آوارگان سیاسی بر مائوئیزم و مائوئیست ها می تازند
سایت انترنیتی "جمهوریت سکوت" را باید ادامه کار کسانی دانست که سال ها قبل در " شورای نویسندگان نشریه امروز ما " (ارگان نشراتی حزب وحدت اسلامی به رهبری عبدالعلی مزاری ( تجمع کرده بودند. در آن زمان بعد از کشته شدن عبدالعلی مزاری و چند تن از یاران نزدیکش توسط طالبان، مقاله کوتاهی تحت عنوان " تسلیم شدن برای مردن" در رابطه با واقعۀ متذکره در نشریه " شعله جاوید – دورۀ دوم" ارگان مرکزی حزب کمونیست افغانستان به نشر رسید. نشر این مقاله بر گردانندگان ارگان نشراتی حزب وحدت اسلامی گران آمده و عکس العمل شدیدی از خود نشان دادند. نشر مقالۀ " شعله جاوید خاکستری بر فقر بینش" به قلم فردی به نام " ارزگانی " در نشریه متذکره، تبلور چنین عکس العملی بود. "شعله جاوید - دورۀ دوم" از بحث براه افتاده استقبال کرد و بحث متقابل علیه عکس العمل غیر منتظره ارزگانی و یارانش تحت عنوان " ببین تفاوت ره از کجا است تا به کجا "، در شماره 16 شعله جاوید، منتشرۀ ماه حمل سال 1375، درج گردید. در آن موقع واقعا انتظار می رفت که آنها بحث متذکره را ادامه دهند. اما آنها بصورت غیر منتظره در موقعیتی قرار گرفتند که دیگر نتوانند بحث براه افتاده را ادامه دهند.
" شورای نویسندگان امروز ما " به تاریخ 8 دلو 1384 توسط خود افراد جمع شده در این " شورا" منحل گردید. علاوتا افراد متذکره با حزب وحدت اسلامی نیز اعلام قطع رابطه کردند. دلیل این انحلال و اعلام قطع رابطه آن بود که عبدالکریم خلیلی، جانشین عبدالعلی مزاری، طی یک صحبت تیلیفونی با یکی از اعضای شورای متذکره، او و یارانش را بخاطر انتشار یک مطلب ضد جمهوری اسلامی ایران در نشریه " امروز ما "، با فحش ها و ناسزا های رکیک توبیخ کرده بود. در واقع در اثر این برخورد توهین آمیز عبدالکریم خلیلی، آنها ناگزیر شدند " شورا " را منحل نموده و اعلام نمایند که رابطه شان با حزب وحدت اسلامی را قطع می نمایند. پس از آن ارگان نشراتی حزب وحدت اسلامی مدتی از انتشار باز ماند. ولی پس از آنکه شورای نویسندگان نشریه توسط نصری ها بازسازی شد، شورای جدید بحث براه افتاده با شعله جاوید را ادامه نداد.
افراد اصلی شامل در " شورای نویسندگان ... " قبلی، کسانی از بقایای رژیم مزدور سوسیال امپریالیزم شوروی و حد اقل در یک مورد یکی از تفاله های صفوف پایینی سازمان آزادیبخش مردم افغانستان ( ساما ) بودند. آنها مدتی پس از انحلال " شورای نویسندگان امروز ما " تشکلی را بنام " فدراسیون آزاد ملی " ایجاد کردند. خط فکری و سیاسی " فدراسیون آزاد ملی " التقاطی از گرایشات مغشوش ناسیونالیستی محلی هزاره گی و گرایشات لیبرالیستی خجالتی توام با تمایلات عملی واضح تبعیت از سیاست های جاری امپریالیست های امریکایی در قبال افغانستان بود.
در واقع به دلیل تمایلات عملی واضح تبعیت از سیاست های جاری امپریالیست های امریکایی در قبال افغانستان بود که "فدراسیون آزاد ملی" و حتی قبل از آن "شورای نویسندگان ..." قبلی، در تخالف روشن با گرایشات مغشوش ناسیونالیستی محلی هزاره گی اش، در ابتدای پیدایش تحریک طالبان و حتی در ابتدای قدرتگیری امارت اسلامی در کابل، از طالبان و امارت اسلامی شان استقبال کرد؛ اما بعد ها با واضح شدن تغییر در سیاست های امریکا در قبال طالبان، و نیز به دلیل قایل نشدن کوچکترین نقشی به فدراسیون آزاد ملی و افرادش در امارت اسلامی، علیه شان موضع گرفت.
در هر حال، این تغییرات سیاسی و معلق زدن های " فدراسیون آزاد ملی " در چنان اوضاع و احوال سیاسی باعث گردید که فعالیت های این گروپ دوام نیاورد. " فدراسیون آزاد ملی "، قبل از سرنگونی امارت اسلامی طالبان توسط امریکایی ها و متحدین شان، از هم پاشید و بعضی از منسوبین آن راه امریکا و اروپا را در پیش گرفتند. به همین جهت، پس از به اشغال در آمدن افغانستان و شکلگیری رژیم دست نشانده، مدیر مسئول سابق نشریه امروز ما یعنی یکی از افراد کلیدی " شورای نویسندگان ... " منحل شده، که به یک فرد بی تشکیلات و به تعبیری فاقد "وطن سیاسی" تبدیل شده بود، به بارگاه پیر سید اسحاق گیلانی پناه برد و جناب پیر شفیع او در نزد عبدالکریم خلیلی گردید تا گستاخی های گذشته او را ببخشد و او بتواند با فراغ خاطر در کابل تحت اشغال و حاکمیت پوشالی امپریالیست های امریکایی و متحدین شان و رژیم دست نشانده آنها جابجا شده و خدماتش را به صورت مستقیم و غیر مستقیم، به اشغالگران و رژیم پوشالی تقدیم نماید.
در جریان و مسیر این خدمتگذاری ها بود که کسانی از " فدراسیون آزاد ملی " منحل شده در داخل و خارج و احتمالا در همراهی با افراد دیگری، "سایت جمهوریت سکوت" را راه اندازی کردند. راه اندازی این سایت بنام "فیدراسیون آزاد ملی" و یا کدام تشکل سیاسی دیگر صورت نگرفته است. بنابرین گردانندگان آن کماکان آوارگان سیاسی و فاقد "وطن سیاسی" هستند.
قابل تعجب است که این آوارگان سیاسی، که عدم موثریت خط فکری و سیاسی شان را در شرایط جاری افغانستان و جهان از همین آوارگی سیاسی شان می توان روشن تر از آفتاب دید، در مقالۀ کوتاهی تحت عنوان " مائوئیزم شعله ای در مسیر طوفان "، به قلم شخصی بنام محمد فاضلی، به تاریخ دوم قوس 1391، بر مائوئیزم و مائوئیست ها تاخته و با استدلال های مسخره، مغلوط و ملغمه ای از ناسیونالیزم محلی تنگ نظرانه، لیبرالیزم و اندیشه های خرافاتی شبه مذهبی و مجموعا تسلیم طلبانه، مارکسیزم – لنینیزم – مائوئیزم و مبارزات رهروان آن در افغانستان را به باد انتقاد گرفته، غیر قابل تطبیق و غیر موثر خوانده است.
" محمد فاضلی " از همان ابتدای مقاله مختصرش، روی یک داستان خرافی ساختگی شبه مذهبی اتکاء نموده و می نویسد:
« کمو یعنی خدا و کمونیست یعنی خدا نیست. اینها قرهان( قرآن) را قبول ندارند. این جمله مربوط به یکی از موسفیدان منطقه ما در زمان جهاد است. وی به سادگی از ترکیب " کمو" و "نیست" حکم وجوب جهاد علیه خلقیها را استنباط می کرد. دسته ای از کمونیستها جرياني است که با نام مائوتسه رهبر فقید چین پیوند خورده است؛ مائویسم. خوشبختانه امثال موسفید سابق الذکر به هیچ وجه نمی توانند از کلمه مائویسم دسته ی را تکفیر کنند ولی بعید نیست تصورنمایند که این کلمه از زبان اجنه و یا یاجوج و ماجوج آمده باشد. برای روشنفکران نیز این جريان به عنوان یک جنبش فکری و سیاسی تا حدودي مرموز به نظر می رسد. بر خلاف احزاب اسلامی چپی ها از جمله مائویستها بین تمام اقوام افغانستان نفوذ دارند.»
کاملا روشن است که داستان نقل شده در ابتدای جملات فوق الذکر در قدم اول یک داستان خرافی شبه مذهبی است، ثانیا مبتنی بر یک ترجمه غلط از کلمه کمونیست است، ثالثا یک داستان ساختگی و من درآوردی است و در عالم واقعیت رخ نداده است و رابعا حتی از لحاظ مذهبی و باورهای دینی اسلامی غلط و نادرست است. برای یک شخص و یک کتله سیاسی، ولو اینکه از لحاظ سیاسی آواره و "بی وطن" و فاقد خط فکری و سیاسی مدون و فاقد تشکیلات باشند، خجالت آور است که مقدمه تحلیل سیاسی شان از یک مکتب فکری و جنبش و حرکت سیاسی مربوطه آن را بر اینچنین داستان خرافی شبه مذهبی، ترجمه و تفسیر نادرست، ساختگی و حتی از لحاظ اسلامی نادرست استوار سازند.
اما واقعیت این است که نه " محمد فاضلی " از درج چنین مقدمه ای در مقاله اش خجالت می کشد و نه هم گردانندگان سایت " جمهوریت سکوت " از درج آن در سایت شان. اینها، آنچنانکه در قمست دیگری از مقاله شان خواهیم دید، در حقیقت کل استدلال و موضعگیری ضد کمونیستی شان علیه مارکسیزم – لنینیزم – مائوئیزم و مارکسیست – لنینیست - مائوئیست ها را بر اساس تکفیر مائوئیست ها و ضد دین خواندن آنها استوار می سازند و سایر استدلالات شان علیه آنها در حقیقت استوار بر همین حکم تکفیر است، حکم تکفیری که به گفته خود شان، و با ذکر کلمه خوشبختانه، از افراد موسفید در میان توده ها بر نمی آید، ولی از آنها بر می آید و در واقع همان کاری را انجام می دهند که در اصــل کار متعلق به اخوانی های وابســته به غرب و برعلاوه کار افراد و گروه های وابســته به جمهوری اسلامی ایران بوده و هست.
اما این ادعا که مائوئیزم و مائوئیست ها برای توده ها ناشناخته و برای روشنفکران تا حدودی مرموز هستند، بلافاصله در جمله بعدی خود مقاله، مورد تردید و انکار قرار گرفته است. شکی نیست که مائوئیست ها بین تمام اقوام افغانستان {ملیت ها و اقوام افغانستان} نفوذ دارند. اگر نویسنده مقاله این حقیقت را قبول دارد، پس این ادعا که مائوئیزم و مائوئیست ها برای توده های کشور ناشناخته و برای روشنفکران تا حدودی مرموز هستند، قطعا نادرست و مبتنی بر قضاوت پیش داورانه در مورد این اندیشه و جنبش است. البته درین جای شکی وجود ندارد که اکثریت توده ها و روشنفکران کشور از مائوئیزم و مائوئیست ها شناخت درست و روشن ندارند. قضاوت ها و معلومات نادرست مقاله مورد بحث در مورد مائوئیزم و مائوئیست ها خود موید این حقیقت است.
به عنوان مثال به چند مورد از قضاوت نادرست محمد فاضلی در مورد مائوئیست ها توجه کنیم:
1 - « مائویستهای هزاره آخرین شعار{پرولتاریای سراسر جهان متحد شوید} را برای جنبش احیای هویت هزاره ها به عاریت گرفته اند: هزاره های جهان متحد شوید. »
مائوئیست به کسی گفته می شود که نظرا و عملا مائوئیست باشد. ولی کسی را که زمانی مائوئیست بوده است و یا خود را مائوئیست قلمداد کرده است، ولی حالا نه مائوئیست است و نه حتی خود را مائوئیست قلمداد می نماید، نمی توان مائوئیست نامید و شعار مطرح شده توسط او را به مائوئیست ها و مشخصا مائوئیست های هزاره نسبت داد. مثلا مدیر مسئول سابق نشریه امروز ما که یکی از مهره های اصلی شورای نویسندگان منحل شده نشریه امروز ما بوده است، برای مدتی در صفوف پایینی ساما قرار داشته و به صورت نادرست مائوئیست قلمداد می گردید. اما فعلا همین فرد نه خودش خود را مائوئیست می داند و نه دیگران او را مائوئیست قلمداد می نمایند. اگر این فرد با نوحه خوانی بابه بابه در زیر علم مزاری سینه بزند، نمی توان نوحه خوانی و سینه زنی او را به مائوئیست ها نسبت داد. اما اگر کسی شیخ آصف وار در مورد مائوئیست ها به قضاوت بنشیند، می تواند حتی مزاری را به جنبش مائوئیستی نسبت دهد و ادعا نماید که:
« حالا برای من ثابت شده است که مزاری مائوئیست است.»
نمونه های دیگر، کسانی مثل دادفر، اسپنتا، نجفی، سیماسمر، حبیبه سرابی، کریم براهوی و غیره هستند، که در گذشته رویهمرفته منسوب به جنبش مائوئیستی کشور بودند و یا توسط دیگران به عنوان منسوبین این جنبش قلمداد شده بودند. اینها امروز بخشی از خدمتگذاران اشغالگران امپریالیست هستند و ادعا هم ندارند که فعلا مائوئیست هستند و دیگران نیز آنها را مائوئیست قلمداد نمی کنند. واضح است که گفتار و کردار کنونی این افراد خاین به کشور و مردمان کشور را تحت هیچ عنوانی نمی توان به جنبش مائوئیستی نسبت داد.
مائوئیست ها هرگز شعار هزاره های جهان متحد شوید را بلند نکرده اند و بلند نمی کنند. بلند شدن این شعار توسط هر کسی صورت گرفته باشد، خود موید این حقیقت واضح است که شعار دهنده مائوئیست نیست و شعار او به مائوئیزم ربطی ندارد. البته واضح است که مائوئیست ها علیه ستم ملی در افغانستان، منجمله ستم ملی بر هزاره ها، مبارزه کرده اند و مبارزه می کنند. این حقیقت را محمد فاضلی نیز قبول دارد و می گوید.:
« نمی توان منکر شد که مائویستها علیه تبعیض نژادی به تعبیر خود آنها ستم ملی در افغانستان مبارزه می کردند.»
اما شعار بین المللی آنها همان شعاری است که جنبش بین المللی کمونیستی از زمان مارکس تا حال و در آینده حمل کرده و خواهد کرد.
2 - « چنین به نظر می رسد که مائویستها ممکن است به مرحله پیری و انحلال رسیده باشد{باشند} ولی تاهنوز نتوانسته {اند} از مرحله مخفی کاری ابتدای تشکیلاتی از رحم جامعه بیرون شوند. آیا چنین نیروی می تواند در تاریخ فردای جامعه موثر باشد و هزارجات را بسوی آزادی رهنمون شود؟ جواب منفی است. »
در جملات فوق دو نکته نادرست وجود دارد:
اول اینکه جنبش مائوئیستی جنبشی نیست که تا حال از مرحله مخفی کاری ابتدایی تشکیلاتی بیرون نشده و در رحم جامعه قرار داشته باشد. از زمان پیدایش جنبش مائوئیستی در افغانستان تقریبا چهار دهه می گذرد. در طول این مدت، مائوئیست های افغانستان از فراز و نشیب های مبارزاتی زیادی گذشته اند و در این فراز و نشیب ها، یکجا با جنبش ملی – دموکراتیک تحت رهبری شان تلفات ده ها هزار نفری را بر جان خریده اند. آنها در دهه چهل شمسی برآمد ملی – دموکراتیک آشکار و وسیع جریان شعله جاوید، به مثابه وسیع ترین جریان سیاسی آن وقت در افغانستان، را داشته اند. بر اثر مبارزات این جریان، مائوئیست ها و جنبش ملی – دموکراتیک تحت رهبری آنها به یکی از سه جریان سیاسی اصلی شناخته شده در کشور ( مائوئیست ها، رویزیونیست های وابسته به شوروی و اخوانی ها) مبدل گردید و موجودیت شان بصورت ماندگار در جامعه افغانستان تثبیت گردید. در دهه های بعدی و تا همین اکنون، حتی در صورتی که مائوئیست ها از لحاظ تشکیلاتی مخفی کاری نموده باشند و مخفی کاری نمایند، تاثیر گذاری آنها بر جامعه و مبارزات جاری در کشور، از منافذ متعددی خود را نشان داده و کماکان نشان می دهد. این بدین معنی است که آنها در متن جامعه حضور دارند و صرفا جنین سیاسی ای در رحم جامعه نیستند.
مخفی کاری تشکیلاتی به مفهوم حالت جنینی نیست ولو اینکه این مخفی کاری بیست سی سال و حتی صد ها سال دوام نماید. مثلا اصل تقیه در تشیع که حتی همین حالا و پس از گذشت تقریبا چهارده قرن از پیدایش آن کماکان به عنوان یک اصل معتبر وجود دارد، بدین مفهوم نیست که این مذهب کماکان از حالت مخفی و از رحم جامعه بیرون نیامده و در متن جامعه حضور ندارد.
دوم اینکه چه کسی گفته است که مائوئیست ها صرفا بخاطر رهنمون شدن هزارجات به سوی آزادی مبارزه می نمایند. به نظر می رسد که این گفته از همان شعار قبل الذکر نسبت داده شده به مائوئیست ها ( هزاره های جهان متحد شوید) استخراج گردیده است. جنبش مائوئیستی در افغانستان برای پیروزی انقلاب دموکراتیک نوین و گذار به سوسیالیزم در افغانستان مبارزه می نماید و در حال حاضر طرفدار مقاومت ملی مردمی و انقلابی علیه اشغالگران امپریالیست و خاینین ملی دست نشانده آنها، به مثابه وظیفه مبارزاتی عمده کنونی، هست و نه صرفا طرفدار رهنمون شدن هزاره ها و هزاره جات بطرف آزادی. ما اصولا آزادی و رهایی هزاره های افغانستان را در چهارچوب کلی آزادی و رهایی تمامی ملیت های افغانستان و به عبارت روشن تر در چهارچوب کلی پیروزی انقلاب دموکراتیک نوین در افغانستان می خواهیم و نه صرفا در چهارچوب تنگ و محدود هزارگی.
3 - « از لحاظ سیاسی مائویستهارا به وابستگی به دولت چین متهم می کنند. اگر این اتهام صحت داشته باشد آنها تفاوتی با خلقیهای وابسته به شوروی سابق و اخوانی های وابسته به پاکستان و غرب ندارند. »
به نظر می رسد نویسنده مقاله در وارد کردن اتهام وابستگی سیاسی مائوئیست های افغانستان به دولت چین قاطع نیست و با اگر و مگر صحبت می نماید. این خود نشان می دهد که اتهام مذکور پایه و اساس محکمی ندارد. علاوتا نویسنده خود در جای دیگری از مقاله اش بین جنبش مائوئیستی از یکطرف و مزدوران رویزیونیست سوسیال امپریالیزم شوروی و اخوانی های وابسته به غرب از طرف دیگر تفاوت قایل می شود. جنبش مائوئیستی نه در زیر بیرق اشغالگران سوسیال امپریالیست جنگیده است و نه در زیر بیرق اشغالگران کنونی، بلکه برعکس طبق توان و ظرفیت خود در سطح ملی و بین المللی علیه اشغالگران در هر دو دوره ایستاده است. این وضعیت نشان می دهد که این جنبش با خلقی ها - پرچمی ها و اخوانی ها فرق دارد. درین مورد نیز نویسنده مقاله ضد و نقیض گویی کرده است.
برعلاوه باید میان دولت انقلابی چین در زمان مائوتسه دون و دولت ارتجاعی چین در زمان قدرتگیری رویزیونیست ها تفاوت اساسی را از نظر دور نداشت.
جنبش مائوئیستی با تاثیر پذیری و الهام ایدیولوژیک از چین مائوئیستی در افغانستان به وجود آمد و مراحل اولیه رشد و گسترش خود را از سرگذشتاند. در آن زمان نه چین مائوئیستی از لحاظ سیاسی در پی وابسته ساختن جنبش های انقلابی سـایر کشـور ها به خود بود و نه هم جنبش تازه پای مائـوئیسـتی کشـور در پی چنین وابســتگـی ای براه
افتاد.
اما بعد ها و با گذشت تقریبا دوازده سال از زمان پیدایش این جنبش در افغانستان، که در چین رویزیونیست ها در قدرت قرار گرفته بودند، وضعیت فرق نمود. اولین رابطه گیری مستقیم میان حاکمان رویزیونیست چینی و گروپ اکونومیست منحرفی که قبلا از سازمان جوانان مترقی و جریان شعله جاوید انشعاب کرده بود، در خزان سال 1357 یعنی چند ماه بعد از کودتای هفت ثور 1357 در افغانستان صورت گرفت. این گروپ با اتخاذ خط رویزیونیستی سه جهانی و پذیرش وابستگی سیاسی چین رویزیونیست نظرا و عملا نشان داد که دیگر هیچگونه تعلقی به جنبش مائوئیستی افغانستان ندارد. با آنهم در طول دوران جنگ مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی در افغانستان، این گروپ های اخوانی و عمدتا حزب اسلامی بود که بیشترین امکانات پولی و تسلیحاتی دولت ارتجاعی چین را دریافت می کرد و نه گروپ به اصطلاح چپی وابسته به آن دولت ( سازمان رهایی افغانستان).
سازمان رهایی پس از تجاوز امپریالیست ها به رهبری امپریالیست های امریکایی به افغانستان و اشغال کشور توسط آنها و رویکار امدن رژیم دست نشانده در کشور، به تبعیت از رویزیونیست های بر سر اقتدار در چین، به دنبال اشغالگران و رژیم دست نشانده افتاد و عملا به یک گروپ تسلیم شده به آنها مبدل گردید و تا هم اکنون نیز به نحوی از انحاء به تسلیم طلبی ادامه می دهد.
برعکس، مائوئیست های حقیقی در کشور یعنی حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان و چند گروپ دیگر که واضحا خود را مائوئیست می دانند و مائوئیست اعلام می کنند و مجموعا تشکیل دهندۀ جنبش مائوئیستی کنونی در کشور هستند، همانگونه که علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده موضع اصولی و قاطع دارند، هیچگونه پیوند و رابطه ایدیولوژیک و سیاسی و حتی غیر سیاسی ای نیز با دولت فعلی چین ندارند، چه رسد به وابسـتگی سـیاسـی به آن دولت.
4 – « ... این هم گوشه های از شعارهای مائویستها: مرگ بر امپریالیسم، سوسیال- امپریالیسم، رویزیونیسم، استالینیسم،انور خوجه ایسم، زنده باد انترنشنل سوم، پرولتاریای جهان متحد شوید... »
درینجا شعارهای مرگ بر امپریالیزم، سوسیال امپریالیزم، رویزیونیزم و پرولتاریای جهان متحد شوید، به درستی به مائوئیست ها نسبت داده شده اند. اما شعار های مرگ بر استالینیزم و انورخوچه ایزم شعار هایی نیستند که به مائوئیست ها نسبت داشته باشد. معلوم نیست نویسنده طبق کدام دلیل و مدرک مائوئیستی این شعار ها را به مائوئیست ها نسبت داده است. مائوئیست ها اصلا چیزی را بنام استالینیزم و یا انورخوجه ایزم قبول ندارند، چه رسد به اینکه علیه آنها شعار بدهند. البته آنها استالین را به عنوان یک مارکسیست – لنینیست بزرگ که تقریبا سی سال دولت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و ساختمان سوسیالیزم در آن کشور، منجمله جنگ کبیر ضد فاشیستی، را طبق گفته معروف مائوتسه دون « 70 % درست و 30 % نادرست»، رهبری کرد می شناسند، اما چیز هایی بنام اندیشه استالین و یا استالیزم را قبول ندارند. همچنان مائوئیست ها اندیشه و ایزمی را به انورخوجه نسبت نمی دهند. مائوئیست ها تا زمانی که انورخوجه کتاب "امپریالیزم و انقلاب" را ننوشته بود، رویهمرفته او را مارکسیست – لنینیستی می دانستند که دولت انقلابی البانیه را رهبری می کرد. اما وقتی او در کتاب متذکره یک سلسله نظرات دگماتیستی – رویزیونیستی را به میان کشید، دیگر او را به عنوان یک رویزیونیست نشانی نمودند و نظرات او را بعنوان " دگمارویزیونیزم خوجه یی " به نقد کشیدند و نه به عنوان " انورخوجه ایزم ".
برگردیم به استفادۀ مقاله نویس از حربه تکفیر علیه مائوئیست ها:
" محمد فاضلی " همانطوری که مقدمه مقاله اش را با بلند کردن حربه تکفیر علیه مائوئیزم و مائوئیست ها؛ که گفتیم در اصل حربه ای هست متعلق به اخوانی های وابسته به غرب و بنیادگرایان وابسته به جمهوری اسلامی ایران، شروع می نماید، اختتامیه مقاله اش را نیز با تاکید مجدد روی حربه مذکور به صورت ذیل استوار می سازد:
« سئوال اساسی اینجا است که آيا مائويسم که با فرهنگ مردم هم خوانی ندارد ایدئولوژی مناسبی برای مبارزه ... است ؟ آیا چنین ایدئولوژیی مي تواند توده ها را بسیج و هدایت کند؟ بدون ترديد جواب منفي است. فقط ایدئولوژیی که ریشه در فرهنگ مردم دارد می تواند جهت دهنده مردم به تعبیر چپها " خلق " و یا "توده" باشد. شهرت جهانی کمونیستها به باور ضد دینی و تعلق مائویستها به چنین باوری حفره عمیق و پر نشدنی بین آنها و توده ها ایجاد می کند.»
استدلال جالبی است. از یکطرف جنبش مائوئیستی جنبشی است که برخلاف احزاب اسلامی بین تمامی ملیت های افغانستان نفوذ دارد و از طرف دیگر حفره عمیق و پر نشدنی بین مائوئیست ها و توده ها وجود دارد.
البته جنبش مائوئیستی واقعا بین تمامی ملیت های کشور نفوذ دارد، کما اینکه احزاب اسلامی تقریبا در مجموع احزاب تک ملیتی و یا حد اقل عمدتا تک ملیتی و همچنان کاملا تک مذهبی هستند. مثلا جمعیت اسلامی افغانستان عمدتا حزب بنیادگرایان تاجیک است، حزب اسلامی عمدتا حزب بنیاد گرایان پشتون، حزب اسلامی یونس خالص و حزب اتحاد اسلامی سیاف خالصا احزاب بنیاد گرایان پشتون، محاذ ملی، جبهه نجات و حرکت انقلاب اسلامی تقریبا در مجموع احزاب اسلامیست های به اصطلاح میانه رو و همه اینها مجموعا احزاب اسلامی سنی. همچنان احزابی مثل حزب حرکت اسلامی، حزب وحدت اسلامی، حزب وحدت اسلامی مردم، حزب وحدت ملی و حزب اقتدار ملی، همه احزاب اسلامی شیعی هستند؛ آنهم به قسمی که در حزب وحدت اسلامی و حزب وحدت اسلامی مردم عمدتا هزاره ها، در حزب حرکت اسلامی عمدتا قزلباش ها و سادات، در حزب وحدت ملی عمدتا قزلباش ها و در حزب اقتدار ملی عمدتا سادات تجمع کرده اند. نمونه دیگر " تحریک اسلامی طالبان " است که یک تحریک عمدتا پشتون و خالصا سنی است.
برعلاوه، همین گروپ انتشار دهندگان سایت " جمهوریت سکوت " خالصا یک گروپ هزارگی است، همانطوری که قبلا "شورای نویسندگان امروز ما" و "فدراسیون آزاد ملی" گروپ های خالص هزارگی بودند. البته "فدراسیون آزاد ملی" برخلاف "شورای نویسندگان امروز ما" یک گروپ صرفا شیعی نبود و حد اقل یکی دو همکار هزارگی سنی مذهب داشت و ممکن است گروپ انتشار دهندگان " سایت جمهوریت سکوت " نیز چنین باشد.
نفوذ جنبش مائوئیستی میان تمامی ملیت ها در افغانستان و تفرقه ملیتی و مذهبی احزاب اسلامی ناشی از چه چه چیزی بوده می تواند؟ آیا می توان گفت که نفوذ جنبش مائوئیستی میان تمامی ملیت ها ناشی از موجودیت حفره عمیق و پر نشدنی بین مائوئیست ها و توده ها است و برعکس تفرقه ملیتی و مذهبی میان احزاب اسلامی ناشی از پیوند عمیق میان این احزاب و توده ها؟ قطعا جواب منفی است. در واقع برعکس استنباط بنیادگرایانی مثل سیاف، که اسلام را یگانه عامل وحدت دهنده ملی در افغانستان به حساب می آورند و از قرار معلوم جناب محمد فاضلی نیز دارای اینچنین دید و بینشی است، جنبش اسلامی در افغانستان، در طول چند دهه گذشته در افغانستان عملا نشانداده که فقط توانسته است عامل و حامل تفرقه های ملیتی و مذهبی، در اشکال و صور خونین مسلمان جنگی ها میان جناح های مختلف اسلامی در افغانستان باشد. خانه جنگی های خونین میان جهادی ها و میان جهادی ها و طالبان فقط بخشی از این جنگ ها بود و هم اکنون نیز جنگی که میان اشغالگران و رژیم دست نشانده از یکطرف و مخالفان اسلامیست شان ( طالبان و حزب اسلامی حکمتیار) از طرف دیگر جریان دارد، از یک جنبه خود جنگی است میان جناح های مختلف اسلامی.
آیا باورهای دینی اسلامی توده های مردم افغانستان چنین اقتضا می نماید و این مسلمان جنگی های خونین و خانمان برانداز، ناشی از پیوند عمیق و گسترده جناح های جنگی متقابل و متخاصم اسلامیست با توده های مردم افغانستان است؟
نه و بازهم نه. مسلمان جنگی های خونین و خانمان برانداز کنونی، که از مدت تقریبا 20 سال به اینطرف یعنی از 8 ثور سال 1371 ( 1992 ) تا حال ادامه دارد و شکلگیری آن سال ها قبل از آن، در درون بخش ارتجاعی اسلامی مقاومت ضد شوروی آغاز یافته بود، قبل از آنکه نشاندهنده نفوذ عمیق مردمی احزاب اسلامی در میان توده های افغانستانی باشد، اولا بازتاب دهنده بحران ایدیولوژیک و سیاسی عمیق " نهضت اسلامی " افغانستان و سایر کشورها است و ثانیا بخوبی و روشنی برملا می سازد که این نهضت تا چه حدی در ضدیت با استقلال و آزادی حقیقی کشور و مردمان کشور و منافع اساسی توده ها قرار دارد. هم اکنون بخش عمده این نهضت در زیر درفش اشغالگران امپریالیست امریکایی و متحدین شان قرار گرفته و نیروی عمده در ترکیب رژیم دست نشانده آنها را تشکیل می دهد، در حالیکه بخش غیر عمده آن یعنی طالبان و سایر نیروهای اسلامی مخالف رژیم، مقاومت ارتجاعی و قسمی ای را علیه اشغالگران و رژیم پیش می برد که به دلیل ماهیت ارتجاعی و محدودیت های ذاتی خود، سرنوشتی جز شکست کلی و یا سازَش با اشغالگران و رژیم ندارد.
در چنین صورتی چرا و به چه دلیلی، جنبش مائوئیستی در افغانستان رو به ضعف نهاد، در حالیکه رویزیونیست های وابسته به شوروی سوسیال امپریالیستی و نهضت اسلامی وابسته به امپریالیزم غرب به مثابه دو نیروی اصلی رقیب برای تصرف و حفظ قدرت سیاسی در مقابل هم قرار گرفتند؟
تذکر یک نکته حساس تاریخی – سیاسی درینجا بصورت مکرر ضروری است. در دهه چهل شمسی جنبش های سیاسی مختلف در افغانستان شکل گرفتند، ولی در نهایت سه جنبش سیاسی به مثابه جنبش های سیاسی مهم سر برآوردند: جنبش به اصطلاح چپ وابسته به شوروی سوسیال امپریالیستی، نهضت اسلامی وابسته به امپریالیزم غرب و جنبش مائوئیستی – که صرفنظر از همبستگی فکری با چین انقلابی و برخلاف استنباط غیر قاطع محمد فاضلی یک جنبش سیاسی وابسته به چین مائوئیستی، از نوع وابستگی "خلق" و "پرچم" به "شوروی" و وابستگی نهضت اسلامی به امپریالیزم غرب نبود. در آن موقع هر یک از این سه جنبش توانستند در میان بخش های مختلف مردم و در سراسر کشور، پایه های اجتماعی و نفوذ وسیع خود در میان مردم را ایجاد نماید. درین میان " جریان دموکراتیک نوین افغانستان" یا " جریان شعله جاوید " که جریان ملی - دموکراتیک تحت رهبری سازمان مائوئیستی آن زمان یعنی " سازمان جوانان مترقی افغانستان" بود، پر نفوذ ترین و وسیع ترین جنبش سیاسی سرتاسری در کشور بود. کسان بسیاری که شاهد اوضاع سیاسی آن زمان بوده اند هنوز زنده هستند و نمی توانند از این حقیقت تاریخی – سیاسی انکار نمایند. در آن زمان، مسئله اصلی مورد اتکای دو جنبش دیگر در مبارزه علیه جنبش مائوئیستی این نبود که گویا « یک حفره عمیق میان مائوئیست ها و مردمان افغانستان وجود دارد.» بلکه این بود که در دنیای دو قطبی رقابتی میان بلوک های تحت رهبری امریکا و " شوروی "، جنبش مائوئیستی - که وابسته به هیچ یک از این قطب ها نبود - چانس و اقبالی برای پیروزی ندارد. حتی امروز و بعد از گذشت چند دهه از آن زمان، نویسنده سایت " جمهوریت سکوت " هنوز استدلال متذکره را همچون آیه " فبای آلاء ربکما تکذیبان " با شد و مد تکرار می نماید:
« در زمان شکل گیری مائویسم در افغانستان جهان دو قطبی بود؛ شرقی و غربی. جریانی که می خواست متحد به تعبیر بهتر ارباب قابل اعتماد و توانا پیدا کند باید یا درب کاخ سفید را می زد و یا به کرملین پناه می برد. دو ارباب قدرتمند دنیا در داخل این دو قصر بودند. چین نه توانای رقابت با شوروی و آمریکا را داشت و نه اراده جدی آن را. مثلا چین هرگز نمی توانست که کودتای شبیه کودتای هفت ثور را در افغانستان سازماندهی و حمایت کند و یا مثل غربی ها سیل اسلحه و پول را به پیشاور واریز نماید. »
درینجا به وضوح گفته می شود که یک دلـیـل مـهـم قدرتگیری " خلقی - پرچمی ها " و نهضت اسـلامـی وابســته به غرّب، سازماندهی و حمایت کودتای هفت ثور توسط " شوروی ها" و واریز شدن سیل اسلحه و پول توسط غربی ها به پشاور بوده است و این، گفتۀ نادرستی نیست. مشخصا باید خاطر نشان کرد که در زمان واریز شدن سیل اسلحه و پول غرب به پشاور، کمک های تسلیحاتی و پولی وسیع دولت رویزیونیستی چین نیز از طریق دولت پاکستان به نهضت اسلامی وابسته به غرب داده می شد و نه به مائوئیست های کشور. البته گروپ رویزیونیست وابسته به چین رویزیونیست نیز کم و بیش از آن دولت کمک دریافت می کرد، که در مقایسه با کمک های دریافتی اخوانی ها در واقع در حکم هیچ بود.
بعد از کودتای هفت ثور و تجاوز سوسیال امپریالیست های شوروی به افغانستان و اشغال کشور توسط آنها، رویزیونیست های چینی به مثابه متحدان امپریالیست های غربی عمل می کردند و پول و اسلحه شان را نیز در اصل به نیروهای وابسته به آنها در افغانستان اعطا می کردند. دلیل این امر واضح بود. چین مائوئیستی در ضدیت با دو اردوگاه امپریالیستی و سوسیال امپریالیستی به جنبش مستقلانه انقلابی در جهان تعلق داشت، به آن یاری می رساند و از آن نیرو می گرفت. اما چین رویزیونیستی یعنی جین بعد از مائوتسه دون، طبق استراتژی بین المللی سه جهانی خود در اتحاد با اردوگاه امپریالیزم غرب علیه اردوگاه سوسیال امپریالیستی شوروی قرار داشت. به عبارت دیگر سرنگونی انقلاب و سوسیالیزم در چین، که ذکر دلایل آن درینجا یک بحث خارج از موضوع مورد بحث ما است، نه تنها ضربه جدی بر کل جنبش انقلابی در جهان وارد کرد، بلکه جنبش مائوئیستی در افغانستان و جنبش ملی – دموکراتیک تحت رهبری آن ( جریان شعله جاوید) را نیز شدیدا مورد ضربت قرار داد.
بدین ترتیب جنبش مائوئیستی بعد از سرنگونی انقلاب و سوسیالیزم در چین و دو قطبی شدن شدید جهان، در سطح کل جهان، منجمله افغانستان، ضربت خورد و رو به ضعف نهاد. البته این یگانه دلیل اصلی رو به ضعف نهادن جنبش مائوئیستی در افغانستان نبود، بلکه دلایل اصلی دیگری از قبیل مشکلات ایدیولوژیک – سیاسی و تشکیلاتی این جنبش تازه پا و غیره نیز وجود داشت، اما در هر حال چیزی بصورت بی ریشه بودن ایدیولوژیک مائوئیزم در فرهنگ مردم به مثابه دلیل اصلی این رو به ضعف نهادن وجود نداشت.
جنبش ملی – دموکراتیک تحت رهبری مائوئیست ها در دهه چهل یک جنبش مخفی و زیر زمینی نبود که صرفا در رحم جامعه وجود داشته باشد، بلکه یک جنبش علنی و وسیع بود، آنچنان علنی و وسیع که می توانست در یک روز ده ها مظاهره توده یی وسیع را در شهر ها و نقاط مختلف کشور سازماندهی و هدایت نماید، که شامل ده ها هزار نفر می شد. طبق یک محاسبه تخمینی از ده ها مظاهره شعله یی ها در مناطق مختلف کشور به مناسبت تجلیل از روز جهانی کارگر (اول می) در سال 1348 ، مجموع افراد شرکت کننده در آنها به 150000 نفر می رسید که همه افغانستانی و از ملیت های مختلف بودند و بخش نسبتا مهمی از آنها را کارگران تشکیل می دادند. قبل برین در تاریخ افغانستان هیچگاه چنین حرکت های وسیع توده یی صورت نگرفته بود و تا حال نیز این حرکت توده یی وسیع بی نظیر باقی مانده است.
واضح است که در آن موقع نیز اعتقادات دینی اسلامی توده های افغانستانی وجود داشت، اما این اعتقادات عملا به مثابه سد قابل توجهی بر سر راه رشد و گسترش جنبش مائوئیستی در افغانستان عمل نکرد. در واقع بطور کل می توان گفت که در دهه چهل و بیشترین سال های دهه پنجاه، " نهضت اسلامی " بطور کلی مدعی انحصاری عرصه سیاسی افغانستان نبود و بطور کلی رقابت نظری و عملی میان این جنبش و دو جنبش دیگر، به مثابه جنبش های اصلی عملا موجود در کشور، پیش می رفت.
حتی زمانی که رویزیونیست های وابسته به شوروی سوسیال امپریالیستی با شرکت در کودتای 26 سرطان داود خان به سوی قدرت سیاسی خزیدند، رقابت مذکور کماکان نظرا و عملا وجود داشت. سپس زمانی که رویزیونیست های "خلقی" و "پرچمی"، در همکاری نزدیک با نظامیان و استخبارات " شوروی"، از طریق کودتای نظامی در 7 ثور 1357 قدرت دولتی در افغانستان را بصورت انحصاری قبضه کردند، وضعیت تا اندازه زیادی، و به ضرر جنبش مائوئیستی، در کشور تغییر کرد.
ولی پس از آنکه قوت های نظامی سوسیال امپریالیست های شوروی به افغانستان تجاوز کرده و کشور را مورد اشغال قرار دادند، اوضاع به شدت به ضرر جنبش مائوئیستی رو به تغییر نهاد. جنبش مبارزاتی علیه کودتاچیان هفت ثوری و متعاقبا جنبش مقاومت ضد اشغالگران سوسیال امپریالیست، با وجودی که در ابتدا عمدتا بصورت خود بخودی براه افتاد، اما فعالیت های آگاهانه سیاسی نیروهای منسوب به جریان شعله جاوید و نیروهای منسوب به " نهضت اسلامی" نیز در راه اندازی این جنبش مبارزاتی و مقاومت دخیل بود. ورود تجاوزکارانه و اشغالگرانه قوت های سوسیال امپریالیستی به افغانستان، عرصه مبارزاتی در افغانستان را شدیدا به درون گرداب جنگ سرد میان دو بلوک سوسیال امپریالیبستی و امپریالیستی انداخت و عملکرد تضاد میان این دو بلوک امپریالیستی را در افغانستان پیوسته تشدید نمود. در نتیجه جنبش مبارزاتی و مقاومتی که عمدتا بصورت خودبخودی و عمدتا در اثر عملکرد تضاد ملی مردمان کشور با سوسیال امپریالیست ها و مزدوران شان براه افتاده بود، در طی چند سال به یک جنبش عمدتا تحت رهبری نیروهای جهادی وابسته به امپریالیســت های غربی و وابستگان ارتجاعی آنها در منطقه و جهان مبدل گردید. در واقع ازینجا بود که رنگ و بوی اخوانیت، اعتقادات دینی سنتی توده ها در افغانستان را آلوده کرده و رویهمرفته سمت و سوی سیاسی ارتجاعی ضد کمونیستی و لابد ضد مائوئیستی به آن بخشید، چیزی که در دهه چهل و اوایل دهه پنجاه یا اصلا تبارزی نداشت یا اگر داشت واضح، گسترده و عمیق نبود.
درین جریان آنچه در افغانستان رونما گردید، صرفا ضعف شدید و ضربات مرگبار وارده بر جنبش مائوئیستی در اثر فشارهای دوجانبه سوسیال امپریالیست ها و مزدوران شان از یکطرف و جهادی های وابسته به امپریالیست های غربی و حامیان امپریالیست و ارتجاعی خارجی شان از طرف دیگر نبود، بلکه تبدیل شدن کل مبارزه و مقاومت عمدتا ناشی شده از تضاد ملی مردمان کشور با سوسیال امپریالیست ها و مزدوران داخلی شان به یک جریان سیاسی عمدتا آلت دست امپریالیست های غربی و قدرت های ارتجاعی وابسته به آنها در منطقه بود. در واقع در اثر همین باخت سرتاسری و نه صرفا باخت مائوئیست ها بود که قربانی های بی همتای مردمان افغانستان در مبارزه و مقاومت علیه سوسیال امپریالیست ها و مزدوران شان برباد رفت و سر انجام پس از خانه جنگی های ارتجاعی ذات البینی بخش های مختلف "نهضت اسلامی"، یکبار دیگر کشور مورد تجاوز و اشغال امپریالیستی، و این بار امپریالیست های غربی تحت رهبری امپریالیست های امریکایی و انگلیسی یا همان اخلاف مکناتن و لارد برنس انگلیسی قرار گرفت. این باخت سرتاسری ملی زمانی بیشتر از پیش عمق و پهنای خود را نشان می دهد که ببینیم با گذشت بیشتر از یازده سال از تحت اشغال بودن مجدد کشور، نیرویی که میداندار مقاومت مسلحانه علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده شان است، طالبان است، یعنی عقبمانده ترین نیروی سیاسی در کشور از لحاظ فکری و سیاسی و بصورت مشخص شوونیست ترین نیرو از لحاظ ملیتی و جنسیتی.
مشکل اساسی گردانندگان "سایت جمهوریت سکوت" و نویسنده مقاله مورد بحث یعنی محمد فاضلی این است که آنها باخت سرتاسری فوق الذکر و عمق و پهنای بیشتر از پیش آن را نمی بینند. به نظر آنها در شرایط فعلی مشکل عمده در افغانستان نه تحت اشغال بودن و حالت مستعمراتی آن است، بلکه موجودیت طالبان است. به عبارت ذیل توجه کنیم:
« از لحاظ سیاسی مائویستها را به وابستگی به دولت چین متهم می کنند. اگر این اتهام صحت داشته باشد آنها تفاوتی با خلقیهای وابسته به شوروی سابق و اخوانی های وابسته به پاکستان و غرب ندارند. تمام جریان های فوق الذکر شاید برای آزادی و ترقی کشور به خارجیها پناه برده اند. ولی تا هنوزآنها به این سئوال جواب نداده اند که آیا "اتکا" به یک قدرت استعمارگر خارجی با "مبارزه" برای آزادی کشورقابل جمع است؟ مسئولیت مائویستها برای پیدا کردن جواب به این سئوال کمتر از احزاب اسلامی و خلق و پرچم است. چون آنها نه لشکر یک کشور خارجی را مثل خلقیها به افغانستان آورده اند و نه نیروی وحشی و خونخوار مثل طالبان را سازماندهی کرده اند.»
درینجا واقعیتی بیان می شود که روشن تر از آفتاب است و آن عدم شرکت مائوئیست ها در افتادن کشور به حالت اشغال و یا سازماندهی نیرویی مثل طالبان است. اما در عین حال باید توجه داشت که مطلب بیان شده توسط محمد فاضلی دارای چند مشکل بزرگ است:
اول اینکه در اصل این خلقی ها نبودند که قوت های اشغالگر سوسیال امپریالیستی را به افغانستان آوردند، بلکه این دولت سوسیال امپریالیستی شوروی بود که وقتی اقتدار و حاکمیت کودتایی مزدورانش را در افغانستان در معرض سقوط دید، به این کشور لشکر کشی نمود و ضمن تحکیم اقتدار و حاکمیت متذکره، پرچمی ها و خلقی های فراری را دوباره در قدرت شریک ساخت. آنچه درینجا محمد فاضلی ادعا دارد، یک ادعای مبتنی بر دروغ بزرگ سیاسی مزدوران سوسیال امپریالیزم شوروی است که در همان روز ششم جدی 1358 از زبان ببرک کارمل بیان شد که گویا: « قوای دوست اتحاد شوروی سوسیالیستی بنا به تقاضای دولت جمهوری دموکراتیک افغانستان به کشور ما آمده اند.»
دوم اینکه خیانت تاریخی این بار اخوانی های وابسته به امپریالیزم غرب در اصل این است که آنها پا جای پای مزدوران شوروی سوسیال امپریالیستی سابق گذاشته اند و اقتدار و حاکمیت پوشالی فعلی شان را از طریق خزیدن در زیر پرچم قوت های اشغالگر امپریالیست های غربی به رهبری امپریالیست های امریکایی به دست آورده اند.
قطعا نمی توان منکر این واقعیت تلخ گردید که طالبان بخشی از مشکل اساسی افغانستان و مردمان آن هستند، اما در عین حال باید صریحا بیان داشت که در شرایط کنونی افغانستان، که کشور تحت اشغال و حاکمیت پوشالی رژیم دست نشانده قرار دارد و طالبان در یک ضدیت نظامی – سیاسی با اشغالگران و رژیم قرار گرفته اند، آنها مشکل عمده کنونی در کشور محسوب نمی گردند، بلکه این اشغالگران و رژیم دست نشانده آنها هستند که مشکل عمده کنونی افغانستان و مردمان آن محسوب می گردند.
در مقاله مورد بحث، هیچ دغدغه و پریشانی خاطری در رابطه با حالت فعلی کشور یعنی تحت اشغال بودن آن و موجودیت حاکمیت پوشالی خاینین ملی در آن وجود ندارد. این موضع تسلیم طلبانه ملی در جای دیگر از مقاله نیز به چشم می خورد:
« زمانیکه مائویسم نیروهای پیشتاز هزاره را جذب می کرد حکومت عوامل استعمار مشکل اصلی مردم هزاره بود؛ حکومت اخلاف عبدالرحمان. به عبارت بهتر می توان گفت که معضل اصلی مردم هزاره مثل اکثریت کشورهای جهان سومی استعمار غرب بود. وسیله های اجرای سیاستهای استعمار در افغانستان عبدالرحمان، نادر خان و اخلاف و اسلاف آنها بودند. تا هنوز سایه سیاه همین مشکل به اشکال دیگری بر جامعه هزاره سنگینی می کند. (لازم به یاد آوری است که »
درینجا نیز چند مشکل جدی در مطلب بیان شده وجود دارد:
اول – عدم تفکیک میان استعمار و استعمار نوین – حکومت عبدالرحمان خان و حبیب الله خان حکومت های دست نشانده استعمار انگلیس بود. در زمان آنها افغانستان در حالت مستعمراتی قرار داشت و حاکم اصلی در کشور در واقع خود استعمار انگلیس بود. امان الله خان علیه استعمار انگلیس ایستاد و بخاطر از بین بردن حالت مستعمراتی کشور با استعمار انگلیس جنگید و توانست افغانستان را از حالت مستعمراتی نجات دهد و برعلاوه تا جاییکه به وضعیت هزاره ها در زمان حکومت امان الله خان مربوط است، او فرمان لغو برده داری در افغانستان را صادر کرد و با این کار برده های هزارگی را از یوغ برده داری نجات داد. اما محمد فاضلی شاید صرفا به این اعتبار که امان الله خان نواسه عبدالرحمان خان است، او را نیز به مثابه اخلاف عبدالرحمان خان جزء عوامل استعمار به حساب آورده است. البته شکی وجود ندارد که امان الله خان نیز نتوانست استقلال و آزادی حقیقی برای افغانستان و مردمان آن به ارمغان آورد، اما حکومت او حکومت عوامل استعمار انگلیس نبود، بلکه حکومت عوامل استعمار نوین بود و افغانستان را به حالت نیمه مستعمراتی انداخت، آنهم نه عمدتا در ارتباط با استعمار نوین انگلیس.
دوم – حاکمیت نادر خانی نیز یک حاکمیت نیمه مستعمراتی بود و با حاکمیت مستعمراتی زمان عبدالرحمان خان فرق داشت، کما اینکه برخلاف دوره امانی، یک حاکمیت نیمه مستعمراتی عمدتا وابسته به استعمار نوین انگلیس بود. حاکمیت ظاهر شاهی نیز همین گونه بود، کما اینکه در اواخر خود تا حد زیادی به یک حاکمیت نیمه مستعمراتی وابسته به سوسیال امپریالیزم شوروی مبدل گردید. حاکمیت داود خانی در دوره به اصطلاح جمهوریتش عمدتا یک حکومت وابسته به سوسیال امپریالیزم شوروی بود و تا خواست به طرف غرب برگردد، از مسند قدرت به زیر کشیده شد. همچنان حاکمیت زمان خلقی ها و پرچمی ها یک حاکمیت وابسته به سوسیال امپریالیزم شوروی بود. اما در دوران موجودیت اشغالگرانه قوای شوروی سوسیال امپریالیستی در افغانستان، حاکمیت در کشور در اصل یک حاکمیت مستقیم اشغالگران سوسیال امپریالیست بود و نه حاکمیت عوامل استعمار و یا استعمار نوین " شوروی "، کما اینکه چنین حاکمیتی به مثابه روکش ظاهری برای پوشاندن حالت اشغال کشور وجود داشت.
سوم - بیان مطلب بدین صورت که: حکومتهای عبدالرحمان و آل یحیی مربوط به جامعه پشتون نیست و هردو سلسله توسط انگلیسیها با استفاده از نیروهای قبایل پشتون بوجود آمدند؛ یک بیان یکجانبه و ناقص است. خود جمله، بیان کننده این مطلب است که استعمار انگلیس و نیروهای قبایل پشتون دست در دست هم دادند و حکومت های عبدالرحمان و آل یحیی را به وجود آوردند. شما اگر نیروهای قبایل پشتون را از جامعه آنوقت پشتون حذف کنید، چه چیزی برای جامعه قبیله یی آن وقت پشتون باقی می ماند؟ در واقع حاکمیت استعمار و امپریالیزم، چه بصورت مستقیم و چه بصورت غیر مستقیم، بدون تکیه بر پایه اجتماعی استعمار و نیمه استعمار یعنی طبقات حاکمه فیودال و بورژواکمپرادور ممکن و میسر نیست. واقعیت این است که در زمان ایجاد حاکمیت عبالرحمان خانی و همچنان حاکمیت نادرخانی، جامعه پشتون به مثابه یک جامعه قبیله یی تحت کنترل سران قبایل پشتون قرار داشتند و یک اتحاد میان استعمار و نو استعمار و سران قبایل مذکور وجود داشت.
چهارم - آنچه اکنون در کشور وجود دارد، نیز در اصل حاکمیت عوامل استعمار یا عوامل استعمار نوین بر کشور نیست، بلکه حاکمیت مستقیم اشغالگران امپریالیست تحت رهبری امپریالیست های امریکایی است. برعلاوه این مشکل صرفا بر جامعه هزاره سنگینی نمی کند، بلکه کل کشور و مردمان کشور را در بر گرفته است.
محمد فاضلی حالت موجود در کشور را نمی بیند؛ شاید هم ببیند اما درک نمی کند و شاید هم ببیند و هم درک نماید ولی با تجاهل عارفانه و بخاطر منافع مزدور منشانۀ خاصی از بیان مطلب بصورت روشن خود داری می نماید. به همین جهت حتی در شرایط اشغال کشور و حاکمیت پوشالی رژیم دست نشانده اشغالگران که کل کشور استقلال خود را از دست داده و آزادی ملی تمامی ملیت های کشور توسط اشغالگران سلب گردیده است، صرفا به هزاره ها می اندیشد و برای آنها اشک تمساح می ریزد و در نتیجه خود نقض کنندۀ موضع درستی می شود که در نوشته اش بیان کرده است:
» ... "اتکا" به یک قدرت استعمارگر خارجی با "مبارزه" برای آزادی کشور قابل جمع ...» نیست.
بلی! کاملا واقعیت دارد، بخصوص حالا که نه یک قدرت استعمارگر خارجی بلکه خیلی از کرگسان جهانخوار به رهبری جهانخواران امریکایی بر این کشور هجوم آورده و آنرا تحت اشغال قرار داده اند. در شرایط فعلی افغانستان، بدون مخالفت، مبارزه و مقاومت عمومی علیه این خیل کرگسان جهانخوار و اشغالگر، هرگونه صحبتی از استقلال کشور، آزادی مردمان آن و خلاصی ملیت های تحت ستم، منجمله هزاره ها، از ستم ملی و تبعیض نژادی، فقط و فقط قلمزنی تسلیم طلبانه ای برای خدمتگذاری به اشغالگران کنونی است نه چیز دیگری و محمد فاضلی و گردانندگان جمهوریت سکوت قلمزنانی از همین قماش هستند.
اینچنین است که دگم اندیشی مذهبی محمد فاضلی، حتی نه مثل دگم اندیشی مذهبی طالبان بلکه مثل دگم اندیشی عبدالرب رسول سیاف، مانع قلمزنی تسلیم طلبانۀ وی برای خدمتگذاری به اشغالگران کنونی و رژیم دست نشانده آنها نیست، اما از این "برتری" ارتجاعی برخوردار است که چوکات فکری – سیاسی ای برای ارتجاع انتی کمونیستی تسلیم طلبانه فراهم نماید.
مسلما این انتی کمونیزم مبتنی بر دگم اندیشی مذهبی از لحاظ فکری بر هیچ جمعبندی تیوریکی از مارکسیزم – لنینیزم – مائوئیزم استوار نیست جز جمعبندی تیوریک مذهبی گونه از این مکتب فکری – سیاسی. یک دگم اندیش مذهبی که منطق فکری اش متافزیکی و فلسفه و جهان بینی اش ایده الیستی است، نه تنها جمعبندی مذهبی گونه از مارکسیزم و تکاملات بعدی آن به عمل می آورد، بلکه در تحلیل از اوضاع یک جامعه، اولا و در اساس نه بر مناسبات تولیدی بلکه بر فرهنگ و مناسبات فرهنگی تکیه می نماید و ثانیا فرهنگ را نیز یک پدیده ایستا و ساکت و فاقد استعداد تحول و تکامل ارزیابی می کند.
مارکس در رابطه با مارکسیزم هیچگاهی شعار نداد که: « الیوم اکملت لکم دینکم ». مارکسیزم یک مکتب فکری بشری است و هیچگاهی ادعای پیوند با منبع "وحی آسمانی" نداشته و ندارد. مکاتب فکری در جوامع بشری نه تنها در مسیر تحولات و تکاملات فکری نوع بشر دچار تحول و تکامل می گردند، بلکه در مسیر تحولات و تکاملات طبیعی و اجتماعی نیز دچار تحول و تکامل می شوند. به تبعیت از همین قانون عام، مارکسیزم نیز در مسیر تحولات و تکاملات فکری و اجتماعی و همچنان تعمیق و گسترش درک از طبیعت دچار تحول و تکامل شده و مراحل تکاملی مارکسیزم، مارکسیزم – لنینیزم و سپس مارکسیزم – لنینیزم – مائوئیزم را طی کرده است، مسیری که در آینده نیز می تواند – و باید - ادامه یابد.
بطور مشخص عرصه تحولات و تکاملات اجتماعی تحول و تکامل در مارکسیزم را در نظر می گیریم:
مارکسیزم از لحاظ اجتماعی محصول پیدایش مناسبات سرمایه داری بود که در آن وقت سرمایه داری رقابت آزاد و یک پدیده غربی ( محدود به اروپا و امریکای شمالی و تا حدی استرالیا ) بود. وقتی سرمایه داری به مرحلۀ امپریالیستی رسید، از یکجانب از سرمایه داری رقابت آزاد به سرمایه داری انحصاری مبدل گردید و از جانب دیگر یک پدیدۀ صرفا غربی باقی نماند و از طریق صدور سرمایه به تمامی نقاط جهان، به یک نظام مسلط جهانی مبدل گردیده و مناسبات ماقبل سرمایه داری در تمام نقاط جهان را تحت تاثیر و نفوذ خود قرار داده و بخود وابسته ساخت. یک مغز دگم اندیش مذهبی مثل محمد فاضلی می تواند تصور نماید که شرایط زمان دهه چهل در هزارجات با شرایط قرون وسطا در اروپا همسان بوده است. اما چنین تصوری نمی تواند بیان کنندۀ وضعیت حقیقی شرایط هزاره جات در دهۀ چهل باشد. شرایط قرون وسطا در اروپا شرایط فیودالی مستقل بود، ولی شرایط دهه چهل در هزاره جات و سراسر افغانستان شرایط نیمه فیودالی و وابسته به سرمایه داری امپریالیستی بوده است و نه شرایط فیودالی مستقل. درینجا در واقع «حاکمیت عوامل استعمار» نوین سرمایه داری امپریالیستی که مبتنی بر سلطۀ جهانی سرمایه داری امپریالیستی است، مطرح است و نه سلطۀ فیودالیزم کهن.
در مرحله تکامل سرمایه داری رقابت آزاد به سرمایه داری انحصاری و کلا سرمایه داری امپریالیستی، امکان پیروزی انقلاب در حلقۀ ضعیف امپریالیزم به وجود آمد و انقلاب شوروی به پیروزی رسید. در نتیجه، از لحاظ اجتماعی تکامل مارکسیزم به مارکسیزم – لنینیزم الزامی گردیده و به تحقق پیوست.
وقتی از یکجانب جهانگیریت سرمایه داری امپریالیستی بیشتر از پیش در جهان عمق و گسترش یافت و از جانب دیگر انقلاب پیروزمند در شوروی باعث به وجود آمدن تضاد میان دو نظام ( سرمایه داری امپریالیستی از یکطرف و سوسیالیزم از طرف دیگر) به عنوان یک تضاد جدید در جهان گردید، جنبش های ملی آزادیبخش در کشورهای تحت سلطه امپریالیزم نیز به عرصه مبارزات انقلابی پرولتری و به یکی از دو مولفۀ انقلاب جهانی پرولتری مبدل گردید و امکان پیروزی انقلاب دموکراتیک نوین در چین و سایر کشورهای تحت سلطه امپریالیزم به مثابۀ مرحله اول انقلاب یعنی مرحلۀ ضروری برای گذار به انقلاب سوسیالیستی به وجود آمد. با وجود رهبری پرولتری در این انقلاب، دهقانان نیروی عمدۀ این انقلاب محسوب می گردند. در واقع همین امر پایۀ طبقاتی اجتماعی نفوذ جنبش مائوئیستی در جامعه هزاره و کلا جامعۀ افغانستان در دهۀ چهل را تشکیل داد.
پیروزی انقلاب در چین با پیشروی های وسیع نیروهای کمونیستی در اروپای شرقی و مرکزی، در خلال جنگ جهانی دوم و سال های متعاقب آن، و همچنان ویتنام و کوریا توام بود و همۀ اینها باعث پیدایش اردوگاه سوسیالیستی در جهان گردید که گرچه خوش درخشید اما عمر آن خیلی کوتاه بود.
قدرتگیری رویزیونیست های خروشچفی در شوروی و در نتیجه سرنگونی انقلاب در آن کشور عقبگرد عظیمی را بر جنبش بین المللی کمونیستی تحمیل نمود و نشان داد که مسیر مبارزه میان سرمایه داری و سوسیالیزم یک مسیر طولانی و پیچیده و شامل سرنگونی، احیا و ضد احیا است. مائوتسه دون و انقلابیون چینی بر پایه جمعبندی از شکست انقلاب در شوروی به "تیوری ادامه انقلاب تحت دیکتاتوری پرولتاریا" دست یافتند و انقلاب فرهنگی در چین را بخاطر متحول ساختن و متکامل ساختن جهان بینی و بخاطر جلوگیری از سرنگونی انقلاب در چین و برانداختن رویزیونیست ها از مراجع قدرت براه انداختند. با این جمعبندی و نتایج عظیم تیوریک آن، جنبش کمونیستی محدودیت در عرصه های مبارزاتی قبل از انقلاب را در نوردید و تیوری های سیاسی و اقتصادی اش عرصه های مبارزاتی بعد از پیروزی انقلاب را نیز در بر گرفت. مائوئیزم به عنوان سومین مرحله در تکامل مکتب فکری کمونیزم عمدتا محصول همین جمعبندی و نتایج تیوریک آن است و نه صرفا محصول تیوریک تطبیق مارکسیزم – لنینیزم در شرایط کشورهای تحت سلطۀ امپریالیزم و تکامل آن در همین عرصه.
بدین ترتیب لنینیزم در رابطه با مارکسیزم و مائوئیزم در رابطه با مارکسیزم – لنینیزم، اگر از یکجانب و بصورت غیر عمده نشانه ها و مظاهر گسست های قسمی را نمایندگی می نمایند، از جانب دیگر و بصورت عمده حاوی نشانه ها و مظاهر تداوم از لحاظ فلسفی و تیوری های سیاسی و اقتصاد سیاسی هستند و در یک پیوند اساسی دیالیکتیکی با هم قرار دارند.
مقاله نویس جذب شدن تعدادی از خان زاده های هزاره به طرف مائوئیزم را یک پدیدۀ استثنایی و قابل تعجب محسوب می نماید. درینمورد باید گفته شود که:
اولا جنبش مائوئیستی در افغانستان و مشخصا در میان هزاره ها، جنبش خانزاده ها نیست و خانزاده های شامل در این جنبش مجموعا اقلیت خیلی کوچکی را تشکیل می دهند.
ثانیا در هیچ کشوری و در هیچ مقطعی از تاریخ جوامع بشری، یک علامت تساوی مطلق میان منشاء طبقاتی و موضعگیری طبقاتی روشنفکران وجود ندارد، چرا که عرصۀ آزمون های علمی در زندگی انسان ها علیرغم پیوند عمیق و اساسی با عرصه مبارزات تولیدی آنها تا حد معینی و بصورت نسبی یک عرصۀ مستقل را تشکیل می دهد و همین امر سبب می شود که بعضا افراد دارای منشاء طبقاتی خانوادگی استثمارگرانه، از لحاظ مبارزات طبقاتی در صف استثمار شوندگان قرار گیرد. نمونۀ بارز اینگونه افراد در جنبش کمونیستی، قبل از رفقای جانباخته اکرم یاری و عزیز طغیان در افغانستان، رفیق و همرزم نزدیک مارکس یعنی انگلس بوده است. اینگونه نمونه ها را در تمامی کشور ها و در تمامی مقاطع تاریخی و در میان تمامی مکاتب فکری و به ویژه در میان روشنفکران می توان یافت.
ثالثا کسانی مثل رفقای جانباخته اکرم یاری یا عزیز طغیان با وجودی که از لحاظ منشاء خانوادگی خانزاده بودند، اما از لحاظ محیط زندگی کمتر در محیط خانوادگی فیودالی شان قرار داشته اند. عزیز طغیان از آوان کودکی و یکجا با مادرش مورد "بی لطفی" بیگ قرار گرفت و زندگی مشقت بار و سختش را تا آخر در خانه های کرایی کابل سپری کرد. اکرم یاری علیرغم اینکه مورد " بی لطفی " پدر قرار نداشت، اما در کابل و در محیط دور از خانوادۀ فیودالی اش بزرگ شد و شخصیتش در همین محیط ساخته و پرداخته شد.
در هر حال هر دو نفر در عمل مبارزاتی نشان دادند که نه تنها قادر اند امتیازات طبقاتی خانوادگی شان را به پای آرمان های سیاسی شان فدا نمایند، بلکه قادر اند تا پای جان در مسیر مبارزات انقلابی مائوئیستی بایستند. رفیق اکرم یاری در زندان دژخیمان " خلقی " جان باخت و رفیق عزیز طغیان در یک درگیری مسلحانۀ رویاروی با جلادان " خلقی". این جانباختگان انقلابی را مردمان کشور ما، منجمله مردم هزاره، بیاد دارند و در آینده نیز بیاد خواهند داشت. بگذار کسانی مثل محمد فاضلی ناسپاسی نامردمانه ای در قبال این جانباختگان انقلابی در پیش گیرند.
در اخیر این سطور لازم است یکبار دیگر روی این حقیقت انکار ناپذیر اجتماعی در افغانستان تاکید نماییم که جنبش مائوئیستی در افغانستان کماکان یکی از سه جریان سیاسی اصلی این کشور بوده و هست و نه یک پدیدۀ فکری سیاسی جنینی بیرون نیامده از رحم جامعه. تاریخ چهار دهۀ گذشته سیاسی افغانستان و تاریخ کنونی جاری آن گواه انکار ناپذیر این واقعیت است و تاریخ آینده نیز گواه انکارناپذیر آن خواهد بود.