف و مداوم وجود داشته باشد .
- از لحاظ نظامی روی ایجاد و پرورش نیروی نظامی مستقل ملی مردمی و انقلابی بطور پیگیرو استوار و مداوم کار و پیکار خلل نا پذیر صورت بگیرد . درینمورد ضرور است که علیه کار پوششی نظامی ، که انحراف نظامی عمده چپ در زمان مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی بود ، مرز بندی و خط کشی دقیق و پیگیر وجود داشته باشد ، با تمام توان و قوت علیه در غلطیدن به این انحراف و گرایشات مربوطه آن بصورت جدی و مداوم مبارزه صورت بگیرد و قاطعانه از پوشش بازی های نظامی جلوگیری به عمل آید .
- یکی از راه های موثر برای تامین موفقیت در فعالیت های مبارزاتی تدارکی برای بر پایی مقاومت ملی مردمی و انقلابی و پس از آن پیشبرد پیروزمندانه و هر دم پیشرونده آن ، پیوند استوار قطب انقلابی با جنبش بین المللی کمونیستی و جنبش های ملی خلق ها و ملل تحت ستم جهان و مبارزه برای استحکام و گسترش هر چه بیشتر این پیوند است . انترناسیونالیزم پرولتری یک اصل رهنما است و ایستادگی روی آن انصراف نا پذیر و غیرقابل اجتناب .
با توجه به تمامی مطالبی که تا حال گفتیم ، پیشبرد مبارزه برای برپایی و پیشبرد مقاومت ملی مردمی و انقلابی علیه اشغالگران امپریالیست و خائنین ملی دست نشانده آنها ، قبل از همه مبتنی بر الزام و ضرورت اساسی ای است که دستیابی اصولی و اطمینان بخش پیروزی و فرجام موفقیت آمیز کل مقاومت ، قاطعانه می طلبد . چنین مقاومتی است که به توده ها راه نجات حقیقی شان را نشان می دهد و آنها را از سرگردانی انتخاب میان انقیاد ملی در قبال اشغالگران امپریالیست و خائنین ملی دست نشانده شان و تاریک اندیشی پر رنگ تئوکراتیک و بنیاد گرایانه طالبی نجات می دهد . در رابطه با این موضوع باید قاطعانه گفت که جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی نه تنها محور مبارزاتی مقاومت همه جانبه علیه اشغالگران امپریالیست و رژِیم پوشالی را تشکیل می دهد ، بلکه در عین حال نقش محوری ای در مبارزه بخاطر جلوگیری از غصب کل مقاومت توسط ارتجاع تئوکراتیک طالبی نیز بازی می نماید . این ، تجربه ای است که به بهای خون های بسیاری از زمان جنگ مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی گرفته ایم .
به این ترتیب جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی با وجودی که از لحاظ نظامی بصورت مستقیم متوجه اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده است ، اما از لحاظ کلیت ایدئولوژیک – سیاسی خود نقش محوری در مبارزه علیه کلیت امپریالیزم و ارتجاع بازی می نماید . تا موقعیکه ما نتوانیم چنین جنگی را بر پا نموده و پیش ببریم ، مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی مان علیه اشغالگران ورژیم دست نشانده و همچنان مقاومت ارتجاعی طالبان ، موثریت و کار آئی چندانی نخواهد داشت . ضرورت بر پایی قدرتمند قطب انقلابی ، مستلزم برپایی و پیشبرد جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی و در حال حاضر مبارزه تدارکی قدرتمند برای برپایی آن است .
پیچیدگی تضاد های جامعه و رده بندی درست آنها
همانطوری که تداخلات و تاثیر گذاری های تضاد ها یکجانبه نبوده و دو جانبه و چند جانبه می باشند ، ساحات تاثیر گذاری تضاد ها نیز با دیوار چین از هم جدا نیستند ، بلکه بصورت همزمان و هم مکان در همدیگر تداخل می کنند . به همین جهت است که یک نیروی سیاسی مشخص نمی تواند صرفا حامل و عامل یک تضاد یا یک جهت یک تضاد معین باشد .جامعه افغانستان به مثابه یک جامعه مستعمره – نیمه فئودال ، دارای سه تضاد بزرگ است :
1 - تضاد.ملی خلق ها و ملیت ها با قدرت های امپریالیستی .
2 - تضاد توده های مردمان کشور با طبقات حاکم فئودال و بورژوا کمپرادور .
3 - تضاد میان دسته بندی های ارتجاعی .
این تضاد ها همه ریشه در تضاد اساسی نظام ارتجاعی وابسته به امپریالیزم در کشور دارد که گاهی حالت مستعمراتی – نیمه فئودالی دارد و گاهی حالت نیمه فئودالی – نیمه مستعمراتی . حالت مستعمراتی – نیمه فئودالی تفاوت های کیفی ای با حالت نیمه فئودالی – نیمه مستعمراتی دارد ، ولی از اساس با آن یکی است . حالت مستعمراتی – نیمه فئودالی در واقع وضعیت تشدید یافته حالت نیمه فئودالی – نیمه مستعمراتی از وجه سلطه امپریالیستی است . تضاد اساسی در هر دو حالت با هم منطبق بوده و یکی محسوب می گردد . تفاوت کیفی میان این دو حالت ، تفاوت در تضاد عمده آنها است . تضاد عمده فعلی جامعه افغانستان ، که در حالت مستعمراتی – نیمه فئودالی قرار دارد ، تضاد ملی خلق ها و ملیت ها با قدرت های امپریالیستی است که مشخصا بصورت تضاد ملی خلق ها و ملیت های کشور با اشغالگران امپریالیست و خائنین ملی دست نشانده شان تبارز می نماید . در زمان اشغال افغانستان توسط قوای سوسیال امپریالیستی نیز چنین حالتی وجود داشت . در آن زمان نیز ، تضاد عمده ، تضاد ملی خلق ها و ملیت ها با قدرت های امپریالیستی بود که مشخصا بصورت تضاد ملی خلق ها و ملیت ها با اشغالگران سوسیال امپریالیست و خائنین ملی دست نشانده شان یعنی رژیم پوشالی بورژوا کمپرادور و رویزیونیست ، تبارز نموده بود .
اما در حالت نیمه فئودالی – نیمه مستعمراتی که طبقات ارتجاعی استثمارگر و ستمگر حاکمیت را در دست دارند و سلطه امپریالیزم نسبتا بصورت غیرمستقیم اعمال می گردد ، تضاد میان توده های خلق های کشور و طبقات حاکم فئودال و بورژواکمپرادور به تضاد عمده تبدیل می گردد . چنین حالتی در طول دوران سلطنت ظاهر شاه و حاکمیت پنج ساله داود خان وجود داشت .
در حالت نیمه فئودالی – نیمه مستعمراتی ، در صورتی که مداخلات امپریالیست ها بسیار فعال و شدید باشد ، بخصوص از لحاظ نظامی ، تضاد عمده به دو شکل دیگرنیز می تواند تبارز نماید . در صورتیکه ارتجاع حاکم با پشت گرمی های مستقیم و غیر مستقیم امپریالیست ها در مواجهه با مبارزات وسیع و گسترده توده های خلق ها قرار داشته باشد ، تضاد عمده عبارت از تضاد میان توده های خلق ها از یکطرف و ارتجاع و امپریالیزم ، بصورت مشخص پشتیبانان امپریالیستی فعال ارتجاع حاکم ، از طرف دیگر خواهد بود . چنین حالتی از زمان کودتای هفت ثور تا زمان تجاوز قوای سوسیال امپریالیستی بر افغانستان ، وجود داشت . اما در صورتیکه ارتجاع حاکم در مواجهه با مبارزات وسیع و گسترده توده های خلق ها قرار نداشته باشد ، تضاد میان دسته بندی های ارتجاعی تشدید می یابد و این تضاد ، به تضاد عمده تبدیل می گردد . چنین شرایطی در زمان جنگ های خانمان بر انداز ذات البینی میان جهادی ها و همچنان در زمان طالبان ، که دوره جنگ میان طالبان و جهادی ها بود ، وجود داشت .
عمده بودن تضاد ملی خلق ها و ملیت های کشور با اشغالگران امپریالیست و خائنین ملی دست نشانده شان در شرایط فعلی ، به این معنی نیست که تضاد میان توده های خلق ها و طبقات فئودال و بورژوا کمپرادور و همچنان تضاد میان دسته بندی های ارتجاعی ، دیگر عملکرد و تاثیر گذاری ای بر اوضاع ندارند . بالا تر از این ، باید گفت که عمده بودن این تضاد به این معنی نیست که آن دو تضاد بزرگ ، دیگرعملکرد و تاثیر گذاری شان بر اوضاع کم اهمیت و قابل انصراف می باشد . آن تضاد ها با وجودی که در مرحله فعلی تابع تضاد عمده گشته و توسط آن سمت و سو پیدا می نمایند ، اما در عین حال به مثابه تضاد های بزرگ جامعه باقی می مانند و تاثیر گذاری های بزرگ شان بر روند تکامل جامعه ، منجمله تاثیر گذاری های معینی بر روند حرکت تضاد عمده ، را حفظ می کنند .
تضاد های بزرگ و همچنان تضاد های مهم و غیر مهم دیگر جامعه با همدیگر متداخل بوده و همه روی هم بصورت متقابل تاثیر می گذارند . همانطوری که این تداخلات و تاثیر گذاری ها یکجانبه نبوده و دو جانبه و چند جانبه می باشند ، ساحات تاثیر گذاری تضاد ها نیز با دیوار چین از هم جدا نیستند ، بلکه بصورت همزمان و هم مکان در همدیگر تداخل می کنند . به همین جهت است که یک نیروی سیاسی مشخص نمی تواند صرفا حامل و عامل یک تضاد یا یک جهت یک تضاد معین باشد .
مثلا نیروی انقلابی حامل و عامل یک جهت از تضاد عمده ، جهت خلق ها و ملیت ها ، در مقابله و مبارزه با اشغالگران و دست نشاندگان شان است ؛ ولی در عین حال عامل و حامل یک جهت ازتضاد میان توده های خلق ها و طبقات فئودال و بورژوا کمپرادور ( جهت توده های خلق ها ) و همچنان عامل و حامل مبارزه علیه کلیت کشمکش ها میان مرتجعین ، است و نمی تواند مبارزاتش را با توجه به این مجموعه کلی پیش نبرد . قدر مسلم است که این نیرو نمی تواند تفاوت میان تضاد عمده و تضاد های غیر عمده را نادیده بگیرد و با همه آنها برخورد یکسان داشته باشد . علاوتا ، نیروی انقلابی در رابطه با تضاد های مهم جامعه ، یعنی تضاد میان زنان و شوونیزم مرد سالار و تضاد میان ملیت های تحت ستم و شوونیزم طبقات حاکمه ملیت پشتون ، نیز در جهت زنان و ملیت های تحت ستم قرار دارد و نمی تواند مبارزه علیه شوونیزم جنسی و ملیتی را به فراموشی بسپارد . ولی مکلف خواهد بود که این مبارزات را درتابعیت از تضادعمده و درپیوند با تمام تضاد های بزرگ به پیش ببرد .
طالبان را در نظر بگیریم ( درینجا منظور از طالبان آن بخش از طالبان است که علیه اشغالگران و رژیم کرزی می جنگند و نه تسلیم شده های شان ) :
طالبان کسانی اند که حاکمیت شان توسط اشغالگران سر نگون گردید ، حاکمیتی که تا حد زیادی با پشت گرمی و حمایت خود آنها به وجود آمده بود . ولی مقاومت طالبان علیه متجاوزین و اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده ادامه یافته است . این وضعیت ، موقعیت آنها را در رابطه با تضاد عمده مشخص می نماید . اما صرفا توجه به این موضوع ، علیرغم عمده بودنش ، نحوه برخورد و تعیین سیاست های مناسب در قبال طالبان را نمی تواند بصورتمام و کمال معین و مشخص سازد
طالبان از لحاظ طبقاتی ماهیت یکسانی با رژِیم دست نشانده دارند . در اینمورد باید گفت که رنگ و بوی فئودالی آنها نسبتا غلیظ تر و پر رنگ تر نسبت به رژیم دست نشانده است و نمای بورژوا کمپرادوری آن نسبتا ضعیف تر . همین ماهیت طبقاتی استثمارگرانه و ستمگرانه ، چهار موضوع دیگر در رابطه با آنها را به وجود می اورد . یکی اینکه مقاومت آنها علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده مبتنی بر منافع اکثریت قاطع توده ها به ویژه کارگران و دهقانان نیست ، بلکه مبتنی بر منافع فئودال ها و بورژوا کمپرادور ها است . دیگر اینکه مقاومت آنها بر پایه دشمنی سیستماتیک با نظام سرمایه داری امپریالیستی ، که تجاوز و اشغالگری امپریالیست ها از ان ناشی می شود ، نیست . چنین مقاومتی حتی اگر به موفقیت نیز بینجامد ، در بهترین صورت صرفا می تواند حالت مستعمراتی را به حالت نیمه مستعمراتی بدل نماید . بنا بر این چنین مقاومتی نجات از تمامی اشکال سلطه امپریالیستی را اصلا نمی تواند متحقق بسازد . علاوتا می تواند زمینه ساز وابستگی به سائر قدرت های امپریالیستی گردد . سوم اینکه در شرایط ویژه کنونی افغانستان ، که کشور علاوه از تجاوزات و مداخلات امپریالیست ها ، آماج مداخلات رژِیم های ارتجاعی خارجی نیز هست ، مقاومتی با اینچنین ماهیت طبقاتی می تواند – و در واقع تا حد معینی توانسته است – آلت دست رژیم های ارتجاعی خارجی قرار بگیرد . چهارم اینکه بنا به همین ماهیت طبقاتی ، تضاد میان طالبان و رژیم دست نشانده ، صرفا تضاد میان مقاومت کنندگان در مقابل متجاوزین و اشغالگران امپریالیست و خائنین ملی دست نشانده اشغالگران نیست ، بلکه در عین حال ، تضاد میان دو دسته بندی ارتجاعی فئودال کمپرادور نیز محسوب می گردد .
علاوتا در رابطه با شوونیزم ملی و شوونیزم جنسی تفاوت ماهوی و اساسی میان طالبان و رژیم دست نشانده وجود ندارد . حتی بطور مشخص باید گفت که غلظت شوونیزم ملی و شوونیزم جنسی طالبان نسبت به شوونیزم ملی و شوونیزم جنسی رژیم دست نشانده بیشتر است . مخالفت طالبان با رژیم دست نشانده و مقدم بر آن مخالفت شان علیه اشغالگران امپریالیست ، در مورد مسائل مربوط به زنان و ملیت ها ، مبتنی بر همین غلظت بیشتر شوونیزم ملی و شوونیزم جنسی شان است . مثلا آنها پذیرفته شدن کثیر القومیتی بودن افغانستان و به رسمیت شناخته شدن زبان های دیگر ، غیر از زبان پشتو، را در " قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان " به عنوان یک حرکت ضد " وحدت ملی " و " تجزیه طلبانه " مورد نکوهش قرار می دهند و به این ترتیب طرفدار حاکمیت شوونیستی ملی غلیظ تری نسبت به رژیم دست نشانده هستند . در مورد مسئله زنان ، طالبان اقدامات ناچیز و نمایشی رژیم دست نشانده برای زنان را به مثابه اقدامات ضد اسلامی و ضد فرهنگ ملی که هدفش ترویج فحشا و فساد اخلاقی و تضعیف خانواده است ، به شدت محکوم می نمایند . به همین جهت است که هر جائیکه دست شان برسد ، مکاتب دخترانه را به آتش می کشند و می بندند و کارمندان زنانه را خانه نشین می سازند . غلظت شوونیزم ملی و شوونیزم جنسی طالبان نسبت به رژیم دست نشانده نه تنها امروز مشخص و روشن است بلکه در زمان حاکمیت شان نیز بخوبی هویدا بود .
ازلحاظ ایدئولوژیک نیز تفاوت ماهوی میان اسلامیزم رژیم دست نشانده و اسلامیزم طالبان وجود ندارد . اما به وضوح اسلامیزم طالبان نسبت به اسلامیزم رژیم دست نشانده پر رنگ تر است . به عبارت دیگر اسلامیزم طالبان مبتنی بر اسلام ناب است و اسلامیزم رژیم دست نشانده رگه های کمرنگی از مدرنیزم را با خود دارد . اما طالبان از لحاظ ایدئولوژیک به نحو بسیار محکمی بر روی این تفاوت اتکاء می کنند . آنها رگه های کمرنگ مدرنیستی در اسلامیزم رژیم دست نشانده را به معنی عدم خلوص در پذیرش اسلام تلقی کرده و رژیم را به منافقت متهم می کنند ، منافقتی که به نظر آنها خطر بزرگی را متوجه اسلام می سازد . طالبان با تکیه بر همین موضعگیری ایدئولوژیک ، رژیم را حاکمیت منافقی می داند که فقط برای فریب مسلمانان ماسک دروغین " جمهوری اسلامی افغانستان " را به چهره کشیده است . آنها آشکارا می گویند که : " در اسلام دموکراسی نیست " و در مورد رژیم می گویند که چون دموکراسی می خواهد لذا یک رژیم اسلامی نیست . البته آنها وقتی که می گویند : " در اسلام دموکراسی نیست " راست می گویند ؛ اما گفته شان در مورد اینکه : " رژیم کرزی دموکراسی می خواهد " ، گفته درستی نیست . طالبان طرفدار " امارت اسلامی " هستند و " جمهوری اسلامی " را ، که در افغانستان به مفهوم سیستم سیاسی چند حزبی اسلامی مطرح گردیده است ، قبول ندارند . خلاصه طالبان مقاومت علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده را تفسیر اسلامی می کنند و این مقاومت را بمثابه " جهاد اسلامی " مشخص می نمایند .
به این ترتیب اگر تضاد عمده یعنی تضاد ملی خلق ها و ملیت های کشور با اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده را در نظر بگیریم ، می بینیم که طالبان در ضدیت با اشغالگران و رژیم دست نشانده قرار داشته و مقاومت شان را علیه آنها ادامه می دهند . اما این مقاومت چه از لحاظ ماهیت و چه از لحاظ شکل و صورت عمیقا ارتجاعی است و همین امر زمینه های زیادی برای سازش و تبانی میان آنها و اشغالگران و رژیم می تواند به وجود آورد . یک نکته بسیار مشخص و روشن درینمورد این است که حاکمیت طالبان خود در زمانش تا حد زیادی متکی به حمایت همین اشغالگران امروزی بود و هم اکنون نیز بخش مهمی از طالبان دیروزی ، به شمول کرزی ، در ترکیب حاکمیت پوشالی سهم دارند و بلکه نقش مهمی در این ترکیب بر عهده دارند . همین امر باعث می گردد که اشغالگران و رژیم دست نشانده در عین حالیکه سیاست سرکوب قهری در مورد مقاومت ارتجاعی طالبان را پیش می برند ، سیاست آشتی در قبال آنها را نیز باز می گذارند و راه مذاکره و سازش با آنها را مسدود نمی کنند . اینها مجموعا عواملی اند که بر مقاومت طالبان علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده خدشه وارد می سازند و آن را از پایه محکم و پیگیر بی بهره می سازند . این موضوع بخصوص در صورت اوجگیری مقاومت ملی مردمی و انقلابی بیشتر از پیش قابل دقت و در خور توجه خواهد بود .
طالبان در قبال چنین مقاومتی چه سیاستی را در پیش خواهند گرفت ؟ احتمال زیاد وجود دارد که آنها سیاست خصمانه ای در قبال این مقاومت در پیش بگیرند ، ولی در عین حال این امکان نیز وجود دارد که آنها مخالفت شان علیه چنین مقاومتی را تا سرحد تصادمات نظامی تشدید ننمایند و یا نتوانند تشدید نمایند .
در هر حال با توجه به اینکه آنها بخشی از مقاومت عمومی علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده را تشکیل می دهند ، قطب انقلابی وظیفه دارد که در عین تدارک ، بر پایی و پیشبرد مقاومت ملی مردمی و انقلابی علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده ، نوعی همسویی عمومی در مقاومت با آنها بوجود بیاورد و یا لا اقل از به وجود آمدن جو برخورد نظامی میان دو طرف جلوگیری نماید . مسلم است که غیر از برخورد ها و مبارزات مسلحانه میان دو طرف بر سر اختلافات شان در مورد چگونگی و شکل مقاومت ، مبارزات سیاسی – ایدئولوژیک بر سر چنین مسائلی میان شان ادامه خواهد یافت و نمی تواند که ادامه نیابد .
ولی اگر به سائر تضاد ها ، غیر از تضاد عمده ، نظر اندازیم ، می بینیم که گرچه تفاوت ماهوی میان رژیم دست نشانده و طالبان در عرصه این تضاد ها وجود ندارد ، ولی از جهات معینی وضعیت طالبان نسبت به وضعیت رژیم دست نشانده منفی تر است . همین امر یکی از عوامل عینی تسلیم طلبی های تعدادی از چپی های سابق در قبال اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده محسوب می گردد . آنها با توجه به ماهیت نسبتا غلیظ فئودالی و شوونیستی ، اعم از شوونیزم ملی و جنسی ، طالبان نسبت به رژیم دست نشانده و همچنان رنگ و بوی تند تر اسلامی و ضد دموکراتیک آنها ، رژِیم دست نشانده و امپریالیست های اشغالگر را نسبت به آنها ترجیح می دهند و در صف آنها می ایستند .
این موضوع در زمانیکه افغانستان توسط قوای متجاوز سوسیال امپریالیستی اشغال شده بود و رژیم دست نشانده آنها در کابل حاکمیت داشت ، نیز تقریبا به همین گونه بود . اما در آن وقت ، چپ افغانستان تقریبا در مجموع روی تضاد عمده تکیه کاملا یکجانبه نمود و در واقع نوعی تسلیم طلبی در قبال نیروهای اسلامی را در پیش گرفت . آن تسلیم طلبی در قبال نیروهای اسلامی مقاومت ، خواهی نخواهی نظر به ماهیت خود ، در سطوح معینی به تسلیم طلبی ملی در قبال اشغالگران سوسیال امپریالیست و رژیم دست نشانده شان تبدیل گردید ، و نمی توانست که تبدیل نگردد . به همینگونه تسلیم طلبی ملی امروز عناصر و گروپ های سابقا چپی نمی تواند تسلیم طلبی طبقاتی در قبال نیروهای اسلامی شامل در حاکمیت پوشالی و همچنان کل نیروهای ارتجاعی اسلامی ، را در بر نداشته باشد .
بهر حال ، با در نظر داشت چگونگی برخورد به تضاد عمده و مجموع تضاد های بزرگ و مهم جامعه ، می توان به روشنی درک کرد که مناسبات میان مقاومت ملی مردمی و انقلابی تحت رهبری قطب انقلابی جامعه و بصورت مشخص مائوئیست ها و مقاومت مذهبی فئودال کمپرادوری و ارتجاعی طالبان و هم قماشان شان ، مناسبات صاف و هموار و راحتی نیست و نمی تواند باشد . باید نهایت کوشش به عمل بیاید که مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی میان دو طرف ، چه دررابطه با چگونگی برخورد به تضاد عمده و چه در رابطه با اختلافات در عرصه تضاد های دیگر ، به مبارزات مسلحانه انکشاف نیابد . اما درینجا دو موضوع جدی قابل دقت وجود دارد . یکی اینکه جلو گیری از انکشاف مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی میان دو طرف ، که با توجه به اختلافات ناگزیر و اجتناب ناپذیر است ، به مبارزات مسلحانه صرفا با کوشش و تلاش یکجانبه قطب انقلابی امکان پذیر نیست . اگر آنها بهر قیمت تلاش کنند علیه مقاومت ملی مردمی و انقلابی دست به جنگ بزنند ، این مقاومت باید برای دفاع مسلحانه از خود و افشای گری در مورد سیاست انحصار طلبانه و تفرقه افگنانه ای که در نهایت به سود اشغالگران و رژیم دست نشانده تمام می شود ، قاطع و جدی عمل نماید . دیگر اینکه نفس تدارک ، بر پایی و پیشبرد مقاومت ملی مردمی و انقلابی متضمن خط کشی ایدئولوژیک – سیاسی ، تشکیلانی و نظامی با مقاومت مذهبی فئودال کمپرادوری و ارتجاعی است . بدون چنین خط کشی روشن و صریح و تکیه استوار بر آن ، نه می توان تدارک برای بر پایی مقاومت انقلابی را پیش برد و نه تداوم آنرا تضمین نمود . از این جهت مبارزه ایدئولوژیک – سیاسی علیه طالبان و هم قماشان شان و تکیه روی استقلالیت تشکیلاتی و نظامی قطب انقلابی و مبارزه برای گسترش و استحکام روز افزون آن ، اجتناب ناپذیر و غیر قابل انصراف است .
در رابطه با این موضوعات همیشه باید توجه داشت که اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده ، پس از برپایی مقاومت ملی مردمی و انقلابی ، با تکیه بر خصلت غلیظ ارتجاعی و مذهبی طالبان و همقماشان شان ، مداوما بصورت مستقیم و غیر مستقیم کوشش خواهند کرد که آنها را تحریک نمایند تا دست به جنگ داخلی بزنند . هوشیار بودن در مقابل چنین توطئه هایی نهایت ضروری است و یقینا اتخاذ تاکتیک های معین و مشخص سیاسی در قبال طالبان ، از دید هوشیاری های تاکتیکی و در مواردی از دید گذشت های تاکتیکی و همچنان هوشیاری و افشاگری در مورد سیاست تفرقه افگنانه اشغالگران و دست نشاندگان شان را ناگزیر میسازد .
چرا باید روی چنین سیاستی پافشاری
نمود و علیه برپایی جنگ داخلی مبارزات جدی و پیگیری را به پیش برد ؟ چه باید کرد تا اتخاذ چنین سیاستی درنهایت به انصراف ازشعار های ملی، مردمی و انقلابی منجرنشود؟
پافشاری روی چنین سیاستی و جدیت و پیگیری درتطبیق آن بخاطری ضروری است که متمرکز کردن تمام توان و نیروی مبارزاتی مسلحانه علیه دشمن عمده ضروری است و هر گونه عدم تمرکزی درینمورد به نفع اشغالگران و رژیم دست نشانده تمام می شود . باید نهایت تلاش و کوشش مان را به عمل بیاوریم که تمام توان و ظرفیت مبارزاتی مسلحانه خود را علیه دشمن عمده بکار اندازیم و از مصرف نمودن آن در مسیر های غیر عمده یعنی در تقابل علیه دشمن غیر عمده یا طالبان و هم قماشان شان ، جلوگیری نمائیم .
اما در رابطه با عدم انصراف از شعار های ملی مردمی و انقلابی باید گفت که چنین عدم انصرافی و کوشش برای گسترش و تعمیق هر چه بیشتر آنها در سطح جامعه فقط و فقط در صورتی ممکن و میسر و پیشرونده است که :
- از لحاظ ایدئولوژیک دور نمای غائی و هدف نهائی مان را همیشه بخاطر داشته باشیم و چراغ راهنمای مان قرار دهیم . به عبارت دیگر چشم بر نداشتن از هدف غائی کمونیزم و الزامات کشوری و بین المللی آن است که در مقابل در غلطیدن به جهت گم کردکی تضمین به وجود می آورد . چنین تضمینی بصورت پیگیر و مداوم مورد نیاز است و همیشه باید صیقل داده شود . ماهیت پرولتری و هویت کمونیستی پیشآهنگ نقش محوری بر عهده دارد . تکیه روی این ماهیت و هویت ، نه تنها در ضدیت با دشمنان ، بلکه در رابطه با متحدین سیاسی ، نیز الزامی و ضروری است . در غیر آن انحلال طلبی ایدئولوژیک به وجود می آید و این می تواند زمینه ساز هر نوع انحلال طلبی دیگری گردد .
- از لحاظ سیاسی نه تنها روی اهداف و شعار های محوری مبارزاتی مان یعنی شعار ها و اهداف محوری مربوط به جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی ، انقلاب دموکراتیک نوین و جهتگیری سوسیالیستی آن ، استواری و ایستادگی داشته باشیم ، بلکه پیشبرد این اهداف و شعار ها را مستقیما در رابطه با پایه های اجتماعی سیاست انقلابی در مجموع و جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی بطور خاص ، یعنی توده ها و به ویژه کارگران ، به مثابه نیروی رهبری کننده ، و دهقانان ، به مثابه نیروی عمده ، و با توجه به منافع اساسی و خواست های حقیقی آنها ، منطبق با مشی انقلابی توده یی ، به پیش بریم . ممکن است ایستادگی صرف تئوریک روی اهداف و شعار های مبارزاتی زیاد مشکل نباشد ، ولی وقتی مبارزات انقلابی نتواند بصورت مستحکم و استوار بر پایه های اجتماعی خود متکی گردد ، اساس مادی برای انصراف از اهداف و شعار های انقلابی موجود خواهد بود و دیر یا زود انحرافات تئوریک را نیز بدنبال خود خواهد آورد .
- از لحاظ تشکیلاتی روی استقلالیت تشکیلاتی کمونیستی و ملی – دموکراتیک ، چه در رابطه با استقلالیت حزبی و چه در رابطه با استقلالیت کاری برای ایجاد جبهه متحد ملی و اردوی توده یی ، یعنی مبارزه مستقل برای ایجاد هر سه سلاح انقلاب ، پیگیری و استواری غیر قابل انصراف و مداوم وجود داشته باشد .
- از لحاظ نظامی روی ایجاد و پرورش نیروی نظامی مستقل ملی مردمی و انقلابی بطور پیگیرو استوار و مداوم کار و پیکار خلل نا پذیر صورت بگیرد . درینمورد ضرور است که علیه کار پوششی نظامی ، که انحراف نظامی عمده چپ در زمان مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی بود ، مرز بندی و خط کشی دقیق و پیگیر وجود داشته باشد ، با تمام توان و قوت علیه در غلطیدن به این انحراف و گرایشات مربوطه آن بصورت جدی و مداوم مبارزه صورت بگیرد و قاطعانه از پوشش بازی های نظامی جلوگیری به عمل آید .
- یکی از راه های موثر برای تامین موفقیت در فعالیت های مبارزاتی تدارکی برای بر پایی مقاومت ملی مردمی و انقلابی و پس از آن پیشبرد پیروزمندانه و هر دم پیشرونده آن ، پیوند استوار قطب انقلابی با جنبش بین المللی کمونیستی و جنبش های ملی خلق ها و ملل تحت ستم جهان و مبارزه برای استحکام و گسترش هر چه بیشتر این پیوند است . انترناسیونالیزم پرولتری یک اصل رهنما است و ایستادگی روی آن انصراف نا پذیر و غیرقابل اجتناب .
با توجه به تمامی مطالبی که تا حال گفتیم ، پیشبرد مبارزه برای برپایی و پیشبرد مقاومت ملی مردمی و انقلابی علیه اشغالگران امپریالیست و خائنین ملی دست نشانده آنها ، قبل از همه مبتنی بر الزام و ضرورت اساسی ای است که دستیابی اصولی و اطمینان بخش پیروزی و فرجام موفقیت آمیز کل مقاومت ، قاطعانه می طلبد . چنین مقاومتی است که به توده ها راه نجات حقیقی شان را نشان می دهد و آنها را از سرگردانی انتخاب میان انقیاد ملی در قبال اشغالگران امپریالیست و خائنین ملی دست نشانده شان و تاریک اندیشی پر رنگ تئوکراتیک و بنیاد گرایانه طالبی نجات می دهد . در رابطه با این موضوع باید قاطعانه گفت که جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی نه تنها محور مبارزاتی مقاومت همه جانبه علیه اشغالگران امپریالیست و رژِیم پوشالی را تشکیل می دهد ، بلکه در عین حال نقش محوری ای در مبارزه بخاطر جلوگیری از غصب کل مقاومت توسط ارتجاع تئوکراتیک طالبی نیز بازی می نماید . این ، تجربه ای است که به بهای خون های بسیاری از زمان جنگ مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی گرفته ایم .
به این ترتیب جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی با وجودی که از لحاظ نظامی بصورت مستقیم متوجه اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده است ، اما از لحاظ کلیت ایدئولوژیک – سیاسی خود نقش محوری در مبارزه علیه کلیت امپریالیزم و ارتجاع بازی می نماید . تا موقعیکه ما نتوانیم چنین جنگی را بر پا نموده و پیش ببریم ، مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی مان علیه اشغالگران ورژیم دست نشانده و همچنان مقاومت ارتجاعی طالبان ، موثریت و کار آئی چندانی نخواهد داشت . ضرورت بر پایی قدرتمند قطب انقلابی ، مستلزم برپایی و پیشبرد جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی و در حال حاضر مبارزه تدارکی قدرتمند برای برپایی آن است .
ارزیابی یک نقد از اساسنامه و برنامه حزب
قسمت سوم
انتقادات از برنامه حزب
برنامه حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان ، در واقع شامل چهار قسمت اصلی و یک قسمت ضمایم است :
1 - مسائل عام ایدئولوزیک – سیاسی ( مارکسیزم – لنینیزم – مائوئیزم ؛ انترناسیونالیزم پرولتری ؛ اوضاع جهانی و جنبش جهانی کمونیستی )
2 - مسایل مربوط به اوضاع کنونی افغانستان ( سیمای کنونی افغانستان ؛ مناسبات تولیدی حاکم بر افغانستان ؛ طبقات اجتماعی جامعه افغانستان ؛ تضاد های اجتماعی مهم شامل دو مسئله زنان و مسئله ملیت ها . )
3 - مسائل مربوط به انقلاب افغانستان ( جامعه مستعمره - نیمه فئودال و تضاد های طبقاتی و اجتماعی آن ؛ مضمون و وظایف انقلاب ؛ جهتگیری انقلاب ؛ نیروهای محرکه انقلاب ؛ سه سلاح انقلاب ؛ مقاومت ملی مردمی و انقلابی ؛ اهداف انقلاب دموکراتیک نوین شامل اهداف سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی و اجتماعی . )
4 - مسائل مربوط به استراتژی مبارزاتی یا جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی به مثابه شکل مشخص کنونی جنگ خلق ( قدرت سیاسی از لوله تفنگ بیرون می آید ؛ قیام شهری و کودتا دو بیراهه ؛ جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی جنگ توده یی عمدتا دهقانی تحت رهبری پرولتاریا ؛ محاصره شهر ها از طریق دهات ، جنگ طولانی ؛ مناطق پایگاهی انقلابی ؛ ارتش انقلابی خلق ؛ تدارک برای برپایی جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی یا شکل مشخص کنونی جنگ خلق . )
5 - ضمایم ( سه چهره رویزیونیزم کهن و سه چهره رویزیونیزم مدرن ؛ پیشینه تاریخی افغانستان )
انتقادات نقد نویس تمام قسمت اول ، قسمت چهارم و قسمت پنجم یعنی مسائل عام ایدئولوژیک – سیاسی ، مسائل مربوط به استراتژی مبارزاتی و مباحث رویزیونیزم و پیشینه تاریخی در ضمایم برنامه را در بر نمی گیرد . این انتقادات تماما روی دو قسمت دوم و سوم یعنی مسائل مربوط به اوضاع کنونی افغانستان و مسائل مربوط به انقلاب افغانستان متمرکز گردیده است . البته انتقادات وارده بر این دو قسمت نیز تمام مسائل مربوط به این قسمت ها را در بر نمی گیرد .
اما مقدم براینها ، آنچه در رابطه با این انتقادات دارای اهمیت درجه اول می باشد ، کنده کنده بودن آنها است . انتقاداتی بر این جمله یا آن پروگراف برنامه حزب صورت گرفته و درین محدوده نتیجه گیری هائی به عمل آمده است ، اما مجموع انتقادات بهم ربط داده نشده و به صورت یک جمعبندی منسجم کلی مطرح نگردیده اند . در نتیجه ، همانطوریکه در انتقادات نقد نویس بر اساسنامه حزب نیز دیدیم ، اصلا نتیجه گیری نهائی وکلی منسجم از انتقادات وارده به عمل نیامده است .
انتقادات وارده بر برنامه حزب توسط نقد نویس را تحت چند عنوان مورد ارزیابی قرار می دهیم :
در مورد سازمان های
" کمک رسانی " غیر دولتی
برنامه حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان ، در بخش های مختلف ، در هفت مورد روی سازمان های کمک رسانی غیردولتی مکث کرده و جوانب مختلفی از نقش این سازمان ها و نتایج فعالیت های آن ها را بیان کرده است :
1 - " ریخت و پاش های سازمان های غیر دولتی و فساد و اختلاس و چور و چپاول مروج در ارگان های متشتت و متفرق دولتی ، بخش مهمی از کمک ها را یا از میان میبرد و یا به مجرا های شخصی می اندازد . " ( بخش سیمای کنونی افغانستان در برنامه حزب )
2 - " موقعیت اشغالگرانه امپریالیست های امریکائی و متحدین شان در افغانستان ، این زمینه را برای آنها به وجود آورده است که کلیت فعالیت های اقتصادی مربوط به این کشور را در سطح جهانی کنترل نمایند . علاوتا نه تنها به کنترل و شکلدهی مستقیم اقتصاد در داخل کشورمی پردازند ، بلکه اقدامات شان را از طریق حاکمیت دست نشانده و سازمان های غیر دولتی ، که نهایتا آنها هم تحت کنترل شان قرار دارند و فعالیت های شان مشروط به حمایت های مستقیم و غیر مستقیم قوت های اشغالگر است ، نیزپیش می برند . " ( بخش مناسبات تولیدی حاکم بر افغانستان در برنامه حزب )
3 -- " از درون سازمان های غیر دولتی " کمک رسانی " مرتبط به منابع امپریالیستی ، عناصری به موقعیت بورژوا کمپرادوررسیده اند و عناصر دیگری نیز در حال دستیابی به چنین موقعیتی اند . " ( بخش مناسبات تولیدی حاکم بر افغانستان در برنامه حزب )
4 - " قشر کوچک بورژواکمپرادور های بر آمده از درون سازمان های غیر دولتی کمک رسانی نیز از لحاظ موقعیت در بخش بورژوازی کمپرادور غیر بروکرات جای می گیرد . " ( بخش طبقات اجتماعی جامعه افغانستان در برنامه حزب )
5 - " اقشار کثیرالعده خرده بورژوازی ، بخش گسترده ای از نفوس شهر های افغانستان و قسما روستاهای آن را تشکیل می دهد و بطور عموم به دو بخش تقسیم می شوند ؛ بخشی که مرتبط به بازار است و بخشی که مرتبط به دولت و موسسات کمک رسانی غیر دولتی است . "
6 - " ... کارمندان موسسات کمک رسانی غیر دولتی ، آن بخش از خرده بورژوازی را تشکیل می دهند که بخوبی از وضع موجود مستفید می گردند . از آنجائیکه بخش عمده کمک های امپریالیستی برای " باز سازی افغانستان " از طریق موسسات کمک رسانی غیر دولتی به مصرف می رسد ، کارمندان این موسسات در سراسر کشور گسترده شده اند . موقعیت این بخش که مستقیما به سرمایه های امپریالیستی وصل است ، در کل نسبت به تمامی بخش های دیگر خرده بورژوازی بهتر است . افراد این بخش با معاشات خوب و تسهیلات نسبتا عالی زندگی از سائر بخش های خرده بورژوازی متمایز هستند ."
7 - " قشر فوقانی خره بورژوازی مرتبط به دولت و موسسات کمک رسانی غیر دولتی از لحاظ موقعیت طبقاتی به بورژوازی کمپرادور نزدیک است . افراد این قشر بطور کلی از ارتباطات خارجی امپریالیستی و ارتباطات دولتی برخوردار هستند و از امتیازات اینگونه ارتباطات بهره می برند . اینها از خوان استثمار بهره ای دارند و مجموعا در خدمت سرمایه های امپریالیستی و کمپرادوری قرار دارند و می توانند خیالات صعود به موقعیت بورژواکمپرادوری را در سر بپرورانند . ازاین جهت رویهمرفته از وضع موجود راضی اند و از اشغالگران و رژیم دست نشانده حمایت به عمل می آورند . "
( بخش طبقات اجتماعی جامعه افغانستان در برنامه حزب )
اما نقد نویس ، در صفحات 3 ، 4 و قسمتی از صفحه پنجم نوشته خود ، تنها موارد شماره اول و هفتم را مدنظر قرار داده و با نقل آنها چنین وانمود کرده است که برنامه حزب غیر از آن موارد ، بحث دیگری در مورد سازمان های " کمک رسانی " غیر دولتی ندارد .
در مورد موضوع شماره هفتم اصلا معلوم نیست که نقد نویس چه انتقادی بر آن دارد و فقط مقداری به توضیح و تفصیل پرداخته است . اما در مورد موضوع شماره اول انتقادش روشن است . او می گوید که چور و چپاول و اختلاس و رشوه ستائی هم در موسسات دولتی وجود دارد وهم در موسسات غیر دولتی کمک رسانی و اینکه در برنامه حزب صرفا " ریخت وپاش ها " به موسسات غیر دولتی نسبت داده شده ، نا درست است . ببینیم موضوع از چه قرار است :
در برنامه حزب گفته می شود که :
" ریخت و پاش های سازمان های غیر دولتی و فساد و اختلاس و چور و چپاول مروج در ارگان های متشتت و متفرق دولتی ، بخش مهمی از کمک ها را یا از میان میبرد و یا به مجرا های شخصی می اندازد . "
درینجا " ریخت و پاش " و " فساد و اختلاص و چور و چپاول " بصورت مفاهیم مترادف بکار رفته و نه اینکه مثلا اولی نسبت به دومی حالت تخفیفی داشته باشد . حتی بالاتر از آن اگر میان این دو مقایسه ای صورت گیرد ، اولی نسبت به دومی شدید تر و عمومی تر است . به این معنی که " ریخت و پاش " نه تنها " فساد واختلاص و چور و چپاول " بلکه " اصراف " و اضافه خرچی های بی رویه را نیز شامل می شود . تحت تاثیر مجموعه این عوامل است که بخش مهمی از کمک ها یا بکلی ضایع می شود و یا به " مجراهای شخصی " یعنی جیب اشخاص و افراد ذیدخل ( مامورین و مسئولین عالیرتبه موسسات دولتی و غیر دولتی ) می افتد .
اگر موضوع غیر از این می بود و برنامه حزب ، موضوع چور و چپاول و اختلاص و رشوه ستانی در " موسسات کمک رسانی " غیر دولتی را قبول نمی داشت چگونه ممکن بود به این نتیجه برسد که از درون این موسسات یک قشر از بورژوا کمپرادور ها و یک قشر بزرگتر از خرده بورژواهای مرفه که قشر فوقانی آن در حال تبدیل شدن به بورژوا کمپرادور ها است ، به وجود می آیند ؟ واضح است که این چنین موضوع روشن و افتابی را اساسا نمیتوان منکر گردید . قدر مسلم است که مامورین و آمرین این موسسات هر قدر معاش های گزاف داشته باشند و یا هر قدر معاش های گزاف برای شان تعیین نمایند ، بدون حیف و میل و استفاده جوئی های وسیع از " کمک ها " نمی توانند به موقعیت های بورژوا کمپرادوری برسند .
درینجا نمی خواهیم بگوئیم که نقد نویس یا کسان دیگری حق ندارند عبارت " ریخت و پاش " را نسبت به عبارت " چور و چپاول و رشوت و اختلاس " به مفهوم یک حالت تخفیف یافته تر درک کنند . اگر برنامه حزب تنها در همین یک مورد به موضعگیری علیه این موسسات می پرداخت ، درک متذکره می توانست پایه بیشتری داشته باشد . ولی موضعگیری برنامه حزب علیه " موسسات کمک رسانی " غیر دولتی صرفا به همین یک مورد محدود نیست . لذا ضرور است که موضعگیری برنامه درینمورد را باید با توجه به تمامی آنچه برنامه درین خصوص می گوید ، مورد ارزیابی قرار داد .
نقد نویس پیرامون همان دو مورد نقل شده از متن برنامه حزب ، تفصیلاتی ارائه می نماید که در واقع بیان کم و بیش تفصیلی خود موارد نقل شده و همچنان موارد نقل ناشده ( پنج مورد دیگر ) از برنامه است ؛ البته به استثنای یک موضوع .
برنامه حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان به این نظر است که موسسات کمک رسانی غیر دولتی به دلیل پرورش یک قشر از بورژوا کمپرادور ها و یک قشر وسیعتر خرده بورژوازی مرفه که افراد بخش بالایی آن می توانند به بورژوا کمپرادور ها تبدیل شوند ، تضاد های طبقاتی در جامعه را تشدید می نمایند . اما نقد نویس با وجودی که پرورده شدن بورژوا کمپرادور ها و خرده بورژوا های مرفه از درون موسسات کمک رسانی غیر دولتی را قبول دارد ، ولی نتیجه ای را که می گیرد این است که نقش این موسسات ، نه تشدید تضاد های طبقاتی بلکه تخفیف آنها است . به مطلب ذیل
توجه کنیم :
" ... " کمک " های این نهاد ها در شرایط فعلی که توده های میلیونی مردم بطور گسترده از فقر و فلاکت و گرسنگی ، بی سرپناهی ، بی امنی و عدم دسترسی به سائر ضروریات حیاتی سخت در رنج و عذاب اند ؛ حکم داروی مسکن نا چیزی را داشته و منحیث المجموع در تخفیف تضاد های طبقاتی در جامعه نقش بازی می کند . از این رو این ( NGOs ) خدمات بزرگی را در اغوای توده های مردم زیر نام " بازسازی و نو سازی " کشور به نفع امپریالیست های اشغالگر و ارتجاع حاکم انجام می دهند و آرزوی آنها نیز تداوم این وضع در افغانستان است . " ( صفحات سوم و چهارم نقد ) ( تاکیدات از ما است – ش )
اگر موسسات کمک رسانی غیر دولتی منحیث المجموع در تخفیف تضاد های طبقاتی در جامعه نقش بازی می کنند ، چگونه می تواند آرزوی آنها تداوم فقر و فلاکت و گرسنگی و ... توده های مردم باشد ؟ ریفورم های محدود کننده تضاد های طبقاتی می توانند شرایط زندگی توده های مردم را بهتر بسازند . آوردن اینگونه احکام ضد ونقیض در یک پروگراف نشاندهنده این است که نقد نویس به کنه موضوع توجه نکرده و بطور مشخص مسئله تضاد های طبقاتی را از دید مارکسیستی – لنینیستی – مائوئیستی مورد دقت قرار نداده است .
شکی نیست که کمک های امپریالیست ها در تمامی موارد برای توده های مردم حکم داروهای مسکن موقتی را داشته و اغواگرانه و فریبکارانه می باشند .این کمک ها اساسا برای سر پا نگه داشتن و تقویت سلطه سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی طبقات ارتجاعی فئودال و بورژوا کمپرادور و از یک جنبه پرورش بیشتر بورژواکمپرادور ها صورت می گیرد و نقشی در تخفیف تضاد های طبقاتی بر عهده ندارد . جهتگیری اساسی این کمک ها در روستا ها ، تقویت فئودال ها است و در شهر ها نیز تقویت بورژواکمپرادور ها . " نفع " بسیار ناچیزی که این کمک ها به بخش کوچکی از توده های مردم می رساند ، فراهم ساختن یک نان بخور و نمیر برای آنها است و نه چیز بیشتری . تعدیل و تخفیف تضاد های طبقاتی اساسا یک موضوع مربوط به سیستم مالکیت بر وسائل تولید است و نه مربوط به دستیابی و یا عدم دستیابی به محصولات مصرفی حد اقل . بطور مشخص این کمک ها تقویت بیشتر بورژوازی کمپرادور را مد نظر دارد . برای تحقق این امر لازم است که دهقانان بیشتری بصورت جزئی و یا کلی از زمین و مالکیت بر وسائل تولید زراعتی کنده شوند و نیروی کار نیمه آزاد و آزاد بیشتری در جامعه به وجود بیاید . مسلم است که این امر به مفهوم تشدید فقر و گرسنگی و فلاکت توده ها است و نه تداوم وضع موجود . نقشی هم که موسسات کمک رسانی غیر دولتی درینمورد بازی می کنند یک نقش واقعی عینی و عملی است و نه اینکه صرفا یک " آرزو " باشد ، آنطوری که نقد نویس می گوید .
در مورد تضاد های جامعه
این مبحث قسمت هائی از صفحات 7 و 8 نوشته را در بر گرفته است و شدیدا درهم و برهم و مغشوش و مخشوش است . به مطالب ذیل توجه کنیم :
" رابطه بین تضاد عمده و تضاد اساسی جوهر هر تضاد را در کل تعیین میکند . "
یعنی چه ؟ درینجا مقوله " جوهر " به چه مفهوم بکار برده شده است ؟ به مفهوم " ماهیت " یا به مفهوم " ذات " ؟ به هر مفهومی که بکار رفته باشد ، غلط است . جوهر ، ذات ، ماهیت و خصلت یک تضاد را با مطالعه خود آن تضاد ، دو جهت عمده و غیر عمده آن تضاد و یا جهت عمده آن باید معلوم کرد . به عبارت دیگر هر تضاد خاص را باید با توجه به ویژگی های خود همان تضاد مورد مطالعه قرار داد .
چند سطر پائین تر :
" تضاد اساسی پروسه تکامل هر چیزی ، در سرتاسر آن پروسه به چشم می خورد و جوهر آن پروسه را از ابتدا تا انتها تعیین می کند . تنها با حل تضاد اساسی { که } مشخصه و تعیین کننده جوهر آن پروسه خاص است . .."
تضاد اساسی تعیین کننده ماهیت یک پروسه است . ولی چرا نقد نویس بجای مقوله " ماهیت " ، مقوله " جوهر " را بکار برده است ؟ یقینا او این دو مقوله را به یک مفهوم گرفته است و این غلط است .
به مطالب دیگری در این مبحث توجه کنیم :
" تضاد عمده در هر مقطع از زمان ، تضاد اصلی در آن مرحله خاص از تکامل پروسه ای است که توسط تضاد اساسی تعریف می شود . "
نخیر ! اساسا چنین نیست . کلمه " اصلی " می تواند به سه معنی در نظر گرفته شود : یکی به معنی مترادف با کلمه " اساسی " ، یکی به معنی متضاد با کلمه " فرعی " و یکی هم به همان معنی ایکه درترجمه فارسی بیانیه " جاا " آمده است و یا در مرامنامه حزب کمونیست افغانستان آمده بود یعنی ترجمه ای از کلمه " MAJOR " انگلیسی به فارسی .
اگر اصطلاح تضاد اصلی به مفهوم تضاد اساسی گرفته شود ، به همان صورتی که نقد نویس خودش سال ها به همین مفهوم می گرفت ، تضاد عمده هیچگاه نمی تواند تضاد اصلی خوانده شود .
اگر اصطلاح تضاد اصلی به معنی متضاد با تضاد فرعی در نظر گرفته شود ، باز هم تضاد عمده نمی تواند به معنی تضاد اصلی یک مرحله خاص از تکامل یک پروسه درنظر گرفته شود . دلیل آن روشن است : تضاد عمده ، در هر حال ، یکی ازتضاد های بزرگ ( MAJOR ) یک پروسه دارای تضاد های متعدد است و عمدگی آن باعث نمی شود که سائر تضاد های بزرگ به تضاد های کوچک و یا فرعی بدل شوند . حتی باید گفت که در سطح دیگری ، تضاد های مهم پروسه نیز به تضاد های غیر مهم و قابل انصراف تبدیل نمی شوند . به عبارت دیگر این تضاد ها بصورت تضاد های تابع و تحت رهبری تضاد عمده در می آیند ولی هیچگاه به تضاد های فرعی و غیر مهم بدل نمی شوند . درینجا بهتر است با یک ارزیابی از فرمولبندی تضاد ها در برنامه حزب ، مسئله را روشن سازیم :
تضاد اساسی :
تضاد میان نیروهای مولده و مناسبات تولیدی مستعمراتی – نیمه فئودالی .
تضاد های بزرگ :
1 - تضاد ملی خلق ها م ملیت ها با قدرت های امپریالیستی .
2 - تضاد میان توده های مردمان کشور و طبقات حاکم فئودال و بورژواگمپرادور .
3 - تضاد میان دسته بندیهای ارتجاعی .
تضاد عمده :
تضاد ملی خلق ها و ملیت ها با قدرتهای امپریالیستی در شکل مشخص تضاد ملی خلق ها وملیت ها با قدرت های امپریالیستی اشغالگر و خائنین ملی دست نشانده شان .
تضاد های مهم :
1 : تضاد میان زنان و شوونیزم مرد سالار .
2 - تضاد میان ملیت های تحت ستم و شوونیزم طبقات حاکمه ملیت پشتون .
در شرایط فعلی که تضاد ملی تمامی خلق ها و ملیت های کشور علیه قدرت های امپریالیستی در صورت مشخص تضاد ملی خلق ها و ملیت ها با اشغالگران امپریالیست و خائنین ملی دست نشانده شان بصورت تضاد عمده در آمده است ، هم دو تضاد بزرگ دیگر و هم تضاد های مهم دوگانه در جامعه بصورت تضاد های تابع و درجه دوم در آمده و تحت رهبری تضاد عمده قرار گرفته است ، اما کماکان بحیث تضاد های بزرگ و مهم جامعه باقی مانده اند . به عبارت روشن تر ، تضاد های بزرگ و مهم جامعه در هیچ مرحله ای به تضاد های فرعی و غیر مهم و قابل انصراف مبدل نمی شوند و در هر حالتی باید بزرگی و اهمیت و شیوه های مبارزاتی معین برای حل شان را در نظر گرفت . یقینا این شیوه های مبارزاتی معین باید در تابعیت از الزامات تضاد عمده پیش برده شوند ولی غیر قابل انصراف اند . در غیر آن تضاد عمده مطلق می شود و در نتیجه تضاد های بزرگ دیگر و تضاد های مهم در جامعه نظر انداز می گردند .
یک شکل بروز این انحراف ، همان انحراف مطلق سازی مبارزه و مقاومت علیه سوسیال امپریالیزم شوروی و رژیم مزدورش بود که در دوران مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی دامن " ساما " ، " رهائی " و دیگران را گرفته بود . شکل دیگر بروز این انحراف بصورت نظر انداز کردن مبارزات ضد شوونیستی جنسی و ملیتی و نادیده گرفتن کامل اهمیت این مبارزات ، در نزد نقد نویس موجود است .
واضح است که اگر اصطلاح تضاد اصلی به همان مفهومی در نظر گرفته شود که در بیانیه " جاا " و یا در مرامنامه حزب کمونیست افغانستان آمده است ، باز هم تضاد عمده را نمی توان یگانه تضاد اصلی پروسه مورد نظر ، به حساب آورد .
باز هم به فلسفیدن های سفسطه آمیز نقد نویس توجه کنیم :
" تضاد عمده می تواند مبین تضاد اساسی در مرحله معینی از تکامل آن باشد بدون اینکه تضاد اساسی را در کلیت خود نمایندگی کند . "
تضاد عمده نمی تواند به تنهائی مبین یعنی بیان کننده تضاد اساسی باشد ، بلکه صرفا مبین یا بیان کننده عمده آن است ، زیرا که نمی تواند تضاد اساسی را در کلیت آن نمایندگی کند . چنین چیزی فقط وقتی ممکن است که میان تضاد اساسی و تضاد عمده انطباق کامل وجود داشته باشد یعنی هر دو یکی باشند و چنین چیزی در جوامع انسانی به مثابه پدیده های بغرنج و دارای مراحل مختلف تکامل اساسا ممکن نیست . اما نقد نویس به انطباق کامل میان تضاد اساسی وتضاد عمده باورمند است و درینمورد می گوید :
" تضاد عمده می تواند دقیقا همان تضاد اساسی باشد ولی الزاما این چنین نیست ."
همچنین :
" ... تنها وقتی که تضاد عمده مبین کل تضاد اساسی باشد ، حل تضاد عمده می تواند تبدیل پروسه کهن به یک پروسه نوین ، یعنی حل تضاد اساسی کهن و پیدایش تضاد اساسی نوین ، را بوجود آورد . "
مشکلات فلسفی نقد نویس متاسفانه تا این حدی که گفتیم محدود نیست . او از تفاوت میان " تضاد اساسی " و " تضاد بزرگ " نیز سر درنمی اورد . او درینمورد می گوید :
" دانسته نمی شود که حزب کمونیست (مائوئیست ) افغانستان روی کدام استدلال تضاد اساسی جامعه را تضاد بزرگ نامیده است ؟ "
همچنان :
" ... تضاد اساسی جامعه دارای ماهیت و خصلت خاص خود است و با تضاد بین دسته بندی های ارتجاعی تفاوت کیفی دارد و چگونه ممکن است آنرا تضاد بزرگ نامید ؟ "
اما بدون اینکه منتظر دریافت جواب سوال مطرح شده باشد و یا خود آنرا جواب بگوید ، سر درگمی فلسفی اش را به گردن
حزب انداخته و مدعی می شود که :
" باز هم ملاحظه می شود که حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان در تعیین ماهیت و خصلت تضاد های جامعه و مناسبات ، روابط و وابستگی های متقابل آنها دچار عدم صراحت و ابهام است . "
طوریکه در بالا از رده بندی تضاد اساسی ، تضاد های بزرگ ، تضاد عمده و تضاد های مهم اجتماعی در افغانستان صحبت کردیم ، برنامه حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان هیچگاه " تضاد اساسی " را " تضاد بزرگ " نه نامیده است . برنامه از یک تضاد اساسی و سه تضاد بزرگ بمثابه انعکاس ، تبارز یا تجلی سه گانه تضاد اساسی صحبت می نماید و این انعکاسات سه گانه تضاد اساسی را از خود تضاد اساسی بمثابه یک کلیت جدا می کند و هر یک از آنها را در مراحل خاص تکامل تضاد اساسی به مثابه تضاد عمده مشخص می سازد .
به این ترتیب برنامه حزب نه تنها تفاوت کیفی میان تضاد اساسی به مثابه یک کلیت و تضاد بین دسته بندی های ارتجاعی به مثابه تبارز خاصی از این کلیت را در نظر می گیرد ، بلکه این تفاوت کیفی را میان تضاد اساسی و دو تضاد بزرگ دیگر نیز مدنظر قرار می دهد و آنها را با هم خلط نمی کند . البته روشن است که این تفاوت کیفی یک تفاوت مطلق نیست ، بلکه تفاوتی است از نوع تفاوت میان جزء و کل . ولی در نظر گرفتن آن الزامی است و تفسیر فلسفی مراحل مختلف تکامل پروسه ، تضاد عمده در هر مرحله و بطریق اولی تبارزات مختلف تضاد اساسی ، بر عطف توجه بر این تفاوت
کیفی استوار است .
ولی به نظرمی رسد که مشکل فلسفی نقد نویس صرفا به عدم درک تفاوت میان تضاد اساسی و تضاد های بزرگ محدود نمی گردد ، بلکه در عین حال تضاد میان دسته بندی های ارتجاعی بمثابه یکی ازاشکال بروز ، انعکاس یا تجلی تضاد اساسی را نیز قبول ندارد . از توجه به موضوعات ذیل در نوشته مورد بحث می توان این نتیجه گیری را به عمل آورد :
" حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان طبق فوق تضاد بین نیروهای مولده و مناسبات تولیدی جامعه مستعمراتی – نیمه فئودالی را که در مناسبات طبقاتی به مثابه تضاد بین توده های خلق و امپریالیزم و تضاد میان توده های خلق و طبقات فئودال و بورژوازی کمپرادور تجلی می کند ، تضاد اساسی جامعه مشخص کرده است ؛ لاکن در فرمولبندی تضاد های جامعه صحبت از سه تضاد بزرگ دارد که به این صورت تضاد توده های خلق و طبقات حاکم فئودال و بورژوازی کمپرادور و تضاد ملی خلق ها وملیت ها با قدرت های امپریالیستی و تضاد بین دسته بندی های مختلف ارتجاعی مربوط به امپریالیست های امریکائی و روسی را در یک ردیف تضاد بزرگ تعریف کرده است . در حالیکه تضاد اساسی جامعه دارای ماهیت و خصلت خاص خود است و با تضاد بین دسته بندی های ارتجاعی تفاوت کیفی دارد و چگونه ممکن است آن را تضاد بزرگ نامید . "
درینجا دو موضوع مطرح است :
یکی اینکه نقد نویس هم تضاد اساسی و هم تبارزات گوناگون تضاد اساسی را به عنوان تضاد اساسی می شناسد و تفاوت نسبی میان آنها را قبول ندارد . به همین جهت است که مشخص ساختن تبارزات سه گانه تضاد اساسی را بمثابه تضاد های بزرگ در برنامه حزب به مفهوم تضاد بزرگ خواندن تضاد اساسی درک می کند .
دیگر اینکه تضاد میان خلق ها و ملیت های کشور با قدرت های امپریالیستی و تضاد توده های خلق با طبقات فئودال و بورژوا کمپرادور را بمثابه تبارزات تضاد اساسی ( تضاد میان نیروهای مولده و مناسبات تولیدی مستعمراتی – نیمه فئودالی ) قبول دارد ، ولی تضاد میان دسته بندی های ارتجاعی را به عنوان تبارزی از تضاد اساسی نمی پذیرد . دلیلش هم این است که گویا این تضاد تبارزی از تضاد اساسی در مناسبات طبقاتی جامعه نیست ، گو اینکه تضاد میان مرتجعین وجهی از مناسبات طبقاتی در جامعه نیست ! !
در مورد هر دو موضوع ، به نظر می رسد که نقد نویس هنوز از فرمولبندی رایج و به اصطلاح سنتی گذشته چپ افغانستان در مورد تضاد اساسی گسست نکرده و مواضع فلسفی مندرج در بیانیه جنبش انقلابی انترناسیونالیستی درینمورد را از خود نکرده است . فرمولبندی رایج گذشته چپ ، مبتنی بر همان رده بندی تضاد ملی با امپریالیزم و تضاد طبقاتی توده های خلق با فئودالیزم بمثابه دو تضاد اساسی مندرج در بعضی از آثار مائوتسه دون بود .
در هر حال ، تضاد ملی با امپریالیزم و تضاد طبقاتی توده های خلق با فئودالیزم – و به بیان دقیق تر تضاد توده های خلق با طبقات فئودال و بورژواکمپرادور - را به مثابه دو تضاد اساسی جداگانه مد نظر قرار دادن نا درست است . دلیل آن روشن است : جامعه مستعمره – نیمه فئودال یا نیمه فئودال – نیمه مستعمره به مثابه یک پدیده واحد و بصورت مشخص یک جامعه واحد ، فقط می تواند یک تضاد اساسی داشته باشد و نه دو تضاد اساسی . اگر ما جامعه ای را دارای دو تضاد اساسی بدانیم در واقع یک جامعه را به دو جامعه تقسیم می نمائیم و این نا درست است . آیا می توانیم بپذیریم که پروسه ها یا اشیای واحد دیگری ، غیر از جوامع انسانی ، نیز می توانند دارای دو تضاد اساسی باشند ؟ قطعا نه .
سراسر دوران موجودیت و تکامل یک پروسه در واقع روند حل یک تضاد اساسی محسوب می گردد . آیا می توان پذیرفت که سراسر دوره موجودیت وتکامل یک پروسه می تواند روند حل دو یا چند تضاد اساسی باشد ؟ باز هم قطعا نه .
از جانب دیگر اگر واقعا یک جامعه مستعره – نیمه فئودال مثل جامعه افغانستان دارای دو تضاد اساسی ، یکی تضاد ملی و دیگری تضاد طبقاتی ، باشد ، قطعا باید دو مرحله انقلاب ملی ضد امپریالیستی و انقلاب دموکراتیک ضد فئودالی را از هم جدا کرده و به مثابه دو انقلاب جداگانه در نظر گرفت ؛ آنچنانکه مثلا " سازمان رهائی " و " ساما " و دیگران در دوران جنگ مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی چنین می کردند .
در خود منتخبات مائوتسه دون نیز مباحث دو تضاد اساسی جامعه چین ( تضاد ملی با امپریالیزم و تضاد طبقاتی با فئودالیزم ) در بعضی از آثار او از یک جانب و انقلاب بورژوا دموکراتیک چین به مثابه یک انقلاب ملی – دموکراتیک واحد و دارای تضاد اساسی واحد ؛ در مقاله " در باره تضاد " و " انقلاب چین و حزب کمونیست چین " و ... از جانب دیگر با هم خوانائی ندارند . مثلا در اثر " انقلاب چین و حزب کمونیست چین " ، انقلاب ملی ضد امپریالیستی و انقلاب دموکراتیک ضد فئودالی بمثابه دو جزء مرتبط بهم انقلاب واحد دموکراتیک نوین در نظر گرفته می شود و صریحا قید می گردد که انقلاب دموکراتیک نوین یک پروسه انقلابی واحد است و نا درست است اگر ما انقلاب ملی و انقلاب دموکراتیک را بمثابه دو انقلاب جداگانه و دارای دوران های کاملا جدا از هم در نظر بگیریم . از نظر فلسفی چنین امری فقط در صورتی می تواند درست باشد که تضاد ملی با امپریالیزم و تضاد طبقاتی با طبقه یا طبقات استثمارگر دو وجه مرتبط بهم یک تضاد اساسی در نظر گرفته شوند و نه دو تضاد اساسی . اما در بعضی از آثار دیگر مائوتسه دون ، از دو نوع تضاد اساسی صحبت به عمل می آید .
ولی اگر بطور مشخص مقاله " در باره تضاد " مائوتسه دون را در نظر بگیریم ، می بینیم که این مقاله صرف روی " تضاد اساسی پروسه تکامل یک شی یا پدیده " تاکید می کند ، یعنی یک تضاد اساسی برای یک پروسه . در خود متن مقاله نیز بطور مشخص از پروسه انقلاب بورژوا دموکراتیک بمثابه یک پروسه دارای تضاد اساسی واحد صحبت به عمل می آید که از ابتدا تا انتهای پروسه دوام می نماید ، با حل آن پروسه خاتمه می یابد و پروسه نوینی با تضاد اساسی نوین دیگر آغاز میگردد .
اگر کل پروسه انقلاب دموکراتیک نوین چین را در نظر بگیریم ، می بینیم که مائوتسه دون و حزب کمونیست چین در مبارزات سخت و خونین و طولانی برای پیروزی این انقلاب ، وجه ملی و وجه دموکراتیک ضد فئودالی این انقلاب را از هم جدا نکردند و این انقلاب را بمثابه یک پروسه واحد در نظر گرفتند . اما متاسفانه تبیین تئوریک این موضوع بصورت مشخص که غیر از پذیرش یک پروسه با یک تضاد اساسی چیز دیگری نمی توانست باشد ، بصورت روشن و صریح بیان نگردید . حتی سال ها بعد که این موضوع از لحاظ عملی حل شده بود و قاعدتا باید از لحاظ تئوریک نیز حل شده اعلام می گردید ، باز هم تئوری یک پروسه با چند تضاد اساسی در نزد حزب کمونیست چین باقی ماند . مثلا در پیشنهادیه برای تدوین مشی جنبش بین المللی کمونیستی که در واقع طلایه دار مبارزات تئوریک ضد رویزیونیستی و مبارزات عظیم انقلاب فرهنگی محسوب می گردد ، جهان دارای چهار تضاد اساسی اعلام می گردد .
در هر حال ، این موضوع مستلزم بحث مبسوطی است که به نظر ما لازم است هم در سطح بین المللی کمونیستی و هم در میان کمونیست های افغانستان انداخته شود . امید واریم بتوانیم هر چه زود تر در مورد اجرای این مسئولیت خطیر فلسفی توفیق یابیم .
امروز وقتی در بیانیه جنبش انقلابی انترناسیونالیستی می خوانیم که سه تضاد اصلی یا بزرگ جهانی وجود دارند و اینها همه ریشه در تضاد اساسی نظام سرمایه داری دارند ، باید مفهوم این فرمولبندی را درک کنیم . یعنی وقتی جهان را بمثابه یک پدیده درنظر می گیریم باید بدانیم که این پدیده فقط یک تضاد اساسی دارد ، چرا که یک پدیده واحد است و نه چند پدیده جدا از هم . طبیعی است که جوامع جداگانه انسانی نیز باید چنین باشند و در یک حکم کلی فلسفی تمامی پدیده ها نیز نمی توانند غیر از این باشند ، یعنی یک پدیده یک تضاد اساسی ، درست همانطوری که یک جهان هستی داریم با اصالت ماده و تقدم ماده بر شعورو یک قانون اساسی یعنی قانون تضاد برای تمامی اشیاء ، پدیده ها و پروسه ها در طبیعت ، جامعه و عرصه تفکر.
مشکل نقد نویس در مورد عدم پذیرش تضاد میان دسته بندی های ارتجاعی بمثابه یکی از تبارزات تضاد اساسی جامعه در مناسبات طبقاتی ، نیز ناشی از همان دید رایج سابقه در جنبش چپ افغانستان می گردد ، دیدی که باز هم به سوالات جواب ناگفته به مسائل فلسفی در انقلاب چین مربوط می گردد . حزب کمونیست چین و مائوتسه دون ، از لحاظ تئوریک ، هیچگاه تضاد میان دسته بندی های ارتجاعی در چین را بمثابه تضادی در سطح تضاد ملی با امپریالیزم و یا تضاد طبقاتی با فئودالیزم مطرح نکرده اند . حالا چگونه نقد نویس ما می پذیرد که چنین تضادی می تواند به مثابه یک تضاد بزرگ در جامعه افغانستان و جوامع مشابه دیگر مطرح گردد ؟ ببینیم موضوع از چه قرار است ؟
اولا در تمامی جوامع طبقاتی برده دار ، فئودال و سرمایه دار ، تضاد میان طبقات حاکم استثمارگر یکی از تبارزات اصلی تضاد اساسی این جوامع در سطح مناسبات طبقاتی بوده و است . اصولا محدود کردن مناسبات طبقاتی به مناسبات میان طبقه استثمارگر و تحت استثمار غلط است . اینکه بخش بزرگی از کشمکش ها ، مبارزات و جنگ های جوامع طبقاتی ، کشمکش ها و مبارزات و جنگ هائی است که میان بخش های مختلف طبقات استثمارگر صورت گرفته و کماکان چنین است ، نشاندهنده این موضوع است که تضاد میان بخش های مختلف استثمارگران یکی از اشکال بزرگ تبارز تضاد اساسی در مناسبات طبقاتی است . برای مورخین ارتجاعی ، تاریخ جوامع بشری صرفا تاریخ همین کشمکش ها و مبارزات و جنگ ها است ، که البته غلط است ، ولی در هر حال نشاندهنده نقش سنگین این تضاد در تاریخ جوامع طبقاتی است .
اگر موضوع را بصورت مشخص در رابطه با یک جامعه سرمایه داری مورد دقت قرار دهیم ، می بینیم که درین جامعه نیز مناسبات طبقاتی صرفا به تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی خلاصه نمی گردد ، بلکه تضاد میان خود سرمایه داران را نیز در برمی گیرد . بنا به فرمولبندی انگلس در انتی دورینگ ، تضاد میان تولید جمعی و تملک خصوصی ، به عنوان تضاد اساسی جامعه سرمایه داری ، به دو شکل تبارز می یابد :
1 - تضاد میان کار و سرمایه که ترجمه طبقاتی آن تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی است
2 – تضاد میان انارشی در سطح کل جامعه و سازماندهی در موسسات جداگانه که ترجمه طبقاتی آن ، تضاد و رقابت میان سرمایه داران است . ( این فرمولبندی انگلس در مقاله " در باره تضاد " نقل شده است )
مطابق به این فرمولبندی انگلس ، جامعه سرمایه داری یک تضاد اساسی دارد و دو شکل تبارز بزرگ این تضاد اساسی . در این فرمولبندی ، تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی نه بمثابه تضاد اساسی مطرح گردیده است و نه هم به مثابه یگانه شکل تبارز تضاد اساسی .
تضاد اساسی ، تضاد میان تولید جمعی و تملک خصوصی ( مشخصه تضاد میان نیروهای مولده و مناسبات تولیدی در جامعه سرمایه داری ) ، است . از آنجائیکه تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی صرفا یک شکل از تبارز این تضاد اساسی درمناسبات طبقاتی جامعه است و کلیت آنرا در بر نمی گیرد ، نمی تواند تضاد اساسی جامعه سرمایه داری تلقی گردد . تضاد میان سرمایه داران نیز چنین است .
در عصر امپریالیزم ، تضاد میان سرمایه
داران ابعاد جهانی بخود می گیرد و شکل تضاد میان قدرت های مختلف امپریالیستی در عرصه جهانی را بخود می گیرد . در این عصر که نظام سرمایه داری به نظام مسلط جهانی مبدل می گردد ، فورماسیون های ماقبل سرمایه داری در کشور های تحت سلطه استقلال خود را از دست داده و به زائیده نظام مسلط جهانی مبدل می گردد و پروسه متضاد حفظ و باز تولید مناسبات ماقبل سرمایه داری تحت شرایط نوین از یکجانب و دیگر گونی سرمایه دارانه ازجانب دیگر را می آغازد . در نتیجه کشور های تحت سلطه امپریالیزم یعنی کشور های نیمه مستعمره – نیمه فئودال یا مستعمره – نیمه فئودال به جولانگاه تضاد میان قدرت های امپریالیستی مبدل می گردند . تحت چنین شرایطی است که تضاد میان دسته بندی های مختلف ارتجاعی در این کشور ها در واقع انعکاس دهنده تضاد میان قدرت های امپریالیستی به مثابه یک تضاد جهانی است و نمی تواند به مثابه تبارز بزرگی از تضاد اساسی این جوامع در نظر گرفته نشود .
اگر جامعه افغانستان را طی سی سال گذشته در نظر بگیریم می بینیم که تضاد میان دسته بندی های مختلف ارتجاعی دران نه تنها نقش بزرگی بازی کرده بلکه در مراحل معینی به مثابه تضاد عمده جامعه تبارز نموده است . مثلا کارکرد تضاد میان دسه بندی های ارتجاعی بود که در کودتای هفت ثور 1357 نقش عمده بازی کرد . در دوره بعد از کودتای هفت ثور و تجاوز سوسیال امپریالیست ها بر افغانستان تا زمان خروج قوای اشغالگر از کشور و فرو پاشی رژیم نجیب ، با وجودی که در نهایت تضاد عمده عبارت از تضاد ملی با سوسیال امپریالیست ها و مزدورانشان بود ، ولی تضاد میان دسته بندی های ارتجاعی نیز نقش بزرگ برجسته ای در جامعه بر عهده داشت . پس از ان ، در طول دو دوره حکومت جهادی ها و طالبان ، در طی تقریبا یک دهه ، تضاد میان دسته بندی های مختلف ارتجاعی بود که به تضاد عمده جامعه بدل گردیده بود . و باالاخره در شرایط کنونی با وجودی که تضاد عمده عبارت از تضاد ملی خلق ها وملیت های کشور با امپریالیست های متجاوز و اشغالگر و خائنین ملی دست نشانده شان است ، ولی تضاد میان دسته بندی های مختلف ارتجاعی ، بصورت مشخص تضاد میان رژیم دست نشانده و طالبان ، نقش بزرگ برجسته ای در جامعه بازی می نماید . حتی اگر موضعگیری های اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده و همچنان طالبان را ملاک قضاوت قرار دهیم ، می توان گفت که همین تضاد به مثابه تضاد عمده در جامعه مشخص می گردد .
ازینجا می رسیم به موضوع تضاد ملی با قدرت های امپریالیستی ایکه مستقیما در اشغال افغانستان سهم ندارند و تضاد طبقاتی میان توده های مردمان کشور و آن بخش از فئودال ها و بورژواکمپرادور هائی که در خدمت اشغالگران قرار ندارند . این موضوعات در صفحات 11 ، 12 و 13 نوشته ، مورد بحث قرار گرفته است .
نقد نویس به درستی روی ضرورت مبارزه علیه آن قدرت های امپریالیستی ای که در افغانستان نیروی نظامی ندارند تاکید می کند و متذکر می شود که این قدرت ها نیز از لحاظ سیاسی از اشغالگران حمایت می کنند . اما او در عین حالیکه تضاد عمده در جامعه را تضاد با قدرت های امپریالیستی اشغالگر و دست نشاندگان شان می داند و با وجود اینکه می گوید قدرت های امپریالیستی ایکه در افغانستان نیروی نظامی ندارند در جریان جنگ مقاومت ملی مردمی و انقلابی ، آماج مستقیم مبارزات مسلحانه قرار نمی گیرند ، هم اکنون از مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی غیر قابل تخفیف علیه قدرت های امپریالیستی فاقد نیروی نظامی در افغانستان ، سخن می گوید و این غلط است .
شدید بودن یا خفیف بودن مبارزه در یک تضاد مربوط به وضعیت عینی آن تضاد است . اگر دو یا چند تضاد از لحاظ عینی در موقعیت های کاملا یکسان قرار نداشته باشند ، شدت مبارزه در آن تضاد ها نیز یکسان نخواهد بود . از آنجائیکه تضاد با قدرت های امپریالیستی اشغالگر و تضاد با قدرت های امپریالیستی ایکه در افغانستان نیروی نظامی ندارند ، از لحاظ عینی در وضعیت کاملا یکسان قرار ندارند ، مبارزه علیه آن قدرت ها بصورت کاملا یکسان و برابر و بنا به گفته نقد نویس " بدون تخفیف " نسبت به همدیگر نمی تواند پیش برده شود . وضعیت عینی از چه قرار است ؟ در قدم اول تضاد میان قدرت های امپریالیستی بمثابه یک تضاد جهانی در همه جا منجمله در افغانستان کنونی عملکرد دارد . این تضاد نه تنها در مناسبات میان امپریالیست های امریکائی و امپریالیست ه